امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آملی
#31
﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ ﴿1﴾ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَي النَّاسَ سُكَارَي وَمَاهُم بِسُكَارَي وَلكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ ﴿2﴾
دو, سه سؤال مربوط به آيات پاياني سورهي مباركهي «انبياء» مانده است يكي اينكه چطور خداي سبحان از وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به عنوان فعل ماضي نقل مي‌كند ﴿قَالَ رَبِّ احْكُم﴾ مستحضريد كه بسياري از آيات با التفات همراه است گاهي التفات از غيب است به خطاب, گاهي از خطاب به غيب است, گاهي از تكلّم به غيبت, گاهي از غيبت به تكلّم اين جزء صنايع ادبي است كه قرآن از اين صنايع هم استفاده مي‌كند. مطلب دوم درباره ي قرآن خب چون متواترِ قطعي است ديگر سخن از اينكه اين شبهه ي كتابهاي تحريف‌شده ي انجيل و تورات درباره ي قرآن كريم اصلاً راه ندارد. درباره ي حكم به حق كه ﴿رَبِّ احْكُم بِالْحَقِّ﴾ اين حكم به حق رحمت است براي مؤمن و نقمت است براي كافر همان طوري كه ﴿سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ﴾ همان رحمت بود براي مؤمنين و نقمت بود براي كفار, هر گونه عذابي هم كه نازل بشود از اين قبيل است حكم به حق هم همين طور است اما درباره ي اينكه بازگشت هر گناه به شرك است اين منافات ندارد با آنچه در دعاي ابوحمزه ي ثمالي بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) است كه عرض مي‌كند خدايا! اگر يك وقت بشري غفلت مي‌كند و در حضور تو گناه مي‌كند نه براي آن است كه ـ معاذ الله ـ خيال بكند تو نمي‌بيني و اگر در حضور ديگران گناه نمي‌شود و در حضور شما گناه مي‌شود براي آن است كه ديگران كه ببينند بازگو مي‌كنند و راز را افشا مي‌كنند و شما ستّاري و مي‌پوشاني «لا لِأَنَّكَ اَهْوَنُ النَّاظِرينَ بَلْ لِأَنَّكَ» بل لأنَّك كذا و كذا و كذا يا ﴿غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا﴾ آن آيه و اين روايت اينها تعليمِ راه توبه و تأدّب است وگرنه عندالتحليل هر گناهي به يك شرك برمي‌گردد براي اينكه اگر بر اساس خطا و سهو و نسيان و جهل موضوع و جهل حكم و يا اضطرار و الجا و اكراه و اينها باشد كه حديث رفع برمي‌دارد و اگر عالِم و عامد باشد يعني علمِ به موضوع دارد, علم به حكم دارد هيچ اجبار و اضطرار و الجايي در كار نيست و مي‌داند كه اين كار را خدا تحريم كرده دارد انجام مي‌دهد معنايش اين است كه به نظر شما نبايد باشد ولي به نظر من اين كار بايد باشد اين انكارِ ربوبيّت نيست الحاد نيست شرك است در آيه ي ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِكُونَ﴾ هم بيش از اين نيست فرمود اكثر مؤمنين گرفتار شركِ ضعيف‌اند نه اينكه اكثر مؤمنين, ملحدند و ابليس هم ملحد نشد مشرك شد گفت شما هم يكي من هم يكي, شما هم ربّ هستيد من هم ربّم منتها او بالصراحه گفته بود ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ در قبال نظر خدا تصريح كرد اينجا معصيت‌كارانه عمدي تصريح نمي‌كنند ولي عندالتحليل بازگشتش به شرك است يعني خدايا شما فرمودي ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ﴾ ولي من نظرم اين است كه اين كار را بايد انجام بدهم خب در برابر نظر خداي سبحان انسان اِعمال رأي كردن به الحاد برنمي‌گردد به شرك برمي‌گردد خب كه «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» مظهريّت هم كه ائمه(عليهم السلام) مظهر تامّ اسماي الهي‌اند مظهر فعلِ خداست ديگر, ظهور فعل خداست, مظهر از مخلوقات الهي و افعال الهي‌اند از حوزه ي فعل نمي‌گذرند.
سورهي مباركهي «حج» اين سور‌ه در مدينه نازل شد محتواي اين سور‌ه هم نشان مي‌دهد كه در مدينه است براي اينكه جريان حج در آن هست, جريان احكام فقهي در آن هست در مكه و سوَر مكّي دستور حج و انجام مناسك و مراسم حج و امثال ذلك مطرح نبود اين بخشهايي كه مربوط به مناسك حج است و احكام فقهي در آن هست نشان آن است كه اين سور‌ه در مدينه نازل شد به استثناي چند آيه آن هم «علي قولٍ» آن طوري كه مرحوم شيخ طوسي(رضوان الله عليه) در تبيان و بعضي ديگر در كتابهاي تفسيرشان آوردند دو سه آيه است كه مورد اختلاف است كه آيا اينها هم در مدينه نازل شد يا در مكه. «بسم الله» هر سور‌ه هم با آن سور‌ه نازل شد يك, و «بسم الله» هم مشتركِ لفظي نيست بلكه «بسم الله» هر سور‌ه مناسب با معنا و پيام همان سور‌ه است اين دو, پس اين 114 «بسم الله» كه 113 «بسم الله» در طليعه ي 113 سور‌ه است به استثناي سوره ي «توبه» كه «بسم الله» ندارد و آن صد و چهاردهمي كه در سوره ي مباركه ي «نحل» است اين 114 معنا دارد نه مشتركِ لفظي باشد «بسم الله» هر سور‌ه مناسب با مضمون همان سور‌ه است آن رحمانيّتِ مطلقه, آن رحيميّت مطلقه با معارف آن سور‌ه هماهنگ است. در بخش پاياني سورهي مباركهي «انبياء» سخن از معاد بود هم معادِ جسماني و هم معادِ روحاني به طور اجمال اشاره شده گرچه تفصيلش در سورهي مباركهي «قمر» و مانند آن بيان مي‌شود .
بخش پاياني سورهي مباركهي «قمر» آيه ي 54 و 55 اين است كه ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾ اين معاد جسماني و بدن ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ اين معاد روحاني, نزد خدا بودن كه جسماني نيست چون ـ معاذ الله ـ خدا كه مكان و زمين و زمان ندارد اين مردان الهي دو حشر دارند هم با جسمشان محشور مي‌شوند ﴿فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾ هم با جانشان حشر دارند ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ مثل اينكه الآن كه ما اينجا در كنار ديوار حرم مطهّر صديقه فاطمه معصومه نشستيم در مسجد خانه ي خدا نشستيم دوتا ثواب مي‌بريم يك ثواب مربوط به بدن ماست كه در جوار قبر حضرتيم يا در مسجديم كه اين مربوط به بدن است يك ثواب و لذّتي هم مربوط به ادراك معارف قرآني است گرچه اين مطالب قرآني در اين زمان و زمين گفته مي‌شود ولي اين مطالب كه جا ندارد اين مطالب كه مسجدي نيست اين مطالب كه زميني نيست بحث مي‌شود كه خدا واحد است, خدا احد است, شريك ندارد اينها را روحِ ما درك مي‌كند نه دست و پاي ما هم‌اكنون هم ما دوتا ثواب داريم يكي ﴿فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾ هستيم كه مثلاً در جوار حرميم يا در خانه ي خداييم يكي هم ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ كه اين مطالب مطرح مي‌شود اين مطالب كه در مسجد نيست اين مطالب كه در حرم نيست. خب, فرمود: ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ در جريان قيامت اين زلزله مربوط به زمين‌لرزه نيست تا آن آيات ﴿إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا﴾ مفسّر آن باشد اين از باب جزء و كل است أو شيء از ﴿زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ﴾ محلّ بحث را آيه ي سوره ي «زلزله» تشريح مي‌كند كه ﴿إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا﴾ يا بخشي از اين را سوره ي مباركه ي «واقعه» به عهده دارد كه ﴿إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ﴾ آيات چهار به بعد سوره ي مباركه ي «واقعه» ﴿إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً﴾ اين هم وقتي زمين رَج پيدا كند, زلزله پيدا كند, بلرزد, نوسان داشته باشد اينها از باب تفسير كلّ آيه به كلّ آيه نيست از باب تفسير كلّ آيه به بعض آيه است يعني ﴿إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا﴾ سوره ي «زلزله» و ﴿إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً﴾ سوره ي «واقعه» و مانند آن اينها گوشه‌اي از زلزلةالساعه را تفسير مي‌كندن چون زلزلةالساعه هم به زلزال زمين برمي‌گردد هم به زلزال منظومه ي شمسي و راه شيري و كلّ سماوات براي اينكه ﴿يَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ﴾ اين جهان‌لرزه است نه زمين‌لرزه كلّ صحنه بايد عوض بشود اين طور نيست كه ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ اما «والسماوات مطويات بعد ذلك» اين طور نيست ﴿وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ﴾ با ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ﴾ اينها جمعاً يك بار عوض مي‌شوند اين مي‌شود زلزله ي جهاني آن وقت آن آياتي كه مربوط به زلزله ي زمين است, به نوبه ي خود گوشه‌اي از زلزلةالساعه را تفسير مي‌كند آن آياتي كه مربوط به برچيدن بساط آسمانهاست گوشه ي ديگر را به عهده دارد اين مي‌شود زلزلةالساعه خب اضافه ي ﴿زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ﴾ از باب اضافه ي مصدر يا حادث به فاعل است يا به قابل است يا به ظرف است آيا خود قيامت چيزي است كه اين صحنه را مي‌لرزاند يا ذات اقدس الهي در ظرف قيامت اين صحنه را مي‌لرزاند يا قيامت اصولاً شيء لرزاني است خيليها اين را نظير آيه ي سورهي مباركهي «سبأ» دانستند گفتند اضافه ي زلزله به ساعة نظير اضافه ي مظروف به ظرف است نظير آيه ي 33 سورهي مباركهي «سبأ» كه دارد ﴿وَقَالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَروُا بَلْ مَكْرُ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ﴾, ﴿مَكْرُ الَّيْلِ﴾ يعني مَكرِ ماكران در شب, در روز اين طور نيست كه شب يا روز ماكِر باشند يا مَمْكور باشند اين شب و روز نه فاعل‌اند نه قابل بلكه ظرف‌اند اضافه ي مكر به ليل و نهار اضافهي مظروف به ظرف است اينجا هم اضافه ي زلزله به ساعة اضافه ي مظروف به ظرف است ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ خب, ولي واقعاً ساعت و قيامت ظرف اين لرزه است يا قيامت دارالقرار است نه دارالفرار, نه دارالزلزال, اگر گفته شد زلزله به ساعت اسناد دارد با اينكه زلزله ي آسمان و زمين از اشراط ساعت باشد هم هماهنگ است اگر مقدمه ي قيامت است و علامت ظهور قيامت است به همين مقدار هم مي‌شود اسناد داد زلزله را به ساعه و ظاهراً اين معيار است نه از باب ﴿مَكْرُ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ﴾ سوره ي «سبأ» است نه اضافه به فاعل است نه اضافه به قابل يعني اين زلزله ي جهاني علامت ظهور قيامت است كه قيامت با اين شروع مي‌شود ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ مرحوم شيخ طوسي در تبيان همين حرف را دارد متأسفانه, مرحوم امين‌الاسلام در مجمع‌البيان هم همين حرف را دارد متأسفانه, در كشّاف هم كه تفكّر اعتزالي دارند همين حرف را دارند متأسفانه كه معدوم, شيء است براي اينكه ساعت الآن معدوم است و زلزله ي ساعت معدوم است مع‌ذلك شيء بر او اطلاق شده خب, الآن بر او شيء اطلاق شده يا به لحاظ ظرف تَلبّس شيء اطلاق شده آن وقتي كه ساعت است و زلزله دارد شيء عظيم است نه الآن شيء است اطلاق شيء بر ساعت يا اطلاق شيء بر زلزله در ظرف وجود اوست نه الآن, اگر در ظرف وجود اوست نه الآن خب در ظرف وجود او موجود است الآن بر فرض چيزي معدوم باشد به آن نمي‌گويند شيء اما اگر به لحاظ ظرف وجود باشد خب بله, پس بنابراين اين سخن چه در تبيان چه در مجمع‌البيان چه در كشّاف اين ناصواب است به لحاظ ظرف وجود البته شيء است ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ وقتي چيزي را ذات اقدس الهي به عظمت ياد بكند معلوم مي‌شود خيلي مهم است .
بخشهايي مربوط به سورهي مباركهي «اعراف» بود آنجا دارد ﴿ثَقُلَتْ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ اين جريان قيامت آ‌‌ن‌قدر سنگين است كه نه آسمان مي‌تواند اين بار را بكشد نه زمين و نه انسان, باري است كه اين بار را آسمان نمي‌تواند بكِشد, زمين نمي‌تواند بكشد, قرعه ي فال را به نام انسان مي‌زنند اما باري است كه نه آسمان مي‌كشد, نه زمين مي‌كشد نه انسان حتي نه پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) براي اينكه وقتي از حضرت سؤال كردند كه قيامت چه موقع قيام مي‌كند خدا فرمود: ﴿كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا﴾ مثل اينكه تو در آن حال چنان سال مي‌ماني و بي‌طرف مي‌ماني و بيننده ي صحنه هستي و مي‌تواني خبر بدهي ﴿ثَقُلَتْ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ فرمود در جواب اينها بگو قيامت كه بخواهد قيام بكند نه منم نه تو, ‌نه آسمان, نه زمين يك بار سنگيني است كه نه آسمان مي‌تواند بكشد نه زمين مي‌تواند بكشد نه انسان, اگر انسان مي‌توانست بكشد كه خب جان نمي‌داد كه ﴿ثَقُلَتْ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ از تو طرزي سؤال مي‌كنند كه ﴿كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا﴾ كه تفسيرش در سوره ي مباركه ي «اعراف» گذشت كلّ انسان كلّ آنچه در آسمان و زمين است جابه‌جا مي‌شود صعقه‌اي هم هست كه همه مدهوش مي‌شوند و نه بيهوش يك عدّه خاص كه البته مستثنا هستند كه اينها همچنان هوشمندند ﴿فَصَعِقَ مَن فِي السَّماوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ حالا اگر درباره ي اهل بيت(عليهم السلام) وارد شده است كه در آن نفخه ي صور اول كه همه مدهوش يا بيهوش مي‌شوند اينها همچنان هوشيارند اين نشان مي‌دهد كه اينها مي‌توانند باري بكشند كه آسمان و زمين نمي‌تواند بكشد بالأخره يك عدّه مستثنا هستند در آن نفخه ي صور ولي در صحنه ي قيامت كه حالا بخواهد قيام بكند همه مي‌ميرند ديگر ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَيِّتُونَ﴾ خب, پس نمي‌شود گفت كه اين زلزله در ظرف ساعت رخ مي‌دهد نظير اينكه مَكر در ظرف ليل و نهار اتفاق مي‌افتد براي اينكه ليل و نهار واقعاً ظرف‌اند و موجودند آ‌ن مكر و نيرنگ بيگانه‌ها در اين ظرف است اما اين‌چنين نيست كه حالا قيامت ظرفي باشد و زلزله در قيامت اتفاق بيفتد قيامت دارالقرار است ديگر. اينها طليعه ي قيامت است البته و همين مقدار هم مصحّح اسناد است ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ پس اتّصافش به شيئيّت و اتّصافش به عظمت به لحاظ ظرف وجود است آن‌قدر عظيم است كه چيزي نمي‌تواند آن را تحمل بكند.آن حوادثي كه در خود قيامت اتفاق مي‌افتد نظير موقف، نظير ارض، نظير سؤال و جواب بله اينها در ظرف قيامت است اما زلزله‌اي كه مي‌خواهد كلّ نظام را به هم بزند يك نظام جديدي را بنا كند اين ديگر در ظرف قيامت نيست اين اشراط‌الساعة است اما وقتي قيامت شد هر كس موقفي دارد، سؤالي دارد، جوابي دارد، تطاير كتبي هست، نامه ي بعضيها به دست راست بعضي به دست چپ اينها در ظرف قيامت است.
قيامت چيست؟ ساعت چيست؟ ﴿إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾. قيامت روزي است كه ﴿يَوْمَ تَرَوْنَهَا﴾ اين ﴿تَرَوْنَهَا﴾ به ساعت برمي‌گردد اين ضمير يا به ﴿زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ﴾ برمي‌گردد، اگر به ﴿زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ﴾ برگردد اُولاست يعني در طليعه ي قيامت كه جهان مي‌لرزد سه‌تا حادثه ي سنگين را ما براي شما شرح مي‌دهيم وقتي اين لرزه ي جهاني آرام هم نمي‌گيرد در بخشي فرمود وقتي اين زمين لرزيد رَجْفه پيدا كرد ﴿تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ﴾ مثل الآن پس‌لرزه‌هاي فراواني در جايي كه زلزله آمد پس‌لرزه‌هايي هم هست آن پس‌لرزه‌ها مي‌گويند رادفه رديف اول و دوم و سوم اگر ده‌تا پس‌لرزه باشد ده‌تا رادفه دارد فرمود: ﴿تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ﴾ اين طور نيست كه يك بار بلرزد پشت‌ سر هم دارد مي‌لرزد حالا ممكن است همه شبيه هم باشند يا ممكن است اوّلي شبيه‌تر باشد اين ﴿إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً﴾ اين طور نيست كه يك بار تكان بخورد ﴿تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ﴾ هم هست، ﴿تَرْجُفُ﴾ هست و ﴿تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ﴾ است.
چندحادثهي سخت را به همراه دارد يكي از آن حوادث اين است كه هر زني كه باردار است از شدّت اين حادثه بارش را به زمين مي‌اندازد كه ﴿تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا﴾ اين دومين حادثه است اوّلين رخداد را كه نقل مي‌كند اين است كه ﴿تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾ هر زنِ شيردهي از ارضاع خود غافل مي‌شود يك، ار رَضيع خود غافل مي‌شود دو، از كار خود غفلت دارد اين بچّه كه در دامن مادر است پستان در دهن اوست اين مادر هم از وظيفهي خود غفلت مي‌كند هم از كودك خود، مرضعه مستحضريد كه يك وصف خاص است مخصوص زن است تايي كه براي فرق بين مذكّر و مؤنّث است در اوصاف خاصّه راه ندارد ديگر نمي‌گويند طالق و طالقه فقط مي‌گويند طالق صيغهي طلاق را هم كه مي‌خواهند جاري كنند مي‌گويند «هي طالق» ديگر نمي‌گويند «هي طالقه» اصلاً تاء به تعبير سيوطي «تَرفق» يعني تاء براي فرق بين مذكّر و مؤنث است اما آنجا كه مذكر چنين وصفي ندارد تاء براي چه بياورند طالقه نمي‌گويند، حائضه نمي‌گويند، مرضعه نمي‌گويند خب ولي اينجا مرضعه آمده اين لطيفه را جناب زمخشري دارد ديگران هم غفلت نكردند كه درست است كه مرضِع وصف خاص است اين تاء براي فرق مذكّر و مؤنث نيست لكن اين زن شيرده دو حال دارد يك وقت است مي‌گوييم اين زن شيرده است بچه‌اي دارد گرچه الآن بچه‌اش خواب است و پستان در كام بچه نگذاشت ولي اين زن شيرده است اين به عنوان پيشه و وصف و صفت است يك وقت است نه، اين را در دامن گرفته پستان در كامش گذاشته دارد شير مي‌دهد اين حالت اشتغالِ فعلي او به ارضاع را مي‌گويند مرضعه آن حالت قبلي بله كه بچه الآن در دامنش نيست اين مرضِع است يعني بدون تاء و اين حالتي كه بچه در دامن اوست پستان در دهن بچه است اين حالت را كه خيلي اين مادر به اين بچه دلبسته است به آن مي‌گويند مرضعه در اين حالت هم او از هر دو كار غافل مي‌ماند هم از بچه غفلت مي‌كند هم از رضاع خود ﴿تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾ «و عمّن أرضعت» از هر دو بالأخره غافل است. خب، اين نشان مي‌دهد كه انسان به جايي مي‌رسد كه حواسش جمع نيست اين معنا مي‌كند او سَكْران و مَست بودن را كه از چه جهتي اينها شبيه به سكران‌اند ﴿يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا﴾:
سورهي مباركهي «يوسف» فرق بين «حَمل» و «حِمل» ﴿وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ﴾ آن باري كه روي دوش است به آن مي‌گويند حِمْل آن باري كه در درون است در شكم است مي‌گويند حَمل آنجا فرق بين حَمل و حِمل ذكر شده است ﴿وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ﴾ خب، ﴿ذَاتِ حَمْلٍ﴾ اين بارش را به زمين مي‌گذارد خب مادر شيرده هم از ارضاع و رضيع غفلت مي‌كند و اين را همه مي‌بينند.بسيار خب، ولي در همان حالي كه دارد شير مي‌دهد در همان حالي هم كه دارد شير مي‌دهد كه به بچه‌اش خيلي علاقه‌مند است وقتي جهان‌لرزه شروع شد او از هر دو امر غافل است هم از ارضاع و هم از رضيع اين صحنه‌اي است كه همه مي‌بينند.
خب، فرمود آن اوّلي را جمع آورد يعني همه‌تان مي‌بينند، همه‌تان مي‌بينند كه هم مرضعه ﴿عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾ غفلت دارد هم باردار بارش را به زمين مي‌نهد اما دومي را مفرد آورد نه جمع ﴿وَتَرَي النَّاسَ سُكَارَي﴾ كلّ صحنه را تويِ پيامبر مي‌بيني اينها در حال سُكْرند. سُكْر يك مرض است مثل خمار اين خمار را مي‌گويند داء خَمر است، مرض خمر است، مرض آن شراب است او كه بدمستي مي‌كند يك لذّت كاذب دارد ولي اين بي‌عقلي او، اين اضطراب او، اين تكان خوردنهاي نامنظّم او اين نشانه ي سَكرت اوست مَست لذّتي دارد آن لذّت كاذب هيچ، اضطرابي دارد، بي‌عقلي دارد، بي‌نظمي دارد، حركتهاي ناموزون دارد اين را مي‌گويند سَكْرت چنين حالتي هنگام احتضار هم هست كه ﴿وَجَاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ﴾ اين محتضر هم مَست است اما مستي آن قسمت لذّت شراب را داشته باشد آن اضطراب و نوسان و دست‌پاچگي و سراسيمگي مَست را يك محتضر دارد نه آن لذّت را، پس سَكرت در حال احتضار هست، سكرت در حال قيامِ قيامت هست، سكرت در سَكران هم هست اين سكران وقتي شما به كتابهاي لغت اصيل مراجعه مي‌كنيد مي‌گويند خمار داءالخَمر است يك بيماري است يك مرض است او يك لذّت كاذب را جدا مي‌كنند از اين دردِ صادق. خب، پس اگر سكرةالموت است يا سكرةالساعه است يعني اضطراب، يعني بي‌نظمي، يعني دست‌پاچگي، يعني سردرگُمي ﴿وَتَرَي النَّاسَ سُكَارَي﴾ همه را مي‌بيني كسي در اين صحنه هوشيار نيست ديگر نمي‌دانند چه خبر است دفعتاً مي‌بينند وضع عوض شد يك صحنه و افرادي را مي‌بينند كه قبلاً نمي‌‌ديدند آن افرادي كه مي‌شناختند الآن نمي‌شناسند البته براي اولياي الهي همه موارد استثنايي دارد براي اينها هم باز استثنا دارد انسان كه مي‌ميرد بالأخره فشار جان دادن نداشته باشد آن فراغ اهلّه و هول مطّلع دامنگيرش مي‌شود.
در ذيل آن حديث قرب نوافل هست كه گُلي به وسيلهي فرشته به اين مؤمن مي‌دهند حالا يا ياس است يا گُل ديگر اين بو مي‌كن دخيلي معطّر هم هست بعد تمام افرادي كه مورد علاقه ي او بودند يا اشيائي كه مورد علاقه ي او بودند يادش مي‌رود بعد راحت مي‌ميرد فشار قبر كه آنها ندارد مي‌ماند نگراني كه من بچه‌ها و دوستان و اينها را دارم از دست مي‌دهم يادش نيست، وقتي آدم يادش نباشد فرزند دارد دوست دارد رنج نمي‌بيند كه چنين لذّتي براي مؤمن هست.
﴿يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا﴾ لذا جمع آورده همه مي‌بينند اما اينكه كلّ مردم را چه آنها كه مرضع‌اند چه آنها كه نيستند، چه آنها كه زن‌اند چه آنها كه نيستند، چه آنها كه حامل‌اند چه آنها كه نيستند، چه آنها كه عرب‌اند چه آنها كه عجم‌اند هر كس هر جا باشد به منزله ي سكران است ﴿وَتَرَي النَّاسَ سُكَارَي﴾ اما ﴿وَمَاهُم بِسُكَارَي﴾ اينها مَست نيستند ولي حالت مستي دارند يعني آن جريان بي‌نظمي و سردرگُمي را دارند شبيه ﴿سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ﴾ دامنگيرشان مي‌شود ﴿وَلكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ﴾ اينها را به اين صورت در آورده. خب، اين چه عذابي است عذاب كه هنوز حسابي نيامده، كتابي نيامده همين دوتا آيه را خيلي از اين مفسّرين نقل كردند وقتي وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در بين راه اين دوتا آيه نازل شد براي اصحاب خواندند عدّه‌اي تا صبح قرار نگرفتند مشكل اين است كه ما باور نكرديم و خيال كرديم كه ﴿أَيَحْسَبُ﴾ كه مالش يا اولادش يا زندگيش ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ﴾ كه مال و مانند آن ما مي‌ماند اگر واقعاً باور كرديم چنين صحنه‌اي هست و باور كرديم كه معلوم نيست چه موقع قيام مي‌كند خب بالأخره ما هم مثل اينها مي‌نالديديم چه تفسير شيعه چه تفسير سنّي اين را نقل كردند كه وقتي وجود مبارك حضرت اين دوتا آيه را تحويل گرفته براي اصحاب خوانده خيليها تا صبح آرام نگرفتند. خب، ﴿وَلكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ﴾ اين صحنه را كه نقل مي‌كند به عنوان زلزله به اين صورت بيان شده و از اشراط‌الساعه هم هست حالا خداي سبحان اين را شيء عظيم دانست گاهي از همين صحنه ي قيامت به عنوان اينكه ﴿وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ﴾ ياد مي‌كند يك لحظه است ﴿وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ﴾ يعن ديگر ادبيات نيست چه در مسئلهي معاد باشد چه درباره ي مسئله ي مبدأ.
دربارهي مسئلهي مبدأ فرمود: ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَي﴾ يعني ديگر لفظي نيست براي اينكه سخن از كمّ و كيف و مادّه و امثال ذلك نيست اينجا هم فرمود: ﴿كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ﴾ اين صحنه ي عظيم كه كلّ عالَم مي‌خواهد عوض بشود اين يك چشم به هم زدن است يا نزديك‌تر از او، خب نزديك‌تر از يك چشم به هم زدن ديگر يعني با لفظ و اينها بيان نيست دفعتاً انسان مي‌بيند صحنه عوض شده و نمي‌داند كجاست البته قيامتِ صغرا به اندازه ي قيامت كبرا نيست ولي آن هم براي ما قابل تحمّل نيست طليعه ي قيامت صغرا براي قيامت كبراست كه هر دو عظيم‌اند منتها يكي عظيم است و يكي اعظم كه ـ ان‌شاءالله ـ «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سيّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#32
﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ ﴿1﴾ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَي النَّاسَ سُكَارَي وَمَاهُم بِسُكَارَي وَلكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ ﴿2﴾ وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ ﴿3﴾ كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ ﴿4﴾
سورهی مباركهی «حج» كه در مدينه نازل شد با بحث معاد شروع شد و برخي از احكام فقهي و فرعي هم در اين سور‌ه است. مسئله ی معاد را اول با عظمت ذكر مي‌فرمايد بعد برهان بر ضرورت معاد اقامه مي‌كند. در درجهی اُوليٰ فرمودند صحنه ی قيامت زلزله ی جهاني است و شيء عظيم است كه اگر در آن لحظه زنِ شيردهي باشد از شير دادن و از كودك رَضيعِ خود غافل است از هر دو امر غافل است هم ار ارضاع و هم از رضيع و اگر زن بارداري باشد از شدّت حادثه بارش را به زمين مي‌نهد اگر چنين واقعيّتي در خارج باشد رخدادي اين‌چنيني دارد و اگر در آن حال اين اوضاع نباشد يعني زن شيردهي نباشد و زن بارداري نباشد ترسيمِ آن حادثه است كه اگر باشند اين احكام را و اين اوصاف را خواهند داشت نظير جريان معاد كه ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾ اگر برادري مي‌بود برادر از برادر فرار مي‌كرد, پدر از پسر فرار مي‌كرد و مانند آن, با اينكه در آن ساعت در آن لحظه سخن از روابط خانوادگي نيست چون همهی انسانها مي‌ميرند خاك مي‌شوند و همه از خاك برمي‌خيزند ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَي﴾ اگر همه دفعتاً از خاك برمي‌خيزد ديگر توليد و توالدي نيست, ديگر فرزندي و پدري و برادري نيست تا بگوييم ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ﴾ اين يا ترسيم آن صحنه ی دشوار است يا به لحاظ دنياست به هر تقدير در قيامت كسي والد و ديگري ولد نيست.
خب, بنابراين اين يا ترسيم است در جريان صحنهی قيامت كه قيامت مي‌خواهد قيام بكند يا واقعيّت است اگر ترسيم باشد نظير جريان ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾ است و اگر نه, باشد افرادي در آن حال باشند خب اين يك واقعيّت است اين منافات ندارد.
مسئلهی بعدي و مطلب بعد آن است كه كسي بخواهد از يك عالَم محدودي به يك عالم وسيعي بيايد براي او دشوار است مثل اينكه كودك بخواهد از زِهدان مادر به عالَم طبيعت منتقل بشود هم براي مادر دردآور است هم براي كودك لكن در اين نشئه استثناپذير هست آنجا هم احياناً استثناپذير هست يعني در جريان ميلاد ولي غالباً كودكان بخواهند از رَحِم به دامن مادر بيايند با فشار و درد طرفين همراه است اينجا غالباً اين طور است ولي نادراً ممكن است كساني از صحنه ی دنيا وارد برزخ و قيامت بشوند بدون هراس براي اينكه در بخشهاي پاياني سورهی مباركهی «انبياء» قبلاً گذشت يعني آيه ی 103 و بعد كه ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ صحنه ی قيامت اولياي الهي را محزون نمي‌كند اينها به طور عادي از دنيا وارد برزخ و از برزخ وارد قيامت مي‌شوند درست است كه شيء عظيم است طوري است كه ﴿تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا﴾, طوري است كه ﴿تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾, طوري است كه ﴿تَرَي النَّاسَ سُكَارَي﴾ ولي اولياي الهي از هر سه خطر محفوظ‌اند بنابراين اين طور نيست كه براي انبيا, ائمه, اولياي الهي(عليهم السلام) اين حادثه ی قيامت دردآور يا هولناك باشد.
مطلب بعدي آن است كه ذات اقدس الهي چه دربارهی حضرت مسيح چه دربارهی حضرت يحيي(سلام الله عليهما) كه البته مختصّ اينها نيست انبياي ديگر هم مشمول اين حكم‌اند فرمود: ﴿وَالسَّلاَمُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً﴾ گاهي به صورت متكلّم وحده, گاهي به صورت ضمير غايب ﴿وَسَلاَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً﴾ اين سلام يعني او در كمال سلامت مي‌ميرد, در كمال سلامت وارد صحنه ی قيامت مي‌شود خب اگر اينها گرفتار اين ﴿وَمَاهُم بِسُكَارَي﴾ مي‌شوند, گرفتار اين صحنه ی هولناك مي‌شوند ديگر سلامتي در كار نيست اضطراب است براي اين گونه از مردان الهي صحنه ی قيامت هيچ هول و هراسي را به همراه ندارد و البته اين اختصاصي هم به اين دو وجود مبارك ندارد انبياي ديگر و ائمه(عليهم السلام) هم همين طورند. خب, پس اين ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ يك شاهد, ﴿سَلاَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً﴾ هم شاهد ديگر. اينكه فرمود: ﴿تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ﴾ اين را مفرد آورد آنكه فرمود: ﴿يَوْمَ تَرَوْنَهَا﴾ جمع آورد براي اينكه عظمت او كاملاً براي همگان محسوس است صحنه‌اي كه اتفاق مي‌افتد كه مادرِ شيرده از دو امر غفلت دارد هم از ارضاع هم ار رَضيع اين مشهود همه است اما درباره ی سَكران و سكارا بودن مردم اين مشهود همه نيست لذا فعل را مفرد آورده درست است كه همگان مضطرب‌اند اما كسي بفهمد اينها مضطرب است يك انسان هوشيار و هوشمندي مي‌خواهد انساني كه سَكرةالقيامة درباره ی او اثر ندارد, سَكرةالموت را هم تجربه نكرده است چنين انساني مي‌تواند بفهمد ديگران سُكارا هستند ولي اگر كسي خودش گرفتار سَكرة الساعه است او نمي‌تواند بفهمد ديگران مضطرب‌اند او خودش مضطرب است ادراكي ندارد كه بفهمد حالا اينها مضطرب‌اند آن حالت استقامت را از دست دادند و مانند آن, لذا دربارهی فعل اول جمع آمد و فعل دوم مفرد كه ﴿تَرَي النَّاسَ سُكَارَي وَمَاهُم بِسُكَارَي﴾ بعداً هم مسئله ی قيامت را با مقدمه‌اي كه ذكر مي‌فرمايد برهاني مي‌كند.
مطلب بعدي جزء مطالب مهمّ ديني ماست گرچه همهی اينها دين است و آن اين است كه انبيا(عليهم السلام) مخصوصاً وجود مبارك پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) كه آمدند براي اينكه جامعه را جامعه ی علمي كنند ﴿وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾ جامعه ی علمي در تصديق و تكذيبشان محقّقانه و عالمانه‌اند تا چيزي براي اينها روشن نشد تصديق نمي‌كنند تا چيزي براي آنها شفاف نشد تكذيب نمي‌كنند چه امام باشد چه مأموم, چه رئيس باشد چه مرئوس, چه استاد باشد چه شاگرد همگان موظّف‌اند در فضاي علمي زندگي كنند يك سلسله آيات قرآن كريم است كه به بركت روايت نوراني امام صادق(سلام الله عليه) كه مرحوم كليني نقل كرده است تكذيب و تصديق را محدود مي‌كند كه آن دو طايفه جداگانه بايد خوانده بشود يك طايفه مي‌گويد تصديقتان محقّقانه, يك طايفه مي‌گويد تكذيبتان محقّقانه اينجا در سورهی مباركهی «حج» هم دو طايفه از آيات است مي‌فرمايد اگر امامي بايد محقّقانه امامت كني, مأمومي بايد محقّقانه مأموم باشي, مرجعي بايد محقّقانه مرجع باشي, مقلّدي بايد محقّقانه مقلّد باشي.
پنج طايفه آيات را بايد الآن داشته باشيم, طايفه اُوليٰ مي‌گويد جامعه بايد جامعه ی علمي باشد اگر بخواهد متمدّنانه زندگي كند و اگر نه كه زندگي‌اش هَمَج است همان بيان نوراني امام صادق كه فرمود: «فإن عَدِموا كانوا هَمَجا» هَمج بودن نظير همين پشه‌هايي كه به دنبال باد حركت مي‌كنند پس طايفه ی اُوليٰ اين است كه نظام يك ملّت اسلامي نظام علمي است, طايفهی دوم و سوم مربوط به تصديق و تكذيب است براي اينكه ما بالأخره يا چيزي را قبول داريم يا چيزي را نكول در هر دو بخش بايد محقّقانه باشد. طايفهی چهارم و پنجم دربارهی اين است كه ما اگر اماميم بايد محقّقانه امام باشيم, مأموميم بايد محقّقانه مأموم باشيم, مرجعيم بايد محقّقانه مرجع باشيم, مقلّد و راجعيم بايد محقّقانه راجع و مقلّد باشيم حالا اين پنج طايفه آيات را در اين بخش و بخشهاي ديگر قرآن كريم ملاحظه مي‌فرماييد.
طايفهی اُوليٰ كه در سورهی مباركهی «اسراء» گذشت عبارت از همان آيه ی ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ است كه آيهی 36 سوره ی مباركه ی «اسراء» بود فرمود: ﴿وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ يعني «لا تَتْبَع» بدون علم به دنبال هيچ چيزي نرو اين به يك شخص خاص خطاب نمي‌كند هر مسلماني در هر شرايطي كه باشد در هر عصر و مصر بايد محقّقانه زندگي بكند چرا؟ چون ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾ چون در قيامت انسان اگر بي‌تحقيق گوش به حرف كسي داد اين سمع مسئول است, بي‌تحقيق حرفي را زد زبان مسئول است, بي‌تحقيق مطلبي را پذيرفت فؤاد مسئول است ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ اين طايفه ی اُوليٰ چون در سورهی مباركهی «اسراء» بحثش مبسوطاً گذشت ديگر اينجا بازگو نكنيم. در سورهی مباركهی «يونس» آنجا فرمود اگر چيزي را خواستيد رد كنيد تصوّر صحيح كنيد تصديق كامل داشته باشيم تكذيبتان محقّقانه باشد بعد رد كنيد آن را در سورهی مباركهی «يونس» آيه ی 39 به اين صورت فرمود, فرمود: ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ﴾ وقتي از كفّار و تبهكاران نكوهش به عمل مي‌آيد مي‌فرمايد اينها چيزي را كه برايشان روشن نشد تكذيب مي‌كنند تكذيب ايشان بي‌جهت است چون تكذيب بي‌جهت است مذمّت كردند البته اين جمع‌بندي طبق بيان نوراني امام صادق(سلام الله عليه) است كه در كتاب شريف كافي آمده اين روايت چندين بار در اين بحثهاي تفسيري خوانده شد و آن جزء غرر روايات ماست حضرت فرمود: «إنّ الله سبحانه و تعاليٰ خَصَّ» طبق بعضي از نُسَخ «حَضَّ» طبق بعضي از نسخ, «حَصَّنَ» طبق برخي از نسخ «عباده بآيتين مِن كتابه» خداي سبحان بندگان مؤمن را به دو آيه مخصوص كرد يا تحضيض كرد و تشويق كرد يا تَحصين كرد اينها را در حِصن و دژ و قلعه راه داد براي اينكه از اين طرف بخواهند تصديق كنند يك سيمِ خارداري جلويشان هست كه بي‌جا تصديق نكنند اول برهان بعد تصديق, از اين طرف بخواهند نفي كنند بي‌جا تكذيب نكنند يك سيمِ خارداري اين طرف است اول برهان بعد تكذيب, «إنّ الله سبحانه و تعالي حَصَّن عباده» بندگان را در دو حِصن در دو دژ كه خودش دژبان است و صاحب‌ْ حِصن اينها را تحصين كرده در اين قلعه نگه‌داشته از اين طرف بخواهند بروند سرشان به ديوار مي‌خورد بايد تصديق بكنند, از اين طرف بخواهند بروند سرشان به سنگ مي‌خورد بايد برهان داشته باشند تا برهان نداشته باشند حق ندارند چيزي را بگويند آري, چيزي را بگويند نه, به اين دو آيه استدلال كرد حضرت يكي آيهی سورهی مباركهی «يونس» يكي آيهی سورهی مباركهی «اعراف» آيهی سورهی «يونس» همين است فرمود: ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ﴾ از كفار و منافقان و تبهكارنِ دوزخي قرآن كريم مذمّت به عمل مي‌آورد براي اينكه اينها بي‌برهان تكذيب كردند چيزي برايشان روشن نشد آمدند گفتند مثلاً وحي نيست, نبوّت نيست, معاد نيست ـ معاذ الله ـ و مانند آن, اين در بخش تكذيب.
در بخش تصديق هم در سورهی مباركهی «اعراف» آيهی 169 به اين صورت است فرمود: ﴿أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثَاقُ الْكِتَابِ أَن لاَيَقُولُوا عَلَي اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ﴾ خدا تعهّد گرفته كه در مسائل جهان‌بيني, ديني, اعتقادي و زندگي شما كه به دين برمي‌گردد بايد محقّقانه تصديق بكنيد تا براي شما چيزي روشن نشد باور نكنيد حرف نزنيد ننويسيد, گفتارتان, رفتارتان, كردارتان بايد محقّقانه باشد در بخش اثبات, پس در بخش اثبات تحقيق و پژوهش, در بخش نفي تحقيق و پژوهش جامع اين دو طايفه همان آيه سوره ی مباركه ی اسراء است كه ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ اين سه طايفه از آيات قرآن كريم كه قبلاً هم بحثش گذشت و نظام جامعه را نظام علمي مي‌كند اما وقتي كه ريزتر شد, اجتماعي‌تر شد به پرورش و آموزه‌هاي پرورشي نزديك‌تر شد بازگو مي‌كند مي‌فرمايد اگر تابعي بالأخره بايد محقّقانه تابع باشي, مَتبوعي بايد محقّقانه متبوع باشي آن را در همين آيات سورهی مباركهی «حج» كه محلّ بحث است ذكر مي‌كند در آيات سوره ی «حج» فرمود: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ چه در اصول دين چه در فروع دين, چه در اخلاقيّات اسلامي, چه اقتصادي اسلامي, چه سياست اسلامي, چه اجتماعيّات اسلامي, چه حقوق اسلامي بالأخره اين بدون تحقيق حرف مي‌زند ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ﴾ يعني «فيما يرجع إلي الله» چه در اصول چه در فروع ﴿بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ اين مقلّدِ بي‌تحقيق, مأمومِ بي‌تحقيق, امّتِ بي‌تحقيق, تابعِ بي‌تحقيق است به دليل اينكه فرمود: ﴿وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ وقتي خودش محقّق نبود به دنبال هر شيطنت متمرّدي حركت مي‌كند هر كسي او را به هر سَمت بخواهد برود مي‌رود شيطنت كه معنايش مشخص است:
مَرِيد و مارِد يعني متمرّد كه «مَرَدَ» جمع مارِد است نه جمع مُريد, مَرَدَ يعني انسانهاي متمرّد, مارِد هم يعني متمرّد در سوره ی مباركه ی «انفال» آنجا گذشت كه ﴿وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفَاقِ﴾ يعني اينها متمرّدانه به سمت نفاق حركت كردند شيطان اصولاً مَريد است مارد است متمرّد است اين چون بي‌تحقيق دارد حركت مي‌كند يك خلأ فكري و علمي دارد هر شيطاني با شيطنت متمرّدانه ی خود او را به دنبال خود مي‌كشاند لذا اين مي‌شود ﴿يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ اين براي مقلّدِ بي‌تحقيق, پيرو بي‌تحقيق. در آيات همين سورهی مباركهی «حج» آيه ی هشت اين است ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُديً وَلاَ كِتَابٍ مُنِيرٍ ٭ ثَانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ﴾ برخي بي‌تحقيق سرشان را خم مي‌كنند عدّه‌اي را بي‌جا به دنبال خود مي‌كشانند اينها مي‌شوند مُضِلّ بي‌تحقيق آنها مي‌شوند ضالّ بي‌تحقيق آيه ی محلّ بحث آيه‌اي كه فرمود يعني آيه ی سه همين سور‌ه تابعِ بي‌تحقيق است لذا فرمود: ﴿يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ آيه ی هشت متبوعِ بي‌تحقيق است فرمود همين طور سَرَش را خم مي‌كند ﴿لِيُضِلَّ﴾ اين مي‌شود مُضلّ بي‌تحقيق آن مي‌شود ضالّ بي‌تحقيق بنابراين براي اينكه ما نه تابعِ غير محقّق داشته باشيم نه متبوع غير محقّق فضاي جامعه بايد فضاي علمي باشد اين هم طايفه ی پنجم. پس طايفه ی اُوليٰ آن خطوط كلي را به عنوان قانون اساسي ترسيم مي‌كند كه ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ طايفه ی دوم و سوم راجع به تصديق و تكذيب است كه هيچ كس حق ندارد چه در نوشت, چه در گفتن, چه در رفتار تصديق بكند بي‌تحقيق و تكذيب بكند بي‌تحقيق.
طايفه ی چهارم و پنجم اين است كه كسي حق ندارد مرجع باشد بي‌تحقيق, كسي حق ندارد راجع و مقلّد باشد بي‌تحقيق قهراً فضاي جامعه ی اسلامي فضاي معطّر و عطرآگين تحقيق و علم خواهد بود اين را بعد از اينكه فرمود آن‌گاه وارد مسئله ی معاد مي‌شوند و تحقيق در اين زمينه مي‌كنند ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ گرچه در اين بخش علم را به طور جامع ذكر كرد ولي در بخش ديگر باز كرد چه در اين سور‌ه چه در سور‌ه احقاف كه علم بالأخره يا عقلي است يا نقلي, يا نقلي است فرمود بايد در يكي از كتابهاي آسماني باشد يا عقلي است كه بايد برهان باشد ﴿أو اثارة من علمه﴾ كه ـ ان‌شاءالله ـ در سوره ی مباركه ی «احقاف» به صورت شفاف اين تقابل عقل و نقل مشخص مي‌شود بالأخره يا دليل عقلي است يا دليل نقلي هر دو زيرمجموعه ی شريعت‌اند و هرگز عقل در برابر وحي نيست عقل در مقابل نقل است هر دو در زيرمجموعه ی شريعت. خب, فرمود: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ بي‌تحقيق, جدال مي‌شود جدال و مِراء باطل آن جدال احسن آن است كه ﴿ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾ جدال احسن آن است كه محقّقانه باشد يك, از مقدّماتي كه هم معقول است و هم مقبول كمك گرفته بشود دو, اگر از مقدّمه‌اي كه مقبول طرف هست ولي معقول نيست مي‌شود جدال باطل سوء استفاده كردن از جهلِ طرف, از جهالت خود اين درست نيست بايد هم معقول باشد يعني حق باشد و هم مورد قبولِ طرف باشد چون اينكه مي‌بينيد «سَلَّمْنا, سلّمنا» در كتابها هست يعني اين مطلب از فنّ برهان مي‌خواهد وارد دالان انتقالي جدل بشود اينكه گفتند «سلّمنا» يعني حالا داريم جَدَل مي‌كنيم نه جدل باطل و حرام يعني جدلي كه در منطق از پربركت‌ترين رشته‌هاي علمي است يك برهان است يك خطابه است يك جدل, اگر خداي ناكرده كسي از ضعف طرف بخواهد استفاده كند اين مقدّماتش جدل‌نماست و مغالطه است يا برهان‌نماست و مغالطه است اين دوتا كار ممنوع است يعني شاعرانه سخن گفتن كه خيالبافي باشد يا مغالطه‌گونه حرف زدن كه باطل باشد اينها ممنوع است شاعرانه ممكن است در تأييد بعضي از مطالب از آن كمك گرفته بشود ولي با خيالبافي مطلب ثابت نخواهد شد عمده همان سه‌تا راه است يا راه برهان يا راه خطابه يا راه جدال احسن كه مقدّماتش حق است يك, مورد قبول طرف است دو, از مسلّم بودن و پذيرش طرف انسان استفاده مي‌كند سه, مي‌شود جدل. فرمود اينها جدل مي‌كنند ﴿بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ يعني جدل‌نماست از مقدّمات معقول كمك نمي‌گيرند از مقبول كمك نمي‌‌گيرند چون اين‌چنين است خودشان به مقصد نمي‌رسند وقتي خودشان به مقصد نرسيدند در بين راه مي‌مانند آن‌گاه شياطين اينها را اِخْتِتاف مي‌كنند, مي‌ربايند اينها فضاي ذهنشان خالي است به دنبال كسي مي‌گردند كه اينها را تَتميع يا ترغيب بكند به دنبال اينها راه مي‌افتند ﴿وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾. خب اين شيطانِ متمرّد سرگذشت و سرنوشت او چيست؟ سرگذشت و سرنوشت او اين است كه چون او به سوء اختيار خودش باطل شد و باطل‌رو شد و باطل‌گو شد خودش و همراهان خودش را هم مستقيماً به دوزخ مي‌برد ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ﴾ كسي كه تحت ولايت شيطان باشد ﴿فَأَنَّهُ﴾ يعني اين شيطان ﴿يُضِلُّهُ﴾ خودش بيراهه مي‌رود اينها را هم به بيراهه مي‌كشاند ﴿وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ اينها را مي‌برد به جايي كه آ‌نجا افروخته است آنجا آتشي است افروخته خودش مي‌سوزد آنها را هم مي‌سوزاند اين سرنوشت انساني است كه بي‌تحقيق كار كرده به دنبال اين شيطنتِ شيطان دارد حركت مي‌كند ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ ٭ كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ حالا كه روشن شد قيامت يك صحنه ی بسيار مهمّي است براي همه دردآور است اما نسبت به مردان الهي ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾ اينها ﴿وَالسَّلاَمُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدتُّ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً﴾ اينها راحت مي‌ميرند هيچ فشار مرگي ندارند فشار برزخ و قبري ندارند وارد صحنه ی قيامت هم مي‌شوند روح و ريحان‌اند براي اينكه در آيات سورهی مباركهی «رعد» و «ابراهيم» و اينها خوانديم كه فرشتگان مرتب به استقبال اينها مي‌آيند سلام عرض مي‌كنند ﴿الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُم تَعْمَلُونَ﴾ كه بخشي از اين آيات در سوره ی مباركه ی «ابراهيم» و «رعد» است بخشي هم در سورهی مباركهی «زمر» و «ص» و «صافات» و اينها. خب, وقتي فرشتگان به استقبال اينها مي‌آيند سلام عرض مي‌كنند اينها در آن دالان انتقالي از دنيا به برزخ نگراني ندارند پس بنابراين اينها آن ﴿سَلاَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً﴾ اختصاصي به حضرت عيسي و يحيي(سلام الله عليهما) ندارد مؤمنان اين‌چنين‌اند كه از فزع اكبر مصون‌اند و عالَم هم هر چه تحول‌پذير باشد نسبت به اينها هيچ آسيبي نمي‌رساند. اما در جريان معاد نسبت به كسي كه بخواهد متبوع باشد, امام باشد, مرجع باشد, رئيس باشد بالأخره هر تعبيري كه أيّ ما شيء تعبير بكنيد آيه ی هشت و نُه همين سور‌ه است كه به خواست خدا خواهد آمد فرمود: ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُديً وَلاَ كِتَابٍ مُنِيرٍ ٭ ثَانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَنُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَذَابَ الْحَرِيقِ﴾ كه به خواست خدا اين را در روزهاي بعد مطرح مي‌كنيم.
جريان معاد كه سرفصل اين سورهی مباركهی «حج» جريان قيامت است برهان اقامه مي‌كند مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾ چون مهم‌ترين عاملي كه براي اصلاح جامعه سهم تعيين‌كننده دارد مسئله ی معاد است مسئله اينكه واجب‌الوجودي در عالم هست اين يك بحث عميق فلسفي است ولي آثار اخلاقي و سازندگي‌اش خيلي نيست براي توده ی مردم اعتقاد به اينكه جهان واجب‌الوجودي دارد خيلي شفاف نيست خداي سبحان كلّ عالم را آفريد باز هم در زندگي روزانه ی مردم سهم تعيين‌كننده ندارد اما وقتي به ربوبيّت رسيديم اوست كه مشكل را حل مي‌كند به دنبال چه كسي مي‌خواهيد برويد ما هر روز مشكل داريم در هر امري مشكل داريم بالأخره بايد به كسي مراجعه كنيم كه مشكل ما را حل كند ديگر از حيات ما, از رزق ما, از سلامت ما, از تربيت خود ما, فرزندان ما, نظام ما اين ربّ ماست از اينجا آثار بركت ربوبيّه مشخص مي‌شود حالا اگر كسي مرفّه بود مشكلاتي نداشت يا احساس نكرد آيا بايد به وظيفه‌اش عمل بكند يا نه؟ مهم‌ترين عاملي كه در عملِ به وظيفه سهم تعيين‌كننده دارد همان اعتقاد به معاد است يعني انسان بايد بداند كه اين عمل زنده است هر كاري كه كرده بايد جواب بدهد اين مهم‌ترين عامل سازندگي است در سورهی مباركهی «ص» يا «صافات» قبلاً هم اين آيات اشاره شد فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ﴾ و مانند آن ﴿لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ﴾ چرا؟ ﴿بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ﴾ قسمت مهمّ پيچيدگي اخلاقيِ جامعه فراموشي معاد است اما اگر كسي بداند كه اين عمل زنده است قبل از اينكه ما عمل را انجام بدهيم عمل در اختيار ماست وقتي عمل را انجام داديم ما در اختيار عمليم اين عمل ما را هر طرف كه مي‌خواهد ببرد مي‌برد اينكه مي‌بينيد در عالم رؤيا افراد خواب مي‌بينند بعد وقتي بيدار شدند مي‌گويند اي كاش ما فلان مطلب را سؤال مي‌كرديم خب اين را كه نمي‌شود الآن گفت اي كاش, ما در خواب زبان ما بسته است زبان ما در اختيار مَلكات قبلي ماست هر مَلِكي كه داشتيم برابر آن در خواب حرف مي‌زنيم, مي‌رويم و مي‌آييم نه اينكه هر طور بخواهيم حرف مي‌زنيم هر طور بوديم حرف مي‌زنيم اين نموداري از صحنه ی برزخ و قيامت است ما در عالَم خواب اين طوريم در برزخ وقتي وارد شديم هر طور بوديم حرف مي‌زنيم هر طور عمل كرديم مي‌بينيم خب اين عقيده جلوي آدم را مي‌گيرد ديگر نمي‌گذارد آدم بيراهه برود لذا فرمود آنهايي كه بيراهه رفتند در اثر فراموشي معاد بود مسئلهی قيامت سهم تعيين‌كننده‌اي دارد درباره ی اخلاق بعد مي‌فرمايد شما روحتان كه نمي‌ميرد مي‌ماند بدنتان وقتي مُرديد در بدنِ برزخي هستيد صحنه ی قيامت دوباره همين را خدا زنده مي‌كند همين بدنِ دنيايي را مشكلتان چيست؟ ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ﴾ اگر شك داريد كه ـ معاذ الله ـ معادي هست يا نه, اين قدرت ما را بايد ببينيد اين مي‌شود جدال احسن يعني اين مقدمات كه مقبول شماست معقول هم هست هم حق است هم مورد قبول شما از همين مقدمات ما برهان اقامه مي‌كنيم براي حقانيّت معاد اما كسي كه اين مقدمات را قبول ندارد ما بايد برايش دليل اقامه كنيم كه خدا اين‌چنين هست شما كه قبول داريد, مشركان حجاز واجب‌الوجود را قبول داشتند به عنوان اينكه او واحد هست, توحيد را قبول داشتند به عنوان اينكه او خالق كلّ است قبول داشتند به عنوان اينكه او ربّ‌الأرباب و ربّ‌العالمين و ربّ‌الكل است قبول داشتند منتها ربوبيّت جزئيه را منقطع مي‌دانستند گرفتار ارباب متفرّقه بودند مي‌گفتند كار به دست اين بتهاست اينها رابط بين ما و خدا هستند معاد را هم كه انكار داشتند بعد مي‌فرمايد اگر شما شك داريد ﴿فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن تُرَابٍ﴾ همه ی شما اصلتان از خاك بوديد نسلتان از نطفه, هم درباره ی حضرت آدم و فرزندان آدم(سلام الله عليه) صادق است هم درباره ی خود افراد, درباره ی حضرت آدم و فرزندان آدم صادق است براي اينكه حضرت آدم(سلام الله عليه) از تراب بود نسلش از نطفه, دربارهی انسانهاي فعلي هم صادق است براي اينكه اينها درست است كه از نطفه هستند ولي نطفه بالأخره از غذا و موادّ غذايي است كه از خاك است قبلاً هم مشابه اين را داشتيم كه الآن اگر كسي برود پشت‌بام اين نظام خلقت اين جمعيّتها را بببيند مي‌بيند اين هفت ميلياردي كه فعلاً روي كُرهی زمين هستند دويست سال قبل در اين باغها و مزرعه‌ها بودند دويست سال بعد هم دوباره در همين مزرعه‌ها هستند اين دويست سال قبل نه در مزرعه بودند در باغ بودند در خاكهاي عادي بودند جذب اين بوته‌ها و خوشه‌‌هاي گندم و جو و برنج و اينها شدند يا جذب اين ساقه‌هاي درخت شدند به صورت نان در آمدند يا به صورت ميوه در آمدند پدرانشان اينها را مصرف كردند بعد به صورت نطفه شد امروز شده هفت ميليارد بعد هم ﴿إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ اين هفت ميليارد هم بعد از مدّتي مي‌ميرند خاك مي‌شوند در مزرعه‌ها و باغها پهن خواهند شد اين دويست سال قبل اين دويست سال بعد از خاك به خاك ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَي﴾ فرمود شما چه مشكل داريد اصل همه‌تان كه خاك بود نسلتان نطفه, همين خداي سبحان كه يك قطره آب را به اين صورت در آورده است خب دوباره ايجاد مي‌كند چه محذوري دارد لذا اينها وقتي اين حرفها را مي‌شنيدند ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُوسَهُمْ﴾ بود, ﴿فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِمْ﴾ بود و مانند آن, ﴿فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ﴾ بعد وقتي وارد دستگاه زهدان مادر شديد اين نطفه مي‌شود عَلقه, بعد مي‌شود مُضْغِه, مضغه هم بعضي مُخلَّقِه است, غير مخلّقه است بعضي سِقط مي‌شود بعضي سِقط نمي‌شود ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ تا براي شما تبيين كنيم اين مراحل را ﴿وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ﴾ آنهايي كه بايد فرزند كامل و سالم باشند بدون سقط اينها در رَحِم مي‌مانند تا دوران جنينيشان را طي كنند ﴿مَا نَشَاءُ إِلَي أَجَلٍ مُّسَمّي﴾ كه غالباً بعد از نُه ماه به دنيا مي‌آيند ﴿ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً﴾ وقتي كه ماندنتان در رَحِم به پايان رسيد به عنوان يك كودك شما را از درون مادر به دامن مادر منتقل مي‌كنيم ﴿ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ﴾ لحظه به لحظه شما با تربيت پدر و مادرتان دوران نوزادي‌تان, نوجواني‌تان, جواني‌تان, ميانسالي‌تان, كهنسالي‌تان را طي مي‌كنيد تا به فرتوتي مي‌رسيد بعضي از شماها وقتي فرتوت شديد هر چه خوانديد از يادتان مي‌رود عدّه‌اي هم هستند كه تا آخر عمر محفوظاتشان همچنان سالم است ﴿وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّي﴾ برخيها در دوران جواني يا ميانسالي رخت برمي‌بندند ﴿وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ بعضي از شما پيرمرد مي‌شويد به رذل‌ترين عمر و ضعيف‌ترين عمر مي‌رسيد كه دوران فرتوتي و كهنسالي شماست كه بايد دستتان را بگيرند از جايي به جايي منتقل كنند اين كار را مي‌كنيم تا آنجا مي‌رسند ﴿لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾ همان طوري كه در سورهی مباركهی «نحل» فرمود: ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً﴾ كه نكره در سياق نفي است يعني آن روزي كه از درون مادر به دامن مادر آمديد چيزي نمي‌دانستيد اينجا هم نكره در سياق نفي است فرمود بعضي از سالمندان‌اند كه گرفتار نِسيان و فراموشي مي‌شوند و هيچ چيزي يادشان نيست اين شماييد اين وسطها بايد مواظب باشيد كه چه حرف مي‌زنيد چه كار مي‌كنيد اين سرشت شما اين شناسنامه ی شماست خب ﴿لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾. خب, و اين هوس نيست, عَبث نيست كه بيايند و بروند و پوچي با پوچي جهان بگذرد اين طور نيست اين براي خود شما, اگر شك داريد كه خدا چگونه شما را دوباره زنده مي‌كند اين را كه ديديد كه همان خداست ديگر روحتان كه از بين نمي‌رود يك, بدنتان كه هيچ بود به اين صورت در آورد خب دوباره جمع مي‌كند ديگر.
يك نمونهی براي معاد هست و آن اين است كه ﴿وَتَرَي الْأَرْضَ هَامِدَةً﴾ اين راكد است و جامد است شما هر روز هر سال مي‌بينيد يك عدّه مُرده را ما داريم زنده مي‌كنيم معناي اينكه وقتي بهار شد مُرده زنده مي‌شود اين نيست كه درختهاي خوابيده بيدار مي‌شوند در بحثهاي قبل هم داشتيم كه وقتي بهار شد دوتا كار انجام مي‌گيرد يكي اينكه خوابيده‌ها بيدار مي‌شوند يكي اينكه مُرده‌ها زنده مي‌شوند اين درخت خوابيده است وقتي بيدار شد آب مي‌خواهد, غذا مي‌خواهد, هوا مي‌خواهد, نور مي‌خواهد اين كارِ خود درخت است حالا كه مي‌خواهد غذا بخورد چه كار مي‌كند؟ اين خاكهاي كنار ريشه‌اش را, اين آب كنار ريشه‌اش را, اين كودهاي كنار ريشه‌اش را, اين خاك مرده است ديگر اينكه گياه نيست كه اين را كه خورد و جذب كرد در آينده ی نزديك مي‌شود شاخ و برگ و ميوه مُرده يعني مرده اين مرده را زنده كرده «إذا جاء الربيع» يا «إذا رأيت الربيع فأذكروا النشور» اين است فرمود: ﴿يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾ ما زمينِ مُرده را زنده مي‌كنيم نه درختِ خوابيده را بيدار كنيم آ‌ن درختِ خوابيده را بيدار كردن يك مرحله ی عنايت الهي است اين خاكِ بي‌جان را جاندار كردن يك مرحله است همين خاك را كه به صورت علف در آمد, حيوان مي‌خورد مي‌شود حيات, حيوان كه علف نمي‌خورد كه, گياه نمي‌خورد كه اين مادامي كه سرسبز است در مزرعه است در علفزار است بله گياه است اما همين كه با دندانِ اين حيوان قطع شد يا با ارّه ی آن كشاورز قطع شد ديگر گياه نيست جماد است هيچ حيواني گياه نمي‌خورد هيچ انساني هم حيوان نمي‌خورد انسان كه گوسفند نمي‌خورد كه گوسفند حيوان است وقتي ذبح شده مُرده مي‌شود جامد گوشت جامد است حيوان نيست آن علفِ قطع‌شده جامد است گياه نيست نه حيوان نبات مي‌خورد نه انسان حيوان, همه‌شان جماد مي‌خورند آن وقت اين جماد را دستگاه بدن گاهي نبات مي‌كند, گاهي حيوان مي‌كند, گاهي انسان مي‌كند اينكه دين فرمود غذاي حرام در انديشه‌ها اثر مي‌گذارد.
روايت نوراني مرحوم صاحب وسائل در باب مكاسب محرّمه ذكر كرد چند بار خوانده شد كه وجود مبارك امام فرمود: «الكسب الحرام يَبين في الذريّه» مال حرام در ذريّه اثر مي‌گذارد چه رسد به خود آدم خب بالأخره اين مال حرام است كه جزء بدن انسان مي‌شود اين انديشه مي‌شود, فكر مي‌شود, نقشه مي‌شود همين مال حرام است.
بيان نوراني حضرت سيّدالشهداء(سلام الله عليه) كه فرمود دعوت من در شما اثر نمي‌كند براي اينكه بطون شما از حرام پر شده است همين است ديگر. خب, بنابراين فرمود شما اگر ترديد داريد كه خدا مُرده را زنده مي‌كند اينكه هر سال شما داريد مي‌بينيد كه ما مُرده را زنده مي‌كنيم ديگر نه اينكه خوابيده را بيدار كنيم ﴿وَاللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾ نه «يوقظِ النائم بعد نومها» اين طور نيست كه. خب, در اينجا فرمود: ﴿وَتَرَي الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ﴾ وقتي باران آمد اين كم كم, كم كم همين خاك مي‌شود گياه ديگر همين خاك مي‌شود درخت, همين خاكِ مُرده مي‌شود زنده ﴿وَأَنْبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ﴾.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ
#33
وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ ﴿3﴾ كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ ﴿4﴾ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَي أَجَلٍ مُّسَمّي ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّي وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَتَرَي الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ﴿5﴾
سورهی مباركهی «حج» همان طوري كه ملاحظه فرموديد با جريان معاد شروع شد و اهميّت معاد اين است كه هر كسي كار خيري را انجام بدهد براي رعايت معاد است و از كار شرّ دوري مي‌جويد براي رعايت معاد است و مانند آن, متأسفانه برخيها بدون تحقيق به دنبال هر كسي راه مي‌افتند چه اينكه برخيها بدون تحقيق عدّه‌اي را به دنبال خود مي‌كشاند كه هر دو گروه را در اين بخش از سورهی مباركهی «حج» بيان فرمود طبق آن طوايف پنج‌گانه‌اي كه در بحثهاي روز قبل مشخص شد معلوم شد كه فضاي دين, فضاي فرهنگ و علم است برابر آيه ی سورهی مباركهی «اسراء» كه ﴿وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ زيرمجموعهی اين بخش اول چهار طايفه از آيات است كه يك طايفه مي‌گويد هر كسي بخواهد چيزي را باور كند, تصديق كند, اثبات كند بايد برهاني باشد هر كسي بخواهد چيزي را نفي كند, تكذيب كند بايد برهاني باشد هر كسي بخواهد از كسي پيروي كند بايد برهاني باشد هر كسي بخواهد ديگري را به دنبال خود دعوت كند بايد برهاني باشد قهراً فضاي دين فضاي تحقيق و پژوهش و علم خواهد بود. در اين آيه ی سوم فرمود برخيها بدون تحقيق به دنبال افراد مي‌روند اينها به دنبال شيطنت حركت كردند اينكه فرمود: ﴿وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ براي اينكه شيطان از هر طرف دام گسترده است يك, گفت ﴿لَآتِيَنَّهُم مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ﴾ او در هر طرف دام پهن كرده است لذا شده سُبُل غَيّ و اين شخص هم كه اهل تحقيق نيست لذا هر جا هر صدايي بلند شد به دنبال آن راه مي‌افتد.
سورهی مباركهی «اعراف» به اين دو قسمت اشاره كرده كه فرمود اينها راههاي گوناگوني دارند و شما از آن راههاي گوناگونشان پرهيز كنيد از سُبل غيّ پرهيز كنيد در سورهی «انعام» آيه ی 153 فرمود: ﴿وَأَنَّ هذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ﴾ اينكه جمع آورد با همين ﴿وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ هماهنگ است چون شيطان از هر طرف دام پهن كرده است گفت ﴿لَآتِيَنَّهُم مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ﴾ در آيهی 153 سورهی مباركهی «انعام» هم كه جمع ياد كرد فرمود: ﴿وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ﴾ در آيه ی محلّ بحث هم فرمود: ﴿وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ درست است كه تحقيقِ علمي مقدور همه نيست ولي آن حدّ لازمِ تحقيق, نصاب تحقيق مقدور همه هست كه انسان در تقليد, در پيروي محقّق باشد اين مربوط به آيه‌اي كه در طليعه ی اين بحث مطرح است. اين ضمير ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ﴾ به ابليس برمي‌گردد به آن شيطانِ كل نه به ﴿اللَّهِ﴾ برمي‌گردد نه به ﴿مَن يُجَادِلُ﴾ آن ابليس خودش و پيروانش را به دوزخ فرا مي‌خواند.آن چون سُبل فرعي است كه به صراط منتهي مي‌شود ﴿وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾ آن سُبل راههاي فرعي است كه به اين بزرگراه منتهي مي‌شود مثل راههاي فرعي جنبي كه در اين بزرگراه تهران و قم مطرح است بالأخره اين راه انسان را به مقصد مي‌رساند براي اينكه راههاي فرعيِ منشعب‌شده ی از همين بزرگراه است و به همين بزرگراه ختم مي‌شود اما جاده خاكيهاي فراوان كه به اين بزرگراه رابطه ندارند آنها سبيلِ غيّ است ديگر.
خب, ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ كه در سورهی مباركهی «حجر» به اين قسمت اشاره شده در سورهی «حجر» آيه ی 41 به بعد اين است ﴿قَالَ هَذا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ ٭ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ﴾ خدا فرمود من بايد راهِ راستي را نشان بدهم دادم ﴿عَلَيَّ﴾ يعني بر من هست بر اساس ﴿كَتَبَ عَلَي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾ كه راه مستقيم را احداث كند و ارائه كند هر دو كار را كرده است به شما هم چراغي دادم كه اين راه را ببينيد و آن عقل و فطرت است انسان صراط ندارد سراج دارد, چراغ دارد راه را فقط دين مشخص مي‌كند قانون‌گزار فقط خداست و بس, انسان در اثر عقلِ خود و فطرت خود قانون‌شناس است نه قانون‌گزار فرمود: ﴿هَذا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ﴾ يعني بر من هست كه راه بيان كنم و كردم اين صراط مستقيم است و به شما هم چراغ دادم كه اين راه را ببينيد گفتم ﴿قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ﴾ و هيچ سلطه‌اي شيطان بر بندگان من ندارد مگر اينكه آنهايي كه به سوء اختيار خودشان به دام شيطنتِ شيطان بيفتند ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ﴾ اين گروه كساني‌اند كه ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَي عَذَابِ السَّعِيرِ﴾ پس آنچه در آيه محلّ بحث سوره حج مطرح شد با همان آيه 41 و 42 و 43 سورهی مباركهی «حجر» هماهنگ است ﴿كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ﴾ هم همان است.
جريان معاد مهم‌ترين مسئلهی تربيتي است براي ما و هر كسي هر لحظه غفلت مي‌كند دستش به گناه آلوده مي‌شود در اثر فراموشي معاد است ﴿بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ﴾ خداي سبحان در عين حال كه سفره ی خلقت را پهن كرده است اين سفره ی خلقت او يك كلاس درس است ما خيال مي‌كنيم خداي سبحان عالَم را خلق كرد و كاري به ما ندارد اين‌چنين نيست او هر روز دارد مي‌آفريند فيضِ خلقت دارد و هر روز دارد چيزي به ما ياد مي‌دهد اينكه مي‌گويند مثلاً در فلان مدرسه يا فلان دانشگاه كارآموزي دارند، كارآمدي دارند يعني تعليمشان با كار همراه است چيزهايي را عملاً ياد شاگرد مي‌دهد خداي سبحان مي‌فرمايد من دوتا كار مي‌كنم يكي اينكه فيضم را ادامه مي‌دهم خلقت مي‌كنم يكي اينكه هر روز دارم كلاس درس باز مي‌كنم شما را به عنوان شاگرد مي‌پرورانم به شما چيز ياد مي‌دهم من ادّعايم اين است كه معاد حق است خب، يك بحث در اين است كه معاد ممكن است يا نه، آن را براي شما برهاني كردم يك بحث در اين است كه چرا معاد هست آن هم طبق آياتي كه لغو در عالَم نيست، سُدا و ياوه و بيهوده در كار خدا نيست خلقت اگر به هدف نرسد معنايش آن است كه هر كس هر كاري كرد، كرد يعني حسابي، كتابي، نظمي، عدل و ظلمي، محكمه‌اي، هيچ چيزي نيست اين مي‌شود هرج و مرج ديگر و اين از ذات اقدس الهي صادر نمي‌شود. مي‌ماند وسط كه چطور خدا مُرده را زنده مي‌كند مي‌فرمايد من هر روز دارم كلاس درس باز كردم اين از آن لطايف قرآن كريم است فرمود من اينكه شما مي‌بينيد زمينِ مُرده را زنده مي‌كنم، يك قطره آب را به صورت انسان در مي‌آورم، در بحبوحه ی اين مطلب فرمود من غرضم اين است كه به شما بفهمانم اين ﴿لِّنُبَيِّنَ﴾ يك حرفِ كليدي است كه در وسط قرار گرفته جايش اينجا نيست، جايش اينجا نيست يعني جايش اينجا نيست چطور در وسط اين خلقت مي‌فرمايد: ﴿لِّنُبَيِّنَ﴾ مي‌فرمايد براي اينكه من درست است مي‌خواهم، خدا مي‌خواهد خلقت كند بچه خلق كند نطفه را به صورت انسان در بياورد اما مي‌خواهد به شما ياد بدهد كه معاد چطور است اين از آن لطايف و كارهاي كليدي قرآن كريم است ملاحظه بفرماييد فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾ اين خطاب تنها به مسلمين و مؤمنين و موحّدين عالم مثل يهوديها و مسيحيها و مجوسيها و اينها نيست ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾ خدا به كلّ مردم، اگر شما شك داريد كه معادي هست ـ معاذ الله ـ يا نه، از نظر امكان الآن داريم براي شما ثابت مي‌كنيم از نظر ضرورت خب حالا معاد ممكن است اما «المعاد ضروريٌّ» اين قبلاً هم به عرضتان رسيد كه اصطلاح ضرورت در قرآن نيست اين يك اصطلاح منطقي است ولي قرآن كريم اگر بخواهد از يك مطلب ضروري و قطعي ياد كند مي‌فرمايد: ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ اين ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ قرآن همان بالضروره است اگر گفتند دو دوتا چهارتا اين قضيه را شما موجّه كنيد به اين قضيه جهت بدهيد مي‌گوييم دو دوتا چهارتا بالضروره نه بالامكان، نه بالاطلاق، نه دائماً مي‌گوييم بالضروره اين قضيه جهت ندارد اگر گفتند بگوييد «زيدٌ انسانٌ» مي‌گوييم بالضروره، اگر گفتند قضيه «زيدٌ قائمٌ» را جهت بدهيد مي‌گوييم «زيدٌ قائمٌ بالامكان» اما اگر گفتند كه «المعاد حقٌّ» مي‌گوييم بالضروره اين بالضروره همان است كه در قرآن كريم از آن به ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ ياد كرده است ﴿رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ خب آن را با مسئله ی حكمت خدا و عنايت خدا حل مي‌شود كه آيات ديگر است كه به آن اشاره مي‌شود اما الآن خدا مي‌فرمايد اينكه مي‌‌بينيد يك قطره آب را من انسان درست مي‌كنم يا يك چند قطره آب را به صورت باغ در مي‌آورم چون آبِ صافي را مي‌گويند نطفه حالا كم كم، كم كم درباره ی اين ﴿يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ﴾ به كار رفته وگرنه نطفه به معناي اين نيست.
نطفه يعني آبِ صاف، آبِ خالص يك قطره آب خالص را مي‌گويند نطفه اين نطفه‌اي كه از مثل باران مي‌آيد اين زمين را باغ و مزرعه مي‌كند آن نطفه‌اي كه در رَحِم قرار گرفته اين شخص را مادر مي‌كند مي‌فرمايد اين كار را ما مي‌دانيم براي چه مي‌كنيم؟ براي اينكه به شما بفهمانيم معاد حق است ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم﴾ اين يك ماضي است كه حال و آينده را هم در برمي‌گيرد ﴿خَلَقْنَاكُم﴾، «خالقكم»، «نَخلقكم» هميشه همين طور است ديگر ﴿خَلَقْنَاكُم مِن تُرَابٍ﴾ اليوم هم همين طور است ﴿ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ﴾ اليوم هم همين طور است ﴿ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ﴾ اين يك قطره آب را چطور خداي سبحان به اين صورت در آورد كه الآن مستحضريد صدها دانشكده مي‌خواهند تازه بدن انسان را بفهمند، بيماريهايش را بفهمند نمي‌دانند بسياري از اين پزشكان متاسفانه به جاي اينكه طبيب باشند بيتارند اينها انسان را حيوان ناطق مي‌دانند همين، لذا خيلي از بيماريها را مشترك بين انسان و دام مي‌دانند براي اينها فرق نمي‌كند كه از راه الكل كسي را معالجه كنند يا غير الكل ديگر «لا شفاء في الحرام» و امثال ذلك كه براي اينها مطرح نيست اينها بدن را درمان مي‌كنند نه انسان را مشترك بين انسان و دام همين بدن است اين در حقيقت خودش را طبيب مي‌نامد، خودش را تنزّل داده وقتي طبيب است كه انسان را معالجه كند نه حيوانِ ناطق را.
مطلب اينست که فرمود: ﴿فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن تُرَابٍ﴾ بعد ﴿ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ﴾ اين تراب شده نطفه بعد اين نطفه شده عَلَقه يعني خونِ بسته بعد اين شده مُضغه يعني گوشتِ ممزوق شده، مَزْق يعني جويدن به منزله ی گوشتِ جويده شده بعد بعضيها مستوي‌الخِلْقه‌اند، بعضي ناقص‌الخلقه‌اند ﴿مُّخَلَقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ اين واقع آدم را مبهوت مي‌كند آخر اين ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ اينجا جايش نبود كه شما داريد خلقت را شرح مي‌دهيد اين بايد مي‌فرمود: «و نُقرّ في الارحام ما نشاء» بعد ما اين مضغه را جنين مي‌كنيم همان طوري كه در سورهی مباركهی «مؤمنون» فرمود: ﴿كَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً﴾ بعد ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ اما اين ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ يك حكمِ كليدي است كه راز اساسي در آن هست فرمود من هر روز دارم به شما ياد مي‌دهم كه چگونه مُرده را زنده مي‌كنم آن وقت شما درباره ی معاد ترديد داريد خب اين ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ براي اثبات مبدا است خب مشركان حجاز كه كاملاً باورشان شده بود ﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ﴾ آنها ترديد نداشتند كه خالق ذات اقدس الهي است مشكلشان چه بود؟ مشكلشان هم مشكل فضاي حجاز هم مشكل فضاي نزول آيه، فضاي حجاز هم باور نكردن.
خب اينكه آدم تحقيق مي‌كند آدم ديگر اين را مي‌فرمايد شما هر روز داريد مي‌بينيد ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ هم فضاي حجاز انكار معاد بود هم صدر اين آيه دارد ﴿إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ﴾ پس عنصر محوري اين آيه جريان معاد است فرمود من مي‌خواهم براي شما بيان كنم كه چگونه من مُرده را زنده مي‌كنم من دو قطره آب را كه مُرده است زنده مي‌كنم يكي را در رَحِم يكي را در باغ و راغ هر دو هم در يك آيه ذكر شده آن آبِ خالص و صافي را هم مي‌گويند نطفه حالا ما عادت نكرديم كه آبِ باران را بگوييم نطفه وگرنه نطفه به اين معنايي كه ﴿يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ﴾ نيست حالا بعدها يك نقل خاصّي است فرمود ما اين كار را كرديم به شما بگوييم چطوري مُرده را زنده مي‌كنيم شما غافليد ما كلاس كارآموزي داريم ما هر روز داريم به شما چيز ياد مي‌دهيم.
جريان كلاغ كه ذات اقدس الهي كلاغ را مامور كرده كه به قابيل بفهماند چگونه جسد برادرش را دفن كند اين يك كلاس كارآموزي بود فرمود: ﴿فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي‏ سَوْءَةَ أَخِيهِ﴾ اين مانده بود كه اين جسد را چه كار كند ما يك كلاغ را معلّم او كرديم در حضور او اين خاكها را كنار زد چيزي كه در دهن داشت در لب داشت اين را در درون آن خاكها پنهان كرد بعد يك مُشت خاك ريخت رويش تا به قابيل بفهماند جسد را بايد اين طور دفن كرد آن بشر اوّلي كه تجربه نكرده بود مُرده را چطوري دفن كند اوّلين مرده است خب، بنابراين اين كلاسِ كارآموزي خداي سبحان است فرمود ما اين كار را كرديم ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ آن وقت شما مشكلتان چيست؟
مشكل ما اين است كه ما اين كار را مي‌بينيم نه بحثهاي كلامي از آن استفاده مي‌كنيم نه بحثهاي علمي، بحثهاي كلامي براي موحّدان تا حدودي جا افتاده است يعني از اين فعل پي به فاعل ببريم يا از امكان پي به واجب ببريم يا از حدوث پي به قديم ببريم يا از نظم پي به ناظم ببريم اين بحثهاي كلامي است بحثهاي علمي اين است كه اين را چه كسي مي‌كند؟ اين اسلامي شدن علوم دانشگاه هم همين است اگر كسي سفرِ «مِن الخلق الي الخلق بالحق» داشت آن وقت همهی علوم مي‌شود اسلامي يعني در كلّ جهان دارد سيرِ عالمانه مي‌كند اما با چراغ حق اين سفر چهارم كه پايان اسفار اربعه هست نصيب هر كس شد او با چراغ دارد حركت مي‌كند وقتي با چراغ دارد حركت مي‌كند مي‌بيند چه كسي دارد اين كار را مي‌كند ديگر.
يك مهندس كشاورزي لحظه به لحظه، قدم به قدم مي‌گويد خدا اين كار را كرد، خدا اين كار را كرد، خدا اين كار را كرد، آن وقت فرض دارد كه ما كشاورزي غير اسلامي داشته باشيم زمين‌شناس، زمان‌شناس، درياشناس، صحراشناس همه‌شان همين طورند ديگر اين اگر چراغ را خداي ناكرده كسي از دست بدهد در تاريكي حركت كند اين نمي‌داند چه كسي اين كارها را مي‌كند مي‌گويد اين طور بود، الآن اين طور هست، بعد آن طور مي‌شود اما چه كسي كرد براي چه كرد نيست.
غرض اين است كه اسلامي شدن علوم به اين نيست كه ما مسئله ی فلسفي و كلامي داشته باشيم از اين مخلوق پي به خالق ببريم آن يك گوشه بهره است اسلامي شدن علم اين است كه اين چراغِ توحيد دست ماست ما با اين چراغ حركت مي‌كنيم چه كسي كرد، چه كسي كرد، چه كسي كرد، خدا كرد، خدا كرد، خدا كرد آن وقت فرض ندارد كه ما علمي در جهان داشته باشيم و اسلامي نباشد اينها خيال مي‌كنند وقتي كه فيزيك اسلامي شد مثل اينكه نماز اسلامي است و وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) در آن صحيحه ی طولاني حمّاد به حمّاد ياد مي‌دهد اين طور اذان بگو، اين طور اقامه بگو، اين طور تكبير بگو، اينجا قرائت داشته باش، اينجا ركوع برو، اينجا سجود برو اين طور زمين‌شناسي و زمان‌شناسي ياد بدهد تا بشود علم اسلامي. معناي اسلامي بودن تنها صحيحه ی حمّاد نيست حديث «لا تنقض» هم هست كه يك خط است و شده پنجاه شصت جلد كتاب همين مطالب هم هست فرمود ما اينها را گفتيم ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ ما مي‌خواهيم يادتان بدهيم چه چيزي يادتان بدهيم؟ هم مبدا را، هم معاد را الآن عنصر محوري اين است كه يادتان بدهيم كه چگونه مُرده را زنده مي‌كنند خب اين مرده است ديگر اين از آن لطايف عميق قرآني است همين يك كلمه وگرنه اينجا جايش نبود كه. خب، فرمود ما اين كار را كرديم ﴿مُّخَلَقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ برايتان بيان كنيم كه چطوري ما مُرده را زنده مي‌كنيم درست است كه نه پدر خبر دارد نه مادر خبر دارد ولي اينجا يك كلاس درس است نه كودك خبر دارد، نه پدر خبر دارد، نه مادر خبر دارد، ولي ما مي‌خواهيم به شما بفهمانيم كه چطور ما مُرده را زنده مي‌كنيم هر كسي در خانه‌اش اين مكتب را دارد ديگر، هر كسي در خانواده‌اش بالأخره كودكي به دنيا مي‌آيد ديگر ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ پس جا براي رِيْب نيست.
اينها در حقيقت نسبت بسنجيم مي‌شود .. ولي در حقيقت متقابلان‌اند چون موت از آن جهت كه رها كردنِ دنياست اين مي‌شود عدم مَلكه و اما از آ‌ن جهت كه انتقال به آخرت است يك حقيقت وجودي است كه فرمود: ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ﴾ خب، ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ بعد حالا اين ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ كه يك عنصر اساسي بود و در وسط قرار گرفت بعد فرمود: ﴿وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ﴾ خب مُخلّقه و غير مخلّقه بعضي سِقط مي‌شوند بعضي سقط نمي‌شوند، بعضي مستوي‌الخِلقه‌اند بعضي غير مستوي‌الخلقه‌اند بر اساس شرايط بهداشتي كه پدر و مادر گاهي رعايت مي‌كنند گاهي رعايت نمي‌كنند ﴿وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَي أَجَلٍ مُّسَمّي﴾ بعضيها شش ماهه به دنيا مي‌آيند بعضي هفت ماهه بعضي هشت ماهه برخي هم كه كاملاً نُه ماهه به دنيا مي‌آيند در ارحام اينها را قرار مي‌دهيم در رَحِمها قرار مي‌دهيم تا آن مدت مشخص. بعد اينكه فرمود: ﴿ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً﴾ اين واژه طفل در قرآن سه بار ذكر شده است دو بارش مفرد است يك بارش جمع كه سورهی مباركهی «نساء» گذشت ﴿وَإِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنكُمُ الْحُلُمَ﴾ يا در سورهی «نور» هست طفل هم براي مفرد هست هم براي جمع مثل اينكه بگويند «رجالٌ عدل»، «رَجلٌ عدل» هم براي مفرد گفته مي‌شود طفل هم براي جمع لذا آن ضمير جمع كه فرمود: ﴿نُخْرِجُكُمْ﴾ به جاي اينكه بفرمايد «نخرجكم اطفالاً» فرمود: ﴿نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ﴾ از دوران خردسالي به دوران نوجواني و جواني و اينها مي‌رسيد حالا اشُد جواني هست يا ميانسالي هست كه بحثش در مشابهات قبل گذشت ﴿وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّي﴾ برخي از شماها همين نوزادها در مدت كوتاهي رحلت مي‌كنند ﴿وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ برخيها هم به آن دوران فرتوتي و كهنسالي مي‌رسند اين ﴿أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ از رذل‌ترين عمرهاست براي اينكه در دوران كودكي كودك ضعيف است اما با اميد زندگي مي‌كند و اگر خودش نمي‌تواند خودش را حفظ بكند علاقه ی او را خداي سبحان به پدر و مادر مرحمت كرده است كه او را حافظ باشند اين پدر و مادر هم نمي‌دانند خيال مي‌كنند كه اين بچه عزيز است بله شما نمي‌دانيد كه اين بچه عزيز است يعني چه؟
محبّت او را اگر در دل پدر و مادر قرار ندهد كه كسي اين كودك را سرپرستي نمي‌كند كه اين يك دستمايه است ما كاري كه مُزد ماست خيال مي‌كنيم هدف است اين بزرگاني كه بالأخره انسان و خُرد و خوراك انسان و زندگي انسان را ارزيابي كردند اينها طبق رهنمود وحي گفتند چيزي براي انسان هدف نيست انسان براي اينكه خب بماند بايد غذا بخورد اگر غذا خوردن لذيذ نبود براي او غذاي او كه در دامن طبيعت مثل حيوانها آماده نبود اين بايد تهيه كند غذا را اين رنج غذا را براي چه تحمّل كند و مي‌مرد اين لذّت را ذات اقدس الهي در فضاي كام او قرار داد كه اين مُزدِ عَمَلگي اوست در حقيقت او خيال مي‌كند مي‌خورد براي اينكه لذّت ببرد خير، مي‌خورد براي اينكه بماند اين براي اين. حالا چون نمي‌داند هر جا تا هر اندازه كه اين فَكّين او و فضاي كام او لذّت مي‌برد مي‌خورد اكثر اين بيماريهايي كه هست براي دستگاه گوارش است يعني هفتاد هشتاد درصد بيماري براي بدخوري و پرخوري است ديگر اين ﴿كُلُوا وَاشْرَبُوا وَلاَ تُسْرِفُوا﴾.
جامعه‌اي مواظب دهنش باشد كمتر مريض مي‌شود ديگر اكثر بيماريها حالا شما تصادفها و اينها حرف ديگر است وگرنه اكثر بيماريها براي دل‌درد است براي گوارش است بالأخره بدخوري و پرخوري فرمودند مقداري مانده سير بشوي از كنار سفره بلندشو، تا اشتها به غذا نداري شروع به غذا نكن مواظب دهنت باش. خب، اين مزد كارگري است براي اينكه نسل بماند بايد نكاح كند خب نسل بماند تلاش و كوشش دارد ديگر لذّتي در انسان قرار داده كه اين مزد كارگري است اين خيال مي‌كند كه اين نكاح براي اين خلق شده در حالي كه او كه فرمود: «النكاح سنّتي» فرمود: «مَن تزوَّج فقد احرز نصف دينه» پس انسان دو گونه مي‌تواند نگاه بكند يك نگاهِ حيواني و بيتاري، اين نكاح را به عنوان غريزه مي‌داند يك وقت نگاه، نگاه ملكوتي است كه حضرت فرمود درست است كه «النكاح سنّتي» اما «مَن تزوّج فقد احرض نصف دينه» اين نگاه كجا آن نگاه كجا، اين يك نگاه انساني است آن يك نگاه حيواني است آن كار را همه ی حيوانات هم دارند. خب، اين مُزد عملگي است كه انسان براي اينكه اين نسل بماند بايد اين نكاح را بكند و اين كار زحمتي دارد. خب، اينها خيال مي‌كنند كه اينها هدف است در حالي كه نه اين هدف است نه آن هدف اينها مزد كارگري است و براي اينكه بچه بماند علاقه ی بچه را به دلهاي پدر و مادر سپرده آنها خيال مي‌كنند بچه عزيز است خير، اين مُزد عملگي پدر و مادر است اين كارگري كه مي‌كنند چيزي بايد بهره ببرند ديگر به او مي‌دهند.
خداي سبحان اين نظام را با اين وضع آفريده نظير آنچه دربارهی حضرت موسي فرمود : ﴿وَاَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي﴾ براي همه هست منتها همه نسبت به پدر و مادر نسبت به فرزندان، اما دربارهی حضرت موسي علاقه ی او را در دل دشمنانش قرار داده كه نسبت به او علاقه داشته باشند و حفظش بكنند. خب، حالا انسان شده پير، نه فرزندان به او علاقه دارند كه او را حفظش بكنند مي‌سپارند به خانه سالمندان البته در شهري، در فضايي كه متاسفانه مهدكودك رايج باشد اين پدر هم كه پير شده تحويل خانه ی سالمندان مي‌دهند اما آنجا كه مهدكودك نيست درست است مهدكودك يك چيز خوبي است اما هفته‌اي يك ساعت نه اينكه آدم بچه‌اش را بگذارد مهدكودك اگر بچه مهدكودكي شد همين كه انسان به دوران سالمندي رسيد همين كودك او را تحويل خانه ی سالمندان مي‌دهد شهرهايي كه عاطفي‌اند و با قبيله و خاندان زندگي مي‌كنند يكي از علما به من گفت كه من در فلان شهر خيلي تلاش كردم مسجد ساختم، حسينيه ساختم، هر چه كردم يك خانه ی سالمندان بسازم خيّرين حاضر نشدند گفتم بارك الله مردم اين شهر، خوشا به سعادت مردم اين شهر آخر چرا به تو پول بدهند مسجد و حسينيه را دين تشريح كرده آن خانه ی سالمندان را ترغيب نكرده هر كسي بايد پدر و مادر خودش را خودش حفظ بكند ﴿إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ﴾ بله آنهايي كه عاطفي نيستند زندگيشان طور ديگر است تا پدر و مادر پير شدند خانه ی سالمندان، اگر ما بخواهيم به خانه ی سالمندان نرويم بچه‌ها را در اين هفت سال يعني هفت سال كه بهترين دانشكده و دانشگاه است بايد او را عطوف بار بياوريم وقتي عطوف بار آورديم اين در دوران سالمندي به ياد ماست.
جريان پيش آمد دو سال قبل است که من ديدم در تابستان كسي از يكي از شهرهاي دور آمده يك مقدار ظرف آب دستش است كه حاج آقا شما اين را دهن بگذاريد مادرم مريض است خودش را نگاه كردم ديدم در حدود شصت سالش است خب مادرش لابد نود سالش است ديگر اين از يك شهر دوري راه افتاده اين قدري آب آورده آب زمزم كه شما دهن بزنيم مادرم خوب بشود خب اين است اين ديگر مادرش را خانه ی سالمندان نمي‌دهد كه، اگر ما عادت كرديم به زندگي ديني با ﴿إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا﴾ به سر مي‌بريم اين را هرگز به خانه ی سالمندان نمي‌برند بله مسجد ساختند، مدرسه ساختند، بيمارستان ساختند، درمانگاه ساختند اينها كارهاي خيري است اما خانه ی سالمندان را همه ی ما موظّفيم خانه ی پدر و مادر خانه ی سالمندان است اين را حفظش بكنيم اين با عاطفه زندگي مي‌كند براي اينكه به ﴿أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ كه رسيد هيچ چيزي ندارد.
سرّ ﴿أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ بودن براي اين است كه سرمايهی يك انسانِ كهنسال مهم‌ترين سرمايه ی او از او گرفته مي‌شود مهم‌ترين سرمايه ی ما جان ما نيست، فرزندان ما نيستند، مال ما نيستند، مهم‌ترين سرمايه ی ما هوش ماست چون هوش ما، ما را حفظ مي‌كند، هوش ما بچه‌هايمان را حفظ مي‌كند، هوش ما مالمان را حفظ مي‌كند اين هوش كه گرفته شد انسان مي‌شود يك چوبِ خشك درست است كه جان ما عزيز است اما چه كسي اين جان را حفظ مي‌كند اين كسي اگر مواظبش نباشند تصادف بكند مي‌رود زير ماشين اين خودش را نمي‌تواند حفظ بكند چه رسد به مال و فرزند فرمود اينها اين طور مي‌شوند در آخر عمر ﴿لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾ اين هم نكره در سياق نفي است ديگر. خب، اين مي‌شود ﴿أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ وگرنه همين ضعف را آن كودك خردسال هم دارد ولي ﴿أَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ نيست محبوب است و عزيز است و يك عدّه هم از او پرستاري مي‌كنند مبادا ما خيال بكنيم كه جان ما از همه مهم‌تر است بله، جان ما را چه كسي حفظ مي‌كند هوش ما حفظ مي‌كند خب هوش اگر گرفته شد اين جان در معرض تصادف است ديگر فرمود شما به اين روز مي‌رسيد ﴿وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَي أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾ پس ما اين نطفه را كه مرده است به اين صورت در آورديم شما چه ترديدي درباره ی معاد داريد اين يك، اين نطفه‌هاي ديگري كه روي زمين مي‌ريزد اينها را هم ما باغ و راغ درست مي‌كنيم اين دو، هر دو نطفه‌اند شما وقتي به لغت مراجعه مي‌كنيد مي‌بينيد «النطفه، الماء الصافي» خب اين باران كه مي‌آيد فرمود ما اين دوتا نطفه را به صورت باغ و راغ در مي‌آوريم حيات گياهي مي‌دهيم، حيات حيواني مي‌دهيم، حيات نباتي مي‌دهيم، حيات انساني مي‌دهيم آنكه نطفه را حيوانات هم دارند، اين نطفه‌اي كه به صورت باران در مي‌آيد اين را گياهان دارند باغ و راغ دارند ملاحظه مي‌فرماييد به دنبالش فرمود: ﴿وَتَرَي الْأَرْضَ﴾ در همين آيه است نه آيه ی ديگر ﴿وَتَرَي الْأَرْضَ هَامِدَةً﴾ يعني هالِكَةً يك زمينِ مُرده است ﴿فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ﴾:
انزال ماء يعني نطفه، «النطفه هي الماء الصافي» اين نُطَف مي‌ريزد وقتي ريخت اين اهتزاز دارد مي‌جُنبد همين زمينِ مُرده مي‌جنبد اينكه راكد بود، جامد بود الآن مي‌جنبد ﴿وَرَبَتْ﴾:
رَبْوه يعني برجستگي اين شجرِ ربت يعني آن قسمت برجستگي بالا آمدن خب، ﴿وَأَنْبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ﴾ حالا يا باغ است يا مزرعه است از هر زوجي كه با بهجت و نشاط همراه است براي اينكه اينها نَر و ماده دارند تلقيح مي‌شوند بارور مي‌شوند و مانند آن، پس ما هر روز داريم مسئله ی معاد را يادتان مي‌دهيم اين ﴿لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ نقش كليدي دارد تا كسي اهل ترديد و رِيْب نباشد.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان