امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح نصایح امام محمد باقر علیه السلام .: حضرت آیت الله مصباح یزدی :.
#11
جلسه یازدهم
1390/5/22


وَسُدَّ سَبِيلَ الْعُجْبِ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛1
امام باقر صلوات‌الله‌عليه بعد از تشبيه زندگي انسان به ميدان كُشتي‌، شروع به بيان مهم‌ترين كيدها و فنون نفس مي‌کنند كه براي زمين زدن انسان به كار مي‌برد و در ضمنِ آن، به راه‌هاي پيش‌گيري يا معالجه‌ آن آفات اشاره مي‌كنند که در جلسات گذشته برخي از آن‌ها را در حدي که خداوند توفيق داد مطرح کرديم. يکي ديگر از آفاتي كه انسان را به دام شيطان مبتلا مي‌كند و حتي انسان را از مسير سعادت باز مي‌دارد و به دنبال خود، انسان را به آفت‌هاي ديگر مبتلا مي‌کند عجب و خودپسندي است.
عجب، دام بزرگ شيطان

ريشه اين مسأله به حب ذات برمي‌گردد. حب ذات لازمه وجود انسان است و امکان ندارد هيچ موجود با‌شعوري فاقد حب ذات باشد. اما وقتي خدا به انسان توفيق مي‌دهد که كاري را درست و با نيت خوب انجام دهد و به نتيجه هم برساند شيطان او را وسوسه مي‌كند كه واقعا شما خيلي شخص ممتازي هستيد. مثلا اگر انسان عبادتي انجام داده است، به ذهن او القا مي‌کند كه خود را با گنه‌كاران مقايسه کن، و مي‌گويد: «مردم اين همه اهل گناه، شهوت‌راني و هوس‌بازي هستند؛ اما شما الحمدلله اهل عبادت‌ايد و از گناهان حفظ شده‌ايد. شما خيلي بر ديگران امتياز داريد!» بعد كم‌كم او را با اهل عبادت مقايسه مي‌کند و برخي از كساني را كه اهل عبادت‌اند، اما لغزش‌ها واشتباهاتي دارند به رخ او مي‌كشد. در ساير کارهاي خوب مانند تحصيل، تدريس، سخنراني، انفاق و ... هم سعي مي‌کند به او القا کند که به واسطه اين عملِ خوب بر اقران و افراد مشابه، بسيار برتري دارد.
بندگان خوب خدا فريب نمي‌خورند

انسان‌ها در برابر اين وسوسه شيطان دو گونه برخورد مي‌کنند؛ عده‌اي بلافاصله بعد از چنين وسوسه‌هايي به خود يادآوري مي‌کنند که همه اين‌ خوبي‌ها نعمت خداست و هر كدام از اين‌ها باعث بدهکاري بيشتر ما به خدا مي‌شود. اگر نمازِ با حضور قلب خواندم بايد بيشتر خدا را شكر كنم كه توفيق حضور قلب به من داد. او بود که به من سلامتي بدن، ايمان، عقل و برخورداري از راهنمايي اهل معرفت عنايت کرد تا من موفق به نماز شوم و اکنون که خدا توفيق حضور قلب در نماز هم به من داد بايد بيشتر خدا را شکر کنم. در روايت آمده است که وقتي حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين ياد نعمت خدا مي‌افتادند هم به زبان الحمدلله مي‌گفتند و هم سر مبارکشان را به علامت تعظيم پايين مي‌آوردند. اين يك نوع برخورد با نعمت‌هاي خدا، كارهاي خوب و تفضلات الهي است كه البته چنين افرادي كم پيدا مي‌شوند. ان‌شاءالله خدا به ما توفيق دهد که از ائمه معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين ياد بگيريم و كم‌كم عادت كنيم که در برخورد با نعم الهي، لطف خدا را به يادآوريم و خود را بيشتر بدهكار او بدانيم؛ قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ.2 اين ادب اسلامي و اخلاق توحيدي است.
دسته ديگر که شايد بيشترِ انسان‌ها را شامل شود ـ وقتي در خود امتيازي نسبت به ديگران مي‌بينند به خودشان مي‌بالند و بادي به غبغب مي‌اندازند که بله، ماييم كه اين‌گونه‌ايم! اين همان حالت عجب است. شيطان از اين راه وارد مي‌شود و آن‌چنان انسان را به زمين مي‌كوبد كه تا مدتي گيج مي‌شود.
خودپسندي آفت بسيار بدي است که غالبا توأم با غرور مي‌شود. انسان خودپسند ديگران را به حساب نمي‌آورد و هر چه خودش مي‌فهمد گمان مي‌كند که آخرين مطلب صحيحي است كه انساني فهميده است و هيچ كس مثل او نمي‌فهمد و هر كس هر چه برخلاف آن مطرح كند طرد مي‌كند و اصلا قابل گوش‌دادن نمي‌داند، و اين چنين مبتلا به غرور مي‌شود. بزرگ‌ترين عاملي كه انسان را روانه جهنم مي‌كند غرور است که از همين عُجب شروع مي‌شود.
اما راه علاج اين آفت خطرناک چيست؟ طبعا هر كسي براي خود امتيازاتي قائل است. اگر انسان اصلا هيچ امتيازي براي خود قائل نباشد باز به نوعي، دچار ناسپاسي مي‌شود و نعمت‌هاي خدا را درك نمي‌كند. خداي متعال به هركسي امتيازي خاص عطا فرموده است. اما اگر حب ذات تربيت نشده باشد آثار بد مذکور را خواهد داشت.
راه علاج عجب، نگاه به نقايص

بهترين راه علاج عجب اين است كه انسان به نقايص خود بيشتر توجه كند. اميرالمومنين صلوات‌الله‌عليه مي‌فرمايند: «ما لابن آدم والعُجب اوّله نطفة مذرة وآخره جيفة غذرة وبينهما حامل العذرة؛3 فرزند آدم را با خودپسندي چه كار؟! آدمي‌زادي كه آغاز او آبي گنديده است و آخر کار او مرداري پوسيده و متعفّن است و بين اين آغاز و انجام، حمل کننده عذره و فضولات است.» چنين موجودي به چه ببالد؟ اين بهترين راهي است که آدم را از خودپسندي، عجب، غرور و کبر حفظ مي‌کند. در قرآن هم با بياني لطيف در چند جا به اين مطلب اشاره شده است: «أَوَلَمْ يَرَ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ؛4 آيا انسان نگاه نمي‌کند که ما او را از نطفه‌اي آفريديم که اکنون به مخاصمه با ما برخاسته و عليه ما سخن مي‌گويد اعتقادات صحيح را انکار مي‌کند و در برابر احکام ما چون و چرا مي‌کند.»
امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: «وَ سُدَّ سَبِيلَ الْعُجْبِ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛ اگر مي‌خواهي راه عجب را براي خود مسدود کني، خودت را بشناس!» مسأله «معرفت نفس» در ادبيات ديني ما به صورت‌هاي مختلف بيان شده است. مرحوم علامه طباطبايي رضوان‌الله‌تعالي‌عليه در جلد ششم الميزان در تفسير آيه شريف يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ5 مباحثي را تحت عنوان معرفة‌النفس مطرح فرموده‌اند که بسيار بحث‌هاي عميق و ارزشمندي است. اما ظاهرا مراد از معرفت نفس در اين حديث، معناي ساده‌تري است. اين سخن مشابه کلام اميرالمؤمنين عليه‌السلام که فرمودند: خودت را بشناس؛ ببين در ابتدا چه بودي و اکنون چه هستي و سرانجام چه خواهي بود. اين تأمل باعث مي‌شود که مبتلا به عجب و غرور نشوي. البته ممکن است اين سخن لايه‌هايي داشته باشد و شناخت هر لايه‌اي از معرفت نفس تاثيري در نفي عجب به معنايي خاص داشته باشد. اما ما مي‌خواهيم در حد عمومي اين روايت را بررسي کنيم. کسي که با خواندن نماز شب، يا چند سال تحصيل علوم اهل بيت عليهم‌السلام يا ... به خود مي‌بالد و عُجب وجود او را مي‌گيرد بايد به اين بيانديشد که اگر پرونده او را بررسي کنند، چند درصد از اعمال او براي رضاي خدا بوده است؟ کدام علم را فقط براي رضاي خدا آموخته است؟ کدام موعظه را فقط براي رضاي خدا بيان کرده است؟ اگر روي همه اين اعمالي که به آن افتخار مي‌کند خط قرمز کشيده باشند چه خواهد کرد؟!
به هر حال، بهترين راهي که انسان را از عجب و غرور حفظ مي‌کند انديشيدن درباره آغاز و انجام وجود دنيوي خويش است. با اين نظر وقتي انسان به خود نگاه مي‌کند ابتداي حيات او اسپرمي در آبي گنديده بوده است و هر چه به او اضافه مي‌شود بايد بگويد: خدا اين تفضل را در حق من نمود. او بود که به من چشم، گوش، قلب، اعصاب، مغز، کبد، ريه، دست، پا و ... داد. در اين صورت دايما بر بدهکاري‌هاي ما به خدا افزوده مي‌شود و بيشتر ممنون و خجالت‌زده او مي‌شويم ‌که ما چه بوديم و خدا چه کراماتي در حق ما کرد تا متولد شديم. خدا چگونه زمينه رشد ما را فراهم کرد و عقل و ايمان به ما داد و بعد در جامعه احترام و عزت پيدا کرديم. ارزش هر کدام از اين نعمت‌ها قابل مقايسه با ميليون‌ها و ميلياردها جواهر هم نيست. با اين همه بدهکاري در مقابل خدا چه داريم که عرضه کنيم جز اين‌که سر تعظيم فرود بياوريم و بگوييم: ما عرفناك حقّ معرفتك و ما عبدناك حقّ عبادتك. البته اين سخني است که کامل‌ترين بنده خدا فرموده است، و ما بايد از گفتن همين جمله هم خجالت بکشيم.
نمونه‌هايي از تنبيهات الهي

علاوه بر اين، آنچه که خدا بر آن نطفه افزود همه نزد ما امانتي است که هر لحظه اراده کند مي‌تواند آن را بگيرد. اگر عالِم دهر هم باشيم ممکن است در يک لحظه همه علوم ما به فراموشي سپرده شود. گاهي خدا براي ارشاد و تنبيه بندگان چيزهايي را از ذهن او مي‌برد که گمان نمي‌کند روزي آن‌ها را فراموش کند،براي آنکه بدانند که همه هستي آن‌ها به دست خداست. مرحوم آقاي بهجت رضوان‌الله‌عليه نقل مي‌فرمودند: «مرحوم آقا شيخ محمدحسين اصفهاني غروي – آيت‌الله بهجت چه از نظر علمي و چه از نظر مقامات معنوي به ايشان بسيار ارادت داشت و مرحوم آقا شيخ محمد حسين نزد ايشان بسيار محبوب بود – درسي را برگزار کردند که بزرگاني چون مرحوم آقاي ميلاني، مرحوم آقاي طباطبايي و مرحوم آقاشيخ علي محمد بروجردي در آن درس شرکت مي‌کردند. اما سه روز متوالي مطالب درس ايشان کاملا تکراري بود. آقا شيخ علي محمد بروجردي که با ايشان خودماني‌تر بودنداز ايشان حکمت اين کار را سؤال کردند. ايشان فرمودند: سه روز است که مغز من جامد است و هيچ فکر جديدي به ذهنم نمي‌آيد.» ايشان اين ماجرا را اين‌گونه تفسير مي‌کردند که: «خدا مي‌خواست به ايشان بفهماند که چه قدر محتاج به خداست و تفضل هر علم جديدي به دست اوست.» فهميدن اين‌که عبد چه قدر نيازمند به خداست، هم براي خود ايشان و هم براي شاگردان‌شان از هر درسي مفيدتر بود.
خدا گاهي نعمتي را از بنده‌اش مي‌گيرد و او مرتکب اشتباهات پيش پا افتاده‌اي مي‌شود تا به او بفهماند که اين نعمت مال او نيست و نبايد مغرور شود. اين کار نوعي ادب الهي است که خداوند در حق بندگان خالصش اِعمال مي‌کند. گاه براي تأديب آن‌ها با کوچک‌ترين اشتباه، آن‌ها را مؤاخذه مي‌کند و آن‌ها را از نعمت‌هايي که به آن‌ها داده بود محروم مي‌کند. حضرت يوسف لحظه‌اي در زندان از ياد خدا غافل شد – بنابر تفسير معروف – و از آن کسي که قرار بود آزاد شود خواست که او را نزد پادشاه ياد کند و آزادي او را بخواهد: وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ.6 اما او بعد از آزاد شدن به طور کلي يوسف را فراموش کرد. بنابر برخي روايات، علت اين فراموش و طولاني شدن زنداني يوسف عليه‌السلام اين بود که خدا مي‌خواست به حضرت يوسف بفهماند که خطا کردي که به غير خدا اميد بستي.
خداوند حضرت يونس عليه‌السلام را نيز به خاطر ارتکاب يک ترک اوْلي مدتي در شکم ماهي حبس کرد. او سال‌هاي سال مردم را هدايت نموده و بارها بي‌مهري‌ها و نامردمي‌هاي آن‌ها را تحمل کرده بود. اما با ظاهر شدن آثار عذاب آن‌ها را رها کرد و رفت و تا لحظه آخر صبر نکرد و در کنار مردم نماند. وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا7 آيه‌‌اي است که هر شب در نماز غفيله مي‌خوانيم. شايد استحباب خواندن اين آيه در هر شب براي اين است که اين داستان را فراموش نکنيم و بدانيم که خدا با کسي رودربايستي ندارد و حتي پيامبر خويش را به خاطر يک کوتاهي کوچک که تکليف شرعي هم نبود تنبيه مي‌کند.
خداوند در قرآن خطاب به رسول گرامي اسلام صلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌فرمايد: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّك‏ وَ لَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَ هُوَ مَكْظُومٌ؛ صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش، و مانند صاحب ماهى‏ يونس‏ عليه‌السلام مباش.» خدا با اولياي خود در برابر اشتباهات کوچکي همچون ترک اولي اين‌گونه رفتار مي‌کند تا نقطه ضعف‌هاي کوچک آن‌ها را هم برطرف کند و با مؤمنان هم متناسب با مرتبه‌اي که دارند با آن‌ها رفتار مي‌کند. يک تفسير براي «البلاء للولاء» همين است؛ چراکه خدا هر کس را بيشتر دوست داشته باشد مي‌خواهد او را بهتر تأديب کند و نقص‌هاي او را برطرف کند. اين نقايص با سختي‌ها و گرفتاري‌ها برطرف مي‌شود. ترفيع درجات ولي به اين است که در مقابل سختي‌ها صبر و مقاومت داشته باشد.
پس براي اين‌که ما در دام عجب و غرور نيافتيم بايد به نقايص وجودي‌ خودمان از آغاز و انجام بيانديشيم. هر قدر ناچيزي و پستي خود را بهتر بشناسيم، عظمت و قدرت خدا و وفور نعمت‌هاي الهي را بهتر درک مي‌کنيم و مي‌فهميم که از عهده شکر نعمت‌هاي او برنمي‌آييم. لذا باز خودمان را کوچک‌تر مي‌يابيم. اما در عوض پيش خدا عزيزتر مي‌شويم. اين يک معادله است که هر قدر انسان خودش را کوچک‌تر ببيند پيش خدا عزيزتر مي‌شود.
اميدواريم که خداي متعال ما را از همه وساوس شيطان، به خصوص عُجب و غرور حفظ فرمايد.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين

1 . تحف العقول، ص 285.

2 . حجرات، 17.

3 . نهج البلاغه، حکمت 454.

4 . يس، 77.

5 . مائده، 105.

6 . يوسف، 42.

7 . انبيا، 87.
پاسخ
#12
جلسه دوازدهم
1390/5/23



وَتَخَلَّصْ إِلَى رَاحَةِ النَّفْسِ بِصِحَّةِ التَّفْوِيضِ؛1
براي توضيح اين عبارت از حديث شريف امام باقر عليه‌السلام دو مقدمه عرض مي‌كنم.
مقدمه (1): نظام تکوين و نظام تشريع

خداي متعال در اين عالم نظامي برقرار فرموده كه پديده‌هاي اين عالم به‌ وسيله اسباب و عللي به وجود مي‌آيند، به گونه‌اي که در هر لحظه‌ در هر فضاي محدود پديده‌هاي فراواني تحقق مي‌يابد كه ما از برشمردن آن‌ها عاجزيم. خداوند اين اسباب را در اختيار انسان قرار داده است تا با آن‌ها نيازهاي خود را برطرف كند و بتواند ادامه حيات دهد. بنابراين مي‌توان گفت: نظام دنيوي دو هدف دارد، يك هدف متوسط و يك هدف نهايي. خداوند متعال براي ارتباط انسان با اين اسباب و مسببات دو برنامه قرار داده است؛ به عبارت ديگر خداوند اين ارتباط را در دو سيستم طراحي کرده است؛ 1. سيستم تکويني؛ 2. سيستم تشريعي. مثلا انسان با تهيه غذا شکم خود را سير مي‌کند. در اين‌جا او با بهره‌گيري از نعمت‌هاي خدا به حيات خود ادامه مي‌دهد. يك روي مسأله اين است كه انسان بايد غذا بخورد تا سير شود؛ معمولا ما در اين محدوده به طور طبيعي به دنبال ارضاي غرايز خود هستيم و ابتدائا به حسب اين نظام به فكر تكليف نيستيم. اين يك برنامه است که خداوند قرار داده است و هر كس تلاش كند مي‌تواند از اين اسباب استفاده كند. شرط استفاده از اين برنامه ايمان نيست و كفر هم مانع آن نمي‌شود؛ كُلاًّ نُّمِدُّ هَـؤُلاء وَهَـؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاء رَبِّكَ مَحْظُورًا؛2 گاه اسم اين اعطاي الهي را رحمت رحمانيِ الهي مي‌گذارند. همه موجودات از اين رحمت استفاده مي‌كنند. ولي اين هدف نهايي نيست. خداوند براي استفاده از اين نظام جهت نيل به اهداف بالاتر (تكامل انسان) برنامه ديگري هم قرار داده است و آن تکاليفي است که براي موجودات داراي اختيار و شعور قرار داده تا با انجام آن تکاليف لياقت رحمت ويژه‌اي را پيدا کنند. اين تكاليف (نظام تشريعي) نظامي است که بر روي نظام اسباب و مسببات سوار است. مثلا به کشاورز مي‌گويد: اگر بذر را در دل خاک بکاري و از آن مراقبت کني جوانه مي‌زند و رشد مي‌کند و نهايتا غذاي تو را تأمين مي‌کند. اما در ضمن بر او تکليف مي‌کند که بايد بذر از خودت باشد، زمين نبايد غصبي باشد و ... . ما نبايد حساب نظام تكوين را با حساب نظام تشريع اشتباه بگيريم.
مقدمه (2): مؤثر مستقل تنها خداوند است.

تلقي ابتدائي ما از اين نظام اسباب و مسببات اين است که اين اسباب مؤثر، مستقل هستند؛ يعني گمان مي‌کنيم وقتي آب مي‌خوريم اين آب است که رفع تشنگي مي‌كند، چه خدايي باشد و چه نباشد. در حالي‌که حقيقت اين نيست. اديان و پيغمبران الهي آمده‌اند تا به ما بفهمانند كه آنچه شما مي‌بينيد لايه رويين حيات است و اين حيات، باطن و حقيقتي دارد كه خيلي فراتر از اين‌‌هاست؛ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا؛3 اين حيات دنيا شما را فريب ندهد! قرآن عنايتي خاص دارد كه در هر اتفاقي بگويد: «خداست که اين كار را مي‌كند.» و با اين تعبيرات مي‌خواهد به ما بفهماند كه توجه شما فقط به اين اسباب ظاهري نباشد. اين يکي از اهداف بزرگ انبياست. قرآن خطاب به پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌فرمايد: «فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّى عَن ذِكْرِنَا وَلَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * ذَلِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ؛4 آن‌ها که فريفته زندگي ظاهري دنيا هستند پايه دانش‌ آن‌ها همين است ( فهمشان بسيار پايين است).»
نمونه‌هايي از نعمت‌هاي ويژه الهي براي متقين
1. حب ايمان

خداوند متعال به کساني که از اين نظامِ انباشته شده از نعمت‌هاي بي‌شمار، طبق نظام تشريعي استفاده مي‌کنند نعمت‌هاي ديگري هم عنايت مي‌کند که از سنخ نعمت‌هاي مادي نيستند، بلکه از سنخ نورانيت دل، انس با خدا، باز شدن چشم‌هاي معنوي، ديدن حقايق و ... هستند. ما در مقايسه اين نعمت‌ها دست‌کم مي‌فهميم که نور ايمان با تاريکي کفر مساوي نيست. انسان کافر گرفتار نوعي تيرگي و گرفتگي‌ است؛ ولي مؤمن به اندازه ايمانش از نورانيت برخوردار است. قرآن مي‌فرمايد: «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يُؤْمِنُون؛5‏ آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينه‏اش را براى اسلام، گشاده مى سازد و آن كس را كه به خاطر اعمال خلاف او بخواهد گمراه سازد، سينه‏اش را آن چنان تنگ مى‏كند كه گويا مى‏خواهد به آسمان بالا برود؛ اين گونه خداوند پليدى را بر افرادى كه ايمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد.» کافر در زندگي احساس فشار و تنگي مي‌کند و از بس از اين زندگي خسته شده است مي‌خواهد فرار کند. گويا مي‌خواهد از آسمان بالا برود.
به هر حال خداي متعال غير از نعمت‌هاي مادي که مؤمن و کافر در آن شريک‌اند نعمت‌هاي ديگري هم براي کساني که از اين نعمت‌هاي مادي درست استفاده کنند قرار داده است. قرآن مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ؛6 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! تقواى الهى پيشه كنيد و به رسولش ايمان بياوريد تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن راه برويد و گناهان شما را ببخشد و خداوند غفور و رحيم است.» از نعمت‌هاي فوق‌العاده‌اي که خداوند به اهل تقوا مي‌دهد دوستي ايمان و اکراه از کفر است.
2. روزي از راه‌هايي که فکرش را هم نمي‌کني

اگر کسي از نعمت‌هاي خدا درست استفاده کرد خداوند لطف ديگري در حق او خواهد کرد و آن اين‌که استفاده از دنيا را هم براي او آسان‌تر مي‌کند. قرآن مي‌فرمايد: وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ.7 خداوند نمي‌گذارد اهل تقوا در بن‌بست گير کنند؛ يعني کساني که از نعمت‌هاي دنيا در چارچوب احکام الهي استفاده مي‌کنند علاوه بر اين‌که خدا از نعمت‌هاي دنيا بهره‌مندشان مي‌کند و از نعمت‌هاي معنوي هم برخوردار مي‌شوند، در دنيا گرفتار بن‌بست‌ها نمي‌شوند. خدا روزي ايشان را مي‌دهد، اما طبق نظام ديگري که آن‌ها گمان آن را هم نمي‌کنند. در بعد اجتماعي هم مي‌فرمايد: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْض‏؛8 خداوند به جامعه‌اي هم که اهل تقوا باشد و احکام اسلام را اجرا کند و به آن احترام بگذارد برکت مي‌دهد؛ يعني نعمت‌هاي دنيا را بسيار راحت‌تر و فراوان‌تر در اختيارشان قرار مي‌دهد.
آسايش و برکت براي تفويض کنندگان کار به خداوند

خداوند حساب ديگري هم دارد و آن تدبير امور است. خداوند امور زندگي اهل تقوا را آن‌چنان تدبير مي‌کند که بهترين نتيجه ممکن را از عمرشان مي‌برند. در مقابل، افرادي هستند که با اين‌که تلاش فراواني مي‌کنند، اما نه منافع دنيوي چنداني برايشان دارد و نه رشد معنوي پيدا مي‌کنند. معمولا نالان‌اند که همه کارهايم روي زمين مانده است. اما عمر اهل تقوا چنان برکتي پيدا مي‌کند که واقعا بهت‌آور است. مرحوم آيت‌الله بهجت رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمودند: «مرحوم آقا شيخ محمدحسين اصفهاني رضوان‌الله‌عليه طوري بودند که اگر کسي فقط عبادات ايشان را مي‌ديد گمان مي‌کرد ايشان غير از عبادت کاري ندارند و اگر کسي تنها کارهاي علمي‌ ايشان را مي‌ديد گمان مي‌کرد ايشان فرصت هيچ عبادتي را ندارند. ايشان تا آخرين روز حيات مبارکشان زيارت عاشورا و نماز جعفر را ترک نکردند.» و نيز از قول مرحوم آقا شيخ محمد بروجردي مي‌فرمودند: «مرحوم آقا شيخ محمدحسين مجلس روضه هفتگي داشتند و مقيد بودند که خود براي افراد چاي بريزند و کفش‌هايشان را جفت کنند. من مي‌ديدم در حين خوش‌آمدگويي و انجام کارها مرتب ذکري را زير لب تکرار مي‌کنند. روزي صبرم تمام شد و از آقا سؤال کردم که اين چه ذکري است که شما اين قدر بر گفتن آن اصرار داريد؟ ايشان بعد از تأملي فرمود: خوب است انسان روزي هزار مرتبه اناانزلناه را بخواند!» اين نمونه يک عمر با برکت است. خدا براي مؤمنان حساب ديگري هم دارد که امور را طبق آن، طوري تدبير مي‌کند که وقت انسان باتقوا صرف بهترين کارها شود. براي شخص مؤمن، در پي روزي حلال رفتنْ عبادت است؛ اما خيلي فرق است بين اين عبادت با عبادت خالصي که فقط رابطه با خداست. خداوند وقتي ببيند بنده‌اي واقعا عاشق عبادت است و مي‌خواهد با او انس داشته باشد و دلش نمي‌خواهد به غير او توجه داشته باشد امور را به گونه‌اي تدبير مي‌کند که وقت او خيلي صرف امور دنيا نشود. او به تکليف واجب خويش که تلاش براي روزي است عمل مي‌کند، در مغازه را باز مي‌کند و خريد و فروشي انجام مي‌دهد و به اندازه روزي‌ خود استفاده مي‌کند، اما اين کارها مانع عبادات او نمي‌شود. اين تدبيري است که عقل انسان به تنهايي عاجز از آن است. در دعاي عرفه آمده است که: «الهي أغنني بتدبيرک عن تدبيري و باختيارک عن اختياري؛ خدايا به جاي اين‌که من براي کارهايم تدبير کنم تو برايم تدبير کن و با تدبير خود مرا از تدبير کردن بي‌نياز کن!»
تفويض را با تنبلي اشتباه نگيريم

گاهي ممکن است چنين تقاضايي در انسان وجود داشته باشد اما ريشه آن اين باشد که مي‌خواهد آسان‌تر و با تنبلي‌ به دنيا برسد و براي همين، از خداوند کمک مي‌خواهد تا زودتر کارش انجام بگيرد. چنين شخصي به دنبال راحتي دنيوي است. اما دوستان خدا از خدا چنين تقاضايي دارند براي اين‌که به عبادتشان برسند و کارهاي مهم‌تر و بهتر را انجام دهند. آن‌ها دوست ندارند از كارهاي مهم‌تر باز بمانند. آن‌ها دوست دارند بيشتر به کارهايي بپردازند که خدا آن‌ها را بيشتر دوست دارد. لذا خداوند هم تدبير امورشان را بر عهده مي‌گيرد و هم بلاها را از آ‌ن‌ها رفع مي‌كند و هم جلوي تاثير دشمني‌هاي دشمنان را مي‌گيرد تا مانع كارشان نشوند. اين برنامه براي كساني است كه از ته دل به خدا اعتماد مي‌كنند و كارشان را به خدا واگذار مي‌كنند. در اين صورت، خدا هم عهد‌ه‌دار كارهايشان مي‌شود.

در روايتي9 خواص برخي از آيات ذکر شده است. مثلا گفته شده ذکر يونسيه (لا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ) انسان را از همّ و غم نجات مي‌دهد چراکه حضرت يونس پس از آن‌که گرفتار شکم ماهي شد به درگاه الهي اين ذکر را عرضه داشت. بعد قرآن مي‌فرمايد: فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ؛10 خداوند هم او را از غم نجات داد واين چنين مؤمنان را نجات مي‌دهد. در همان روايت آمده که قرآن از قول مؤمن آل ‌فرعون مي‌فرمايد: وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ؛11 من امورم را به خدا تفويض مي‌کنم که خدا به بندگانش بيناست. بعد مي‌فرمايد: فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا؛12 وقتي او كارش را به خدا تفويض كرد خدا او را از مكر دشمنان و نقشه‌هاي شومي كه برايش كشيده بودند حفظ كرد.
اميدواريم ما هم توفيق اين را داشته باشيم كه از اين بيانات الهي و از سيره اولياي خدا استفاده كنيم و در دنيا و آخرت از نتايج آن بهره‌مند شويم.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين

1 . تحف العقول، 285.

2 . اسرا، 20.

3 . لقمان، 33.

4 . نجم، 29 و 30.

5 . انعام، 125.

6 . حديد، 28.

7 . طلاق، 2و3.

8 . اعراف، 96.

9 . ‏امالي صدوق، ص6.

10 . انبيا، 88.

11 غافر، 44.

12 غافر، 45.
پاسخ
#13
جلسه سیزدهم
1390/5/24

درمان ناراحتي جسم و روح
خانه‌اي محفوف به ناراحتي‌ها

وَ تَخَلَّصْ إِلَى رَاحَةِ النَّفْسِ بِصِحَّةِ التَّفْوِيضِ واطْلُبْ رَاحَةَ الْبَدَنِ بِإِجْمَامِ الْقَلْبِ وَ تَخَلَّصْ إِلَى إِجْمَامِ الْقَلْبِ بِقِلَّةِ الْخَطَإِ؛1
براي اتمام بحث جلسه گذشته و توضيح جمله ديگر امام باقر صلوات‌الله‌عليه به جابر بن يزيد جعفي مقدمه‌اي را عرض مي‌کنم. زندگي دنيا براي همه انسان‌ها توأم با سختي‌ها و ناگواري‌هايي است. قرآن مي‌فرمايد: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ؛2 ما زندگي انسان را توأم با رنج و زحمت آفريديم.» در بينش مادي اين خصلت دنيا تفسير روشني ندارد. آن‌ها مي‌گويند: اين سختي‌ها لازمه اين دنيا هستند و چاره‌اي از آن‌ها نيست و بايد آن‌ها را تحمل کرد. اما در بينش توحيدي اين ناگواري‌ها تفسيري عقلاني دارد و آن اين است كه اين زندگي از آن جهت كه مقدمه‌اي است براي زندگي آخرت و زمينه‌اي است براي اين‌كه استعدادهاي افراد بروز پيدا كند و در هر مرحله افراد امتحان شوند، بايد توأم با خوشي‌ها و ناخوشي‌ها باشد. لذا قرآن مي‌فرمايد: «وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً؛3 ما شما را با بدي‌ها و خوبي‌ها مي‌آزماييم.» در بينش توحيدي، ماهيت اين عالم ماهيت پرورشگاه است و بسيار شبيه به دوران جنيني است. در دوران جنيني، نطفه نه ماه بايد در رحم باشد تا رشد كند و براي تولد آماده شود. در دنيا اين نه ماه مثلا به نود سال تبديل مي‌شود، با اين تفاوت که در دوران جنيني در رحم، رشدي طبيعي و جبري وجود دارد، اما در عالم دنيا انسان خود بازيگر ميدان است و بايد خود را براي زندگي ابدي آماده کند. طبيعي است كه در محيط آزمايش بايد خوشي‌ها و ناخوشي‌هايي وجود داشته باشد تا هر كسي جوهر خود را نشان دهد که تا چه اندازه حاضر است براي رضاي خدا سختي‌ها را تحمل كند و براي رسيدن به كمالات بالاتر از لذت‌هاي پست‌تر صرف‌نظر كند.
تفاوت نسخه انبيا با نسخه مادي‌گرايان براي آرامش

اگر انسان به خطرها و سختي‌هاي دنيا توجه عميق داشته باشد واقعا زندگي انسان را تلخ مي‌كنند؛ چرا که هر لحظه‌ احتمال مصيبت و گرفتاري‌ براي او وجود دارد. آن‌هايي كه در اين باره زياد فكر مي‌كنند به نوعي روان‌پريشي مبتلا مي‌شوند. به هر حال اين زندگي توأم با اضطراب‌ها و دلهره‌ها و نگراني‌هاست تا آن‌جا كه اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند: اضطراب مقوّم انسانيت انسان است و اگر کسي اضطراب نداشته باشد انسان نيست. از اين رو روان‌شناسان براي فرار از اين تلخي‌ها و بيماري‌ها پيشنهاد مي‌دهند که: «خود را به غفلت بزنيد و اصلا به آن‌ها فكر نكنيد. به دنبال خوشي و بگو و بخند باشيد و خود را سرگرم کنيد!» اين حاصل نسخه‌اي است كه روان‌شناسان براي راحتي انسان مي‌پيچند. ولي انبياي الهي عليهم‌السلام نسخه ديگري دارند؛ ايشان مي‌گويند: «براي اين‌که اضطراب‌هاي بي‌جا را از خودتان دور كنيد بايد ماهيت اين عالم را بشناسيد. بايد بدانيد كه عالم دنيا گذرگاهي آزمايشگاه‌گونه و موقتي است. سختي‌هاي دنيا مقدمه‌اي است براي آسايش و لذت‌هاي بي‌نهايتي که مي‌توانيد به آن‌ها نايل شويد. اگر درست اين سختي‌ها را مديريت کنيد مي‌توانيد سعادت ابدي را براي خود رقم بزنيد. نسبت عالم دنيا به عالم آخرت از نسبت يک چشم بر‌هم‌زدن به عمر صدساله کمتر است. آيا کسي که صد سال عمر دارد نگران اين است که يک لحظه چشم بر هم زدن چگونه مي‌گذرد؟ اگر انسان ماهيت اين عالم را بشناسد و اميد داشته باشد که با انجام وظيفه در عالم ابدي به سعادت ابدي برسد و به جايي برود که در آن هيچ خستگي و رنجي نباشد (لَا يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَلَا يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٌ)4 چنين انساني خود را براي پذيرش سختي‌هاي زودگذر آماده مي‌کند. کارگري که بداند اگر از صبح تا شب خوب کار کند چندين برابر مزد معمول کارگرانْ مزد مي‌گيرد علاقه رسيدن به آن مزدْ سختي‌هاي کار را براي او شيرين مي‌کند. اين اولين راهي است که انبيا براي از بين بردن اضطراب و دلهره پيش پاي انسان مي‌گذارند. البته اين راه‌کار صرفا به عنوان يک دارو نيست بلکه به عنوان بيان واقعيت است. يکي از راه‌کارهاي انبيا براي درمان بيماري‌هاي بشر، «حقيقت درماني» است؛ يعني وقتي مخاطب ايشان حقيقت را درک کند ديگر احتياجي به دارو ندارد. حال مطالب جلسه گذشته را به اين نکته ضميمه کنيد؛ يعني علاوه بر اين، خداوند براي کساني که از راهنمايي او در زندگي استفاده کنند در همين دنيا هم ويژگي‌هاي خاصي قائل شده است.
تفويض، عالي‌ترين نسخه براي آرامش

عالي‌ترين نسخه‌اي که در اين باب وجود دارد نسخه «تفويض» است. در ابتداي کتاب شرح امثله از کتاب جامع‌المقدمات جمله زيبايي است که مي‌گويد: اول‌ العلم معرفة الجبار وآخر العلم تفويض الامر اليه؛ آغاز علم اين است که انسان خدا را بشناسد و پايان هم اين است که کارهاي خود را به او واگذار کند. اين عالي‌ترين نتيجه‌اي است که از خداشناسي نصيب انسان مي‌شود. اگر انسان اين مقام را پيدا کرد تنها دغدغه او اين مي‌شود که وظيفه‌اش را انجام دهد و ايمان دارد که کسي هست که بهترين نتيجه را بر آن مترتب مي‌کند و بهترين راه را براي او انتخاب خواهد کرد. وقتي کار خود را به او واگذار کرد مي‌داند که اگر براي او بيماري اصلح باشد او را بيمار مي‌کند و اگر سلامتي براي او اصلح باشد نمي‌گذارد بيمار شود يا بيمار بماند.
تفويض، انجام وظيفه و اعتماد به خدا در نتيجه

اگر کسي کار را به خدا واگذار کرد آيا معنايش اين است که ديگر هيچ کاره است و بايد در خانه بي‌کار بنشيند؟ نه، همان‌طور که جلسه گذشته اشاره کرديم ما دو نظام داريم، يکي نظام تکوين (واقعيت‌هاي خارجي) است که اين نظامي است که بايد به خدا واگذار کنيم. نظام ديگر نظام تشريع است که در آن نظام، خداوند وظايف ما را تعيين کرده است. مثلا اگر خداوند صلاح دانست که کسي مريض شود. اين واقعيتي تکويني است که آن شخص بايد نسبت به آن راضي باشد و کار را به خدا واگذار کند. اما اين واگذاري منافات با انجام تکليف ـ که رفتن نزد پزشک است ـ ندارد. اين‌که نهايتاً خوب بشوم يا نشوم، نبايد براي من فرقي بکند. اگر حضرت ابراهيم عليه‌السلام در جواب نمرود، خدا را اين‌گونه توصيف مي‌کند که: وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ؛ اگر مريض شدم او مرا شفا مي‌دهد ـ نمي‌گويد اگر او مرا مريض کند؛ اين ادب ادب عبوديت است ـ معناي اين سخن اين نيست که ابراهيم عليه‌السلام نزد پزشک نمي‌رفت و دوا نمي‌خورْد و از اسباب استشفا استفاده نمي‌کرد؛ بلکه او دستي را در همه جا مي‌ديد که اين اسباب را مي‌گرداند و آمده بود تا ديگران را هم به اين سمت هدايت کند. اگر انسان اين چراغ را پيدا کرد ناراحتي براي او مفهومي ندارد؛ أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ.5 چنين انساني در سن هشتاد سالگي هم مثل يک جوان در کمال نشاط و آرامش است و هيچ دغدغه‌اي ندارد. نمونه بارز چنين بنده‌اي مرحوم آيت‌الله بهاءالديني رضوان‌الله‌عليه بود. در پيش‌آمدهاي مختلفي از جمله جريان پانزده خرداد، دستگيري حضرت امام و ... هيچ‌گاه سراسيمه نشد. البته محبت و علاقه‌ ايشان نسبت به امام فوق‌العاده بود، اما خودش را گم نمي‌کرد. آرامش او به خاطر اعتمادي بود که به خدا داشت و مي‌دانست هزار برابر آنچه او امام را دوست مي‌دارد خدا امام را دوست دارد و او را رها نمي‌کند. اگر توسلي هم انجام مي‌داد باز از باب انجام وظيفه بود. تنها نگراني کساني که امر خود را به خدا واگذار کرده‌اند انجام وظيفه به نحو احسن است. امام در سفري که از پاريس مي‌آمدند در جواب کسي که از ايشان پرسيد: «شما چه احساسي داريد؟» گفت: «هيچ احساسي ندارم!» معناي سخن ايشان اين است که من بنده‌اي‌ هستم که در حال انجام وظيفه‌ام هستم. نتيجه کار هم هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود. اگر چنين ايماني براي انسان پيدا شود و کارش را اين‌گونه به خدا تفويض کند راحت مي‌شود.
امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: «وَ تَخَلَّصْ إِلَى رَاحَةِ النَّفْسِ بِصِحَّةِ التَّفْوِيضِ؛ اگر مي‌خواهي کاملا راحت و آرام باشي کارهاي خود را به خدا واگذار کن!» امام عليه‌السلام نمي‌فرمايند «تخلّص الي راحة النفس بالتفويض» بلکه مي‌فرمايند: «بصحة التفويض». شايد نکته اين باشد که گاه انسان خودش را فريب مي‌دهد؛ يعني واقعا کار را به خدا تفويض نمي‌کند، بلکه از روي تنبلي مي‌گويد: کار را به خدا واگذار کردم. اين تفويض صحيح نيست؛ بلکه بي‌عرضه‌گي يا تنبلي است. تفويض صحيح اين است که انسان قدرت انجام کار را دارد و از باب وظيفه هم انجام مي‌دهد و با اين حال، به خدا اعتماد مي‌کند و نتيجه هر چه شد براي او فرقي نمي‌کند. حضرت موسي عليه‌السلام مريض شد و در مناجاتي بيماري‌اش را با خدا در ميان گذاشت. خطاب شد که: نزد فلان پزشک برو! او به تو فلان دارو را مي‌دهد، آن را تناول کن، بهبود مي‌يابي. حضرت موسي خودْ آن دارو را تهيه کرد و تناول کرد، اما خوب نشد. وقتي علت آن را سؤال کرد خداوند فرمود: گفتم برو نزد فلان پزشک تا او به تو اين دارو را بدهد. تو حرف مرا درست گوش نكردي. تنظيم اين اسباب و عللْ مصالحي دارد که ممکن است عقل ما درک نکند. ما وظيفه داريم هنگام بيماري نزد پزشک برويم ولي شفا به دست پزشک نيست (وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ).
طبعا تفويض راهي براي آرامش روح و ريشه‌كن كردن اضطراب، ناراحتي و ترس‌هاي بي‌جاست. البته اين كار آساني نيست. کسي مثل جابر كه مراحلي از كمال را گذرانده باشد مي‌تواند كار خود را به خدا تفويض كند. پس «صحة التفويض» يعني تفويضي كه واقعا از روي اعتقاد به توحيد باشد، نه از روي تنبلي و بي‌عرضه‌گي.
حواس‌پرتي، عامل ناراحتي جسم

تا اين‌جا به حسب روايت، صحبت از راحة النفس بود. اما برخي از ناراحتي‌ها كم و بيش ارتباطي با بدن دارد. البته هر آنچه که جنبه ادراكي داشته باشد به روح مربوط مي‌شود، حتي در عملِ «ديدن» در حقيقت روح است که مي‌بيند و درک مي‌کند. چشم به عنوان يک عضو مادي درک ندارد، بلکه تنها تصوري در آن شکل مي‌گيرد، اما درک، کار روح است. درک راحتي، لذت، رنج، الم و ... کار روح است. روح است که لذت مي‌برد يا متأذي مي‌شود. اما برخي بيماري‌ها جنبه روان‌تني (سايکو‌سوماتيک) دارد؛ يعني روح و بدن هر دو در آن دخيل هستند. اما گاه ابتدا از روح شروع مي‌شود و در بدن انعکاس پيدا مي‌کند و گاه بر عکس است. رابطه تنگاتنگي بين روح و بدن هست. وقتي انسان براي آينده نگران مي‌شود، اين ناراحتي مستقيما با بدن مربوط نيست و در اندام بدن ظهور پيدا نمي‌کند؛ ولي يک سلسله ترس‌ها و نگراني‌هايي هست که مستقيما با بدن ارتباط دارد. در مقام فرق بين اين دو ناراحتي، مي‌گويند: يکي ناراحتي بدني است و ديگري ناراحتي روحي است. شايد به اين مناسبت باشد که امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: تَخَلَّصْ إِلَى رَاحَةِ النَّفْسِ بِصِحَّةِ التَّفْوِيضِ و بعد مي‌فرمايند: وَاطْلُبْ رَاحَةَ الْبَدَنِ بِإِجْمَامِ الْقَلْبِ. ناراحتي‌هايي که در بدنْ اثر مستقيم دارند اثر آن‌ها زود ظاهر مي‌شود. مثلا کسي مي‌خواهد سخني را بگويد، اما اشتباه مي‌گويد. اين ناهنجاري‌هايي که در بدن پيدا مي‌شود عواملي دارد که دست خود ماست و مي‌توانيم از آن‌ها پيش‌گيري کنيم. مهم‌ترين اثر اين ناراحتي‌ها حواس‌پرتي و عدم تمرکز است؛ مي‌خواهد مطالعه کند ذهن او صد جا مي‌رود، مي‌خواهد نماز بخواند تا آخر نماز به همه هستي سفر مي‌کند. اين حالت حواس‌پرتي و پراکندگي دل، مصيبت بزرگي است، اما چون ما به آن عادت کرده‌ايم، درک نمي‌کنيم که چه اندازه به ما ضرر مي‌زند. البته در حد متعارف مشکلي ندارد، چراکه انسان شؤون مختلفي دارد و با اشخاص مختلف ارتباط دارد. اما گاهي از حد متعارف خارج مي‌شود. امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: «اگر مي‌خواهي بدن تو راحت باشد، سعي کن حواست جمع باشد.»
درمان حواس‌پرتي با ترک گناه

بعد مي‌فرمايند: وَ تَخَلَّصْ إِلَى إِجْمَامِ الْقَلْبِ بِقِلَّةِ الْخَطَإِ؛ اگر اين نسخه درست باشد معنايي که من از آن مي‌فهمم اين است كه «قلة الخطأ» يعني «قلة العصيان»؛ يعني اگر مي‌خواهي حواست جمع باشد و تمركز متعارف داشته باشي سعي كن كم گناه انجام دهي. ما براي رفع نيازها و تأمين خواسته‌هايمان راه‌هايي شرعي و معقول داريم. اما اگر انسان از مسير صحيح منحرف شود گرفتار هزار پيچ و خم مي‌شود. مثلا ارضاي غريزه جنسي يك راه فطري دارد و آن ازدواج است. اما وقتي از مسير صحيح خود منحرف شد: وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ .... * فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاء ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ6 انسان به انواع دلهره‌ها، دل‌مشغولي‌ها و پراكندگي‌ها مبتلا مي‌شود. گاهي يک نگاه حرام ذهن انسان را در تمام روز به خود مشغول مي‌کند؛ نه در نماز حواسش جمع است و نه در ساير کارها. اگر چشمش را حفظ كرده بود به اين پراكندگي مبتلا نمي‌شد. اين پراكندگي به خاطر اين است كه از جاده مستقيم فطرت و شرع خارج شده است. اگر انسان بتواند خود را از خطاها و گناهان حفظ كندـ سعادت حقيقي هم جز اين راهي ندارد ـ خواهد ديد كه در اثر اطاعت خدا، خيلي بيشتر آرامش، تمركز و حواس‌جمعي براي‌ او حاصل مي‌شود و اگر روزي در دام شيطان بيافتد خواهد ديد كه انواع پراكندگي‌هاي ذهني دامن‌گير او مي‌شود، به طوري که كارهاي عادي‌ را هم نمي‌تواند درست انجام ‌دهد. هرزگي چشم، زبان و گوش باعث مي‌شود كه انسان دچار پراكندگي شود و نيروهاي او هدر برود و گاهي ضرر هم به انسان وارد شود. لذا امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: اگر مي‌خواهي بدنت راحت باشد، سعي كن حواست جمع باشد و اگر مي‌خواهي حواست جمع باشد، سعي كن كم خطا كني.

وفقنا الله واياكم ان‌شاءالله

1 . تحف العقول، ص 285.

2 . بلد، 4.

3 . انبيا، 35.

4 . فاطر، 35.

5 . يونس، 62.

6 . مؤمنون، 5-7 و معارج، 29-31.
پاسخ
#14
جلسه چهاردهم
1390/5/25



معنا و مفهوم رقّت قلب

وَتَعَرَّضْ لِرِقَّةِ الْقَلْبِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ فِي الْخَلَوَاتِ؛1
در ادامه حديث شريفي كه از امام باقر صلوات‌الله‌عليه خطاب به جابربن‌يزيد‌جعفي نقل شده، حضرت مي‌فرمايند: «براي رقّت قلب، در خلوت‌ها زياد ياد خدا كن.» رقّت قلب حالتي است كه به موجب آن، انسان در مقابل عواملي كه موجب برانگيخته شدن احساسات و عواطف مي‌شوند زود منفعل مي‌شود. اثر ظاهري‌ آن هم اشك چشم است. البته عوامل ريزش اشك مختلف است. شايد بعضي گمان مي‌كنند كه گريه‌كردن فقط در اثر ترس است؛ آن هم ترس از عذاب جهنم. ولي گريه انواعي دارد؛ ممکن است گر يه در اثر شادي ناگهان ي و مفرط باشد. مثلا مادري كه بعد از سال‌ها فرزندش را م ي‌ب يند آن قدر شاد مي‌شود كه گريه مي‌كند. گاهي گريه از رو ي شرم است. مثلا اگر انسان نسبت به كسي اهانتي کرده باشد، وقتي با او مواجه مي‌شود از شرم گريه‌اش مي‌گيرد. گاهي گريه‌ به خاطر ناام يد ي از حصول نت يجه است. به هر حال، اين حالت انفعال در انسان «رقّت قلب» گو يند و اثر ظاهري آن گر يه کردن است.
موارد استعمال «قلب» در قرآن

موارد استعمال «قلب» در قرآن را مي‌توان به دو دسته تقسيم كرد؛ به عبارت د يگر آن‌چه را که قرآن قلب مي‌نامد دو كار متمايز و مشخص دارد؛ يكي درک و فهم، و د يگر ي احساسات و عواطف است. از كارها ي ي كه قرآن به قلب نسبت مي‌دهد درك و فهم است: لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا؛2 با توجه به ا ين آ يه شر يف، قاعدتاً كسي كه قلب دارد با يد مطالب را خوب درك كند. «فقه» يعني فهم دقيق. ولي انسان‌ها ي بدبخت که استعدادهاي خود را از دست داده‌اند با اين‌كه قلب دارند ولي چن ين فهم ي برايشان حاصل نمي‌شود. کار د يگر ي که قرآن به قلب نسبت داده است احساسات و عواطف است. محبت، نفرت، ترس، آرامش، اميد، نااميدي و ... حالات ي انفعالي است كه در انسان پديد مي‌آيد و چه حالات مثبت آن و چه حالات منفي آن، به قلب نسبت داده مي‌شود. به طور كلي مي‌توان گفت: قلب در اصطلاح قرآني، هم مركز ادراك و هم مركز احساسات و عواطف است. «رقّت» مربوط به بخش احساسات و انفعالات است. برخ ي افراد با حوادث شادکننده‌اي که معمولا افراد متعارف نسبت به آنها بس يار شاد مي‌شوند، بس يار بي‌تفاوت مواجه مي‌شوند و در جايي که معمولا افراد به خشم م ي‌آيند، بس يار خون‌سرد برخورد م ي‌کنند. در مجالس روضه هم اشک ي از چشم آن‌ها جار ي نم ي‌شود. اين حالت را «قساوت قلب» مي‌گويند. قرآن در ا ين باره تعبير جالبي دارد؛ مي‌فرمايد: إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء؛ برخ ي سنگ‌ها گاه مي‌شکافند و نهر آب ي از م يان آن‌ها جاري مي‌شود و برخ ي د يگر شکاف برداشته و مقداري آب از آن‌ها خارج م ي‌شود. اما افراد قس ي القلب دل‌هاي ي دارند که هيچ‌گاه نمي‌شکنند و هيچ قطره اشکي هم از آن‌ها ظاهر نمي‌شود. اين حالت، نوع ي انحراف است؛ مثل اين‌که کسي چشم دارد ولي نمي‌بيند. چشم ابزار د يدن است. اگر چشم نب يند معلوم م ي‌شود که بيمار است. البته قرآن که مي‌فرمايد: وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا؛ منظور ابزار ب ينش باطن ي است که حق را نمي‌بيند.
کسي که هيچ‌گاه دلش نمي‌سوزد و هيچ اشک ي از چشمانش جاري نمي‌شود و هيچ تأثري در قلب او پيدا نمي‌شود، قلب او بيمار است و ا ين ب يمار ي، در قرآن «قساوت قلب» ناميده شده است. ا ين ب يمار ي عوامل مختلف ي م ي‌تواند داشته باشد، اما قطعا عوامل تربيتي در پ يدا يش آن مؤثر است. رقّت قلب به طور طبيعي براي هر انسان ي که قلب ي سالم داشته باشد در شرايط خاصي حاصل م ي‌شود. البته بين جنس مرد و زن در اين جهت تفاوت هست و خانم‌ها احساسات قوي‌تر ي دارند و رقّت قلب آن‌ها بيشتر است و زودتر به گريه مي‌افتند؛ ولي هر کدام يک نصاب طبيعي دارد که در آن حد، بايد اين اثر ظاهر شود. اما آ يا به عنوان يک ارزش اخلاقي، شا يسته است رقّت قلب زياد باشد يا کم؟
قرب خدا، ملاک ارزش اخلاق ي در اسلام

طبق يک نظام اخلاقي قديمي که از فلاسفه يونان نقل شده است، «اعتدال» اساس ارزش‌هاست و همه صفات را با اين ميزان مي‌سنجند. بر اساس ا ين مع يار، انسان بايد حالت معتدل داشته باشد يعن ي نه خيلي رقيق‌القلب باشد که با د يدن هر صحنه‌اي زود گريه بيافتد و نه آن‌چنان سنگ‌دل باشد که هيچ حادثه‌ا ي در او اثر نکند. ا ين نظام اخلاق ي، ملاک ارزش را اعتدال و دو طرف اعتدال را افراط و تفريط م ي‌داند. اما در اخلاق الهي و اسلامي، ملاک ارزش بس يار بالاتر از اين‌هاست. چون در اخلاق اله ي، صفات ي ارزش‌مند هستند که انسان را به خدا نزديک کنند. اما در اخلاق فلسفي مزبور، اين ارتباط قطع شده و ارتباط با خدا رعايت نشده است. بنابرا ين در اخلاق اسلام ي، رقّت قلب هنگام ي ارزش پ يدا م ي‌کند که اثر آن در آنچه مربوط به خداي متعال و قرب به اوست ظاهر شود. آنچه قطعا براي انسان مؤمن مفيد است اين است که وقتي ياد عظمت خدا، ياد عفو و گذشت خدا و همچن ين ياد عذاب خدا مي‌کند بي‌تفاوت نباشد. قرآن درباره يک ي از صفات خود م ي‌فرما يد: كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ؛3 يک ي از صفات قرآن اين است که وقتي اهل ايمان آن را مي‌شنوند لرزه بر اندامشان مي‌افتد. اين حالت احساسي، انفعالي است که اثر آن در پوست ظاهر مي‌شود. يا درباره صفات مؤمنان م ي‌گو يد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛4 مؤمن اين خصيصه را دارد که وقتي يادي از خدا مي‌شود دلش مي‌لرزد.» اين علامت ايمان است. قلب انسان بايد طوري باشد که در مقابل عظمتْ الهي احساس خودباختگي کند. مؤمن وقتي ياد نعمت‌هاي خدا مي‌افتد به خصوص وقتي که با وجود کوتاهي و غفلت، خداوند به او يار ي رسانده بايد حالت خجلت پيدا کند و اشک او جاري شود. در دعاي بعد از زيارت امام رضا صلوات‌الله‌عليه آمده است که: ربِّ اني استغفرک استغفار حياء. اولين استغفار، استغفار از روي حياست؛ يعن ي خدا يا! اصلا خجالت مي‌کشم با تو روبه‌رو شوم. هم ين که م ي‌خواهد با رسوا ي ي و ب ي‌ل ياقت ي با خدا ي مهربان، رئوف و رحمان، مواجه شود اشک از چشمانش جار ي م ي‌شود، درحال ي‌که هنوز به ياد جهنم و عذاب نيست. در ا ين صورت خدا او را به م يهمان ي مي‌خواند و از او پذيرايي مي‌کند. همچنين آن‌جايي که خدا انسان را از عذاب‌هاي اخروي انذار مي‌کند با يد انسان آن را جدي بگيرد. بي‌اعتنايي به اين انذارها بي‌اعتنايي به خداي متعال است. اگر ا ين آ يات را بخواند و در دل او تأث ير ي نداشته باشد گرفتار قساوت قلب شده است. مؤمن هنگام توجه به ا ين آ يات متأثر م ي‌شود و اشک از چشمانش جار ي م ي‌شود؛ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا * وَ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا؛5 هنگام ي که آيات قرآن براي مؤمنان صالح خوانده مي‌شود با صورت به زمين مي‌افتند و در اثر خضوع و خشوع ذقن‌ها يشان را روي زمين مي‌کشند.
به هر حال، خداوند به انسان قلب داده تا اين آثار به موقع از آن ظاهر شود. اما اگر در هنگام تلاوت آ يات قرآن حت ي آ يات عذاب، تنها توجه ما به صوت و دستگاه‌ها ي قرائت باشد و اصلا توجه ي به هدف از نزول ا ين آ يات و معان ي آن‌ها نداشته باش يم گرفتار حالت قساوت قلب شده‌ا يم. پس رقّت قلبي که براي مؤمن مطلوب است رقّت قلب در چنين حالاتي است. به طور کل ي رق يق القلب بودن به شرط ا ين‌که به افراط و تفر يط کش يده نشود حالت خوب ي است، اما هنگام ي ارزش اسلامي محسوب م ي‌شود که با خداي متعال ارتباط پ يدا کند.
راه علاج قساوت قلب

حال اگر مبتلا به قساوت قلب شد يم راه علاج آن چ يست؟ امام باقر عل يه‌السلام به جابر نص يحت م ي‌کنند که: تَعَرَّضْ لِرِقَّةِ الْقَلْبِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ فِي الْخَلَوَاتِ؛ اگر م ي‌خواه ي رقّت قلب پ يدا کن ي در خلوت‌ها زياد ذکر داشته باش. مقصود از ذکر در ا ين‌جا در مقابل غفلت است و يا خصوص توجه قلبي يا ذکر لفظي همراه با توجه قلبي مراد است. دل بايد متذکر باشد.
مبارزه با از خودب يگانگي

گاه ي انسان چنان به امور خارج از وجود خود مشغول م ي‌شود که از خود و سعادت و شقاوت خودْ غافل مي‌شود. قرآن م ي‌فرما يد: وَ كَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَ هُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ؛6 در عالم، آيات الهي بس يار ي وجود دارد، ولي مردم از آن‌ها عبور مي‌کنند و اصلا توجهي به آن‌ها ندارند. کار به جايي مي‌رسد که حق يقت خود را هم فراموش م ي‌کنند (نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ).7 در روان‌شناسي جديد مي‌گويند: کساني هستند كه در اثر دلبستگي به مال، پست و اوهام و خيالات ديگر به خودفراموشي مبتلا مي‌شوند. به همه چيز توجه دارد جز به اين‌که چگونه موجود ي است؟ از کجا آمده و در کجاست؟ چه کار بايد بکند و به کجا مي‌رود؟ به تعب ير د يگر از خودش بيگانه مي‌شود. نشانه از خودبيگانگي اين است که انسان از خودش وحشت دارد. وقت ي تنهاست وحشت به سراغ او م ي‌آ يد و بايد خودش را با چيزي سرگرم کند. اگر ا ين حالت به طور دق يق تحليل شود معلوم م ي‌شود که ا ين شخص اصلا نم ي‌خواهد خودش را درک کند و بشناسد. چن ين انسان ي مصداق ا ين آ يه شر يف است که م ي‌فرما يد: نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ. با اين‌که انسان خود را از همه چيز بيشتر دوست دارد اما نمي‌خواهد به خودش بپردازد. اين حالت غفلت باعث ضعيف شدن ويژگي‌هاي قلب مي‌شود؛ درک انسان نسبت به حقايق رقيق و کم‌رنگ مي‌شود و عقل و ذهن او هرزه م ي‌شود. در ا ين حالت به همه چيز مي‌پردازد جز به خودش. به دنبال هرزگ ي عقل و ذهن، احساسات و عواطف و ي ن يز ضعيف م ي‌شود و ديگر از وضع يت ديگران هم خيلي متأثر نمي‌شود. انسان براي رفع اين حالت بايد توجه‌‌ خود را به خارج کم کند و توجه ب يشتر ي به درون خود داشته باشد. اين‌جا دو مسأله مطرح مي‌شود. يکي اين‌که وقتي به خودش توجه مي‌کند از زاويه رابطه خودش با خدا توجه کند. اصل همه کمالات انسان در تقويت اين رابطه است. تقويت اين رابطه به قرب به خدا م ي‌انجامد. بالاترين کمال انسان هم قرب به خداست. از ا ين رو انسان با يد به ا ين رابطه توجه پيدا کند. مسأله ديگر اين‌که آن‌چه را که مانع از اين توجه مي‌شود از خود دور کند. خلوت بهتر ين فرصت برا ي ا ين امر است. چراکه در م يان جمع يت نبايد توقع داشت که انسان تمرکز پيدا کند و خودش را بيابد.
خلوت شب، بهتر ين فرصت

امام باقر عل يه‌السلام م ي‌فرما يند: اگر مي‌خواهي اهل رقّت قلب شوي سعي کن غفلت را از خودت بزدايي، به ا ين وس يله که زياد اهل ذکر و توجه باش. براي اين‌که بتواني اين حالت توجه‌ را حفظ کني و عوامل خارجي تو را منصرف نکنند اهل خلوت کردن با خدا ي خو يش باش! اگر انسان سعي کند در شبانه‌روز برنامه‌اي برا ي خلوت کردن داشته باشد، به خصوص در شب بس يار مناسب است؛ «إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قيلاً؛8 پديده شب، استوارتر، پابرجاتر و مؤثرتر است.» با يد انسان در خلوت شب بنشيند و رابطه خود را با خدا ملاحظه کند. هر چه در ا ين رابطه تفکر کند بر رقّت قلب او افزوده مي‌شود. در روايتي از رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله آمده است: عَوِّدُوا قُلُوبَكُمُ الرِّقَّةَ؛9 خود را به رقّت قلب عادت ده يد. تعب ير «عوّدوا» حاو ي نکته‌اي است. امور بدني از کم شروع مي‌شود و تدريجا انسان به آن عادت مي‌کند تا اين‌که مي‌تواند کارهاي بزرگ‌تري انجام دهد. ورزشکاران نمونه‌ ا ين امر هستند. امور معنو ي هم ا ين چن ين است. اگر انسان بخواهد در خلوتْ حالت رقّت قلب پيدا کند نبا يد گمان کند حتما از روز اول يکي از بکّائين عالم م ي‌شود. بلکه با يد تدريجا خود را به ا ين حالت عادت داد. با يد درباره موضوعات ي که موجب خجالت و شرم انسان از خدا مي‌شوند فکر کرد. اگر دوست صم يم ي انسان از ما بخواهد که فلان کار را به خاطر من انجام نده، اما انسان به خ يال ا ين‌که او نم ي‌ب يند مشغول آن کار شود و ناگهان او را ناظر بر خود بب يند چه حال ي به او دست م ي‌دهد؟ خداي عظيم‌الشأن که همه چيز انسان از اوست از انسان چيزي خواسته که فقط به نفع خود انسان است و براي او هيچ تأثيري ندارد؛ ول ي او خدا را فراموش م ي‌کند و بي‌شرمانه به منه يات او اصرار م ي‌کند. اگر متوجه شود که خدا حاضر و ناظر است و او را مي‌بيند چه قدر انسان بايد شرمنده شود؟ اگر انسان تنها در خلوت بنشيند و اين حالت را براي خود مجسم کند خيلي اثرگذار است. با يد ا ين تمر ين را داشته باشد و خود را به آن عادت دهد. در ا ين صورت به تدر يج حال بکاء و ناله هم برا ي او حاصل م ي‌شود.

وفقنا الله و اياکم ان‌شاءالله

1 . تحف العقول، ص 285.

2 . اعراف، 179.

3 . زمر، 23.

4 . انفال، 2.

5 . اسراء، 108 و 109.

6 . يوسف، 105.

7 . حشر، 19.

8 . مزمل، 6.

9 . بحارالانوار، ج 70 ص81.
پاسخ
#15
جلسه پانزدهم
1390/5/26

نور قلب
طرح مسأله

وَاسْتَجْلِبْ نُورَ الْقَلْبِ بِدَوَامِ الْحُزْنِ؛ 1
امام باقرعليه‌السلام در اين فراز مي‌فرمايند: «براي دريافت نور قلب از دوام حزن استفاده كن!» يعني اگر مي‌خواهي قلب تو نوراني شود سعي كن هميشه حزن داشته باشي. درباره اين جمله سؤالاتي مطرح مي‌شود كه در حدي كه خداي متعال توفيق دهد توضيحاتي عرض مي‌كنم. برخي از سؤالاتي که در اين باره مي‌توان مطرح کرد عبارت‌اند از: قلب چيست؟ نور قلب يعني‌چه؟ منظور حضرت از اين‌كه مي‌فرمايند: «انسان بايد هميشه حزن داشته باشد» چيست؟ اين حزن نسبت به چيست؟ آيا هر حزني مطلوب است؟ آيا اسلام مي‌خواهد مردم هميشه غمگين و افسرده باشند يا مي‌خواهد مردم شاد و بانشاط باشند؟ و بالاخره رابطه بين حزن و نور قلب چيست؟
معنا و مفهوم نور قلب

قلب در اصطلاح قرآن و روايات دست‌كم دو بعد مختلف دارد؛ يكي بعد ادراكي است و ديگري بعد گرايشي. قرآن در بعد ادراکي مي‌فرمايد: «فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور؛ِ2 چشم‌ها نابينا نمي‌شوند اما دل‌هايي كه در درون انسان‌ها هستند نابينا مي‌شوند.» مقصود از نابينايي در اين‌جا نابينايي ظاهري نيست و الا چشم ظاهري هم مسلماً نابينا مي‌شود؛ بلکه مقصود کوري قلب است. قرآن كوري حقيقي را کوري دل مي‌داند. با توجه به آيه مذکور، قرآن براي قلب انسان چشم قائل است که گاهي اين چشم، باز است و حقايق را مي‌بيند و گاهي نابينا مي‌شود. بنابر آنچه در قرآن آمده يکي از ويژگي‌هاي اين چشم اين است که اگر چشم دل کسي در دنيا نابينا شد در آخرت هم نابينا محشور خواهد شد3 و اين درد بسيار بزرگي است که انسان در صحنه‌اي محشور شود و بداند در آن صحنه، ديدني‌هاي زيادي وجود دارد ولي به دليل نابينايي، نتواند ببيند.
بنابر آنچه در روايات آمده است اين قلب داراي گوش نيز هست و علاوه بر چشم و گوش، نورانيت و ظلمت هم دارد. «نور» در قرآن كاربرد بسيار وسيعي دارد؛ قرآن خود را نور معرفي مي‌کند (قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ)4 و همچنين از خدا به عنوان نور آسمان‌ها و زمين ياد مي‌نمايد (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ).5 در آيه‌اي ديگر به نورهايي که براي مؤمنان قرار داده شده است اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا؛6 آيا كسي كه فاقد حيات بود و ما به او حيات بخشيديم و نوري به او داديم كه راه خود را در اجتماع پيدا كند مانند کسي است که در انواع ظلمت‌ها گرفتار شده و نمي‌تواند از آن بيرون بيايد؟! اين نور همان نور قلب است و الا همه انسان‌ها اعم از مؤمن و کافر از نورهاي مادي بهره‌مند مي‌شوند. آيه ديگر مي‌فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَ يَجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ.7 اگر ايمان واقعي به پيغمبر پيدا کنيد خدا نوري براي شما قرار مي‌دهد که راه‌ شما را روشن مي‌کند. چنين انسان‌هايي در حيرت و سرگرداني نمي‌مانند و به موقع، وظيفه خود را تشخيص مي‌دهند. اين مطالب حقايقي است که بايد به آن ايمان داشت و بايد بدانيم که خداوند به باطن انسانِ مؤمن، برکت، معنويت و کمالي مرحمت مي‌کند که حکم نور را در مقابل ظلمت دارد. اگر انسان در تاريکي شب در جاده خطرناکي بخواهد با خودرو حرکت کند اما آن خودرو چراغ نداشته باشد، طولي نمي‌کشد که از بين مي‌رود. مسيري هم که باطن انسان بايد به سوي حقيقت بپيمايد نيازمند نور است و خداوند به برخي از بندگان خود اين نور را مي‌دهد. اما برخي استعداد درک اين نور را در خودشان مي‌کُشند و لياقت دريافت اين نور را از دست مي‌دهند و لذا در انواع ظلمت‌ها گرفتار مي‌شوند.
با توجه به آيات ذکر شده معلوم مي‌شود که مقصود امام باقر عليه‌السلام از نور قلب، يا عين همين حقيقتي است که در اين آيات ذکر شده است يا چيزي از همين نوع است. يکي از آثار نورانيت قلب اين است که انسانْ حق را از باطل تشخيص مي‌دهد و اين تشخيص براي مؤمن بسيار ارزش‌مند است. امام باقر سلام‌الله‌عليه براي کسب اين نورانيت راهي را به جابر نشان مي‌دهند و مي‌فرمايند: «وَ اسْتَجْلِبْ نُورَ الْقَلْبِ بِدَوَامِ الْحُزْنِ؛ اگر نور قلب مي‌خواهي حزن دائم داشته باش!»
حزن مطلوب است يا نامطلوب؟

آيا انسان بايد هميشه محزون باشد؟ طبعا انسان محزون، نشاطِ کار و فعاليت ندارد؛ حال آيا خدا خواسته جامعه‌اي بسازد که همه غمگين و محزون باشند؟ امروزه همه تلاش‌هايي که در فرهنگ جهاني انجام مي‌گيرد به خاطر اين است که براي مردم شادي بيافرينند. در علوم انساني، به خصوص روان‌شناسي، تکيه روي اين است که انسان، شاد پرورش پيدا کند. گويا وجود حزن، غم و اندوه در وجود انسان امر زايد و انحرافي است. اين فرهنگ جهاني است. آيا ما در مقابل اين فرهنگ بايد بگوييم که ما اصلا شادي نمي‌خواهيم و شادي امر بدي است و انسان بايد هميشه محزون باشد؟!
علوم انساني موجود، به خصوص روان‌شناسي، بقاياي روان‌شناسي‌ رفتارگراي آمريکايي و غربي است. همه اين علوم بر اساس اصول مادي است و همان‌طور که مقام معظم رهبري بارها فرموده‌اند، براساس مباني ضداسلامي است نه غيراسلامي. اگر بگوييم اسلام طرفدار شادي است، مي‌گويند: پس شما هم همان سخن ما را مي‌گوييد. اگر بگوييم اسلام حزن را مدح کرده و انسان بايد هميشه محزون باشد، چنين چيزي واقعا خلاف فطرت است. مگر ما براي محزون بودن آفريده شده‌ايم؟
حل اين مسأله را بايد از ريشه آن شروع کنيم؛ اصلا حزن چيست و چند نوع است؟ چگونه پيدا مي‌شود؟ آيا هر حزني مطلوب است؟ آيا هر حزني نامطلوب است؟ حزني که در اين روايت ستايش شده و عاملي براي نورانيت قلب معرفي شده چه حزني است؟ آيا اين حزن با سرورهاي ديگر منافات دارد؟
کار خدا بي حکمت نيست

اولا بر اساس بينش الهي و توحيدي هيچ يک از اموري که خداوند در وجود انسان قرار داده لغو نيست و حکمتي در آن نهفته است. خدا هم خنده و هم گريه را براي انسان آفريده و هر دو در جاي مناسب خود مطلوب و براي انسان لازم و مفيد هستند. همه مشکل اين است که جاي مناسب آن‌ها کجاست. مثلا شهوت حالتي است که انسان را در شرايط عادي تا مرز حيوانيت مي‌برد؛ ولي اگر شهوت نباشد نسل انسان منقرض مي‌شود. بنابراين وجود شهوت نعمتي است که بايد در جاي خود به ‌کار گرفته شود و نبايد بي‌جا از آن‌ استفاده کرد. پس وجود حالات متضاد در انسانْ مفيد و لازم است و بايد از آن‌ها در مسير تکامل استفاده کرد. قرآن براي دعوت انسان‌ها به خوبي‌ها از وعده و وعيد استفاده مي‌کند؛ از جمله مي‌فرمايد: «لَا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ؛8 کساني که به دستورات الهي عمل کنند در روز قيامت مبتلا به حزن نمي‌شوند.» از اين آيه و آيات نظير آن معلوم مي‌شود که حزن هميشه حالت مطلوب و خوبي نيست. همچنين ادخال سرور در قلب مؤمن امر پسنديده‌اي شمرده شده است. پس شادي براي مؤمن در دنيا هم مطلوب است.
تفاوت بينش الهي با بينش مادي

حال چگونه بايد بين اين مطلب و رواياتي که حزن را مدح کرده است جمع کرد؟ براساس مکاتب غيرتوحيدي هميشه اهداف زندگي در نتايج دنيوي خلاصه مي‌شود و طبعا چيزهايي که خوشايند انسان است هدف قرار مي‌گيرند. از اين رو روان‌شناسان نهايت برنامه‌اي که براي انسان توصيه مي‌کنند اين است که هميشه شاد باشد و آن چيزي را خوب بداند که شادي را فراهم مي‌کند. قرآن از قول ايشان مي‌فرمايد: إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا.9 روشن است که وقتي انسان به چيزي جز زندگي دنيا فکر نکند به دنبال غم و اندوه دنيا نمي‌رود؛ زيرا خوشي و راحتي براي انسان مطلوب است.
اما در بينش توحيدي همه آنچه در دنياست جنبه ابزاري دارد و خود آن هدف نيست. خوب و بديِ امور دنيوي با تأثيري ارتباط دارد که در زندگي ابدي مي‌گذارند. همه امور دنيوي به نحوي در سعادت ابدي ما تأثير دارند و هيچ کدام لغو نيستند، اما به شرط آن‌که در جاي مناسب خود به کار برده شوند. اگر ما در جاي مناسب خود شاد شويم و در جاي مناسب خود غمگين باشيم در سعادت ابدي ما مؤثر است. پس هم شادي مطلوب است و هم غمگيني، اما به شرط اين‌که در جاي خود اعمال شوند. نه حزن اين دنيا ذاتاً نامطلوب است و نه سرور آن. لذا قرآن درباره کساني که شادي اين دنيا را هدف قرار داده‌اند و آن را اصيل مي‌دانند مي‌فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ؛10 خدا انسان‌هايي را که به هيچ چيز جز شادي دنيا نمي‌انديشند دوست نمي‌دارد.» بنابراين اگر نوعي شادي وجود داشت که خنثي بود و نه تأثير مثبت در سعادت ما داشت و نه تأثير منفي، آن شادي مباح است. اما اگر شادي يا حزني در سعادت ابدي ما مؤثر باشد و ما را به رضاي خدا نزديک کند مطلوب است.
حزن براي دنيا يا آخرت؟

حزن‌هاي ناشي از فوت لذت‌هاي دنيا هيچ مطلوبيتي ندارد و باعث سعادت انسان نمي‌شود، بلکه مانع سعادت هم مي‌شود. انسان محزون انرژي براي کار و فعاليت ندارد و در هنگام عبادت هم نمي‌تواند حضور قلب داشته باشد. قطعا چنين حزني در اسلام مطلوب نيست و اصلا به آن سفارش نشده است. اما حزن نسبت به آخرت چه حکمي دارد؟ عوامل مختلفي مي‌تواند نسبت به آخرت حزن ايجاد کند؛ تفکر در گذشت عمر و از دست رفتن فرصت‌ها، تفکر در ضرري که گناهان براي آخرت انسان دارند و تفکر در محروم بودن از مقامات بالاي اولياي خدا انسان را بسيار محزون مي‌کند. اين حزن‌ها باعث مي‌شود که انسان نيروهاي خود را براي استفاده از بقيه فرصت‌ها به کار گيرد و قدر عمرش را بهتر بداند و براي آخرت بهتر کار کند. آيا مي‌توان گفت اين حزن مطلوب نيست؟ حزن از گناه و عقوبت آن موجب مي‌شود که انسان در صدد جبران آن برآيد و سعي در ترک آن کند. اين حزن مطلوب است؛ چراکه باعث فعاليت بيشتر مي‌شود. اين حزن مثل حزن بر امور دنيا نيست که انسان را افسرده کند، بلکه عاملي براي ترقي انسان است.
اگر انسان يک روز به خاطر از دست رفتن فرصتْ محزون بود، اين حزن باعث مي‌شود که فردا از عمرش بهتر استفاده کند. حال اگر عين اين حزن، فردا هم باشد باعث مي‌شود که انسان براي روز بعد هم خود را آماده کند. اگر اين حزن تا روزي که انسان در دنيا هست وجود داشته باشد زمينه را فراهم مي‌کند تا انسان از هر روز عمر خود استفاده بيشتري ببرد و کمالات بيشتري را کسب کند. بنابراين هر قدر نسبت به گذشته خود محزون باشد عامل بيشتري براي فعاليت، ترقي و تکامل او مي‌شود. پس مقصود از دوام حزن، چنين حزني است. البته مؤمن وقتي که از اين دنيا برود ديگر حزني نخواهد داشت. قرآن مي‌فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.11 ملائکه هنگام مرگ و شايد پيش از آن نازل مي‌شوند که نترسيد و غمگين نباشيد و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است‏ و بعد از اين در شادي و آرامش مطلق هستيد. مؤمن براي از دست دادن دنيا غمگين نمي‌شود، چراکه نعمت‌هاي عظيم‌تري را که خدا براي او مهيا کرده است مي‌بيند.
خداوند مي‌فرمايد: حکمت اين که ما قضا و قدر را به شما گوش‌زد مي‌کنيم و مي‌گوييم همه آنچه واقع مي‌شود در کتابي نوشته شده اين است که: «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ؛12 براى آنچه از دست داده‏ايد تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد.» پس شادي و اندوه دنيا ارزشي ندارد، مگر اين‌که وسيله‌اي براي سعادت آخرت شوند.
جمع حزن و شادي

حزن براي آخرت هيچ منافاتي با شادي‌هاي ديگر ندارد. از ويژگي‌هاي انسان اين است که طوري آفريده شده که گاهي در آن واحد مي‌تواند هم حزن داشته باشد و هم شادي، و اين چيز عجيبي است. ما از شهادت امام حسين عليه‌السلام از اين جهت که امام به بالاترين مقام رسيد شاد هستيم و اين منافات ندارد با اين‌که از مصائب وارد شده بر حضرت و اهل بيت ايشان عليهم‌السلام بر سروسينه بزنيم و محزون باشيم. از همان گريه‌ هم شاديم. عجيب است؛ انسان مي‌گريد و از گريه خودش هم شاد است. شاد است که خدا توفيق عزاداري سيدالشهدا عليه‌السلام را به او عنايت فرموده است.
حزن براي آخرت با سرورهاي خداپسند هيچ منافاتي ندارد. کسي که وظيفه دنيو‌ي خويش را انجام مي‌دهد، حتي اموري که لازمه آن‌ها سرور، شادي و لذت دنيا هم هست، در همان حال هم در عمق دلش حزني دارد نسبت به اين‌که چرا از کمالات بيشتر اخروي محروم است، کمالاتي که اولياي خدا به آن رسيده‌اند.
ارتباط دوام حزن با نور قلب

سؤال ديگر اين‌ بود که دوام حزن چه ارتباطي با نور قلب دارد؟ دانستيم که گاهي جنبه ادراکي دل انسان تيره مي‌شود و گاه به کوري دل هم مي‌انجامد. علت اين تيرگي، معصيت و غفلت است و روح همه اين‌ها حب دنياست. حال اگر انسان به ياد مرگ بود و به خاطر از دست دادن فرصت‌ها محزون بود، اين حالت راه وسوسه شيطان را مي‌بندد و چشمِ دل را بينا و گوش دل را شنوا مي‌کند و قلب انسان نوراني مي‌شود. دشمن نور قلب، حب دنيا و آلودگي‌ به معصيت‌ها و لذت‌هاي دنياست. مقصود از دنيا در اين کلام آن‌ چيزي است که خدا نمي‌پسندد، وگرنه ممکن است لذتي دنيوي واجب باشد و ثواب هم داشته باشد. پس دوام حزن به نورانيت قلب از اين جهت کمک مي‌کند که انسان را از وسوسه‌هاي شيطان محفوظ مي‌دارد.

وفقنا الله و اياکم ان‌شاءالله

1 . تحف العقول، ص285.

2 . حج، 46.

3 . اسراء، 72.

4 . مائده، 15.

5 . نور، 35.

6 . انعام، 122.

7 . حديد، 28.

8 . انبياء، 103.

9 . انعام، 29.

10 . قصص، 76.

11 . فصلت، 30.

12 . حديد، 23.
پاسخ
#16
جلسه شانزدهم
1390/5/27


طرح مسأله

وَتَحَرَّزْ مِنْ إِبْلِيسَ بِالْخَوْفِ الصَّادِقِ وَإِيَّاكَ وَالرَّجَاءَ الْكَاذِبَ فَإِنَّهُ يُوقِعُكَ فِي الْخَوْفِ الصَّادِقِ
از مفاهيمي كه در تعاليم انبياء به خصوص قرآن كريم و به دنبال آن در روايات اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين روي آن‌ها تأكيد شده و مطالب زيادي در اطراف آن‌ها بيان شده است مفهوم «خوف» و مقابل آن «رجاء» است. نظير بحثي كه درباره حزن داشتيم در خوف هم وجود دارد. گفتيم: امروزه در فرهنگ جهاني، حزن امري بي‌ارزش است و جايگاهي در ارزش‌هاي انساني ندارد و روان‌شناسان سعي مي‌كنند انسان را از غم و اندوه بركنار دارند. نظير اين سخن در خوف هم وجود دارد. من تابلويي ديدم که روي آن از قول اميرالمؤمنين عليه‌السلام نوشته شده بود: «بزرگ‌ترين گناه ترس است!» من نمي‌دانم منبع اين حديث كجاست، اما معروف است كه در بحث‌هاي روان‌شناختي از ترس مذمت مي‌شود. در علوم تربيتي هم تأكيد مي‌كنند كه کودک را به گونه‌اي تربيت کنيد كه از هيچ‌چيز نترسد. اين سخن في‌الجمله مي‌تواند مطلب صحيحي باشد؛ اما ابهام دارد. در مقابل مي‌بينيم از موضوع خوف و خشيت و معادل‌هاي آن‌ها در قرآن به عنوان ارزشي مثبت ياد شده و بر آنها تأكيد شده است. غير از آياتي كه واژه خوف صريحا در آن‌ها ذكر شده تقريباً هر جا كلمه تقوا و مشتقات آن ذكر شده، مفهوم خوف هم در آن مندرج است. چون تقوا اين است كه انسان خود را از خطري حفظ كند. «وقاية» يعني خود را نگه‌داشتن؛ نگه داشتن از خطر يا ضرر. وقتي انسان خود را از چيزي نگه مي‌دارد كه از ضرر آن بترسد و لذا گاهي كلمه تقوا متعدي به روز قيامت شده است (وَاتَّقُواْ يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ)1 همان‌طور که خوف هم در آيه‌اي به همين صورت به کار رفته است (يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ).2 به هر حال جاي هيچ شكي نيست كه در تعاليم اسلامي، خوف و خشيت و مشابه‌هاي آن‌ها، جايگاه خاصي دارند. اکنون اين سؤال مطرح مي‌شود كه: آيا مفاهيم قرآن با مفاهيم علمي روان‌شناسي تضاد دارند؟ روان‌شناسان مي‌گويند: انسان بايد سعي كند از هيچ چيز نترسد. اما در آيات و روايات بسيار تأكيد شده كه از خدا، از روز قيامت و از عذاب خدا بترسيد. چگونه اين دو جمع مي‌شوند؟
کار خدا بي‌حکمت نيست

مقدمه‌اي كه جلسه گذشته عرض كردم اين‌جا هم به كار مي‌آيد. گفتيم: آنچه که خداوند در وجود انسان آفريده لغو نيست. خوف هم حالتي احساسي و انفعالي در انسان است و چيز لغوي نيست و حتما در جايي بايد به كار گرفته شود. اما مهم آن است که بفهميم كجا و از چه کسي يا از چه چيزي بايد ترسيد.
از گناه بايد ترسيد

مقدمه ديگري كه در اين‌جا اضافه مي‌كنيم اين است كه ذاتا در خداي متعال چيزي كه موجب ترس باشد وجود ندارد. خدا كمال رأفت، رحمت و مهرباني را دارد. ترسيدن از خدا به خاطر اين است که خداي متعال كارهاي زشتِ اختياري را بي‌كيفر نمي‌گذارد، البته به شرط اين‌که گناه بزرگي باشد و صاحب آن کار توبه نكند و بر آن کار اصرار داشته باشد و ... . پس ترسيدن از خدا، در واقع ترسيدن از عقوبت و عذاب الهي است. عذاب الهي هم بي‌حساب نيست و در واقع رساندن نتيجه اعمال بد شخص به خود اوست. آنچه علت بدبختي‌ها، محروميت‌ها و عذاب‌هاي دنيوي و اخروي مي‌شود گناهان خود انسان است. پس در واقع آنچه اصالتا بايد از آن بترسيم گناهان خود ماست. لذا در روايت آمده است كه: «لا يَرْجُوَنَّ أحَدٌ مِنْکُم إلا رَبَّه وَ لايَخَافَنَّ الا ذَنْبَه؛3 ... هيچ كدام از شما خوفي جز از گناه خودْ خوف نداشته باشيد.» به همين مناسبت زمان و مکان عقاب‌ها هم ترسناک مي‌شود. لذا گاهي مي‌گوييم: از خدا مي‌ترسيم، گاهي مي‌گوييم: از روز قيامت مي‌ترسيم و گاهي مي‌گوييم: از جهنم مي‌ترسيم. در واقع بازگشت همه اين‌ها به اين است كه از گناه خودمان مي‌ترسيم.
معنا و مراتب خوف

برخي گمان مي‌کنند که خوف و جبن به يک معناست. در صورتي كه جبن صفتي اخلاقي در وجود انسان است و به سبب آن، انسان جرأت نمي‌كند به كار مهمي اقدام كند. اين صفت زشتي است که در مقابل شجاعت واقع مي‌شود. اما خوف طيف وسيعي از حالات انسان را در برمي‌گيرد؛ مرتبه‌اي از آن تقريبا غيراختياري است و به قول روان‌شناسان، حالت انعکاسي و بازتابي است. مثلا انسان با شنيدن صداي بلند و غيرمنتظره بي‌اختيار تکان مي‌خورد. اين حالت، غيراختياري است و هيچ مذمتي هم ندارد و امر و نهي هم به آن تعلق نمي‌گيرد. مرتبه بعد اين است که اندکي اختيار، شعور و تحليل ذهني انسان در پيدايش آن مؤثر است گرچه بسيار با سرعت انجام گيرد، و امر و نهي به آن تعلق مي‌گيرد. قرآن مي‌فرمايد: فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَي؛4 هنگامي که حضرت موسي با سحر ساحران مواجه شد احساس ترسي به او دست داد. در روايت آمده است که اين خوف از اين جهت بود که نکند مردم مرعوب آن سحر شوند و حق پايمال شود. اگر اين گونه بوده باشد اين خوف با فکر و تأمل به وجود آمده است. مراتب خوف به آن‌جا مي‌رسد که گاهي آن چنان حالت ترس در انسان پديد مي‌آيد که نزديک است روح از بدن انسان جدا شود. بر همه اين مراتب کلمه خوف اطلاق مي‌شود.
خوف مطلوب است يا نامطلوب؟

آيا خوف، حالت خوبي است؟ چنان‌که در جلسه قبل عرض کرديم خوف، حزن و سرور هيچ کدام ذاتا حسن اخلاقي يا قبح اخلاقي ندارند؛ بلکه بستگي دارند به اين‌که در چه حال، در اثر چه عامل و با چه کميت و کيفيتي پديد آيند. به طور طبيعي انسان وقتي احساس خطر يا ضرر کند نگران مي‌شود و حالت ترس براي او پيدا مي‌شود. اين حالت، في‌حدنفسه نه فضليت اخلاقي است و نه رذيلت اخلاقي. اما اگر اين حالت بر انسان غلبه پيدا کند و حالت ثابتي شود و دائما بترسد از اين‌که فلان نعمت از او سلب شود يا پيش مردم آبرو و احترامش از دست برود يا پست و مقام او را بگيرند و ... اين حالت بدي است و انسان را از انجام وظايفش باز مي‌دارد و موجب مي‌شود که انسان دائما مضطرب باشد. اما اگر خوفي باشد که بتواند به تکامل روحي و معنوي انسان کمک کند و او را به خدا نزديک کند اين خوف خوبي است. حکمت وجود خوف در انسان براي همين است. براي اين است که انسان را ازخطرها حفظ کند و مراقب باشد که در دام شياطين و دشمنان نيافتد. آنچه براي مؤمن اهميت دارد سعادت ابدي است، نه امور دنيوي. پس خوف مؤمن از تبعات افعال بد او در عالم قيامت است که نماد آن جهنم است؛ لذا از آن مي‌ترسد.
خوف اهل معرفت

خوف از عذاب، پائين‌ترين مرتبه خوف‌ مؤمنان است. مؤمنان به حسب مراتب ايمان و معرفتشان خوف‌هاي ديگري هم دارند که بسيار ارزش‌مندتر از اين خوف هستند؛ مثلا خوف افتادن از چشم خدا. انسان‌هاي کم معرفت، ارزش لطف خدا را نمي‌دانند؛ لذا اين امر براي آن‌ها اهميتي ندارد. قرآن وقتي مي‌خواهد عاقبت اهل شقاوت را گوش‌زد کند مي‌گويد: «وَ لاَ يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛5 اين‌ها کساني هستند که خدا در روز قيامت به آن‌ها نگاه نمي‌کند.» آيا تاکنون به اين موضوع انديشيده‌ايم که اگر خدا در روز قيامت به ما نگاه نکند چه خواهد شد؟ آيا اصلا اين مسأله براي ما اهميتي دارد يا براي ما آن‌چه مهم است رسيدن به نعمت‌هاي بهشتي است؟ کودکان که فطرت پاکي دارند اين گونه عذاب‌ها را درک مي‌کنند. براي کودک بالاترين عذاب اين است که مادرش با او قهر کند. اما انسان‌هاي کم‌معرفت اصلا چنين رابطه‌اي را با خدا درک نمي‌کنند تا بدانند اگر خدا با آن‌ها قهر کند چه مي‌شود. روزي که به اين نگاه نياز دارند شدت عذاب محروميت از آن را درک مي‌کنند. برخي‌ از بندگان خدا از قهر خدا و حرف نزدن خدا با آن‌ها ترس دارند، نه از جهنم. اين هم خوف از خداست. هر کس محبت خدا در دل او وجود دارد از آن قهر خدا بيشتر مي‌ترسد، حتي در حالي که از الطاف خدا بهره‌مند است مي‌ترسد که اين الطاف قطع شود.
اگر ما در حالات و رفتارهاي اختياري خودمان دقت کنيم مي‌بينيم که عامل حرکت و فعاليت‌هاي اختياري ما يا ترس از ضرر است يا اميد به منفعت. اختلاف رفتار انسان‌ها ناشي از اختلاف در تشخيص ضرر و منفعت است، وگرنه هر کس هر کاري مي‌کند براي آن است که ضرري را از خودْ دفع يا منفعتي را براي خودْ جلب کند. در همه افعال اختياري يکي از اين دو عامل مؤثر است. حتي عاشق از رفتار خود در برابر معشوقْ لذتي عقلاني و لطيف در روح خود احساس مي‌کند که ناخودآگاه به دنبال آن است. او نيز با چند واسطه به دنبال لذت خويش است.
پس رفتار اختياري ما يا براي دفع ضرر است يا براي جلب منفعت. وقتي احتمال بدهيم ضرري وجود دارد، اسم عکس‌العمل طبيعي‌ در برابر اين احتمال «ترس» است. پس ترس يک حالت طبيعي در موقع احتمال ضرر است، و در عالم طبيعت، ما انساني را سراغ نداريم که براي او ضرري محتمل نباشد. اما براي مؤمن، ضررهاي مهم‌تري مطرح است و آن ضررهاي اخروي است. پس مهم‌ترين عاملي که مي‌تواند ما را در مسير کمال به حرکت در آورد توجه به ضررهايي است که مي‌تواند سعادت ابدي ما را به خطر بيندازد. توجه به چنين ضررهايي موجب خوف مي‌شود. خوف يعني انفعالي که براي انسان در مقابل احتمال ضرر پيش مي‌آيد. اگر در قرآن روي مفهوم خوف، خشيت، تقوا، وَجَل، رَهب و مانند آنها تکيه و تأکيد شده و به صورت‌هاي مختلف مدح شده‌اند به اين جهت‌ است که اين حالات بهترين عامل براي حرکت تکاملي انسان هستند. البته به دنبال اين حالات، اميد به منفعت هم هست و هر دو عامل مهم ‌هستند؛ اما تأثير خوف بيشتر از تأثير رجاست. پس خوف عامل مهمي در سعادت ماست. البته خوف از خطرهايي که قابل اعتنا هستند، و براي مؤمن هيچ ضرري بيشتر از خطرهاي اخروي قابل اعتنا نيست؛ خطرهايي که مربوط به ساحت قدسي الهي است. لذا بايد اين‌ خوف را تقويت کرد.
چگونه خوف صادقْ شيطان را دور مي‌کند

بهترين اثر خوف از ضررهاي اخروي اين است که انسان را در مقابل شيطان ايمن مي‌کند. شيطان وقتي مي‌خواهد انسان را وسوسه کند و به گناه وادار کند گناه را در نظر او تزيين مي‌کند، به طوري که انسان گمان مي‌کند هزار درجه لذت دارد. تنها عاملي که مي‌تواند در مقابل تزيينات شيطان مقاومت کند و نگذارد در انسان اثر کند حالت ترس از تبعات سوء گناه است که عمدتا عذاب اخروي و محروم شدن از رضوان الهي و سقوط از چشم خداست. اگر بخواهيم کمتر در دام شيطان بيافتيم يا ان‌شاءالله اصلا نيافتيم بايد سعي کنيم خوف واقعي داشته باشيم. ما به ظاهر مي‌گوييم از خدا مي‌ترسيم اما وقتي بررسي مي‌کنيم مي‌بينيم ترس ما از خدا جدّي نيست. از طرفي ديگر ادعاي رجا و اميد به رحمت الهي را هم داريم. برخي گناه‌کاران در توجيه کار خود مي‌گويند: «رحمت خدا بسيار زياد است و ما را مي‌بخشد. من اميد به رحمت خدا دارم!» خود اين‌ توجيهات از تسويلات شيطان است. پيغمبر اکرم و ائمه اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين بارها تذکر داده‌اند که بسياري از خوف‌هايي که شما ادعا مي‌کنيد خوف صادق نيست و بسياري از اميدهاي شما هم اميد واقعي نيست و بايد سعي کنيد که خوف‌ و رجاء شما صادق باشد. اگر انسان از چيزي بترسد سعي مي‌کند از آن دور شود. ما مي‌گوييم: از عذاب خدا مي‌ترسيم اما براي انجام گناه تلاش مي‌کنيم. اين چه ترسي است؟! چنين ترسي دروغ است. از طرف ديگر ادعاي رجاء به رحمت خدا داريم. اما اگر کسي به چيزي اميد داشته باشد سعي مي‌کند زود به آن برسد. هر کس اميدش به چيزي بيشتر باشد تلاش او براي رسيدن به آن بيشتر است. ما اگر دنبال کاري نمي‌رويم براي اين است که بعيد مي‌دانيم آن کار نتيجه بدهد. اگر واقعا اميد داشته باشيم که نتيجه مطلوب بدهد تلاش مي‌کنيم زودتر به آن نتيجه برسيم. کسي که ادعاي رجاء مي‌کند اما دنبال عبادت نمي‌رود دروغ مي‌گويد. چطور براي رسيدن به چيزهاي ديگر که در دنيا اميدِ رسيدن به آن‌ها را دارد تلاش مي‌کند اما وقتي مي‌گويد: من به رحمت خدا اميد دارم، هيچ تلاشي براي جلب رحمت خدا نمي‌کند. پس اين ادعا دروغ است.
امام باقر سلام‌الله‌عليه به جابر فرمودند: «وَ تَحَرَّزْ مِنْ إِبْلِيسَ بِالْخَوْفِ الصَّادِقِ وَ إِيَّاكَ وَ الرَّجَاءَ الْكَاذِبَ فَإِنَّهُ يُوقِعُكَ فِي الْخَوْفِ الصَّادِقِ؛ براي اين‌که از شرّ شيطان محفوظ بماني از خوف صادق استفاده كن و از اميد دروغين بپرهيز! چرا‌كه تو را در موقعيتي كه جاي خوف صادق است مي‌اندازد.» اگر انسان اميد كاذب به چيزي داشته باشد مثلا بگويد: به رحمت خدا اميد دارم ولي براي جلب رحمت خدا تلاش نكند، اين اميد کاذب او را در دام گناه مي‌اندازد و گناه باعث مي‌شود كه او در موقفي قرار گيرد كه جاي ترس واقعي ـ يعني عذاب ـ است. در اين فراز، «خوف صادق» دو بار تكرار شده که اندكي با هم فرق دارند. آن‌جا كه مي‌فرمايد: با خوف صادق از ابليس فرار كن، يعني سعي كن خوف جدّي داشته باشي و اين‌جا كه مي‌فرمايد: رجاء كاذب تو را در خوف صادق مي‌اندازد، يعني رجاء كاذب تو را در دام گناه مي‌اندازد كه گناه تو را در موقعيت خوف صادق قرار مي‌دهد. گويا كلمه «موقع» قبل از «خوف صادق» حذف شده است.

اعاذنا الله و اياکم ان‌شاءالله

1 . بقره، 281.

2 . نور، 37.

3 . نهج البلاغه، حکمت 82.

4 . طه، 67.

5 . آل عمران، 77.
پاسخ
#17
جلسه هفدهم
1390/5/28



فرا رسيدن ايام عزاداري مولي‌الموحدين اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه‌وعلي‌اولاده‌المعصومين را به پيشگاه مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه و همه دوست‌داران اهل‌بيت عليهم‌السلام تسليت عرض مي‌كنيم و از خداي متعال درخواست مي‌كنيم به بركت اين شب‌ها و به حق اميرالمؤمنين عليه‌السلام همه ما را مشمول شفاعت آن بزرگوار قرار دهد.
امام باقر صلوات‌الله‌عليه در ادامه سفارشات خود به جابربن‌يزيدجعفي مي‌فرمايند: وَ تَزَيَّنْ لِلَّهِ بِالصِّدْقِ فِي الْأَعْمَالِ وَتَحَبَّبْ إِلَيْهِ بِتَعْجِيلِ الِانْتِقَالِ.1 براي توضيح اين مطلب مقدمه‌اي را عرض مي‌كنم.
حکمت نيازِ فطري محبوبيت‌خواهي

يكي از نيازهاي فطري انسان كه از اوان كودكي ظاهر مي‌شود نياز انسان به محبت ديگران است. انسان دوست دارد که ديگران او را دوست بدارند به او توجه داشته باشند. کودک در محيط خانواده ابتدا پدر و مادر خود را مي‌شناسد و سعي مي‌كند كاري كند كه توجه پدر و مادر را به خود جلب كند تا او را بيشتر دوست بدارند. در مراحل بعد سعي مي‌کند در ميان هم‌بازي‌ها و بعد در مدرسه نزد معلم محبوب باشد. وقتي وارد اجتماع مي‌شود غير از اين‌كه دوست دارد همه او را دوست بدارند سعي مي‌کند توجه کساني را که مقام آن‌ها بالاتر است به خود جلب کند. اين نياز يك خواست فطري است. حکمت اين علاقه‌هاي فطري با توجه به سيري كه عرض شد اين است كه نهايتا انسان را متوجه خدا كند و انسان علاقه‌مند شود که پيش خدا محبوب شود. زيرا هر چه مقامات بالاتر را مي‌شناسد دوست دارد پيش آن‌ها محبوب‌تر باشد. لازمه اين حالت اين است که وقتي خدا را شناخت دوست دارد پيش خدا محبوب باشد. اين تدبيري است كه خداوند در آفرينش انسان به كار برده است. اگر انسان عظمت الهي و ارزش محبوبيت پيش خدا را فهميد ديگران در چشم او رنگ مي‌بازند و در مقابل آن عظمت بي‌نهايت ديگر چيزي قابل عرضه نيست مگر آن‌چه در شعاع او قرار بگيرد، مانند آن نوجواني که وقتي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله از او پرسيدند: مرا بيشتر دوست داري يا خدا را؟ گفت: الله الله الله! شما را هم به خاطر خدا دوست دارم.2 اگر كسي واقعا عظمت الهي را بشناسد ديگر هيچ چيز در مقابل او جلوه‌اي نخواهد داشت و همه چيز در شعاع لطف و عنايت او ارزش پيدا مي‌كند. ما نيز بايد خدا را بيش از همه دوست بداريم و نيز بايد سعي کنيم بيش از همه، خدا ما را دوست بدارد. اگر او ما را دوست نداشته باشد دوستي‌هاي ديگر چه فايده‌اي دارد؟ دوستي‌هاي ديگر يا در حد سرگرمي‌ است يا آفتي است که سرنوشت نامطلوبي به دنبال دارد. به هر حال جهت اين علاقه فطري به طرف خداست.
راه‌هاي کسب محبوبيت

مقدمه ديگر اين‌ است که شايد بتوان گفت: همه تلاش‌هايي كه انسان انجام مي‌دهد تا نزد ديگري محبوبيت پيدا کند در دو بخش خلاصه مي‌شود؛ بخش اول، آراستن ظاهر است به طوري كه وقتي ديگري او را مي‌بيند دوست داشته باشد و منزجرنشود. اگر ظاهر انسان آشفته، كثيف و بدبو باشد كسي رغبت نمي‌كند به او نگاه كند، چه رسد به اين‌كه او را دوست داشته باشد. شايد يكي از اسرار آدابي كه شرع براي حضور در جماعت‌ ذکر کرده است همين باشد كه ديگران از ديدن مؤمن متنفر نشوند.
اما تنها ظاهر آراسته براي محبوب شدن کافي نيست. انسان معمولا براي محبوب شدن در نزد کسي علاوه بر پرداختن به ظاهر سعي مي‌کند رفتار خود را طوري تنظيم کند که توجه طرف مقابل را جلب کند به طوري که او گمان نکند اين انسانِ تنبل و انگلي است که مي‌خواهد از او سوءاستفاده کند؛ بلکه سعي مي‌کند به او بفهماند که موجودي ارزشمند است. اين دو امر به طور طبيعي باعث جلب محبت ديگران مي‌شود.
چگونه پيش خدا محبوب شويم

آيا اگر بخواهيم پيش خدا عزيز باشيم بايد سر و صورت خود را مرتب کنيم؟! براي محبوب شدن در نزد خدا، بايد زينت متناسب با خدا را پيدا کنيم؛ زينتي که وقتي او نگاه مي‌کند دوست داشته باشد و با سليقه او تناسب داشته باشد. در روايتي رسول خدا مي‌فرمايند: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يَنْظُرُ إِلَى صُوَرِكُمْ وَ لَا إِلَى أَمْوَالِكُمْ وَ لَكِنْ يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُمْ‏؛3 خدا به قيافه‌هاي شما نگاه نمي‌کند که خيلي تميز و اتوزده باشد ولي خدا به دل‌هاي شما نگاه مي‌کند که آيا دل‌هاي شما پاک و نوراني است يا آلوده و متعفن است.
امام باقر عليه‌السلام به جابر مي‌فرمايند: تَزَيَّنْ لِلَّهِ بِالصِّدْقِ فِي الْأَعْمَالِ؛ اگر مي‌خواهي خود را براي خدا زينت کني و کاري کني که خدا دوست داشته باشد به تو نگاه کند بايد در اعمال خود صداقت داشته باشي و مکر و خدعه را با خدا کنار بگذاري. مسلما انسان‌ها به صورت‌هاي مختلف، اعم از تملق، چاپلوسي، دروغ، وعده و وعيد و ... فريب مي‌خورند. انسان‌هاي فريب‌کار از هر چيزي که در جامعه ارزش‌مند است براي فريب ديگران استفاده مي‌کنند. اما با اين کارها نمي‌توان به درگاه خدا نفوذ کرد؛ چراکه «إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ؛4 خدا از عمق دل‌ها آگاه است.» همين که مطلبي به ذهن ما خطور کند او همان جا حضور دارد و مي‌داند چه چيزي به ذهن ما خطور کرده است؛ لذا نمي‌توان او را فريب داد. ولي برخي در مقام فريب خدا هم بر مي‌آيند (يُخَادِعُونَ اللّه)5 و طوري رفتار مي‌کنند که گويا خدا بايد خيلي زود حرف آن‌ها را باور کند و بپذيرد، در حالي‌که لايه‌هايي از کذب در آن وجود دارد. آن زينتي که خدا دوست دارد در رفتار انسان ببيند صدق است.
معناي صدق

در فارسي صدق را به «راستي» ترجمه مي‌کنيم. اما معمولا راستي براي گفتار به کار مي‌رود. در عربي، به خصوص در استعمالات قرآني، «صدق» به راست‌گفتن اختصاص ندارد. بلکه براي انشاء، وعده (رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ)،6 و ... نيز به کار مي‌رود.
اعمال ما هم زبان دارد و حرف مي‌زند و نشان مي‌دهد که در دل ما چه مي‌گذرد. ممکن است که خود شخص نخواهد اين حرف‌ها گفته شود، اما رفتار او به ديگران مي‌گويد که معناي اين رفتار چيست. در چنين مواردي مي‌گويند: «عمل قول را تصديق نمي‌کند.» يعني زبان عمل با زبان قول تناقض دارد. «صدق» در همه اين موارد به کار مي‌رود. از اين رو امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: «تَزَيَّنْ لِلَّهِ بِالصِّدْقِ فِي الْأَعْمَالِ؛ در رفتار خود اهل راستي باش و با اين کار خود را براي خدا زينت کن!» البته رفتار به يک معنا شامل گفتار هم مي‌شود. چون آن هم عملي است که از انسان سر مي‌زند.
منافقان بدتر از کفارند

البته همان‌طور که بايد با خدا صادق بود بايد با مردم، به خصوص با مؤمنين هم صادق بود و نبايد خدعه، نيرنگ و دورويي داشت. گاهي اين دورويي به حد گناه و گاهي نيز به حد کفر مي‌رسد (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ)7 وضع منافق پيش خدا از کافر بدتر است؛ چراکه منافق علاوه بر کفر، خدعه، فريب و مانند آن هم دارد. براي اين‌که انسان به دام اين مرتبه از نفاق نيافتد بايد از مراتب ضعيف آن هم پرهيز کند. اگر کسي نمي‌خواهد بلغزد نبايد به مرز دره نزديک شود. پرهيز از مرتبه اول نفاق اين است که انسان هر عهدي که با خدا مي‌بندد اگرچه به زبان هم نياورده سعي کند آن را جدي بگيرد. نبايد قولي را که به خدا مي‌دهيم فراموش کنيم. اين کار بسيار زشتي است. در مرتبه بعد به عهدهايي وفا کند که وفاي به آن‌ها واجب است و آن وقتي است که قول خود را به زبان آورد و نذر کند (لله علي کذا). در اين موارد زشتي مخالفت با عهد خيلي بيشتر است. مراتب بالاتر آن جايي است که انسان به خدا و پيغمبر قول دهد که جان و مال خود را در راه خدا فدا کند اما بعد از مدتي بيعت خود را بشکند. چه کاري از اين کار زشت‌تر است؟
مجازات تخلف از عهد با خدا

خداوند درباره کساني که با خدا عهدي بستند ولي وفا نکردند تعبير «کذب» را به کار مي‌برد و مي‌گويد: عده‌اي از مردم ضعيف‌الايمان با خدا عهد کردند که: خدايا! اگر به ما ثروت بدهي ما هم مقدار زيادي از آن را صدقه مي‌دهيم و صرف کارهاي خير مي‌کنيم. خدا به آن‌ها ثروت داد، اما آن‌ها به عهد خود وفا نکردند. آنگاه خداوند مي‌فرمايد: فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ؛8 نتيجه اين شد که به واسطه خلف وعده‌اي که با خدا کردند و در عهد خود دروغ گو بودند مبتلا به نفاق شدند. اگر با خدا عهدي کردي بر سر عهد خود بايست، وگرنه چوب آن را خواهي خورد.
وقتي انسان از عهد خود با خدا تخلف مي‌کند مثلا به زبان مي‌گويد: به خدا ايمان دارم ولي عمل او قولش را تکذيب مي‌کند، باعث مي‌شود که چهره او نزد خدا زشت شود. هرچه بيشتر تخلف کند زشت‌تر مي‌شود تا جايي که خدا از ديدن چهره او نفرت دارد. هيچ کس از ديدن چهره زشت خوشش نمي‌آيد، آن هم زشتي‌هايي که آن قدر عميق است که اثر آن تا روز قيامت باقي مي‌ماند و قابل علاج نيست.
پس سعي کنيم اگر اشتباهي کرديم و در مقام خدعه با خدا برآمديم، زود توبه کنيم و نگذاريم اثر آن باقي بماند و گناه‌هان ديگر هم روي آن بيايد و کم‌کم به صورت ملکه ثابتي درآيد که ديگر علاج آن قريب به محال شود. البته در هيچ کاري نبايد از رحمت خدا مأيوس بود،اما گاهي علاج اثر گناه بسيار سخت مي‌شود.
خوش‌خدمتي به مولا

اما براي يافتن محبوبيت، زينت به‌تنهايي کافي نيست. اگر انسان بخواهد ديگران محبت ثابتي به او پيدا کنند بايد رفتار فوق العاده‌اي داشته باشد. آن دانش‌آموزي نزد معلمْ محبوبيت بيشتري پيدا مي‌کند که تکليف يک‌ساعته را نيم‌ساعته انجام دهد. اما دانش‌آموزي که با تنبلي، چند روز انجام تکليف را به عقب مي‌اندازد از چشم معلم مي‌افتد. امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: براي محبوبيت يافتن در نزد خدا علاوه بر تزيين اعمال به صدق، تَحَبَّبْ إِلَيْهِ بِالتَعْجِيلِ في الِانْتِقَالِ. اين فراز را با آيه‌اي از قرآن توضيح مي‌دهم. هنگامي که موسي (ع) با بني اسرائيل به طرف صحراي سينا حرکت کردند حضرت موسي (ع) زودتر از بني اسرائيل به وعده‌گاه رسيد. خداوند خطاب به او مي‌گويد: وَ مَا أَعْجَلَكَ عَن قَوْمِكَ يَا مُوسَى؛9 چه شد که از همراهان خود جلو افتادي و زودتر به اين‌جا آمدي؟ گفت: وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَى. موسي مي‌گويد: من جلو افتادم براي اين‌که تو خوشحال شوي. به زبان خودماني يعني خواستم خوش‌خدمتي کنم. خوش خدمتي به مولا و انجام سريع تکليف، محبوبيت عبد را نزد مولا بيشتر مي‌کند. حضرت باقر عليه‌السلام به جابر مي‌فرمايد: «اگر مي‌خواهي پيش خدا محبوب شوي حرکت خود را با شتاب انجام بده!» حرکت هم مي‌تواند انجام کار خاصي باشد و هم مي‌تواند اصل حرکت انسان از مراحل پست به مرحله کمال و سير الي الله باشد. يعني اگر مي‌خواهي خدا تو را دوست بدارد در حرکتي که نهايت آن به خدا مي‌رسد و براي خدا و رضاي اوست عجله کن! سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ.

وفقناالله و اياکم ان شاءالله.

1 . تحف العقول، ص 285.

2 . ارشاد القلوب، ج1 ص161.

3 . بحارالانوار، ج74 ص90.

4 . آل عمران، 119.

5 . بقره، 9.

6 . احزاب، 23.

7 . نساء، 145.

8 . توبه، 77.

9 . طه، 83.
پاسخ
#18
جلسه 18
1390/5/29

وَ إِيَّاكَ وَالتَّسْوِيفَ فَإِنَّهُ بَحْرٌ يَغْرَقُ فِيهِ الْهَلْكَى وَ إِيَّاكَ وَ الْغَفْلَةَ فَفِيهَا تَكُونُ قَسَاوَةُ الْقَلْبِ وَ إِيَّاكَ وَ التَّوَانِيَ فِيمَا لَا عُذْرَ لَكَ فِيهِ فَإِلَيْهِ يَلْجَأُ النَّادِمُونَ؛1
در جلسه گذشتته به اين فراز رسيديم كه امام باقر صلوات‌الله‌عليه به جابربن‌يزيدجعفي فرمودند: «زينتي كه خدا دوست دارد، صداقت است و براي اين‌كه خدا تو را دوست بدارد سعي كن در حركت خود سرعت داشته باشي!» در مقابل سرعت در انجام كار، سه فرض تصور مي‌شود: يكي اين‌كه انسان انجام كار خير را پشت گوش بياندازد و دائماً امروز و فردا كند. مثل کساني که هر گاه صحبت از توبه مي‌شود در دل مي‌گويند: «هنوز زود است. اول اين كار را تمام كنيم؛ بعد توبه مي‌كنيم!» نتيجه اين پشت گوش انداختن‌ها هم اين مي‌شود كه يا مانعي پيش مي‌آيد يا اجل مي‌رسد و كار انجام نمي‌گيرد. اسم اين حالت كه انسان دائماً امروز و فردا مي‌كند «تسويف» است. كلمه تسويف ظاهرا از سوف گرفته شده است. در زبان عربي سوف يعني «به زودي». تسويف يکي از دام‌هاي بزرگ شيطان است كه اگر كسي در اين دام بيافتد نجات پيدا نمي‌كند و به هدف خود نمي‌رسد.
حالت ديگر غفلت است؛ يعني امور دنيا انسان را اصلا از انجام کار خير غافل كند. در حالت تسويف انسان توجه دارد كه بايد اين كار را انجام دهد، اما امروز و فردا مي‌کند. حالت دوم اين است كه انسان غافل شود از اين‌که چنين تكليفي هم دارد.
حالت سوم اين است كه انسان، هم توجه دارد و هم مي‌خواهد که اقدام كند، اما خيلي با سستي و بي‌حالي سراغ کار مي‌رود. وقتي انسان خيلي به کاري علاقه ندارد بسيار با سختي و سنگيني آن را انجام مي‌دهد. هنگامي که پدر به فرزندي که در انجام تکاليف سستي مي‌کند مي‌گويد: «برو مشقت را بنويس!» قبول مي‌کند ولي خيلي با بي‌حالي و سستي سراغ کيف مدرسه‌اش مي‌رود و کلي طول مي‌کشد تا کتابهاي خود را بيرون آورد و ... . گاهي انسان به خاطر عذري سستي مي‌کند. مثلا مريض است و توانايي انجام کار را ندارد. اين شخص بعدا مي‌تواند هم در مقابل ديگران عذر بياورد هم خود را قانع كند كه من اگر محروم شدم به اين علت بود که نمي‌توانستم.
تسويف، مهلکه سعادت انسان

امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: «وَ إِيَّاكَ وَ التَّسْوِيفَ فَإِنَّهُ بَحْرٌ يَغْرَقُ فِيهِ الْهَلْكَى؛ مراقب باش فريب شيطان را نخوري و در كار خير امروز و فردا نكني که تسويف دريايي است كه هر كه در آن بيافتد غرق مي‌شود و به هلاكت مي‌رسد.» البته ترجمه تحت‌اللفظي‌ اين عبارت اين است كه «هالكان در آن غرق مي‌شوند». اما اين‌گونه تعبيرها نوعي عنايت ادبي است. يعني كسي كه در آن مي‌افتد غرق مي‌شود و به هلاكت مي‌رسد. قرآن مي‌فرمايد: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ؛2 براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان شتاب کنيد!»‏ امر به شتاب در انجام کارهاي نيک، مصداق جمله قبلي حضرت است که فرمودند: وَ تَحَبَّبْ إِلَيْهِ بِتَعْجِيلِ الِانْتِقَالِ. مثلا نماز ظهر را مي‌توان از اول وقت تا نزديک غروب آفتاب خواند. اگر کسي اول وقت نخواند گناه نکرده، اما اول وقت «رضوان‌الله» است. اگر عجله کنيم و اول وقت بخوانيم علاوه بر مغفرت و آمرزش گناهان، موجب رضايت خداست؛ همان رضايتي که موسي به دنبال آن يود (وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَى)3 تسويف در مقابل اين عجله و خوش‌خدمتي است؛ درياي ژرفي است و انسان فريب مي‌خورد و گمان مي‌کند مي‌تواند در آن شنا کند؛ ولي وقتي وارد آن مي‌شود به هلاکت مي‌رسد.
غفلت، سخت‌کننده دل

غفلت حالت ديگري در مقابل شتاب در کار خير است. انسانِ غافل اصلا وظيفه خود را فراموش مي‌کند و به کارهاي ديگر مشغول مي‌شود. امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: «وَ إِيَّاكَ وَ الْغَفْلَةَ ففيها قساوة القلب؛ مراقب باش که مبتلا به غفلت نشوي که موجب قساوت قلب مي‌شود.» قرآن درباره گفتگوي منافقان با مؤمنان در روز قيامت مي‌فرمايد: «يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُم؛‏ منافقان مي‌گويند: مگر ما با شما نبوديم؟ مگر ما با شما اهل يک محل، اهل يک مسجد، اهل يک سنگر و ... نبوديم؟ چه شد که شما به سعادت رسيديد و ما اين گونه در تاريکي و ظلمت گرفتاريم؟ قالُوا بلي وَلَكِنَّكُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ؛4 مؤمنان مي‌گويند: بله، با ما بوديد؛ اما مرتب امروز و فردا کرديد؛ يک قدم به پيش و يک قدم به عقب گذاشتيد. به دنبال آن کم‌کم در دل شما شک پديد آمد. ابتدا قبول داشتيد که بايد اين تکاليف را انجام داد اما امروز و فردا کرديد. بعد کم‌کم در اصل آن تکاليف شک کرديد که آيا اصلا انجام چنين کارهايي لزومي دارد. بعد آرزوها بر شما غالب شد و شما را فريب داد.» اين سلسله مراتبي است که ممکن است براي انسان پيش آيد و کم‌کم او را از راه حق منحرف و منصرف کند. چنين انساني ناگهان چشم باز مي‌کند و مي‌بيند 180 درجه از مسير حق فاصله گرفته است.
خداوند در آيه ديگري مي‌فرمايد: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ؛5 آيا وقت آن نرسيده که دل‌هاي مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل کرده است بشکند و خشوع پيدا کند؟! و مانند كسانى نباشند كه در گذشته به آن‌ها كتاب آسمانى داده شد، سپس زمانى طولانى بر آن‌ها گذشت و قلب‌هايشان قساوت پيدا كرد و بسيارى از آن‌ها گنه‌كارند.» دلي که براي مدتي از طرف خدا نور هدايت به آن افاضه نشود و عوامل غفلت آن را به روزمرگي بياندازد، حالت رقّت و انفعال را از دست مي‌دهد و ديگر موعظه هم به او نفعي نمي‌رساند و کم‌کم فراموش مي‌کند که اصلا براي چه آفريده شده، کجا مي‌خواهد برود، انبياء براي چه آمده‌اند، دستگاه رسالت، امامت و شهادت براي چه بود و ... . اين فراموشي و غفلت موجب مي‌شود که دل‌ها مثل سنگ سخت شود. امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: وَ إِيَّاكَ وَ الْغَفْلَةَ! فَفِيهَا تَكُونُ قَسَاوَةُ الْقَلْبِ؛ مراقب باش به غفلت، روزمرگي و بي‌خيالي مبتلا نشوي که موجب قساوت قلب مي‌شود. متأسفانه امروزه فرهنگ جهاني به اين سمت مي‌رود که هر آنچه را موجب غم، غصه، اندوه، ترس و مانند آن مي‌شود بايد فراموش کرد و به آن فکر نکرد و بي‌خيال شد. در حالي‌که غفلت و بي‌خيالي، انسان را قسي القلب مي‌کند و ديگر هرچه حرف حق هم بشنود در دل او تأثير نمي‌کند.
چرا سستي؟

حالت سوم اين بود که انسان وظيفه‌اش را فراموش نکرده و امروز و فردا هم نمي‌کند و درصدد انجام آن است، اما با سستي و تنبلي. حضرت مي‌فرمايند: «إِيَّاكَ وَ التَّوَانِيَ فِيمَا لَا عُذْرَ لَكَ فِيهِ؛ هنگام انجام وظيفه‌اي که هيچ عذري براي ترک آن نداري سستي نکن!» وقتي انسان کاري را با سستي شروع مي‌کند اميد موفقيت او در آن کار ضعيف است و اغلب اوقات در نيمه راه وامي‌ماند. اي عزيز! وقتي وظيفه را مي‌شناسي و توان انجام آن را هم داري و تصميم انجام آن را هم گرفته‌اي، تنبلي ديگر براي‌چه؟
استفاده از فرصت‌ها

هرگاه که ما کوتاهي کنيم فرصت از دستمان مي‌رود. مولا علي عليه‌السلام مي‌فرمايند: «الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْر؛6 فرصت‌هاي خير را غنيمت بشماريد! چراکه مانند ابر مي‌گذرند.» همان‌طور که ابرها با سرعت حرکت مي‌کنند و ساعتي بعد وقتي به آسمان نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد ابر نيست، فرصت‌ها هم با همين سرعت از دست مي‌روند. وقتي فرصت کار خير از دست رفت هيچ چيز ديگر جاي آن را نمي‌گيرد. ما در هر لحظه بدون اين‌که کسي بفهمد و بدون اين‌که تغييري در وضعيت جسماني‌ ما رخ دهد مي‌توانيم دل خود را متوجه به خداي متعال و اولياي الهي کنيم. اين کار هيچ زحمتي ندارد و چون ياد محبوب است شيرين هم هست، و برکات فراواني را هم براي انسان به دنبال مي‌آورد؛ بلاها را از انسان دفع و شيطان را از او دور مي‌کند، نقص‌هايش برطرف شده و در کارهاي خود موفق مي‌شود. قرآن مي‌فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا؛7 ذکر لزوماً ذکر زباني نيست، بلکه اصل ذکرْ توجه قلبي است و لذا در آيه ديگري مي‌فرمايد: فَاذْكُرُواْ اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا؛8 نمي‌فرمايد «أو أکثر ذکراً» بلکه مي‌فرمايد «أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا». شدت به کيفيت ذکر است. هرچه توجه انسان در هنگام ذکرگفتن بيشتر باشد شدت آن بيشتر است. اين کار از همه ما ساخته است. اما آيا ما در اوقات فراغتْ ياد خدا را شدت مي‌بخشيم؟ برخي افراد کمي که فراغت پيدا مي‌کنند هزار جور فکر آشفته و غلط، سوءظن نسبت به ديگران، نقشه‌کشي براي دنيا و ... به ذهن‌شان مي‌آيد و اگر هيچ کدام از اين‌ها نشد با جدول پرکردن، تماشاي فيلم و ... سر خود را گرم مي‌کنند. اما با اين‌که ياد خدا و اولياي او آن همه برکت دارد لحظه‌اي به ياد خدا نمي‌افتند. چه قدر بزرگان ما به قرائت قرآن سفارش کرده‌اند و چه قدر خودْ مقيد به آن بوده‌اند؟ دست‌کم در اوقات فراغت صفحه‌اي قرآن بخوانيم. امام رضوان‌الله‌عليه با آن اشتغالات فراوان، مقيد بودند در شبانه‌روز چند مرتبه قرآن بخوانند. حال که فرصت داريم، بدن ما سالم است، چشم ما مشکلي ندارد، تا مي‌توانيم بايد قرآن بخوانيم. اما تنبلي مي‌كنيم. اين مضمون تقريباً مستفيض است و شايد اگر منابع شيعي و سني بررسي شود متواتر هم باشد که: براي هر بار گفتن تسبيحات اربعه، خداوند درختي در بهشت براي گوينده آن مي‌روياند. ما در هر لحظه مي‌توانيم درختي براي خود در بهشت غرس کنيم، اما به راحتي اين فرصت‌ها را از دست مي‌دهيم. همه گونه سخن از دهان ما خارج مي‌شود، اما براي گفتن تسبيح تنبلي مي‌کنيم. اين‌ حالت نشانه تسلط عامل ديگري است که در ادبيات ديني اسم اين عامل خارجي «شيطان» است. چرا انسان بايد اين قدر از موجودي که خدا از دشمني او نسبت به انسان خبر داده فريب بخورد. خداوند مي‌فرمايد: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا؛9 شيطان دشمن شماست. پس شما هم با او دشمني کنيد!»
بايد همت کرد. بايد انسان از کارهاي کوچک شروع کند و تا مي‌تواند از عمر خود استفاده کند. چراکه روزي چشم باز خواهيم کرد و مي‌بينيم که ديگر فرصتي باقي نمانده است. وقت نماز که مي‌رسد گرچه الحمدلله همه به نماز مقيديم اما چرا هر ساعت به بهانه‌اي آن را تأخير مي‌اندازيم؛ يک ساعت به بهانه غذا، يک ساعت به بهانه استراحت، يک ساعت به بهانه تماشاي اخبار و فيلم تلويزيون و بالاخره آخر وقت نماز را مي‌خوانيم. برادر و خواهر گرامي! نمازي را که چند دقيقه بيشتر طول نمي‌کشد اول وقت بخوان! نگذار شيطان تو را فريب دهد.
امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايد: إِيَّاكَ وَ التَّوَانِيَ فِيمَا لَا عُذْرَ لَكَ فِيهِ فَإِلَيْهِ يَلْجَأُ النَّادِمُونَ؛ معناي اين فرمايش دو احتمال دارد. آنچه که به ذهن بنده نزديک‌تر مي‌آيد اين است که ضمير «إليه» را به «عذر» برگردانيم يعني وقتي کساني پشيمان مي‌شوند به عذر پناه مي‌برند. وقتي انسان از انجام ندادن کاري پشيمان مي‌شود يا ديگران او را سرزنش مي‌كنند که چرا آن كار را انجام ندادي، اگر عذري داشته باشد مي‌تواند به آن پناه برد. اما تو كه سالم هستي و مانعي براي انجام کار خير نداري چرا کوتاهي مي‌کني؟! توجه دل را به سمت خدا کردن نه تلاش بدني مي‌خواهد، نه پول خرج كردن و نه سير و سفري لازم دارد؛ پس چرا كوتاهي مي‌كنيم؟!
حضرت باقر عليه‌السلام بعد از آن‌که راه محبوب شدن در درگاه الهي را بيان فرمودند، اين نكات را در پي آن بيان مي‌فرمايند. در عبارت قبل فرمودند: اگر مي‌خواهي محبت خدا را جلب كني در حركت خود و در اقدام به اعمال نيک عجله کن! بعد از آن مي‌فرمايند: در مقابل، مبادا مبتلا به تسويف شوي و امروز و فردا كني به طوري که اصلا كار نيک ترك شود يا مبتلا به غفلت شوي كه نتيجه آن هم عملا ترك کار نيک است، علاوه بر اين‌كه دل تو هم قساوت پيدا مي‌كند. اما اگر اهل غفلت نيستي و تصميم به عمل هم داري مراقب باش كه در عمل سستي نكني و با سرعت كار خير را انجام دهي.

وفقنا الله واياکم ان‌شاءالله

1 . تحف العقول، ص 285.

2 . آل عمران، 133.

3 . طه، 84.

4 . حديد، 14.

5 . حديد، 16.

6 . نهج البلاغه، حکمت 21.

7 . احزاب، 41.

8 . بقره، 200.

9 . فاطر، 6.
پاسخ
#19
جلسه نوزدهم
1390/5/30

چه سرمايه‌هايي از دست داده‌ايم!

وَاسْتَرْجِعْ سَالِفَ الذُّنُوبِ بِشِدَّةِ النَّدَمِ وَكَثْرَةِ الِاسْتِغْفَارِ وَتَعَرَّضْ لِلرَّحْمَةِ وَعَفْوِ اللَّهِ بِحُسْنِ الْمُرَاجَعَةِ وَ اسْتَعِنْ عَلَى حُسْنِ الْمُرَاجَعَةِ بِخَالِصِ الدُّعَاءِ وَ الْمُنَاجَاةِ فِي الظُّلَمِ؛1
امام‌ باقر صلوات‌الله‌عليه بعد از اشاره به فضايل انساني و مقاماتي كه خداي متعال براي انسان مقرر فرموده و راه‌هايي كه انسان را به اين فضايل و كمالات مي‌رساند، گويا به اين نكته توجه مي‌كنند كه اين‌ سفارش‌ها براي آينده است؛ اما گذشته‌ها را چه كنيم؟ از اين رو در اين‌جا مي‌فرمايند: پرونده گناهان گذشته‌ خود را بازخواني كن و در اين بازخواني سعي كن پشيماني شديدي داشته باشي و بسيار از خدا استغفار كني و براي اين‌كه در معرض رحمت و عفو الهي قرار بگيري سعي كن برنامه‌ات را تغيير دهي و به طرف خدا بروي. براي اين‌كه در اين كار موفق شوي سعي كن از دعا و مناجات در تاريكي‌ها استفاده كني.
شايد تقارن اين بيان حضرت با شب‌هاي مبارك قدر وسيله خيري باشد كه انسان ساعتي را براي مرور بر گذشته‌هاي خود اختصاص دهد و تا آن‌جا که ممکن است در خلوت و تاريكي، گذشته خود را بازبيني کند تا هيچ چيز توجه او را به خود جلب نكند. گناهاني را که از زمان به تكليف رسيدن خود تاکنون مرتکب شده است به ياد آورد و اگر امکان داشته باشد آن‌ها را يادداشت كند. اگر انسان بتواند دست‌کم بعضي گناهاني را كه خيلي زشت بوده و طوري است که ديگر دوست ندارد براي يک لحظه هم آن‌ها را به ياد بياورد مرور و يادداشت كند بسيار مفيد است. اين کار باعث مي‌شود که زشتي کارها و کثرت گناهان او بيشتر برايش مجسم شود. بعد در اين باره فكر كند كه «من به جاي اين‌كارها مي‌توانستم چه كارهاي خوبي انجام دهم كه هر يك از آن كارها مي‌توانست باعث آمرزش گناهان و ترفيع درجات من شود» و اين‌ کارها را در ستون ديگري يادداشت كند. با اين کار شايد حالت پشيماني شديدي براي انسان پيدا شود. مثل سرمايه‌داري كه سرمايه‌هاي هنگفتي داشته و مي‌توانسته با آنها منافع زيادي کسب کند اما يك‌باره همه آنها آتش گرفته است. چنين کسي چه حالي دارد؟! انساني که نه تنها از اين‌ سرمايه‌اش استفاده‌ نكرده، بلكه كاري كرده كه آتش بگيرد و خودش هم در اين آتش بسوزد. تصور اين وضعيت براي انسان حالت انقطاع و نهايت پشيماني را ايجاد مي‌کند و آمادگي پيدا مي‌كند كه توبه صادقي انجام دهد. براي توبه بايد از گذشته خود پشيمان شود به طوري که تصميم داشته باشد که ديگر آن کارهاي زشت را انجام ندهد و به جاي آن، كارهاي خوب انجام دهد.
شيريني مناجات، گناه را تلخ مي‌کند

اما مشکلي که هست اين است که انسان گنه‌کار به گناهان عادت كرده و شريني گناه را چشيده است و به‌آساني نمي‌تواند تصميم بگيرد كه همه گناهان را ترك كند. البته هر قدر درباره سرمايه‌اي که از دست داده تفکرکند و حالت بيچارگي خود را بيشتر مجسم كند پشيماني او بيشتر مي‌شود و تصميم‌ او براي تغيير مسير زندگي راسخ‌تر مي‌شود. امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: براي اين‌که بتواني اين تصميم را عملي کني و موفق به تغيير مسير خود شوي، از دعا و مناجات در تاريکي استفاده کن! يعني وقتي انسان تصميم گرفت که ديگر گناه نکند براي اين‌که دوباره شيطان او را فريب ندهد بايد از خدا کمک بخواهد و دست گدايي و تضرع را پيش خدا دراز کند.
اين‌که انسان بخواهد مسير زندگي‌ خود را عوض کند و همه گناهان را ترک کند و از دل‌بستگي‌ها دل بکَند و فقط به طرف خدا برود کار آساني نيست و نياز به کمک دارد. بايد لذتي بچشد که باعث شود از لذت گناه صرف‌نظر کند. در مناجات شعبانيه که از افضل مناجات‌هايي است که از اهل‌بيت عليهم‌السلام نقل شده آمده است: «الهي لم يكن لي حول فانتقل به عن معصيتك الا في وقت ايقظتني لمحبتك؛ خدايا من توانايي دست برداشتن از گناه را نداشتم مگر در آن وقتي که تو محبت خود را به من چشاندي و با محبت خود آشنا کردي.» حقيقت اين است که انسان تا لذت برترو بالاتري به‌دست نياورد دست از لذت پايين‌تر برنمي‌دارد. لذت بالاتر که سبب مي‌شود انسان از لذت پايين‌تر دست بردارد، گاه فوري و نقدي به انسان مي‌رسد، و گاه لذتي است مربوط به آينده که بايد درباره آن بيانديشد. اما معمولا قسم دوم خيلي کارآيي ندارد و انسان به لذت نقد مايل‌تر است. لذا اگر خدا قبل از قيامت نقداً به انسان نوعي شيريني بچشاند که همه مزه‌هاي ديگر در مقابل آن رنگ ببازد و نوعي زيبايي‌ را به او نشان داد که همه زيبايي‌ها در مقابل آن ناچيز باشد، در اين صورت انسان به‌راحتي مي‌تواند از گناه صرف‌نظر کند. لذا امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايد: «براي اين‌که به خوبي از راه غلط برگردي و راه صحيح را انتخاب کني و آن را ادامه دهي، از دعا و مناجات در تاريکي‌ها کمک بگير.» اگر خدا توفيق انس با خودش را به انسان عنايت کند و انسان مزه مناجات با خدا را بچشد، به‌راحتي گناه را ترک مي‌کند و گناه براي او کششي نخواهد داشت. مرحوم آيت‌الله بهجت فرموده بودند: «اگر سلاطين عالم مي‌دانستند چه لذتي در نماز هست، دست از لذت‌هاي سلطنت مي‌کشيدند و به سراغ نماز مي‌آمدند.» از مرحوم آقاي قاضي رضوان‌الله‌عليه هم نقل شده که فرمودند: «اگر در بهشت نماز نباشد من بهشت را براي چه بخواهم؟» ما نيز بايد سعي کنيم موانع لذت انس و مناجات با خدا را از خودمان دور کنيم.
حب دنيا، مانع حب خدا

آنچه مانعِ چشيدن محبت خداست دلبستگي‌هاي دنياست. در حديث معراج آمده است که: «اگر در دل کسي محبت دنيا باشد محبت مناجات خودم را به او نمي‌چشانم.» حب دنيا مراتبي دارد؛ برخي از مراتب آن مباح است و اشکالي ندارد و اين در جايي است که مزاحمتي با تکاليف شرعي نداشته باشد و مستلزم حرامي نباشد. اما همين مرتبه هم انسان را از امور بهتر از آن باز مي‌دارد. مراتب بالاتر حب دنيا کم‌کم انسان را به جايي مي‌رساند که از ارتکاب حرام هم ابايي ندارد و حاضر است حقوق ديگران را تضييع کند، از بيت‌المال سوءاستفاده کند، دروغ بگويد، فتنه‌انگيزي کند و براي اين‌که چهار روز بيشتر به صندلي رياست تکيه بزند مرتکب هزاران گناه کبيره شود. براي فرار از افتادن به چنين ورطه‌اي، بايد هر وقت احساس کرديم که تمايل ما به دنيا در حال افزايش است جلوي آن را بگيريم.
راه علاج حب دنيا

اگر انسان ديد تمايل به مال در او افزايش پيدا کرده از مال‌هايي که به زحمت تحصيل کرده در راه خدا انفاق کند (لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ)2 اين روزها هم زمينه‌ انفاق خيلي فراهم است. اگر انسان در حدي که براي او ميسر است از اين فرصت‌ها استفاده نکند خيلي ضرر مي‌کند.
اگر تمايلات حيواني و شهواني انسان زياد است بايد سعي کند مقداري از بهره حلال آن کم کند تا نفس جَري نشود و از او تقاضاي حرام نکند. انسان براي فرار از نگاه حرام هم بايد از برخي نگاه‌هاي حلال چشم ببندد. مگر لازم است انسان به همه چيز نگاه کند؟! بايد هر جا که احتمال مي‌دهد به حرامي منتهي مي‌شود نگاهش را پايين بياندازد.
هشداري به دوستان طلبه

مسئوليت ما طلبه‌ها در اين موارد بيشتر است. چراکه ما بايد اين موارد را به ديگران هشدار دهيم و معارف ديني و اخلاق اسلامي را به آن‌ها گوش‌زد کنيم و مردم را از دل‌بستگي به دنيا باز داريم. اگر خود ما اندکي آلوده شديم ـ که خدا نخواهد ـ اولا خود ما مرتکب گناه مضاعفي شده‌ايم؛ ثانيا سخن ما در ديگران اثر نمي کند. در اينجا نکته‌اي هست که آن را با بيان روايتي توضيح مي‌دهم. مقدمتا عرض مي‌کنم که: بزرگي و کوچکي گناهان اجتماعي تا حدود زيادي به موقعيت اجتماعي انسان بستگي دارد. هر کسي موقعيتش در جامعه حساس‌تر باشد اگر کار خوبي انجام دهد ثواب بيشتري مي‌برد و اگر مرتکب گناهي شود جرمش سنگين‌تر است. قرآن در اين زمينه خطاب به همسران پيغمبر مي‌فرمايد: يَا نِسَاء النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَيْتُنَّ؛3 شما مثل ساير زن‌ها نيستيد. اگر تقوا داشته باشيد ثواب شما دو برابر است اما اگر لغزشي هم داشته باشيد گناه‌ شما دو برابر است. حضرت امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايند: يُغْفَرُ لِلْجاهِلِ سَبْعونَ ذَنْباً قَبلَ اَنْ يُغْفَرَ لِلْعالِمِ ذَنْبٌ واحِد؛4 افرادي که توفيق آشنايي با معارف دين را نداشته‌اند و معارف به آن‌ها نرسيده است اگر مرتکب گناهي شوند زودتر قابل گذشت است. اما کسي که زندگي او با کتاب و سنت گذشته و گوشت و پوست او از بيت‌المال و از برکت اهل‌بيت عليهم‌السلام روييده است اگر گناه کند گناه او با ديگران مساوي نيست و هر قدر مردم بيشتر به او توجه داشته باشند، افکار و اعمالش هم حساس‌تر است. امام صادق صلوات‌الله‌عليه به عنوان حديث قدسي نقل مي‌فرمايند: أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى دَاوُدَ علي‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام: لَا تَجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْيَا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي فَإِنَّ أُولَئِكَ قُطَّاعُ طَرِيقِ عِبَادِيَ إِنَّ أَدْنَى مَا أَنَا صَانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنْزِعَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتِي مِنْ قُلُوبِهِم‏؛5 خواه ناخواه بين بندگان و خدا واسطه‌هايي قرار مي‌گيرند؛ چراکه عموم مردم دين خود را از علما مي‌آموزند و علما هم علم خود را از ائمه و انبياء عليهم‌السلام مي‌گيرند. لذا آن‌ها بين خدا و بندگان واسطه‌اند. خداوند در اين حديث سفارش مي‌کند که در انتخاب واسطه‌ها دقت كنيد و ببينيد دين‌ خود را از چه كسي مي‌خواهيد ياد بگيريد. مبادا بين من و خود عالمي را واسطه كنيد كه شيفته دنياست. اين چنين عالماني راه‌زنان بندگان من هستند و نمي‌گذارند بندگان من به طرف من بيايند. در حقيقت ارتباط با چنين عالماني موجب غفلت از ياد خدا مي‌شود؛ چون آنچه مردم در زندگي اين‌ها مي‌بينند علاقه و دلبستگي به دنيا، شهوت پول، مقام و شهرت است. مردم هم طبعا اين چيزها را از آن‌ها ياد مي‌گيرند و در همين مسير حركت مي‌كنند. اگر چنين اتفاقي بيافتد كمترين كاري كه با چنين اشخاصي مي‌كنم اين است كه محبت خودم را از آن‌ها مي‌گيرم ـ يا محبت من است يا محبت دنيا ـ و به دنبال آن شيريني مناجات را هم از كام آن‌ها برمي‌دارم.
بنابراين اگر كسي طالب شيريني مناجات با خداست بايد سعي كند دلبستگي‌هاي خود را به دنيا كم کند. حتي از چيزهايي هم كه حرام نيستند، براي اين‌كه جاي محبت خدا را نگيرند صرف‌نظر کند؛ چراکه قرآن مي‌فرمايد: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ؛6 در يك دل دو محبت متضاد جمع نمي‌شود. اگر يك محبت شعاع محبت ديگري بود، مثل محبت به اهل‌بيت نسبت به محبت خداي متعال، در اين صورت، با هم تنافي پيدا نمي‌کنند. چراکه اين شعاعِ همان منبع است و از همان منبع توليد مي‌شود. اما اگر مي‌خواهي محبت خدا در دل تو پيدا شود بايد سعي كني محبت دنيا را از دل بيرون کني. ابتدا بايد سعي كني لذت گناه را نچشي؛ چون وقتي انسان لذت گناه را چشيد آن را دوست مي‌دارد. انسان به چيزي محبت پيدا مي‌كند كه براي او لذت‌بخش باشد. ترك گناه باعث مي‌شود كه انسان به گناه دلبستگي پيدا نكند؛ چون مزه‌ آن را نمي‌چشد. در اين صورت توفيق مناجات، دعا و انس با خدا را پيدا مي‌كند و همان‌طور که امام باقر عليه‌السلام فرمودند با دعا و مناجات در تاريکي‌ها مي‌تواند به توفيق توبه دست يابد. اين‌جاست که انسان دوست دارد با محبوب خود در خلوت مناجات کند و ديگر مناجات کردن و دعا خواندن براي او سنگين نيست. وقتي انسان كسي را زياد دوست داشته باشد دوست دارد که تنهايي او را ببيند و با او حرف بزند، صداي او را بشنود و به او نگاه کند.
بنده‌اي که شيريني مناجات را درک مي‌کند خدا جاذبه‌اي در وجود او مي‌گذارد و او را به سوي خود مي‌کشد، به طوري‌که آن بنده آرزو مي‌کند کاش اين مناجات و اين حال هفتاد سال طول مي‌کشيد.
چه خوب است ما در اين شب‌ها به فرمايش امام باقر عليه‌السلام عمل کنيم و از آن‌جا که حضرت فرمودند شروع کنيم (اسْتَرْجِعْ سَالِفَ الذُّنُوبِ)؛ يعني پرونده گناهان خود را بازبيني کنيم و درباره زشتي‌ها و بدبختي‌هايي تفکر کنيم که در اثر باقي ماندن تبعات گناه و از دست دادن عبادات و کارهاي خير گرفتار آنها شده‌ايم. ببينيم چگونه سرمايه‌ خود را از دست داده‌ايم و اکنون، اگرچه درک نمي‌کنيم، در وسط آتش جهنم هستيم و هيچ کس هم جز خدا نمي‌تواند به فرياد ما برسد. روز قيامت روزي است که همه از هم فرار مي‌کنند و هر کس گرفتار اعمال خودش است (يَوْماً لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً)7 هر کسي گرفتار خودش است (لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ)8. اگر انسان اين واقعيات را مجسم کند آن وقت براي او ندامت حقيقي پيدا مي‌شود و به دنبال ندامت، تصميم بر ترک گناه و جبران گذشته‌ها مي‌گيرد. آن گاه خداوند به ياري او مي‌آيد و حال مناجات و شيريني محبت خود را به او مي‌دهد. وقتي شيريني مناجات خدا را درک کرد موفق مي‌شود که گذشته‌هاي خود را جبران کند و از آينده‌ حداکثر استفاده را ببرد.

رزقناالله واياکم ان‌شاءالله

1 . تحف العقول، ص 285 و 286.

2 . آل عمران، 92.

3 . احزاب، 32.

4 . بحارالانوار، ج2 ص27.

5 . بحارالانوار، ج2 ص107

6 . احزاب، 4.

7 . بقره، 48.

8 . عبس، 37.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان