• 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح خطبه فدکیه .: حضرت آیت الله مصباح یزدی :.
#31
جلسه سی و یکم
1389/7/21

وَ بِرَّ الْوَالِدَيْنِ وِقَايَةً مِنَ السُّخْطِ وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ مَنْسَأَةً فِي الْعُمُرِ وَ مَنْمَاةً لِلْعَدَد؛1
ترجمه تحت اللفظي اين فقره از خطبه صديقه کبري فاطمه زهرا سلام‌الله‌عليها اين است که «خداي متعال نيکي به والدين را واجب فرمود تا از غضب او جلوگيري کند و پيوند با خويشاوندان را واجب کرد تا هم عمرتان طولاني شود و هم بر تعدادتان افزوده شود». موضوع اين دو جمله احسان به والدين و صله رحم است. اين دو تکليف بسيار به هم نزديک و مربوط‌اند.
شکر والدين قرين شکر خداوند

همه ما مي‌دانيم که در اسلام به اين دو موضوع فوق‌العاده اهميت داده شده است. خداي متعال در چند مورد در قرآن کريم ابتدا به پرستش خودش امر مي‌فرمايد و بعد احسان به والدين را اضافه مي‌کند؛ وَ قَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا.2 گويا بعد از انجام وظيفه بندگي نسبت به خداي متعال چيزي واجب‌تر از رسيدگي به پدر و مادر نيست. اين تعبير خيلي تعبير عجيب، رسا و هشداردهنده‌اي است. در آيه مشابهي مي‌فرمايد: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ؛3 شکر من را و پدر و مادرت را به جاي آور.» نمي‌فرمايد: مرا شکر کن و پدر و مادرت را هم شکر کن؛ بلکه «لي» و «لوالديک» را به هم عطف مي‌کند و با يک امر بيان مي‌فرمايد. از اين آيات و صدها روايت، اهميت اين تکليف از لحاظ شارع مقدس اسلام کاملاً روشن مي‌شود. با تعبيري مشابه اين تعبير ـ البته مقداري ناز‌ل‌تر ـ در مورد خويشاوندان مي‌فرمايد: «وَاتَّقُواْ اللّهَ الَّذِي تَسَاءلُونَ بِهِ وَ الأَرْحَامَ؛4 تقواي الهي داشته باشيد؛ همان خدايي که او را در روابطتان مورد قسم قرار مي‌دهيد و وقتي از کسي چيزي مي‌خواهيد مي‌گوييد: تو را به خدا! اين کار را انجام بده، يا براي اثبات امري نام او را مي‌بريد؛ خدايي که اين قدر براي خود شما مقدس است بايد مواظب باشيد که حقش را ادا کنيد.» بعد مي‌فرمايد: وَ الأَرْحَامَ؛ يعني حق خدا را رعايت کنيد و بعد حق خويشاوندان را. اين مقارنت خيلي معنادار است.
حقي بدون قيد و شرط

نکته‌اي که در ميان ده‌ها روايت توجه انسان را جلب مي‌کند اين است که شرط احسان به والدين، مؤمن بودن و حتي مسلمان بودن نيست. اگر پدر و مادر کافر هم باشند حق اطاعت و احسان را بر عهده فرزندان دارند؛ البته اگر مسلمان باشند حق مضاعفي خواهند داشت و اگر شيعه باشند حق سومي، و اگر احسان‌هايي در حق فرزند کردند باز حق ديگري پيدا مي‌کنند؛ اما صرف ‌اين‌که پدر و مادرند و فرزند از آن‌ها متولد شده است بر فرزند حقي دارند که مسلمان باشند يا کافر، عادل باشند يا فاسق، مهربان باشند يا بداخلاق، هيچ تأثيري در اين حق نمي‌گذارد. فقط نبايد در معصيت خدا از آن‌ها تبعيت کرد.
مراتب و احکام صله رحم

در مورد صله رحم اين مسأله اجماعي است که قطع رحم حرام است. قطع رحم يعني انسان از خويشاندانش به گونه‌اي بِبُرد که گويا اين‌ها خويشاوندش نيستند؛ نه ديدي و بازديدي، نه احترامي، نه هديه‌اي و نه ارتباط ديگري، هيچ يک در کار نباشد. اين قطعاً حرام است و يکي از گناهان کبيره است. اما صله رحم تا اندازه‌اي واجب است که قطع رحم لازم نيايد؛ چون اين دو از هم انفکاک ندارند. آنچه يقيني است اين است که قطع رحم حرام است. اما مصداق قطع رحم چگونه معلوم مي‌شود؟ در جواب تقريباً همه علماء فرموده‌اند امري عرفي است. شرايط زماني و مکاني و مرتبه خويشاوندي فرق مي‌کند. ارتباط با آن‌هايي که خيلي نزديک‌اند يک اقتضاء و ارتباط با آن‌هايي که دورترند مرتبه کم‌تري را اقتضاء دارد و آن‌هايي که در شهر يا کشور ديگري هستند صله رحم‌شان طور ديگري است. گاهي يک تماس تلفني کفايت مي‌کند. به هرحال بايد طوري باشد که عرفاً بگويند رابطه با خويشاوندانش را نبريده است.
قطع رحم از بزرگ‌ترين گناهان کبيره شمرده شده و حتي تأکيد شده است که اگر خويشاوندانتان از شما بريدند شما از آن‌ها نبريد. امام سجاد عليه‌السلام مي‌فرمايند: خداوند دو قدم را خيلي دوست دارد؛ قدمي که در راه جهاد برداشته مي‌شود و قدمي که براي برقراري رابطه با آن خويشاوندي برداشته مي‌شود که قطع رابطه کرده است. 5‏
زمينه‌ساز شکر خدا

سرّ اين همه تأکيد چيست؟ آن‌چه به اين مناسبت‌ به طور خلاصه مي‌توان گفت اين است که اولاً انسان در مورد پدر و مادر مخصوصاً مادر عاطفه‌اي فطري و خدادادي دارد. هر کس مي‌تواند اين عاطفه را تجربه کند؛ لذا خيلي احتياج به بحث ندارد. دليل طبيعي‌ اين امر هم خيلي روشن است؛ پدر و مادر سبب وجود انسان‌اند. اگر مادر نه ماه جنين را در رحم پرورش ندهد، اگر او را شير ندهد و بزرگ نکند، اگر زحمات پدر نباشد فرزند کجا مي‌تواند ادامه حيات دهد؟ ايشان حق حيات بر گردن فرزند دارند. در کنار عاطفه آن‌ها، خدا دل فرزند را هم با آن‌ها پيوند داده است؛ به طوري که دوستشان دارند. متأسفانه در تحت تأثير فرهنگ الحادي، بعضي از جوان‌ها که افکار شيطاني در آن‌ها نفوذ کرده است مي‌گويند: «پدر و مادر مي‌خواستند خوش باشند، ما هم به وجود آمديم. اين‌ها چه حقي به گردن ما دارند؟!» اين افراد به اين جنبه‌ها توجه ندارند که حيات ما مرهون پدر و مادر است. آن‌ها زحماتي براي ما کشيده‌اند که هيچ کس چنين زحماتي را نکشيده و نمي‌تواند بکشد. امام زين‌العابدين صلوات‌الله‌عليه در رساله حقوقشان مي‌فرمايند: «حق مادر اين است که تو توجه داشته باشي که او تو را در جايي نگه داشته و حمل کرده (رحم) که هيچ فردي، فرد ديگري را اين‌گونه حمل نمي‌کند. او از شيره جانش به تو خورانيده که هيچ کس در حق کسي اين‌گونه رفتار نمي‌کند. شب و روز راحتي خودش را به گونه‌اي صرف تو کرده است که هيچ کس حاضر نيست راحتي خودش را به اين صورت صرف کسي کند. حاضر شده است گرسنه بماند تا تو سير شوي و تشنه بماند تا تو سيراب باشي ... .»6 اگر انسان به چنين کسي بي‌اعتنايي کند اولاً به زحمت مي‌شود اسمش را انسان گذاشت و ثانياً آيا چنين کسي براي حق کسي ديگر ارزش قائل مي‌شود؟ آيا چنين کسي نسبت به همسرش يا دوستش وفادار مي‌شود؟ اين چنين شخصيتي طبعاً نسبت به حق خدا هم ناسپاس خواهد شد. زيرا او حق مادر را با چشم مي‌بيند و بي‌مهري‌ مي‌کند؛ وقتي خدا را نمي بيند به طريق اولي غافل مي‌شود.
پس يکي از بهترين عواملي که مي‌تواند انسان را به طرف خدا سوق دهد و انگيزه خداپرستي، حق‌شناسي و شکرگزاري را در انسان بيدار کند توجه به عواطف پدر و مادر و حق و حقوقي است که آن‌ها بر عهده انسان دارند. خداوند متعال شکر پدر و مادر را در کنار شکر خودش ذکر مي‌کند؛ گويا اين دو، يک نوع شکر است. اگر کسي حق‌شناس پدر و مادر شد مي‌تواند حق خدا را رعايت کند؛ زيرا وقتي انسان توجه پيدا کرد به اين‌که پدر و مادر چه خدمتي به انسان کرده‌اند کم‌کم روح شکرگزاري و حق‌شناسي در او تقويت مي‌شود و آن وقت به فکر شکر خدا هم مي‌افتد. اما اگر حق پدر و مادر را نديده گرفت و گفت: مي‌خواستند اين کارها را نکنند! در مقابل خدا هم مي‌گويد: مي‌خواست خلق نکند‍! پس شکر پدر و مادر و توجه به حقي الهي که آن‌ها بر ما دارند بهترين راه براي خداپرستي و تکامل ماست. از اين‌رو بهترين راه براي نجات گناه‌کاران هم اين است که از اين‌جا شروع کنند؛ يعني به پدر و مادرشان خدمت کنند. شخصي خدمت رسول اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آمد و گفت: يا رسول‌الله! من هر کار زشتي که بگوييد را مرتکب شده‌ام؛ آيا راه نجاتي براي من هست؟ حضرت فرمودند: پدر و مادر داري؟ گفت: پدر دارم. حضرت فرمودند: برو به پدرت خدمت کن. وقتي رفت حضرت فرمودند: اي کاش مادرش زنده بود.7
سرّ اين‌که درباره ارحام هم اين همه سفارش شده اين است که نعمت‌هايي که خداي متعال به وسيله خويشاوندان به انسان مي‌رساند آن قدر پرارزش است که بعضي از اين خدمات را انسان حاضر است با قيمت خيلي گراني بخرد. به طور طبيعي وقتي مشکلي براي يکي از افراد يک خانواده پيش بيايد مثلاً نياز داشته باشد که نصف شب به بيمارستان برود ساير افراد خانواده به او کمک مي‌کنند و منتي هم ندارند. البته اين قاعده استثناء هم دارد؛ اما صحبت ما درباره افراد معمولي و فطرتا سالم است. خداوند اين چنين، انسان‌ها را با عاطفه خويشاوندي (که شعاعي است از همان عاطفه پدر و فرزندي و مادر و فرزندي) به هم مرتبط کرده است. اگر انسان، خويشاوندان را مثل بيگانه حساب کند و با آن‌ها ارتباط برقرار نکند کم‌کم آن‌ها هم دل‌سرد مي‌شوند و قطع رابطه مي‌کنند و کم‌کم طرفين از اين نعمت‌ها محروم مي‌شوند. يعني باب رحمتي را که خداي متعال به طور طبيعي براي آن‌ها فراهم کرده است به دست خود مسدود مي‌کنند. کسي که چنين باب رحمتي را که اين همه برايش فايده دارد به دست خودش ببندد و آن رابطه طبيعي و خدادادي و پاک را قطع ‌کند ديگر عواطفش با ديگران ريشه‌اي نخواهد داشت و رفاقت‌هايش صوري و براي منافع زودگذر است. از اين روست که بعد از پدر و مادر نوبت به آن کساني مي‌رسد که رابطه طبيعي انسان با آن‌ها بيشتر است.
خدا انسان‌ها را آفريده تا او را بشناسند و الطاف و نعمت‌هاي او را درک کنند و با عبادت به قرب الهي برسند. وقتي کسي بر ضد اين روش حرکت مي‌کند و آن راه‌هايي را مي‌بندد که خدا براي قدرشناس شدن باز کرده است طبعاً خدا از او ناراضي خواهد شد. پس احسان به والدين حقيقتي است که انسان را از سخط الهي حفظ مي‌کند (وَ بِرَّ الْوَالِدَيْنِ وِقَايَةً مِنَ السُّخْطِ). متأسفانه در فرهنگ امروزي ما اين ارزش‌ها در حال کم‌رنگ شدن است و گاهي با هزار افسوس فراموش مي‌شوند. حتي فرزندان با پدر و مادر بدرفتاري مي‌کنند. بايد به فرهنگ اسلامي خودمان برگرديم و اين ارز‌ش‌ها را زنده کنيم.
قرب خدا، ملاک ارزش‌هاي اسلامي

در اين‌جا يک نکته علمي و فلسفي وجود دارد که قابل تأمل است. وقتي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها حکمت‌هاي تشريعات الهي را ذکر مي‌فرمايند در برخي موارد منافع دنيوي آن‌ها را بيان مي‌کنند. از جمله در مورد صله رحم مي‌فرمايند: صله رحم باعث طولاني شدن عمر و افزايش جمعيت فاميلتان مي‌شود. حال سؤال اين است که ملاک ارزش‌هاي اسلامي چيست؟ آيا ملاک ارز‌ش‌ها در اسلام منافع دنيوي است؟
اصولاً ما براي تقرب به خدا آفريده شده‌ايم و اين مقامي است که جز در سايه بندگي خدا نمي‌توان به آن رسيد. وقتي خداوند مي‌فرمايد: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ،8 به اين جهت است که ما در سايه عبادت به آن مقام برسيم که از فرشتگان هم برتر شويم. پس اصل ارزش‌ها آن حقيقتي است که انسان را به خدا نزديک کند. اما افعال ما دو نوع است: يک نوع مستقيماً با قرب به خدا ارتباط دارد مثل نماز خواندن. يعني اين افعال اصلاً براي ياد خدا، خوف و خشيت خدا و محبت خدا هستند. پيداست که ارزش اين افعال به همان تأثيري است که در قرب به خدا دارند.
اما بعضي افعال مثل سخاوت داشتن، مهربان بودن و صله‌رحم کردن، دو نوع ارزش دارند؛ اولا داراي ارزش اخلاقي هستند؛ يعني انسان را براي ارتباط با خدا مهيا مي‌کنند. بخل غلّ و زنجيري است که دست و پاي آدم را مي‌بندد و نمي‌گذارد به طرف خدا برود. قرآن مي‌فرمايد: وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛9 گرفتگي، امساک، بخل ورزيدن و خودخواهي سدهايي است که مانع ارتباط با خدا مي‌شوند. شکسته شدن اين سدها مي‌تواند زمينه ارتباط با خدا و رسيدن به قرب الهي را فراهم کند. اين يک نوع ارزش است که فقط رفع مانع يا تقويت زمينه مي‌کند. ثانياً همين کارهاي تقويت کننده با ‌اين‌که مستقيما با خدا ارتباط ندارند مي‌توانند وسيله مستقيم قرب الهي شوند. راهش اين است که به اين نکته توجه کنم که خدا اين اعمال را دوست دارد و براين اساس بگويم: «خدايا! چون تو اين کار را دوست داري آن را انجام مي‌دهم.»
اين اعمال خودبه‌خود ارزش اخلاقي مطلوبي دارند؛ يعني انسان را براي رسيدن به کمال مستعد مي‌کنند. اين‌که گفته مي‌شود: خدا حاتم طايي را به خاطر بخشش‌هايش جهنم نمي‌برد، يعني گرچه او را به بهشت در همسايگي انبياء نمي‌برند، اما اين‌گونه اعمال او کمک مي‌کنند که از عذابش کاسته شود و آمادگي بيشتري براي تقرب به خدا پيدا کند. اما اگر کسي ايمان داشت و اين کارها را براي اطاعت خدا انجام داد خود اين اعمال مي‌شود متن عبادت. بنابراين اگر ما احسان به والدين و صله رحم را به خاطر عواطف انجام دهيم کار خيلي خوبي است و ما را براي ارزش‌هاي والاتر و رسيدن به هدف آفرينش‌مان (قرب به خدا) مهيا مي‌کند؛ اما خودش مستقلاً عبادت نيست. اما اگر همين کار را به قصد اطاعت خدا انجام دهيم مثل نماز مي‌شود عبادتي که مستقيما با خدا ارتباط دارد. اين نکته را بايد غنيمت بشماريم و سعي کنيم که در کارهاي خوب قصد عبادت کنيم؛ يعني بگوييم: خدايا! چون تو دوست داري اين کار را انجام مي‌دهم.

وفقنا الله واياکم ان شاءالله.

1 . احتجاج، ج1 ص99.

2 . اسراء، 23 .

3 . لقمان، 14.

4 . نساء، 1.

5 . خصال صدوق، ج1 ص50.

6 . تحف‌العقول عن آل رسول، ص263.

7 . عدة الداعي، ص 85.

8 . ذاريات، 56.

9 . حشر، 9.
آفــلایــن
  پاسخ
#32
جلسه سی و دوم
1389/8/12

وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاء؛

در جلسات قبل بخش‌هايي از خطبه مبارک حضرت زهراسلام‌الله‌عليها را تلاوت کرديم و به اين عبارت رسيديم که حضرت مي‌فرمايند: «وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاء؛ خداي متعال حکم قصاص را براي جلوگيري از خون‌ريزي تشريع فرمود.» براي توضيح اين مطلب به مسأله‌اي از مسائل فلسفه حقوق اشاره‌ مي‌کنم.
يکي از مباحثي که در مکاتب حقوقي مختلف دنيا مطرح مي‌شود اين است که اصولاً فلسفه جعل قوانين جزايي چيست؟ از آن‌جا که ممکن است بعضي از شنوندگان با اين مباحث آشنا نباشند مقدمه‌اي را عرض مي‌کنم.
مسلماً ما براي حفظ مصالح زندگي اجتماعي به قانون نيازمنديم. نبود ضابطه در رفتار انسان‌ها موجب اختلال در زندگي آن‌ها مي‌شود. اصل اين مسأله يا بديهي يا قريب به بديهي است و کمتر کسي است که در اين جهت شک داشته باشد. اما صرفاً با وضع قانون مشکل حل نمي‌شود؛ چراکه قوانين خود به خود ضمانت اجرا ندارند. از اين رو باز براي تأمين مصلحت اين قوانين، قانون‌گذار قوانين ديگري که ناظر به آن قوانين است وضع مي‌کند و مي‌گويد: «اگر کسي از آن قوانين تخلف کرد بايد مجازات شود.» اگر اين قوانين دوم هم مثل قوانين اول فقط روي کاغذ نوشته شده باشد مجدداً همان اشکال اول متوجه اين‌ها هم مي‌شود. لذا بايد اين دسته از قوانين يک ضامن اجرايي قوي داشته باشند تا جريمه را به زور به متخلف تحميل کند.
خصوصيت قوانين دسته اول اين است که با زور اجرا نمي‌شوند. آن‌ها مي‌گويند: فلان نوع معامله باطل است؛ رشوه گرفتن ممنوع است؛ گران‌فروشي ممنوع است و ... . اما دسته دوم مي‌گويند: اگر کسي از قوانين تخلف کند مجازات مي‌شود. اين مجازات بايد اجباري باشند و بايد به کمک قوه قهريه اعمال شوند. اساساً يکي از دلايل ضرورت حکومت همين نکته است. اگر آن قوانين هيچ‌گونه ضمانت اجرايي نداشته باشند مثل دستورات اخلاقي، موعظه‌اي بيش نخواهند بود. حکومت بايد قدرتي داشته باشد که بتواند قوانين کيفري را اجرا کند. به اين ترتيب ضرورت وجود قوانين کيفري ثابت مي‌شود.
برخي ديدگاه‌ها در فلسفه حقوق جزا

1. انتقام
اما حکمت وضع قوانين جزايي يا کيفري چيست؟ آيا اين قوانين، قوانين ثابتي‌اند؟ اين قوانين تا چه اندازه بايد سخت‌گيرانه و تا چه اندازه بايد انعطاف‌پذير باشند؟ اين‌ها مسائلي است که به فلسفه حقوق جزا مربوط مي‌شوند. يکي از نظريات در باب فلسفه حقوق جزا اين است که فلسفه قوانين جزايي انتقام گرفتن از متخلف است؛ يعني وقتي جامعه‌اي قوانيني را پذيرفت تخلف از آن قوانين در واقع دهن‌کجي به جامعه، واضعين آن قانون، متصديان امر و مصالح امت است و اين باعث خشم ساير مردم مي‌شود. بنابراين کساني که اين قانون به نفع آن‌هاست در صدد انتقام از متخلفان برمي‌آيند. پس فلسفه حقوق جزا انتقام از متخلف است.

2. فقط بازدارندگي
نظريه ديگر اين است که فلسفه حقوق جزا عمدتاً بازدارندگي است؛ يعني وقتي کسي تخلف مي‌کند او را مجازات مي‌کنند تا ديگران پند بگيرند و از شيوع فساد جلوگيري شود. پس اصل قانون جزا براي جلوگيري از شيوع تخلف است. مثلاً وقتي اسلام مي‌گويد: دست دزد را ببريد براي اين است ‌که وقتي افراد جامعه، دستِ بريده او را ببينند ديگر رغبت به دزدي پيدا نکنند.
اين مباني و مباني ديگري که مطرح شده به دنبال خود لوازمي دارد که امروزه در دانشگاه‌ها حتي در همين دانشکده‌هاي حقوق کشور جمهوري اسلامي انقلابي ما هم مطرح مي‌شود و کساني بر اساس آن‌ها نسبت به احکام اسلام بي‌توجهي و گاهي حتي اظهار مخالفت مي‌کنند. به عنوان نمونه يکي از کساني که اگر اسم ببرم شايد اکثر شما او را بشناسيد و تعجب کنيد که چنين حرف‌هايي مي‌زند، مقاله‌اي نوشته است و در آن تصريح مي‌کند که: «اصل در قوانين جزا بازدارندگي است. بنابراين در هر زماني بايد ببنيم با چه روشي بهتر مي‌توان جلوي گناه را گرفت. در زمان پيغمبرصلي‌الله‌عليه‌وآله بهترين راه براي پيش‌گيري از دزدي، بريدن دست دزد بود. اما امروز شرايط جامعه ما تغيير کرده است و ممکن است از راه ديگري بتوان جلوي دزدي را گرفت؛ يعني مي‌توان فلسفه اين قانون را از راهي ديگر تأمين کرد. ما بايد به فکر راه‌هايي باشيم که با فرهنگ و شرايط اجتماعي ما مناسب‌تر باشد!» اين را عرض کردم که بدانيد اين مسأله خيلي جدي است و از اوايل انقلاب گروه‌هايي از جمله گروهک منافقين رسماً و صريحاً چنين نظراتي را ابراز مي‌کردند.
مباني فلسفي حقوق جزا از ديدگاه اسلام

الف) مباني الهياتي
سؤال اين است که واقعاً فلسفه حقوق جزا از نظر اسلام چيست؟ آن‌چه در مکاتب فلسفي دنيا مطرح مي‌شود همه ناظر به زندگي انسان در اين دنيا و آثار و لوازم آن هستند. در هيچ يک از مکاتب فلسفه حقوق که امروز در دنيا مطرح است نه صحبتي از خدا به چشم مي‌خورد و نه صحبتي از آخرت. در اين مکاتب، اصل، امنيت و رفاه در زندگي دنياست و چيز ديگري مطرح نيست.
ما بر اساس اسلام فلسفه حقوق خاصي داريم و مجبور نيستيم که مباني يکي از مکاتب حقوقي دنيا را بپذيريم. اين مسائل يک مباني الهياتي دارد و يک مباني انسان‌شناختي. اساسي‌ترين اصل در اسلام اعتقاد به خداي يگانه و ضرورت اطاعت از اوامر اوست. محل اثبات اين اصل کلام و فلسفه است؛ ولي در مباني حقوق اسلامي اين اصل به عنوان يک اصل موضوع پذيرفته شده است و همه اصول به نحوي با آن ارتباط پيدا مي‌کنند.

ب) مباني انسان‌شناختي
همچنين مادامي که ما انسان را تعريف نکنيم و کمال و نقص و سعادت و شقاوتش را نشناسيم نمي‌توانيم درباره وظايف و اختيارات و حقوق او بحث کنيم. در مباني انسان‌شناختي ما معتقديم که انسان فقط موجودي نيست که از مادر متولد مي‌شود و بعد هم در قبر دفن مي‌شود. در حقيقت عمر انسان بي‌نهايت است. زندگي دنيا بخش کوتاهي از زندگي انسان و بخش جنيني دوم اوست. وقتي نطفه انسان منعقد مي‌شود نُه ماه در شکم مادر است و در آن‌جا هيچ اختياري از خود ندارد. بعد حدود نود سال اندکي کمتر يا بيشتر، دوره جنيني ديگري را مي‌گذراند؛ اما در اين دوران بايد خودش خودش را بسازد. بعد از اين دوران، تازه زندگي حقيقي او شروع مي‌شود که قرآن درباره آن مي‌فرمايد: يَقُولُ يا لَيْتَني‏ قَدَّمْتُ لِحَياتي؛1 و نيز مي‌فرمايد: وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ.2 از اين منظر زندگي دنيا مقدمه‌اي براي زندگي ابدي انسان است. اين نگرش نسبت به انسان در حقوق، در اخلاق، در ارزش‌ها و ... اثر مي‌گذارد، همان‌طور که اگر کسي معتقد باشد حيات انسان بيش از همين زندگي دنيايي نيست (مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ)3 اين نگرش او در حقوق، اخلاق، ارزش‌ها و ... اثر مي‌گذارد.
بر اساس ديدگاه اسلام، خداي متعال انسان‌ها را آفريده تا به کمال برسند. اما اين کمال از مسير اختيار حاصل مي‌شود. به ناچار بايد دو راه وجود داشته باشد؛ يکي راه کمال و ديگري راه سقوط. خدا انسان را در اين عالم آفريده است تا بر سر دوراهي‌ها قرار گيرد و خودش راهش را انتخاب کند. خاصيت اين عالم اين است که دائماً انسان سر دوراهي‌ها و چندراهي‌ها قرار مي‌گيرد و بايد يا راه حلال را انتخاب کند يا راه حرام را. قرآن مي‌فرمايد: اصلاً فلسفه وجود زندگي انسان در عالم دنيا همين است؛ خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.4
حال خداوند متعال چگونه بايد زمينه تکامل انسان‌ها را فراهم کند؟ براي اين منظور بايد آن‌ها را هدايت کند و به آن‌ها بگويد چه کاري خوب است و چه کاري بد. اگر هدايت الهي نباشد شايد اکثريت قريب به اتفاق و شايد هم همه انسان‌ها گمراه شوند. از جمله هدايت‌هاي الهي همين قوانين تشريعي است که مبين اين است که چه کاري جايز، چه کاري واجب و چه کاري ممنوع است.
اصل جهان‌بيني ما اين است که اگر کسي از اين قوانين تخلف کرد جزاي آن را در عالم ديگر مي‌بيند. دنيا دار امتحان است و جزا و پاداش در عالم ديگر داده خواهد شد. ولي خداي متعال از روي رحمت واسعه خود سنت ديگري را هم قرار داده است. بعضي از گناهان اين‌گونه‌اند که اگر گناه‌کار در دنيا بخشي از عقوبتش را ببيند اين عقوبت دنيوي براي او و احياناً براي ديگران رحمت خواهد بود. قرآن مي‌فرمايد: «وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ؛5 هر مصيبتى به شما مي‌رسد بخاطر اعمالى است كه انجام داده‏ايد، و خدا بسيارى را عفو مى‏كند.» اما چرا خدا اين سختي‌ها را در دنيا به وجود مي‌آورد؟ مي‌فرمايد: «لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛ ما بعضي از آثار گناهانشان را در همين دنيا به آن‌ها مي‌چشانيم تا شايد هم خودشان و هم ديگران تنبه پيدا کنند و از آن گناهان دست بردارند.»
پس فلسفه اين‌‌که خدا عقوبت برخي از گناهان را در اين عالم مي‌دهد، نه انتقام‌گيري از ديگران است و نه صرفاً براي بازدارندگي است که در نتيجه به هر کيفيتي حاصل شود مطلوب باشد؛ بلکه در درجه اول عقوبت آن عمل است تا مقداري از عقوبت آخرت کم شود و ثانياً براي اين است که وسيله تنبه گناه‌کار و ديگران شود تا ببينند کار بد چه‌قدر ضرر دارد. اين عقوبت موجب مي‌شود که هم خودشان و هم ديگران مرتکب آن گناه نشوند.
فلسفه حقوق جزا از ديدگاه اسلام

از اين‌جا فلسفه حقوق جزا در اسلام بر اساس اين مباني به دست مي‌آيد و آن اين است که مجازات کردن متخلفان براي اين است که در ضمن اين‌که از عقوبت آخرتشان کاسته شود، هم خودشان هم ديگران آثار بد آن را ببينند و ديگر مرتکب آن تخلف نشوند (نَكَالاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ)6.
خدا از باب رحمت واسعه‌اش مقداري از نتيجه اعمال را در اين عالم نشان مي‌دهد تا انسان‌ها با ديدن آثار اعمال بد تنبه پيدا کنند و با ديدن آثار اعمال خوب تشويق به انجام آن‌ها شوند (وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ).7
بر اساس اين بينش الهي، فلسفه حقوق جزا معلوم مي‌شود. کساني که غرب‌زده‌اند و نمي‌توانند در مقابل آن‌ها مقاومت کنند مباني ديگري را مطرح مي‌کنند و مي‌گويند: «فلسفه اين قوانين صرفا بازدارندگي است؛ پس بازدارندگي از هر راهي حاصل شود خوب است و لزومي ندارد حتماً از راه قوانين جزايي اسلام باشد!» اما ما معتقديم که فلسفه حقوق جزا از ديدگاه اسلام را بايد با توجه به اين مباني هستي‌شناسانه و انسان‌شناسانه تبيين کرد نه صرفاً از مباني غربي تقليد کنيم که مباني‌اي ماترياليستي و فردگرايانه يا لذت‌گرايانه است.
تفاوت حدود و تعزيرات با ديات و قصاص

توجه به مقدمه ديگري هم ضروري است که به آن اشاره کوتاهي مي‌کنم. تخلفات به دو بخش کلي قابل تقسيم است؛ يک بخش تخلفاتي است که به حقوق انسان‌هاي ديگر مربوط مي‌شود و يک بخش تخلفاتي است که با حق خداوند متعال ارتباط پيدا مي‌کند؛ يعني انسان با ارتکاب اين تخلف از حوزه بندگي خدا خارج شده و گويا اعلان جنگ با خدا کرده است. به تعبير ديگر اين تخلفات يا حق‌الناس است يا حق‌الله. براي تخلفاتي که مربوط به حق‌الله است احکامي ثانوي وضع شده است که به آن حدود و تعزيرات مي‌گويند. مقصود از ثانوي در اين‌جا يعني احکامي که ناظر به احکام ديگر است و اين اصطلاح خاصي است، و به احکامي که براي تخلفات مربوط به حق‌الناس وضع شده است قصاص و ديات مي‌گويند. اين دو باب خيلي شبيه به هم‌اند؛ اما با هم فرق دارند. در قصاص اگر صاحب حق از حق خود بگذرد ديگر حکم اجرا نمي‌شود. اما تخلف از حق‌الله مثل شرب خمر و زنا احکام جزايي‌اش حق کسي نيست که ببخشد. اگر کسي مورد تجاوز هم قرار گرفته باشد و بگويد: من بخشيدم، دادستان نمي‌تواند متخلف را ببخشد. او بايد حکم خدا را اجرا کند. حق‌الله مصالح عام جامعه اسلامي است که مدعي خصوصي ندارد. در اين‌جا خداست که حکم مي‌کند و حکمش هم قطعي است. فرمايش حضرت زهراسلام‌الله‌عليها ناظر به تخلفاتي است که به حقوق مردم مربوط مي‌شود و ناظر به همه احکام جزا نيست.
حضرت مي‌فرمايند: «وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاء؛ خداوند قصاص را براي جلوگيري از خونريزي قرار داده است.» همه ما يقين داريم که اگر قاتل در دادگاه محکوم به اعدام شود و وليّ دم تقاضاي اعدام کند و اين حکم در حضور مردم اجرا شود جلوي درصد زيادي از قتل‌ها گرفته مي‌شود. وقتي در يک نهاد، مجرمي مجازات مي‌شود تا مدت‌ها آن نهاد يا آن دستگاه بيمه مي‌شود. در محيط بزرگ جامعه کشتن يک انسان بي‌گناه از نظر قرآن مثل کشتن همه انسان‌هاست؛ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا.8 درد چنين گناه عظيمي با حبس کردن و پذيرايي در زندان دوا نمي‌شود.
قصاص حافظ حيات انسان

برخي چنين سفسطه مي‌کنند که «مجازات اعدام با کرامت انسان و حق حيات او منافات دارد!» اين سخنان پوچ است و همه مي‌دانند که براي حفظ امنيت جامعه، کسي که مرتکب قتل نفس شده بايد قصاص شود و به اين وسيله است که جان ديگران محفوظ مي‌ماند. قرآن مي‌فرمايد:‌ وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ؛9 اگر عقل داشته باشيد مي‌فهميد که قانون قصاص جان شما را حفظ مي‌کند. اگر شما براي حيات انسان ارزش قائليد راه حفظ حيات انسان قصاص است. اگر قاتل را نکشيد فردا صدها نفر کشته مي‌شوند و هزاران جنايت رخ مي‌دهد.
مادامي انسان کرامت دارد که حق را رعايت کند. انساني که با خدا اعلان جنگ کند به اندازه حيوان هم ارزش ندارد. قرآن مي‌فرمايد: إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في‏ نارِ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّة؛10 اين‌ها پست‌ترين مخلوقات‌اند. اين‌ها چه کرامتي دارند؟ کسي که با خدا اعلان جنگ مي‌کند با مصالح همه انسان‌ها دشمني مي‌کند. چنين کسي چه کرامتي دارد؟ بنابراين اگر کسي براي حيات انسان ارزش قائل باشد بايد از اجراي قانون قصاص حمايت کند. از اين روست که حضرت زهراسلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: و جعل القصاص حقنا للدماء.

وصلي‌الله‌علي‌محمدوآله‌الطاهرين.

1 . فجر، 24.

2 . عنکبوت، 64.

3 . جاثيه، 24.

4 . ملک، 2.

5 . شوري، 30.

6 . بقره، 66.

7 . عنکبوت، 27.

8 . مائده، 32.

9 . بقره، 179.

10 . بينه، 6.
آفــلایــن
  پاسخ
#33
جلسه سی و سوم
1389/8/19

وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِيضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِيَةَ الْمَكَايِيلِ وَ الْمَوَازِينِ تَغْيِيراً لِلْبَخْس؛1
در توضيح فرازهاي خطبه شريف فدکيه به اين جا رسيديم که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِيضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِيَةَ الْمَكَايِيلِ وَ الْمَوَازِينِ تَغْيِيراً لِلْبَخْس. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين قسمت از خطبه به لزوم وفاي به نذر و هم‌چنين به درست‌فروشي در مقابل کم‌فروشي اشاره کرده و به بيان حکمت تشريع اين دو حکم مي‌پردازند. براي توضيح اين دو جمله مقدمه کوتاهي را عرض مي‌کنم.

ضرورت زندگي اجتماعي
علت ارتباط آگاهانه دو موجود باشعور، کسب منعفت، تحقق مصلحت و دست‌يابي به کمالي براي هر دو يا دست‌کم براي يکي از آن دو است. نمونه بارز آن، ارتباطات اجتماعي بين انسان‌هاست که در سايه آن، زندگي مدني و اجتماعي شکل مي‌گيرد. در سايه زندگي اجتماعي، هزاران نوع برکت مادي و معنوي عايد انسان‌ها مي‌شود که اگر اين زندگي اجتماعي نبود و بنا بود انسان‌ها به صورت فردي زندگي کنند هيچ يک از اين منافع و مصالح تحقق پيدا نمي‌کرد. براي درک اين منافع، هر کسي کافي است مروري اجمالي بر زندگي خود داشته باشد. انسان از اولين تا آخرين لحظات زندگي دائماً در حال استفاده از ديگران است؛ يا از ديگران چيزي ياد مي‌گيرد يا بيمار مي‌شود و به پزشک مراجعه مي‌کند يا لوازم مورد نياز زندگي را با ديگران تبادل مي‌کند يا ... . هم‌چنين از اين زندگي منافع معنوي زيادي را کسب مي‌کند؛ اگر انسان زندگي اجتماعي نداشت دين و احکام خدا را ياد نمي‌گرفت و به دنبال آن ترقي معنوي پيدا نمي‌کرد و آخرتش هم تباه مي‌شد. پس در واقع اين زندگي اجتماعي است که براي انسان هم خيرات دنيا را فراهم مي‌کند و هم خيرات آخرت را. پس انسان ناچار است که با انسان‌هاي ديگر ارتباط داشته باشد.

واقعيات ريشه ارزش‌ها
بعد از تصديق به ضرورت زندگي اجتماعي بايد بدانيم که رکن اين زندگي اجتماعي تأمين منافع دو موجود باشعوري است که با هم ارتباط برقرار کرده‌اند. اگر اين ارتباط و تبادل منافع نباشد زندگي اجتماعي پايدار نمي‌ماند. بر اين اساس سلسله‌اي از ارزش‌هاي اجتماعي شکل مي‌گيرد که همه ما آن‌‌ها را درک مي‌کنيم؛ ولي غالباً به سرّ به وجود آمدن آن ارزش‌ها توجه نداريم. گاهي گمان مي‌کنيم که ارزش‌ها امور عقليِ بديهي‌اند؛ گمان مي‌کنيم خوبي راست گفتن، عدالت و ... به خاطر اين است که عقل آدمي به صورت بديهي، خوبي آن‌ها را مي‌فهمد. گاهي هم مي‌گويند: «درکِ خوبي و حسن اين امور فطري است» و معمولاً از اين قبيل تعبيرات به کار مي‌برند. ولي شايد سرّ پيدايش همه اين ارزش‌ها اين باشد که اين‌ها تأمين‌کننده مصالح انسان‌ها هستند و از آن‌ جهتي خوب‌اند که اگر اين ارزش‌ها رعايت نشوند مصالح انسان‌ها به خطر مي‌افتد. به اصطلاح طلبگي، اين‌ها يک سلسله آراء محموده‌اي هستند که مبتني بر يک سلسله واقعيات حقيقي‌اند و آن حقايق، روح اين ارزش‌ها را تشکيل مي‌دهند و به اصطلاح فقهي احکام تابع مصالح و مفاسد هستند.

وفاي به عهد؛ عام‌ترين ارزش
رکن تشکيل زندگي اجتماعي و مدني يا تحقق تمدّن، تعهداتي است که افراد اجتماع نسبت به همديگر دارند. افراد اجتماع طبق قراردادهايي با هم کار مي‌کنند که اين قراردادها گاهي لفظي يا کتبي است و گاهي نانوشته است اما به ذوق عقلايي همه عقلا مي‌دانند که براي دوام زندگي اجتماعي بايد طبق آن‌ها عمل کنند. وقتي چند نفر براي رفع نيازي اقدام به تبادل اجناس خود مي‌کنند بايد براي وفاکردن به تعهدشان ارزش قائل باشند. اگر بنا باشد که هر کدام درصدد فريب ديگري باشد زندگي اجتماعي دوامي پيدا نمي‌کند. کسي که مي‌گويد: «فروختم» يعني جنس را به صورت سالم تحويل مي‌دهم و آن کسي که مي‌گويد: «خريدم» يعني طبق قرارداد پول را به طور کامل به تو مي‌دهم. اگر فروشنده درصدد باشد که به جاي مثلاً يک کيلوگرم، نهصد گرم بدهد و مشتري هم قصد داشته باشد که از قيمت کم بگذارد نتيجه کار به مشاجره و بالاخره به هرج و مرج مي‌انجامد و زندگي اجتماعي دوامي پيدا نمي‌کند. اصلي‌ترين و عام‌ترين ارزش در زندگي اجتماعي اين است که انسان به قراردادهايش پاي‌بند باشد. رعايت اين ارزش حتي درباره کفار و دشمنان هم واجب است.
يکي از مصاديق اين تعهد ردّ امانت است. در اسلام آن قدر به اين مسأله اهميت داده شده که امام سجاد سلام‌الله‌عليه فرمود: «اگر قاتل پدرم شمشيري را که با آن پدرم را به شهادت رسانده است پيش من به امانت مي‌گذاشت آن را سالم به او برمي‌گرداندم.»2 قوام زندگي اجتماعي به تعهد است. اگر ما به تعهداتي که داده‌ايم عمل نکنيم پايه زندگي اجتماعي را متزلزل کرده‌ايم و در آينده دودش در چشم خودمان مي‌رود.

معامله با خدا
گاهي رابطه قرارداد متقابل از رابطه انسان‌ها با يکديگر فراتر مي‌رود و شامل رابطه انسان با خدا هم مي‌شود. مفاهيمي که ما در اخلاق، حقوق و ... به کار مي‌بريم ابتدا در بين خود انسان‌ها شکل مي‌گيرد ولي بعد تجريد مي‌شود، توسعه داده مي‌شود و نسبت به خداي متعال و اولياي خدا يا فرشتگان هم به کار مي‌رود. مثلاً خداي متعال مي‌فرمايد: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ؛3 من با بندگانم معامله مي‌کنم و جان و مالشان را در مقابل بهشت مي‌خرم.» واضح است که خدا به ما احتياجي ندارد تا با ما قراردادي ببندد و ما چيزي به او تقديم کنيم؛ اما براي اين‌که راهي براي تربيت و تکامل ما باز کند خود را به منزله موجودي قرار داده است که با انسان معامله مي‌کند. يا مي‌فرمايد: «هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ؛4 آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم که شما را از عذاب ابدي نجات مي‌دهد؟» آن تجارت چيست؟ مي‌فرمايد: «تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُم‏؛5 به خدا ايمان بياوريد و در راه او با مال و جان جهاد کنيد.» خداي متعال براي اين‌که در ما انگيزه انجام کار خوب ايجاد کند تا مستحق رحمت او شويم از اين مفاهيم استفاده مي‌‌کند. خداوند در اين آيه شريف خود را به منزله مشتري که متقاضي است قرار مي‌دهد و مي‌گويد: «چه کسي مي‌خواهد جان و مالش را به من بفروشد؟»
گاهي برعکس حالت فوق، تعهد را ما شروع مي‌کنيم. اين تعهد انواعي دارد که داراي مفاهيمي شبيه به هم‌اند و عبارتند از: عهد، قسم و نذر. اگر ما با انسان‌ها عهدي ببنديم ولي برخلاف تعهد عمل کنيم چه قدر زشت است؟! يعني عام‌ترين و روشن‌ترين ارزش‌هاي اجتماعي و بهترين ارزش‌هاي عقلي را پايمال کرده‌ايم. در حقيقت معامله‌اي انجام داده‌ايم و بعد تقلب کرده‌ايم. اين عمل بسيار زشت است اما به هر حال يک نوع کار متقابلي است بين دو نفري که هم‌عرض‌اند و او هم مي‌تواند همين بلا را به سر ما بياورد. من به او احتياج دارم و او هم به من احتياج دارد. اما خداي متعال خودش را براي ما تنزل داده، براي ارتباط با ما از مفاهيم انساني استفاده کرده است تا من را به طرف کمال و رعايت ارزش‌ها حرکت دهد تا از اين راه لياقت رحمت و پاداش او را پيدا کنيم. با اين حال اگر در صدد فريب او برآييم، زشتي کار صدها و هزارها برابر مي‌شود. اگر انساني بخواهد کسي را فريب دهد، طوري رفتار مي‌کند که او نفهمد و اگر طرف بفهمد، فريب‌کار خجالت مي‌کشد و حيا مي‌کند. خداي متعال به باطن ما و به کارهاي ما آگاه‌تر از خود ماست. حال اگر با چنين خدايي قراردادي ببندم که اگر فلان کار را کردي فلان عمل را انجام مي‌دهم، ولي قصد تقلب داشته باشم يا بعداً در انجام تعهدم سهل انگاري کنم اين خيلي زشت است و در اصل پا به بخت خودم زده‌ام. پس خيانت کردن به خدا خيلي زشت‌تر از تخلفاتي است که انسان‌ها نسبت به يکديگر مي‌کنند.
اين دو عبارت حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با اين اصل کلي ارتباط پيدا مي‌کند. يکي از آن‌دو وفاي به نذر است. نذرِ مشروط يعني با خدا قرارداد مي‌بندم که اگر حاجت من برآورده شود، مثلاً سه روز روزه مي‌گيرم. حال اگر نذر کننده به اين تعهد عمل نکرد خدا اين خيانت را ناديده نمي‌گيرد؛ چون بناي خدا بر اين است که يا زمينه رشد و ترقي را فراهم کند تا ما استحقاق پاداش پيدا کنيم يا به سوء اختيار خودمان تنزل کنيم و مستحق عقوبت شويم. انسان يعني موجودي که خدا به او اختيار داده است براي اين‌که يا راه رشد را انتخاب کند يا راه سقوط را. بنابراين او بايد زمينه را فراهم کند تا ما انتخاب کنيم.

نفاق ثمره عهدشکني
خداوند اولين کيفري که به سبب تخلف از اين‌گونه تعهدات به انسان مي‌دهد اين است که ايمانش را ضعيف مي‌کند و به تعبير قرآن مبتلا به نفاق مي‌شود. شايد اين بالاترين عقوبت ممکن باشد. چون ارزنده‌ترين گوهري که انسان دارد ايمان است؛ اين ايمان است که مي‌تواند انسان را تا عرش الهي بالا ببرد. اگر ايمان از او گرفته شد از هر پَستي پست‌تر مي‌شود. قرآن صريحاً به اين مطلب اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: «وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ * فَلَمَّا آتَاهُم مِّن فَضْلِهِ بَخِلُواْ بِهِ وَتَوَلَّواْ وَّ هُم مُّعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ؛ 6 عده‌اي از اين منافقان با خدا عهد بستند و گفتند: اگر خدا از فضل خودش به ما مرحمت کند و روزي ‌ما فراوان شود، ما زياد صدقه مي‌دهيم و انسان شايسته‌اي مي‌شويم. وقتي خدا به آن‌ها نعمت داد بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند. نتيجه عهدشکني با خدا اين شد که نفاق را تا روزى كه خدا را ملاقات كنند در دلهايشان برقرار ساخت. بخاطر اين‌كه از پيمان الهى تخلّف جستند و بخاطر اين‌كه دروغ مى‏گفتند.» اين نفاق نفاقي لحظه‌اي نيست؛ بلکه اين نقاق در دل‌ آن‌ها تا روز قيامت باقي خواهد ماند. چرا؟ چون با خدا پيمان‌شکني کردند. اما اگر انسان به عهدش با خدا وفادار باشد و به آن عمل کند پاداش مي‌گيرد؛ يعني علاوه بر اين‌که روزي وسيع را دريافت مي‌کند وقتي به عهد خود عمل مي‌کند و صدقه مي‌دهد پاداش صدقه دادن را هم مي‌گيرد. به اين دسته به جاي نفاق، نورانيت داده مي‌شود و استحقاق مغفرت، آمرزش و تکامل ايمان پيدا مي‌کنند.

اوامر الهي؛ الطافي الهي
همه ما با قريحه عقلايي خودمان مي‌فهميم که انسان با هر که قرارداد مي‌بندد بايد به آن وفادار باشد. هرچه طرف قرارداد مهم‌تر باشد انسان بايد بيشتر به آن اهميت دهد. بنابراين وقتي طرف قرارداد خداوند است اهتمام به آن هيچ حدّي ندارد و بايد تا حد ممکن به آن اهميت داد. به همان اندازه که خداوند متعال عظمت دارد عهدشکني با او هم به همان اندازه زشت است. چون عقل تا اين حدّ را مي‌فهمد خداوند مي‌توانست با همين عقل در روز قيامت ما را مؤاخذه کند. ولي به اين اندازه اکتفا نکرده است؛ بلکه از روي رحمت بي‌پايانش براي اين‌که ما انگيزه بيشتري براي عمل به مدرکات عقلي‌مان پيدا کنيم نسبت به اين مسأله يک حکم شرعي هم صادر کرده و فرموده است: «وفاي به نذر واجب شرعي است.» از اين طريق، هم انگيزه ما را براي عمل بيشتر مي‌کند و هم زمينه استحقاق رحمت فوق‌العاده‌اي را براي ما ايجاد مي‌کند و آن رحمتي است که در سايه عمل به امر او حاصل مي‌شود.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِيضاً لِلْمَغْفِرَةِ ؛ خدا وفاي به نذر را بر شما واجب کرد تا شما را در معرض آمرزش خود قرار دهد.» اگر خدا وفاي به نذر را واجب نکرده بود ما با عقلمان مي‌دانستيم که بايد اين کار را انجام دهيم؛ اما براي اين‌که زمينه مغفرت بيشتري براي ما پيدا شود، گناهانمان آمرزيده و بر کمالاتمان افزوده شود، به خدا بيشتر نزديک شويم و بيشتر مورد محبت خدا قرار بگيريم، به عنوان يک تکليف شرعي هم وفاي به نذر را بر ما واجب کرد.
همچنين حضرتش مي‌فرمايند: وَ تَوْفِيَةَ الْمَكَايِيلِ وَ الْمَوَازِينِ تَغْيِيراً لِلْبَخْس؛ عرض کرديم که اگر انسان به تعهدات خودش در معاملات پاي‌بند نباشد و در معامله کم‌فروشي و تقلب کند همه عقلا مذمتش مي‌کنند و کار او را بد مي‌شمارند. ولي خداوند علاوه بر زشتي عقلي کم‌فروشي، آن را شرعاً هم حرام کرده است و در چند جاي قرآن راجع به خصوص کم‌فروشي آياتي را بيان کرده است. از آن‌جا که در زمان حضرت شعيب علي‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام کم فروشي امر رايجي بوده در صدر تعاليم آن حضرت اين است که کم‌فروشي نکنيد و با ترازوي درست اجناس را وزن کنيد. قرآن مي‌فرمايد: وَ إِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْميزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين‏.7 خداوند به شعيب سفارش مي‌کند که: به مردم بگو کم‌فروشي نکنيد! کم‌فروشي جامعه‌تان را متلاشي مي‌کند و موجب مي‌شود که اعتمادتان از هم سلب شود و در اقتصاد جامعه هرج و مرج پيش آيد. وقتي با ترازوي درست معامله کنيد براي خودتان بهتر است.
عقل ما تا اين اندازه را مي‌فهمد؛ اما خداوند علاوه بر اين حکم عقل، کم‌فروشي را هم شرعا حرام کرده است و فرموده است: ارتکاب به آن غير از ضررهاي دنيوي، عقوبت اخروي هم خواهد داشت تا انگيزه ما براي عمل به اين ارزش اجتماعي بيشتر شود و در سايه اطاعت خدا استحقاق ثواب هم پيدا کنيم.

وفقنا الله واياکم ان‌شاء‌الله.

1 . بحارالانوار، ج29 ص223.

2 . أمالي صدوق، مجلس 43، ص246.

3 . توبه، 111.

4 . صف، 10.

5 . صف، 11.

6 . توبه، 75 و 76.

7 . اعراف، 85.
آفــلایــن
  پاسخ
#34
جلسه سی و چهارم
1389/8/26

وَ النَّهْيَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزِيهاً عَنِ الرِّجْسِ، وَ اجْتِنَابَ الْقَذْفِ حِجَاباً عَنِ اللَّعْنَةِ، وَ تَرْكَ السَّرِقَةِ إِيجَاباً لِلْعِفَّة؛1
همان‌طور که عزيزان مستحضرند خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را تلاوت مي‌کرديم و درباره آن توضيحات مختصري عرض مي‌نموديم. حضرت در اين قسمت از خطبه به بيان حکمت بخشي ديگر از معارف و تشريعات اسلام مي‌پردازند. در جلسه قبل مقدمه‌اي عرض کردم و آن اين که بر اساس بينش اسلامي و قرآني خداي متعال چنين اراده فرموده که زندگي انسان در اين عالم نياز به همکاري ديگران و تشکيل اجتماع داشته باشد و آن کمالي که خداي متعال براي انسان مقدر فرموده در سايه چنين زندگي‌اي پديد مي‌آيد.
زندگي اجتماعي بستر‌ساز امتحان

يکي از حکمت‌هاي تشکيل اجتماع اين است که در اثر ارتباطاتي که انسان‌ها با همديگر پيدا مي‌کنند براي آن‌ها زمينه تکاليف فراهم شود و آن تکاليف، بستر آزمايش را برايشان آماده کند. چراکه تا انسان آزمايش نشود معلوم نمي‌شود که چه مقدار جوهر او پاک است و تا چه اندازه اراده خير و بندگي خدا را دارد. آن کمالي که خداي متعال براي انسان مقدر فرموده کمالي است که در سايه افعال اختياري حاصل‌ مي‌شود. پس بايد زمينه انتخاب و امتحان برايش فراهم شود. در زندگي اجتماعي است که در هر لحظه آن، به خاطر ارتباطات مختلف، صدها زمينه امتحان براي انسان فراهم مي‌شود از قبيل اين‌که به چه نگاه کند و به چه نکند؟ به چه گوش دهد و به چه گوش ندهد؟ درباره چه فکر کند و درباره چه فکر نکند؟ به کجا برود و به کجا نرود؟ اگر زندگي اجتماعي نبود اين تکاليف پيدا نمي‌شد و اگر تکاليف نبود زمينه انتخاب فراهم نمي‌شد و اگر زمينه انتخاب نبود انسان به آن کمالي که بايد برسد نمي‌رسيد. هدف از آفرينش انسان اين است که او راه صحيح را انتخاب کند. اما انتخاب دو سويه است و وقتي انتخاب معنا پيدا مي‌کند که دو راه در پيش روي آدمي باشد. درست است که خدا از انسان پيمودن راه صحيح و صراط مستقيم را خواسته است؛ ولي بايد راه کج هم وجود داشته باشد تا انسان از آن اجتناب کند. در عين حال خداي متعال کاملاً انسان را رها نمي‌کند تا در دام شيطان بيافتد. با اين‌که هم عوامل شيطاني هست و هم عوامل رحماني و تعادل برقرار است؛ ولي در عين حال خداي متعال از باب فضل و رحمت خود و از اين جهت ‌که هدف اصلي رسيدن به رحمت است نه عذاب، وسايلي فراهم‌ مي‌کند که انسان‌ها راه صحيح را بهتر بشناسند و به آن طرف بيشتر سوق پيدا کنند و از راه کج باز داشته شوند.
تشريعات الهي، تقويت‌کننده راه خير

حضرت در عبارات قبل به بعضي از اموري اشاره فرمودند که انسان را به طرف راه صحيح سوق‌ مي‌دهد و در اين عبارات اموري را ذکر مي‌کنند که مي‌تواند انسان را به راه شر بکشاند. خداي متعال چنان تقدير و تدبير فرموده که حتي‌المقدور انسان‌ها به آن راه کج نيافتند و از امور تباه‌کننده و فاسد پرهيز کنند. يکي از آن تدبيرات همين دستگاه تشريع است. خداوند انبياء را به سوي انسان‌ها فرستاده و به وسيله ايشان حلال و حرام را براي انسان‌ها بيان فرموده است تا انسان‌ها بفهمند چه کارهايي بد هستند و چه آثار بدي دارند تا از آن‌ها اجتناب کنند. يعني خداوند، هم عواملي را قرار‌ مي‌دهد که انسان را به طرف راه راست سوق مي‌دهند و هم عواملي را ايجاد مي‌کند که از راه شر باز دارند. جعل اين عوامل، نهايت لطف الهي است. اگر خداوند صرفا خوب و بد را به انسان‌ها نشان داده بود و سکوت مي‌کرد (إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا)2 حجت تمام بود و زمينه انتخاب فراهم مي‌شد؛ اما خداند دوست دارد هر چه بيشتر بندگان راه خير را انتخاب کنند و به آن کمال مطلوب برسند. لذا سعي مي‌کند جنبه خير را تقويت کند و از اموري که زمينه شر را فراهم مي‌کنند پرهيز دهد.
حفظ امنيت فردي و اجتماعي وظيفه‌اي عقلي و شرعي

امور شر ممکن است صرفا به شخص انسان مربوط شود و شخص او را خراب کند. خداي متعال به انسان بدني سالم داده است که بعد از قرن‌ها بزرگان و دانشمندان هنوز به اسرار اين دستگاه پي نبرده‌اند. همچنين خداوند روحي را متعلق به اين بدن قرار داده و رابطه‌اي قوي بين روح و بدن برقرار کرده است به طوري که اين دو در هم اثر مي‌کنند. بعضي از آلودگي‌هاي بدن روح را هم فاسد مي‌کنند و از کار باز مي‌دارند.
علاوه بر اين‌که لازم است جنبه فردي وجود ما (جسم و روح ما) سالم بماند تا کار خود را درست انجام دهد لازم است محيط جامعه ما هم محيطي سالم باشد و عِرض و آبروي افراد جامعه امنيت داشته باشد تا افراد بتوانند زندگي کنند. اگر جامعه چه از لحاظ مادي و چه از لحاظ رواني محيطي ناامن باشد انسان نمي‌تواند رشد کافي داشته باشد. در محيط ناامن توان انسان بايد صرف معارضات شود و سعي کند جان، مال و آبرويش را حفظ کند. پس يکي ديگر از راه‌هاي فساد، اموري است که محيط جامعه را فاسد و ناامن مي‌کنند. سه جمله اخير خطبه حضرت با عوامل بازدارنده ارتباط پيدا مي‌کنند.
مسکرات، عامل پليدي جسم و جان

خداوند براي سلامت بدن دستوراتي داده است از جمله اين دستورات منع از مسکرات است. انگور از جمله نعمت‌هاي حلال خداست که بسيار پرفايده است. در قرآن ذکر چند ميوه زياد تکرار شده است از جمله خرما و انگور. قرآن مي‌فرمايد: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً؛3 ما خرما و انگور را براي شما قرار داديم ولي شما در اثر پيروي از شيطان از همين نعمت‌هاي خوب و بسيار مفيد مسکرات مي‌گيريد البته رزق‌هاي مفيد هم مي‌سازيد.» مصرف مسکرات هم به بدن آسيب مي‌رساند و هم عقل را ضايع مي‌کند و هم در جامعه ناامني ايجاد مي‌کند. روح و بدن سالم وسيله‌اي است که خدا براي حرکت انسان قرار داده است و به دنبال آن دستور داده است که با سوء استفاده از نعمت‌هاي الهي روح و بدنتان را فاسد نکنيد؛ علاوه بر اين‌که عقل انسان مي‌فهمد که اين کار بد است خداوند با تأکيد و تشديد فراوان دستور داده که: «مبادا اطراف آن قدم بگذاريد» و به عنوان يک عامل بازدارنده قانوني وضع کرده که از خمر اجتناب کنيد تا پليد و آلوده نشويد (تَنْزِيهاً عَنِ الرِّجْسِ).
عبارت «النَّهْيَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ» عطف بر جمله‌هاي قبلي است؛ يعني خداوند نماز و زکات را و نهي از شرب خمر را واجب کرده است. به حسب ظاهر اين عبارات خيلي با هم تناسب ندارند. يک احتمال خيلي ضعيف اين است که در نسخه‌ها تحذيفي واقع شده باشد؛ ولي ممکن است يک نکته ادبي داشته باشد که از زيبايي‌هاي کلام به شمار مي‌رود و آن اين است که گاهي در کلام تفنني ايجاد مي‌کنند و کلام را از آن سياق عادي خود خارج مي‌کنند تا بيشتر جلب توجه کند. مثلاً قرآن مي‌فرمايد: «قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا؛4 به مردم بگو: بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم؛ اين‌كه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.» طبق قاعده بايد مي‌فرمود: «شرک و نافرماني والدين را حرام کرده است» اما با تغيير سياق مي‌فرمايد: «وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا؛ بايد به والدين احسان کنيد». اين تغيير در سياق براي جلب توجه مخاطب است و لطايفي دارد که حتي قرآن کريم در بسياري از آيات از آن استفاده مي‌کند. شايد حضرت در اين قسمت از خطبه براي توجه دادن به موضوع جديد، سياق کلام را از ذکر واجبات و دستورات سوق دهنده به کمال تغيير داده و نهي از محرمات را ذکر فرموده‌اند.
حرمت قذف، ضامن امنيت رواني جامعه

گاهي آبرو و ناموس انسان در معرض ناامني قرار مي‌گيرد و گاهي مال انسان. از اين‌رو حضرت در ادامه مي‌فرمايند: وَ اجْتِنَابَ الْقَذْفِ حِجَاباً عَنِ اللَّعْنَة. قذف يعني نسبت دادن اعمال نامشروع به ديگران. معناي لغوي قذف مترادف «رمي» است. قرآن کريم مي‌فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ؛5 كسانى كه زنان پاكدامن مؤمن و بى‏خبر از هر گونه آلودگى را متهم مى‏سازند، در دنيا و آخرت از رحمت الهى بدورند و عذاب بزرگى براى آنهاست.» اين عمل از شگردهاي شيطان است و سابقه طولاني دارد. کساني حتي نسبت به همسران پيغمبر اکرم صلي‌‌الله‌عليه‌وآله چنين شيطنت‌هايي انجام دادند. خداي متعال قذف را حرام کرده و براي آن حد قرار داده است تا ناموس و عرض افراد جامعه محفوظ باشد و درنتيجه از لعنت الهي در امان بمانند.
ناامني مالي، عامل ناامني رواني

حضرت در خصوص مال هم مي‌فرمايند: وَ تَرْكَ السَّرِقَةِ إِيجَاباً لِلْعِفَّة. اگر در جامعه مسائل مالي به صورت سالم اجرا شود يعني هر کسي از راه صحيح مال کسب کند و آن را از راه صحيح حفظ و در راه صحيح صرف کند، زمينه رشد افراد در محيط جامعه فراهم مي‌شود. اما اگر اين مسائل رعايت نشود و عفت مالي جامعه و تعادلي که در اثر رفتارهاي صحيح مالي و اقتصادي در جامعه برقرار مي‌شود به هم بخورد ديگر آن زمينه‌هاي رشد فراهم نخواهد شد. الحمدالله در جامعه ما چنين مسائلي خيلي کم است؛ اما وقتي انسان همين مقدار را مي‌بيند متوجه آثار سوء آن و ناامني‌هاي ناشي از آن مي‌شود. وقتي جامعه از لحاظ مالي ناامن شود ذهن افراد جامعه دائماً نگران اموالشان است و به حفظ آن مي‌انديشند. در حالي که مال ابزاري بيش نيست و به قدر اضطرار و ضرورت بايد از آن استفاده کرد. اگر بنا باشد انسان با زحمت مالي را به دست آورد و بعد دائماً فکرش مشغول حفظ آن باشد فرصتي براي عبادت و انجام وظايف اجتماعي و معنوي براي او باقي نمي‌ماند.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به عنوان مثال اين سه مورد (ناامني‌ فردي، ناامني آبروي اجتماعي، ناامني مالي) از بازدارنده‌ها را ذکر مي‌کنند که شايد عقل انسان به تنهايي خطر آن‌ها را تا اين حد متوجه نشود. عقل انسان خطر برخي مسائل را مي‌فهمد مثل خطر فسادهاي جنسي و تجاوز به عنف و مي‌فهمد که بايد عقوبت سختي براي آن در نظر گرفت. اما شايد چنين خطري را براي اين‌که کسي نسبت ناروايي به خانمي بدهد احساس نکند. متأسفانه در بعضي از جوامع که از لحاظ اخلاقي رشد نکرده‌اند اين سخنان ناروا خيلي شايع و پيش پا افتاده است. اما در اسلام خيلي نسبت به اين موضوع سختگيري شده است. در روايت آمده است که امام صادق صلوات‌الله‌عليه دوستي داشتند که زياد خدمت حضرت مي‌رسيد و اظهار ارادت و ولايت‌مداري مي‌کرد. روزي اين شخص با تعبير زشتي غلامش را خطاب قرار داد و به مادرش توهين کرد. حضرت چهره‌شان را درهم کشيدند و فرمودند: اين چه حرفي بود؟! گفت: آقا مادر اين غلام کافر بود. حضرت فرمودند: کفار هم براي خود ازدواجي دارند و تو نسبت ناپاکي به مادر او دادي. من ديگر با تو معاشرت نمي‌کنم.6 اين‌ها نکته‌هايي است که در اسلام رعايت شده و بسيار اسرار مهمي دارد و براي فراهم کردن جامعه‌اي سالم و زمينه رشد انسان‌ها بسيار مؤثر است. متأسفانه در اثر اختلاط فرهنگ‌ها و عوامل رسانه‌اي نامناسب بيگانه و عامل جديدي به نام تلفن همراه فضاي جامعه ما هم آلودگي‌هايي پيدا کرده است. اين مسائل باعث مي‌شود که اصلا فضاي ذهن و روح انسان عوض شود و در نتيجه جامعه شباهتي به جامعه اسلامي نداشته باشد. از خداي متعال درخواست مي‌کنيم که به برکت حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها جامعه ما را از همه فسادهاي اخلاقي و مالي حفظ کند و زمينه رشد اخلاقي را در همه ابعاد مخصوصاً براي جوان‌هايمان فراهم کند.

وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين

1 . بحارالانوار، ج29 ص223.

2 . انسان، 3.

3 . نحل، 67.

4 . انعام، 151.

5 . نور، 23.

6 . کافي، ج2 ص324.
آفــلایــن
  پاسخ
#35
جلسه سی و پنجم
1389/9/3

عيد خدا

فرارسيدن عيد سعيد غدير، عيدالله‌الأکبر را به پيشگاه مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه تبريک و تهنيت عرض مي‌کنم و براي اين که در شب عيد غدير يادي از مولا اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه کرده باشيم نکته‌اي را در رابطه با عيد غدير عرض مي‌کنم.
ما در قنوت نماز عيد فطر و نماز عيد اضحي مي‌خوانيم: «الذي جعلته للمسلمين عيدا.» از اين‌گونه تعبيرات مي‌توان استفاده کرد که عيد فطر و عيد اضحي، عيد مسلمانان‌اند. اما در روايات از عيد غدير به عنوان عيد الله الاکبر ياد شده است و اين تعبير، بار معنايي زيادي دارد. اين عيد، عيد خداست و عيد فطر عيد مسلمانان. در توضيح علت اين نام‌گذاري شايد بتوان گفت: مسلمانان در ماه رمضان يک ماه روزه مي‌گيرند و از خداوند انتظار پاداش دارند. ايشان براي تتميم عبادت يک‌ماهه، عيد مي‌گيرند و در آن روز نماز مي‌خوانند. در واقع عيد فطر مکمل يک ماه روزه‌داري است. از طرف ديگر خداي متعال در طول 23 سال اسلام را بر پيغمبر اکرم نازل کرد و در طول اين مدت به هر مناسبت حکمي نازل فرمود. با اين حال هنوز اين دين ناقص بود. اما بالاخره يک روز فرمود: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم‏.1 عيد فطر روز اکمال ماه رمضان است؛ اما امروز روزي است که خدا کار خود را کامل مي‌کند. خدا تشريع دينش را با ولايت علي عليه‌السلام کامل کرد.‌ پس اين عيد، عيدالله است. از اين‌رو مي‌توان گفت: اين عيد حتي بر عيد فطر و عيد اضحي شرف دارد. از خداوند درخواست مي‌کنيم که توفيق عبادت در اين روز را هم به ما مرحمت کند. به خدا قسم! اگر اميرالمؤمنين عليه‌السلام گوشه چشمي به ما کند سعادت دنيا و آخرت ما تضمين مي‌شود.
توحيد، لوح فشرده اسلام

در ادامه خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين عبارت رسيديم که مي‌فرمايند: وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّة.2 شروع اين فراز با اين جمله بود که فرمودند: «فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْك» و ختم اين کلام هم با اين عبارت است که مي‌فرمايند: «وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّة». از ترتيب و تنظيم اين عبارات مي‌توان استفاده کرد که مبدأ و پايان دين توحيد است. آغاز کار انبياء مبارزه با شرک است و پايان کارشان برانداختن ريشه شرک، و آن چه انسان را به سعادت مي‌رساند توحيد است و آن چه موجب سقوط انسان مي‌شود شرک است.
توحيد معاني عميق، غني‌ و لطيفي دارد که اگر آن‌ها را درست درک کنيم خواهيم فهميد که سرتاپاي دين چيزي جز توحيد نيست. مرحوم علامه طباطبايي رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمودند: «اگر ما همه اسلام را جمع و فشرده کنيم حاصل آن توحيد خواهد شد و اگر توحيد را باز کنيم تمام تفصيلات شريعت از دل آن بيرون خواهد آمد.» توحيد لوح فشرده اسلام است.
توحيد، يگانه راه رسيدن به دوست

يکي از نصوص قرآن که هيچ قابل تأويل نيست آيه شريف: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» است. اين آيه مبين حصري قاطع و مفهومي روشن است. مي‌فرمايد: «من جن و انس را نيافريدم مگر براي پرستش من.» معناي اين آيه شريف اين نيست که خدا به عبادت ما احتياج دارد. کار اصلي خدا و آن کاري که از ذات خدا برمي‌خيزد افاضه، رحمت و بخشش است. شايد به همين مناسبت صفت خاص خدا رحمان است که شامل هر گونه بخششي مي‌شود. مخلوقات خداوند متعال هر کدام استعداد کمال خاصي را دارند. مثلاً درخت گردو يک اندازه مي‌تواند رشد کند و بوته خيار يک اندازه ديگر. نمي‌توان توقع داشت بوته خيار به اندازه درخت گردو رشد کند. حيوانات هم هر کدام محدوديتي دارند. انسان هم حدود خاصي دارد و تا يک حدي ممکن است رشد کند. غالباً رشد و کمالاتي که انسان‌ها براي خود مي‌شناسند بيشتر جنبه مادي دارد؛ مثلا قد، وزن، فعاليت‌هاي بدني، توانايي برداشتن وزنه سنگين، توانايي خوردن غذاي زياد و ... . اما بايد بدانيم که انسانيت انسان به روح اوست و توان روح انسان براي ما قابل اندازه‌گيري نيست. اجمالا بايد بگوييم: ظرفيت روح انسان شبيه بي‌نهايت است و ميل به بي‌نهايت دارد؛ يعني نمي‌توان يک حد خاصي را براي آن تعيين کرد. مي‌توان گفت: علم انسان به حدي مي‌رسد که همه چيز را مي‌داند و قدرتي پيدا مي‌کند که مي‌تواند هر کاري انجام دهد. اما اين‌ها در واقع آثار آن کمالي است که مي‌تواند به آن برسد. اگر بخواهيم با عبارتي به خود آن کمال اشاره کنيم، به تعبير قرآن بايد بگوييم: «قرب خدا». انسان به قدري مي‌تواند رشد و ترقي کند که به خدا نزديک شود (عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِر)3. براي رسيدن به آن مقام يک راه بيشتر وجود ندارد و آن ارتباط اختياري با خداوند است. قوام اين ارتباط اختياري به اين است که خدا را حقيقتاً خدا بداند و خودش را حقيقتاً بنده خدا. اسم اين ارتباط مي‌شود «عبادت» و «بندگي». پس اگر سؤال شود که: خدا ما را براي چه کاري آفريده بايد بگوييم: «براي بندگي»؛ يعني تا بندگي و عبادت نکنيم به آن مقام نمي‌رسيم. بندگي کردن يعني رابطه خود را با خدا تقويت کنيم؛ کاري کنيم که به خدا نزديک‌تر شويم؛ بيشتر با خدا أنس بگيريم و بيشتر او را دوست بداريم.
شرک، دشمن رسيدن به دوست

دشمن انسان در رسيدن به اين مقام عاملي است که موجب زوال روح بندگي شود؛ چون تنها عاملي که مي‌تواند موجب رشد انسان شود و انسان را به قرب الهي برساند «روح بندگي» است. رفتن به سراغ اين دشمن در فرهنگ اسلامي «شرک» ناميده مي‌شود. اطلاق شرک به اين عمل لطيفه‌اي دارد و آن اين است که فطرت انسان نمي‌تواند خدا را فراموش کند. وقتي انسان سراغ ديگري مي‌رود در حقيقت براي خدا شريک درست مي‌کند. به هر حال دشمن‌ترين دشمنان براي انسان، شرک است. از اين رو تمام تلاش شيطان اين است که انسان را از بندگي و يگانه پرستي دور و به شرک نزديک کند.
مراتب توحيد و شرک

دو مقوله پرستش خدا و شرک به خدا مراتبي دارند که از بالاي صفر شروع مي‌شوند و تا ميل به بي‌نهايت ادامه مي‌يابند. گاهي در روايات براي ايمان و امثال آن مراتبي مشخص شده است؛ مثلاً در بعضي روايات آمده است که: «ايمان هفت سهم دارد» و در بعضي ديگر نقل شده که: «ايمان ده درجه دارد». اين بيانات براي تفهيم به ماست و الا اين سهم‌ها و درجات خود امتدادي دارند و از اين‌رو قابل تقسيم‌اند. هر امتدادي تا بي‌نهايت قابل تقسيم است. پس مراتب ايمان و شرک خيلي زياد است. همين که انسان به وجود خدا اعتراف کند، ايمان شروع مي‌شود و تا ايماني همچون ايمان علي (ع) ادامه مي‌يابد. اما فاصله بين اين دو تقريباً فاصله بين صفر تا بي‌نهايت است. شرک هم به همين صورت است؛ از اندکي شرک به خدا شروع مي‌شود و تا پست‌ترين پست‌ها ادامه مي‌يابد (ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلين‏)4. پس يک راه به بالا و به طرف خدا داريم که اين سير صعودي داراي مسيري طولاني و مراتب بسيار زيادي است، و يک راه به پائين که اين سير نزولي از مادون آنجايي که ابتدا انسان هست شروع مي‌شود و تا پست‌ترين مکان ادامه مي‌يابد (أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّة)5. آدمي‌زاد در بين اين دو بي‌نهايت واقع شده است. هدف آفرينش ما آن مقام عالي، مقام خلافت الهي و هم‌نشيني پيغمبر و ائمه اطهار عليهم‌السلام است و آنچه که از همه چيز بيشتر با آن مقام دشمني دارد شرک است. قرآن مي‌فرمايد: لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ.6 ظلم يعني اين‌که کسي حق ديگري را از بين ببرد. آيا حقي بالاتر از حق خدا بر بندگانش وجود دارد؟! حق خدا بر بندگانش اين است که به طرف او بروند تا آن‌ها را به بي‌نهايت کمال برساند. به تعبير عاميانه خدا حق دارد که بندگانش او را پرستش کنند. گرفتن اين حق از خدا يعني در مقام پرستش خدا برنيامدن، و اين بزرگ‌ترين ظلم و بزرگ‌ترين پايمالي حق است؛ لذا مي‌فرمايد: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ.
توحيد در نيت، بالاترين مرتبه توحيد

گفتيم ايمان و شرک مراتبي دارند. وقتي دقت کنيم مي‌بينيم مراتب ضعيف ايمان با مراتبي از شرک توأم‌اند؛ اما هر چه يک‌طرف قوي‌تر باشد طرف ديگر ضعيف‌تر است. هر جا ايمان ضعيف باشد حتما در کنارش مرتبه‌اي از شرک هست. قرآن مي‌فرمايد: وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِكُونَ؛ ايمان اکثر مردم با شرک توأم است؛ چراکه ايمانشان ضعيف است. هرچه ايمان قوي‌تر شود شرک ضعيف‌تر و ريا در عبادت کمتر مي‌شود.
برخي افراد اصلاً به نماز مي‌ايستند براي اين‌که ديگران ببينند! اما همه که اين قدر رياکار نيستند. برخي نمازشان را با اخلاص مي‌خوانند؛ اما اگر ديگران خبردار شوند خوششان مي‌آيد. اين هم مرتبه‌اي از شرک است. عبادت خالص آن است که کسي انسان را ببيند يا نبيند براي او هيچ فرقي نکند. اگر عکس‌العمل مردم در رفتار انسان اثرگذار باشد معلوم مي‌شود که مرتبه‌اي از شرک را دارد. شرک مرتبه ديگري هم دارد که مربوط به نيت است. ما به امر خدا نماز مي‌خوانيم؛ اما اگر خدا بگويد: «واجب است نماز بخواني و حتي اگر نماز هم بخواني تو را به بهشت نمي‌برم» و يا بگويد: «اگر نماز هم بخواني تو را به جهنم مي‌برم» آيا باز نماز مي‌خوانيم؟ اگر پاسخ منفي است معلوم مي‌شود که ما فقط براي اطاعت از خدا نماز نمي‌خوانيم؛ بلکه ترس از عذاب و يا شوق رسيدن به ثواب هم در نيت ما وجود دارد که اين هم مرتبه‌اي از شرک است. نيت خالص، نيت امام سجاد عليه‌السلام است که مي‌فرمود: اگر من را صدبار در جهنم بسوزاني و دوباره زنده کني، جز راه عبادت تو، راه ديگري انتخاب نمي‌کنم. من بنده تو هستم و غير از تو خدايي نمي‌شناسم.»
راه رسيدن به عالي‌ترين درجه‌اي که خدا براي انسان در نظر گرفته است، انجام عبادت خالص است؛ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّين‏.7 انسان براي راه پيدا کردن به آن مقام بايد آرام آرام از همين شرک‌هاي روشن و جلي اجتناب کند تا به تدريج آمادگي پيدا کند که از آن معاني لطيف‌ترش هم پرهيز کند و شبيه علي عليه‌السلام بگويد: مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك‏.8 اين دين خالص است. البته با کمک و عنايت علي (ع) است که مي‌توانيم از شرک دور شويم؛ اما به هر حال راه اصلي اين است که توجه‌مان فقط به خدا باشد.
بنده را جز بندگي نشايد

اگر سؤال شود: چرا بايد بندگي کنيم؟ جواب اين است که: چون بنده‌ايم. اگر بنده بندگي نکند چه کند؟ چراغ نورافشاني نکند پس چه کند؟ نورافشاني ذاتي نور است. ما هر وقت توانستيم از بندگي استعفا بدهيم آن وقت لازم نيست بندگي کنيم. اما تا وقتي بنده‌ايم بايد بندگي کنيم. جالب اين است که تمام عزت ما در اين بندگي نهفته و بالاترين لذت هم در بندگي است. مرحوم آيت‌الله‌العظمي بهجت رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمود: «اگر سلاطين مي‌دانستند که چه لذتي در نماز هست حاضر بودند دست از سلطنتشان بکشند و به دنبال نماز بروند.» مرحوم آقا ميرزا حسن‌ شيرازي وصيت کردند که تمام نمازهايشان را برايشان قضا کنند. يکي از نزديکان از علت اين وصيت سؤال مي‌کند و ايشان مي‌فرمايد: «مي‌ترسم لذتي که از نماز مي‌بردم با قصد قربت منافات داشته باشد». خدا يک چنين بنده‌هايي هم دارد. خداوند متعال اين دين را آفريده که ما راه عبادت را ياد بگيريم و از راه عبادت به قرب او برسيم. پس راه قرب او توحيد و يگانه‌پرستي، و دشمن آن شرک است. از اين‌رو حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّة؛ خداوند شرک را تحريم کرد تا ربوبيت او را خالص بدانيم.»
شرک تشريعي

شرک در ربوبيت انواعي دارد که يکي از آن‌ها شرک تشريعي است. قرآن درباره يهود و نصاري مي‌فرمايد: «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ؛9 اينان گرفتار مرتبه‌اي از شرک بودند و شرکشان اين بود که عالمان و راهبانشان را رب خودشان قرار داده بودند.» از امام صادق عليه‌السلام سؤال مي‌کنند: اين‌ها چگونه بر علمايشان سجده مي‌کردند؟ حضرت فرمودند: «به خدا قسم آن‌ها مردم را به عبادت خودشان دعوت نکردند؛ اما مردم در مقابل بدعت‌هاي آن‌ها تسليم بودند.»10 اين شرک در ربوبيت تشريعي است. کسي که در کنار قانون خدا قانوني وضع کند مشرک است مگر کسي که به اذن الله قانون وضع کند. در روايات آمده است که خداوند بسياري از احکام را به پيغمبر اکرم (ص) تفويض کرده بود و ايشان خود، آن قوانين را وضع کرد. چنين مواردي شرک نيست چراکه با تفويض و اذن الهي صورت مي‌گيرد. همچنين اگر به ولي‌فقيه اجازه داده‌اند که براي شرايط خاص قانون موقتي وضع کند شرک نيست؛ چون ولي فقيه مأذون از طرف امام معصوم است و امام معصوم مأذون از طرف خداست؛ پس کار ولي فقيه به اذن الله است. بنابراين اگر همه مردم به کسي براي رياست جمهوري رأي دهند تا وقتي که ولي فقيه او را نصب نکند مشروعيت ندارد. لذا امام فرمود: «اگر همه مردم به رئيس جمهوري رأي بدهند اما ولي فقيه او را نصب نکند طاغوت است و اطاعتش حرام.» حاکميت و ربوبيت از آن خداست؛ اگر به کسي اجازه بدهد مشروعيت پيدا مي‌کند و الا فلا؛ «قُلْ آللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ؛11 بگو: آيا خداوند به شما اجازه داده، يا بر خدا افترا مي‌بنديد و از پيش خود، حلال و حرام مى‏كنيد؟!
پس توحيد در عبادت تنها راه رسيدن به آن مرتبه‌اي است که خداوند براي انسان در نظر گرفته است؛ از اين رو بايد از شرک حذر کرد. لذا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّة.

جعلنا الله و اياکم من الموحدين و السلام عليکم ورحمة الله .

1 . مائده، 3.

2 . بحار الأنوار، ج‏ 29 ص223.

3 . قمر، 55.

4 . تين، 5.

5 . بينه،6.

6 . لقمان، 13.

7 . زمر، 11.

8 . بحارالانوار، ج67 ص186.

9 . توبه، 31.

10 . بحار الأنوار، ج‏2، ص 98.

11 . يونس، 59.
آفــلایــن
  پاسخ
#36
جلسه سی و ششم
1389/9/10

فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ، وَ أَطِيعُوا اللَّهَ فِيمَا أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهَاكُمْ عَنْهُ وَابتغُوا العِلمَ وَ تَمَسَّکُوا بِه فَإِنَّهُ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ.
موضوع بحث ما خطبه فدکيه بود که اين خطبه به چند بخشِ نسبتاً متمايز تقسيم مي‌شود. يک بخش از آن به حمد و ستايش خداي متعال و ذکر پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ اختصاص دارد. در بخش دوم حضرت حاضرين را مخاطب قرار داده و ابتدا موقعيت اصحاب پيغمبر و مسئوليت عظيمي که بر عهده آنان است را گوش‌زد مي‌فرمايند و به دنبال آن، سرفصل‌هايي از مهم‌ترين دستورات اسلام را يادآور مي‌شوند. در ضمن به حکمت تشريع آن‌ها هم اشاره‌اي مي‌فرمايند.
امر فاطمه سلام‌الله‌عليها به تقوا

بحث ما به آخر بخش دوم رسيد که حضرت به چند آيه از قرآن اشاره مي‌کنند. بيان اين آيات در واقع پشتوانه عمل به آن سفارشات و دستورات است. مخاطب پس از شنيدن آن دستورات ممکن است با بي‌تفاوتي از کنارش بگذرد و به آن اهميتي ندهد و گويا صرفاً جهت اطلاع مطالبي گفته شده و او هم شنيده است. اين حالت در کساني پيدا مي‌شود که به بي‌بندو باري و لجام‌گسيختگي يا به تعبيري که امروز شايع است آزادي، عادت کرده‌اند و مواظب‌اند که هيچ قيد و بندي برايشان ايجاد نشود! چنين کساني اگر ده مرتبه ديگر هم اين فرمايشات برايشان تکرار شود تأثيري در حالشان نخواهد داشت. شايد هم ملول شوند. اين فرمايشات وقتي مي‌تواند مؤثر باشد که مخاطب انگيزه‌اي براي عمل داشته باشد. بنابراين براي اين‌که اين حرف‌ها اثر کند بايد به نکته‌اي که اين انگيزه را ايجاد مي‌کند اشاره شود. وقتي انسان حاضر به پذيرش قيد و بندي مي‌شود که احساس کند اگر اين کارها را نکند خطر عظيمي او را تهديد مي‌کند؛ يعني بزرگ‌ترين عامل حرکت انسان مخصوصا در پذيرفتن محدوديت، خوف از خطر است. حتي احتمال جلب منفعت آن قدر اثر ندارد که خوف از ضرر و خوف از خطر انسان را وادار به پذيرفتن حد و مرز مي‌کند. از اين‌رو، روش انبياء در ايجاد انگيزه براي اطاعت خدا در مردم، بيشتر توجه دادن به خطرهاست؛ به عبارت ديگر روش انبياء بيشتر انذار و هشدار دادن است و اصولاً يکي از اسماء عام پيغمبران «نذير» يعني «انذار کننده» است. قرآن مي‌فرمايد: «إِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِيهَا نَذِيرٌ؛1 ما براي هر امتي پيامبر هشداردهنده‌اي فرستاديم که خطرها را گوش‌زد مي‌کرد.» البته پيغمبران «بشير» هم بودند اما هيچ جا بشير براي مطلق پيغمبر استعمال نشده است. مثلا گفته نشده «إن من امة إلا خلا فيها بشير». اين نشان دهنده اين است که انسان از احتمال خطر بيشتر متأثر مي‌شود تا اميد منفعت. البته عامل حرکت اختياري انسان يا جلب منفعت است يا دفع ضرر؛ ولي دفع ضرر عامل قوي‌تر و عام‌تري است. همه مردم از کوچک و بزرگ، مرد و زن، و فقير و غني پاي خطر که در کار باشد حواسشان را جمع مي‌کنند؛ اما منفعت براي بعضي‌ها انگيزندگي دارد و براي بعضي چندان ايجاد انگيزه نمي‌کند. از اين‌رو در آموزه‌هاي اسلامي و تربيت اسلامي هميشه روي تقوا تکيه شده است. تقوا از ماده وقاية است؛ يعني خود را از خطر نگه داشتن. اصلا مفهوم نگه‌داشتن در جايي استعمال مي‌شود که انسان احساس خطر کند. گويا در معناي تقوا، خوف و خشيت تضمين شده است. لذا وقتي مي‌خواهيم «وَاتَّقُواْ يَوْماً لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً» را معني کنيم بيشتر روي ترسش تکيه مي‌کنيم و مي‌گوييم: «بترسيد از روزي که کسي براي ديگري سودي نخواهد داشت». برخي اصلاً تقوا را به خداترسي ترجمه مي‌کنند. البته اين معناي مطابقي تقوا نيست اما از آن‌جا که انسان از ناحيه عذاب الهي احساس خطر مي‌کند، تقوا به خداترسي ترجمه مي‌شود.
حکمت‌هاي امر به تقوا

رکن همه خطبه‌ها امر به تقواست. بايد در خطبه‌هاي نماز جمعه حتما به تقوا امر شود. اين تأکيد به خاطر اين است که هشدار به خطر، مهم‌ترين عاملي است که براي انسان ايجاد انگيزه حرکت مي‌کند. طبعا انسان مؤمن و موحد مي‌داند که همه خطرها از قدرت الهي سرچشمه مي‌گيرد و اختيارش به دست خداست؛ از اين‌رو‌ست که مي‌گويد: «اتقوا الله». بعد از اين‌که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها عصاره‌اي از آموزه‌هاي اسلام را بيان کردند گويا به اين مناسبت که بايد انگيزه‌اي در مخاطبان براي عمل ايجاد کنند در آخر اين بخش از کلامشان به اين آيه شريف اشاره مي‌کنند و مي‌فرمايند: فاتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ.2
از سنت‌هاي ديگر در اسلام اين است که خطيب وقتي خطبه‌اي مي‌خواند و مردم را موعظه مي‌کند، آيه‌اي از قرآن را تلاوت کند. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين‌جا خطبه‌شان را ايراد فرمودند و در ضمن آن عصاره اسلام را بيان کردند و در پايان اين قسمت آيه‌اي را تلاوت کردند که هم قرائت قرآن شده باشد و هم آن انگيزه را ايجاد کنند و هم سنتِ امر به تقوا رعايت شود.
بدانيد و عمل کنيد

بعد از اين‌که انسان انگيزه براي عمل پيدا کرد نياز به راهنما دارد. بايد کسي او را راهنمايي کند که خطر کجاست. شايد به همين مناسبت است که بعد از قرائت آن آيه شريف مي‌فرمايند: «وَ أَطِيعُوا اللَّهَ فِيمَا أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهَاكُمْ عَنْهُ؛ حال که انگيزه داريد و مفروض اين است که مي‌خواهيد تقوا داشته باشيد و خودتان را از خطرها حفظ کنيد، راهش اين است که اوامر خدا را اطاعت و نواهي او را ترک کنيد»؛ در اين صورت از خطرها مصون مي‌مانيد. باز جا دارد سؤال شود که خدا به چه چيزي امر کرده و از چه چيزي نهي کرده است. پس بعد از انگيزه عمل و مواظبت از خطر، لازم است موارد امر و نهي خدا را بدانيم.3 مي‌فرمايد: «وابتغوا العلم و تمسکوا به فإنه «إنما يخشى الله من عباده العلماء»4 گويا حضرت فرموده‌اند: «اعلموا واعملوا به» البته جنبه عمل را با تأکيد بيشتري مي‌فرمايند؛ «تمسک» يعني به چيزي چسبيدن؛ چيزي که مي‌خواهد از دست برود را محکم گرفتن. تمسک، استمساک و اعتصام يک معنا و يک مفهوم دارند و مصداق بارز آن جايي است که انسان احساس کند که نزديک است در چاهي يا در دره هولناکي پرت شود و در اين بين طناب يا دستگيره محکمي هست که اگر به آن بچسبد پرت نمي‌شود. اين حالت، حالت اعتصام است. قرآن مي‌فرمايد: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً.5 اين آيه درست همين معنا را مجسم مي‌کند؛ يعني خدا طنابي را تعيين کرده که انسان را از افتادن در چاه جهنم حفظ مي‌کند. اعتصام به حبل‌الله يعني چسبيدن به اين طناب و آن را خوب محکم گرفتن. شبيه به اين تعبير در آية‌الکرسي هم آمده است؛ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا؛6 وقتي خداوند مي‌خواهد تأکيد کند که مواظب باشيد از کفر دوري کنيد و با ايمان باشيد مي‌گويد: اگر اين کار را کرديد در واقع به يک دستگيره محکمي چسبيده‌ايد؛ يعني مفروض اين است که انسان به دنبال دستگيره محکمي مي‌گردد و فرض چنين حالي آن وقتي است که انسان احساس خطر مي‌کند و احتمال سقوط مي‌دهد؛ سقوط در اسفل‌سافلين و در اعماق جهنم. گويا خداوند مي‌گويد: مي‌خواهيد يک راهي را به شما نشان دهم که به چيزي چنگ بزنيد و بچسبيد که شما را از اين سقوط نجات دهد؟ اول به طاغوت کافر شويد و بعد به الله ايمان آوريد. عملاً اين دو با هم‌اند ولي چون کفر به طاغوت ازاله فساد، آلودگي‌ها و تاريکي‌هاست، کفر به طاغوت مقدم شده است. خداوند مي‌فرمايد: اگر چنين کاري کرديد به دستگيره‌اي که خيلي اطمينان‌آور است چنگ زده‌ايد. «وثقي» صفت تفضيلي مؤنث است؛ يعني أوثق و اطمينان‌بخش‌تر. الْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ يعني دستگيره‌اي که هرگز پاره و گسسته نمي‌شود. مطمئن باشيد که اين حبل هيچ‌گاه پاره نمي‌شود. درباره قرآن و عترت هم پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله فرمود: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا؛7 در اين‌جا باز تعبير تمسک را به کار برده‌اند؛ يعني اگر به اين دو بچسبيد و رهايشان نکنيد هيچ‌گاه گمراه نخواهيد شد. اما اگر محکم نگرفتيد رها مي‌شويد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين مقام مي‌فرمايند: وابتغوا العلم وتمسکوا به؛ برويد بياموزيد که خدا چه اموري را از شما خواسته و چه اموري را بر شما تحريم کرده است و وقتي دانستيد خوب به آن بچسبيد.
علم، زمينه‌ساز خشيت الهي

آخرين آيه‌اي را که در اين جا تلاوت فرموده‌اند آيه شريف «إنما يخشى الله من عباده العلماء» است؛ يعني از اين جهت اين سفارشات را مي‌کنم که خشيت الهي تنها در سايه علم حاصل مي‌شود. در ابتداي بحث هم گفتيم انگيزه عمل در سايه احساس خطر، خوف و خشيت الهي حاصل مي‌شود. اين‌که اين اندازه روي خداترسي تأکيد شده براي اين است ‌که انسان احساس کند که اگر از خدا اطاعت نکند به خطر مي‌افتد تا براي مواظبت از خود انگيزه داشته باشد. از اين‌روست که قرآن مي‌فرمايد: وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى.8 پس انسان بايد اين خوف و خشيت را در خود حفظ و تقويت کند تا درصدد اطاعت برآيد. وقتي درصدد اطاعت برمي‌آيد و نصيحت کسي را مي‌پذيرد که احساس کند خطري او را تهديد مي‌کند. نام اين احساس خطر «خشيت» است و اين خشيت در سايه علم پيدا مي‌شود (إنما يخشى الله من عباده العلماء). براي حصول اين خشيت الهي بايد کسب علم کرد.
اين بخش از خطبه‌ هم در اين جا پايان مي‌پذيرد. اگر توفيقي بود جلسه بعدي بخش سوم خطبه که مقصد اصلي بيان اين خطبه است را شروع خواهيم کرد إن‌شاءالله.

و صلي ‌الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . فاطر، 24.

2 . آل‌عمران، 102.

3. در اين جا نسخه‌هاي اين خطبه اندکي با هم تفاوت دارد. در بعضي نسخه‌ها «واتبعوا العلم» است، ولي به نظرم نسخه‌اي که مي‌فرمايد: «وابتغوا العلم» مناسب‌تر باشد.

4 . فاطر، 28.

5 . آل‌عمران، 103.

6 . بقره، 256.

7 . بحار، ج2 ص100.

8 . نازعات، 40 و 41.
آفــلایــن
  پاسخ
#37
جلسه سی و هفتم
1389/10/1

بحث ما حول‌ خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بود. ذکر کلمات اهل بيت و يادآوري فرمايشاتشان از هر جهت مطلوب است؛ اولاً: خود اين فرمايشات نور است (کلامکم نور)1. ثانياً: قانون محبت اقتضا مي‌کند که محب، هر سخني که از محبوبش باقي مانده‌ است را شناسايي کند، بهتر بفهمد و از مضامينش استفاده کند. ثالثاً: مضامين اين سخنان، راه‌گشاي زندگي ما انسان‌ها و نشانه‌هايي براي يافتن راه سعادت ابدي و به عنوان ارزشمندترين داروي دردهاي اجتماعي ماست و ما بايد از اين سخنان استفاده کنيم و نسبت به فرمايشات اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌ اهتمام کافي داشته باشيم.
اين فاطمه سلام‌الله‌عليها است که سخن مي‌گويد

بخشي از اين خطبه را در جلسات گذشته مورد بحث قرار داديم و به اندازه‌اي که خداي متعال توفيق ‌داد عرايض مختصري در توضيح آن عرض کرديم. به اين قسمت رسيديم که حضرت مي‌فرمايند: أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صَلَّي‌اللَّهُ‌عَلَيْهِ‌وَآلِهِ، أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْءاً (عودا علي بدء)، وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً، وَ لَا أَفْعَلُ مَا أَفْعَلُ شَطَطاً لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ، فَإِنْ تَعْزُوهُ وَ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِي دُونَ نِسَائِكُمْ، وَ أَخَا ابْنِ عَمِّي دُونَ رِجَالِكُمْ، وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ صَلَّي‌اللَّهُ‌عَلَيْهِ‌وَآلِهِ‌وَسَلَّمَ، فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ، صَادِعاً بِالنِّذَارَةِ، مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ، ضَارِباً ثَبَجَهُمْ، آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ، دَاعِياً إِلَي سَبِيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ.2
حضرت بعد از حمد و سپاس الهي و يادي از نعمت‌هاي هدايت که به وسيله پيامبر اکرم بر مردم ارزاني شده بود و اشاره‌اي به مهم‌ترين عناويني که در آموزه‌هاي پيامبر وجود داشت، به بخش دوم مي‌پردازند که خطاب به مردم است. در اين بخش ابتدا خودشان را معرفي مي‌کنند. اين مطلب از جهات مختلفي اهميت دارد. ما بايد صحنه‌اي را که خطبه حضرت در آن ايراد شده است درست مجسم کنيم؛ پيامبري 23 سال در ميان مردمي زندگي کرده و سختي‌هاي فراواني را تحمل کرده است. در دوران اقامتشان در مکه که زادگاه و وطن اصلي‌شان بود سال‌ها در دره‌اي محصور بودند که نان و آب هم به زحمت به آن‌ها مي‌رسيد. بعد به مدينه مهاجرت نمودند و در آن‌جا ياراني پيدا کردند. کم‌کم تعداد مسلمانان زياد شد تا به حدي که جامعه و دولتي تشکيل دادند. سال‌هاي طولاني به جنگ‌ها و نزاع‌ها با مخالفاني چون مشرکين مکه، يهود، نصاري و ... گذشت. بالاخره اين 23 سال با نهايت سختي بر پيغمبر اکرم گذشت به طوري‌که نقل شده حضرت فرمودند: «ما أوذي نبي مثل ما أوذيت؛3 هيچ پيامبري مثل من اذيت و آزار نشد.» حال اين پيغمبر از دنيا رفته و چند روزي است که بدن او دفن شده و از او يک دختر به يادگار مانده است. مردم در سايه زحمات اين رسول الهي از چه ذلتي به چه عزتي رسيده‌اند که کم‌بيش شنيده‌ايم. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در همين خطبه بخشي را به توضيح همين مسأله اختصاص مي‌دهند تا مردم مقداري آماده شوند و بفهمند با چه کسي مواجه‌اند.
از آن‌جا که ممکن بود بعدها عده‌اي بگويند که: «ما نمي‌دانستيم چه کسي مشغول سخن گفتن بود و فقط شنيديم که خانمي از پشت پرده صحبت مي‌کرد؛ لذا چندان اهميتي نداديم» حضرت، در اين مقام، اول خودشان را معرفي مي‌کنند و مي‌فرمايند: أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ؛ اي مردم! بدانيد چه کسي با شما سخن مي‌گويد. يگانه يادگار پيغمبري که براي شما زحمات فراواني کشيد. کسي که بيشتر از هر کسي به هدف پدرش و به زحماتي که او کشيد اهميت مي‌دهد و مي‌خواهد راه او را دنبال کند. او کسي است که پيامبر در طول عمرش به صورت‌هاي مختلف او را به شما معرفي کرد؛ تا آن جا که فرمود: «فاطمه پاره تن من است. اگر بر کسي غضب کند خدا بر او غضب خواهد کرد و اگر از کسي راضي باشد خدا از او راضي خواهد بود.»4 امروز اوست که با شما سخن مي‌گويد. سپس مي‌فرمايد: من کسي هستم که حرف نادرست نمي‌زنم (هر چه مي‌گويم عين واقعيت است) و کار بيهوده و گزاف انجام نمي‌دهم (کار من کاملا موافق حکمت و موافق دستور خدا و عقل است).
حضرت با اين معرفي کاري کرد که اگر برفرض کسي هم آن‌جا بود که حضرت را نمي‌شناخت اعجابش برانگيخته شود و دست‌کم، انگيزه پيدا کند که درباره ايشان تحقيق کند. اين بهترين راه براي اتمام حجت بر ديگران است.
فاطمه سلام‌الله‌عليها دختر مهربان‌ترين پيامبر

متأسفانه متأسفانه انگيزه فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌عليها براي بيان اين فرمايشات، در ميان دوستانشان هم درست شناخته شده نيست. انگيزه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها براي بيان اين فرمايشات همان انگيزه پيغمبر اکرم در ابلاغ رسالتش بود؛ دل پيغمبر اکرم براي تک‌تک مردم مي‌سوخت و ناراحت بود که چرا آنان گمراه مي‌شوند و به سعادت نمي‌رسند؟! چرا راه حق را تشخيص نمي‌دهند؟! چرا بي‌جهت به کج‌راهه‌اي مي‌روند که آن‌ها را به عذاب ابدي مبتلا مي‌کند؟! چنان دل حضرت مي‌سوخت که خداوند خطاب به ايشان فرمود: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَي آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا؛5 گويي مي‏خواهي بخاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاك كني اگر به اين گفتار ايمان نياورند.» خداوند با اين سخن پيغمبرش را تسلي مي‌دهد. پيغمبر مظهر رحمت خداست؛ آن قدر دلسوزي مي‌کند که خدا مي‌گويد: «ما دوست داريم دلسوزي کني؛ اما نه تا اين اندازه. مگر مي‌خواهي جان دهي که چرا اينان ايمان نمي‌آورند؟!» پيامبر با چنين انگيزه‌اي مردم را به اسلام دعوت مي‌کرد. فاطمه زهرا سلام‌الله‌عليها در آغاز سخنشان اين ويژگي‌هاي پيغمبر را ذکر مي‌کنند تا به همه بگويند که: «من دختر همان پيغمبرم؛ اگر من براي شما حرف مي‌زنم دلم براي شما مي‌سوزد، مي‌خواهم شما گمراه نشويد، مي‌خواهم حق را پيدا کنيد و به سعادت دنيا و آخرت برسيد.» به همين مناسبت اين آيه شريف را تلاوت مي‌فرمايند: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ.6 يکي از آداب اسلامي اين است که در هر سخنراني مقداري از قرآن تلاوت شود؛ اما چرا حضرت اين آيه را انتخاب کردند؟ حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها براي اين‌که به مردم يادآوري کنند که چه کسي را از دست داده‌اند و به آنان بفهمانند که من تنها يادگار او هستم که بيش از هر کسي به راه او ايمان دارد و مي‌خواهد هدف او را دنبال کند، اين آيه را تلاوت کردند. اين نکته، نکته قابل توجه‌اي است. اين آيه مي‌خواهد ما را متوجه اين مطلب کند که خدا چه نعمتي به ما ارزاني فرموده که در سرنوشت ما بسيار مؤثر است. بسياري از کج‌روي‌ها و انحرافات در اثر فراموشي و ناسپاسي نعمت‌هاي الهي است. ما از همين نکات بايد درس بگيريم و فکر کنيم ببينيم امروز خدا چه نعمت‌هايي به ما داده و بعضي از مردمِ ناسپاس چگونه اين نعمت‌ها را نشناخته، نديده و ندانسته تلقي مي‌کنند و در مقام شکرش برنمي‌آيد.
به هر حال آيه مي‌فرمايد: مردم! توجه داشته باشيد که پيامبري به سوي شما آمد که اين اوصاف را دارد: پيامبري است از خود شما و نه بيگانه‌اي که با شما آشنايي ندارد و شما را درک نمي‌کند. هر رنجي به شما برسد براي او بسيار سخت است. ما بايد بدانيم در ميان اين امت اسلامي – چه در زمان پيغمبر اکرم، چه امروز و چه در آينده تا روز قيامت – به هر مسلماني هر سختي و رنجي برسد پيغمبر اکرم چنان متأثر مي‌شود که هر پدري از مصيبت فرزندش متأثر مي‌شود بلکه صدها برابر. حتي پيامبر براي مشرکان هم دلسوزي مي‌کرد؛ همان‌ها که با او ناجوانمردانه دشمني مي‌کردند و هيچ يک از اصول اخلاقي و انساني را در حق او رعايت نمي‌کردند. چه دلي مي‌تواند اين همه رنج را تحمل کند و اين همه سختي را به جان بخرد؟ ما نمي‌توانيم درک کنيم که پيغمبر چه رنجي مي‌کشيد. خدا مي‌فرمايد: «مگر مي‌خواهي خودت را بکشي؟!» او مي‌فهمد که پيغمبر چه رنجي مي‌کشد. لذا مکرر در قرآن به پيغمبر تسلي و دلداري مي‌دهد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايد: اين اولين صفتي است که پدر من داشت.
ويژگي دوم پيامبر اين بود که براي هدايت شما عجيب حرصي داشت (حريص عليکم). برخي افراد وقتي کاري به عهده ايشان گذاشته مي‌شود فقط در حدي که وظيفه دارند آن را انجام مي‌دهند و ديگر رهايش مي‌کنند. اما پيامبر اين‌گونه نبود. وظيفه پيام‌آور اين است ‌که پيامش را گويا، رسا، روشن و هرچه بهتر به مستمع برساند. خدا به وسيله پيامبر پيامي را براي همه مردم فرستاده است؛ اما پيامبر تمام عمرش را صرف کرد تا اين پيام در مردم اثر کند. حريص بود به اين‌که اين دستورات الهي اجرا شود و مردم بهشتي شوند و از جهنم نجات پيدا کنند.
صفت سوم پدر زهرا سلام‌الله‌عليهما مهرباني فراوان او به مؤمنان بود. بعد از اين‌که کساني ايمان مي‌آوردند و دعوتش را اجابت مي‌کردند نسبت به آن‌ها محبت خاصي پيدا مي‌کرد و هر چه مي‌توانست به آن‌ها کمک مي‌کرد.
فاطمه سلام‌الله‌عليها پاسبان ولايت

فاطمه زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايد: «فَإِنْ تَعْزُوهُ وَ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِي دُونَ نِسَائِكُمْ؛ اگر پدر من و خانواده‌اش را مي‌شناسيد، مي‌دانيد که او پدر من است و من دخترش هستم و پدرِ هيچ يک از زنان شما نبود. تنها من هستم که نسبت دختري با چنين پيغمبري دارم.» ضمنا در همين‌جا به مطلبي اشاره مي‌کنند که مي‌خواهند در آخر به آن بپردازند. مي‌فرمايند: «وَ أَخَا ابْنِ عَمِّي دُونَ رِجَالِكُمْ؛ اگر پدرم را مي‌شناسيد مي‌دانيد که او برادر پسر عموي من است و هيچ يک از مردان شما چنين نسبتي با او ندارد. فقط علي است که برادر آن پيغمبر است.» طبعا وقتي کسي پسرعموي کسي باشد، طرف ديگر هم پسر عموي او مي‌شود؛ ولي مي‌فرمايد: پيامبر برادر پسرعموي من است چون مردم مي‌دانستند که پيغمبر وقتي بين مسلمان‌ها اخوت ايجاد کرد خودش با اميرالمومنين برادر شد و او معروف بود که برادر پيغمبر است. مقصود حضرت از بيان همه اين نکته‌ها و اين بحث‌ها اين است که حقانيت علي و امامت علي عليه‌السلام را براي مردم اثبات کنند. اين نکته براعت استهلال براي همين مقصود است. اين نکات را از اول مي‌گويند تا مردم بدانند چه کسي با آنان سخن مي‌گويد و درباره چه مطلبي صحبت خواهد کرد. از همين جا اشاره مي‌کند که بحث ما مربوط به پسر عمويم علي عليه‌السلام است.
دلسوزترين هادي

وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ صَلَّي‌اللَّهُ‌عَلَيْهِ‌وَآلِهِ‌وَسَلَّمَ؛ فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ، صَادِعاً بِالنِّذَارَةِ، مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ، ضَارِباً ثَبَجَهُمْ، آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ، دَاعِياً إِلَي سَبِيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ؛ من خودم را به او نسبت دادم و اين نسبت عجب نسبت عالي‌اي است! شما مي‌دانيد که اين پيغمبر در انجام وظيفه‌اش هيچ کوتاهي نکرد. او بود که با زحمات خود، شما را از پست‌ترين مراتب زندگي اجتماعي به اوج عزت و افتخار رساند. او پيامش را با بيم دادن توأم کرد. در امر هدايت توجه دادن به عواقب وخيم کار نادرست بيشتر از ذکر منافعِ ترک آن کار مؤثر است. مثلاً براي جلوگيري از استعمال سيگار در جامعه مي‌توانند بگويند: «سيگار نکشيد تا بدنتان سالم‌تر بماند و نشاط بيشتري داشته باشيد.» اين يک نوع تبليغ است. نوع ديگر تبليغ اين است که بگويند: «از ضررهاي استعمال سيگار ابتلا به سرطان، ناراحتي دستگاه تنفس و دستگاه گوارش است.» اين روش دوم خيلي بيشتر مؤثر است. از اين‌رو پيغمبران هميشه به انذار اهميت بسيار مي‌داده‌اند. اين روش را «نذارة» مي‌گويند. حضرت مي‌فرمايند: پيغمبر اکرم وقتي پيامش را آشکار مي‌کرد توأم با انذار و بيم دادن بود تا در مردم بيشتر اثر بگذارد و مبتلا نشوند به عواقب شومي که مشرکين به آن مبتلا شدند. او براي رساندن پيامش از انواع وسايل ممکن استفاده کرد. وقتي مي‌خواهند کسي را به کاري تحريک کنند گاهي از پشت سر او را هل مي‌دهند و گاهي از پيش‌رو لباسش را مي‌کشند. پيغمبر از همه روش‌هاي ممکن استفاده کرد و هيچ راهي را فروگذار نکرد. هر چه مي‌توانست تلاش کرد که شما را هدايت کند و از بدبختي نجات دهد. روش او همان روشي بود که قرآن به آن امر مي‌فرمايد. مردم را با حکمت (با مطالب يقيني قطعي) و با موعظه (پند و اندرز نيکو) دعوت مي‌کرد به راهي که خدا براي او تعيين کرده بود.
اين فرمايشات مقدمه‌اي است براي اين‌که مردم خدمات پيامبر را به ياد آورند و بدانند که پيغمبر چه حقي بر گردن آن‌ها دارد و کسي که اکنون با آن‌ها سخن مي‌گويد کسي است که مي‌خواهد آن راه را ادامه دهد و مردم را به آن راه ببرد و دلش مي‌سوزد از اين‌که مردم از مسيري که پيامبر به آن‌ها نشان داده بود برگردند و آن هدايتي را که خداي متعال به وسيله پيامبرش به آن‌ها عطا کرده بود فراموش کنند.

وفقنا الله واياکم ان شاءالله

1 . زيارت جامعه، بحارالانوار، ج99 ص131.
2 . بحارانوار، ج29 ص224.
3 . بحارالانوار، ج39 ص55.
4 . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2 ص 26.
5 . کهف، 6.
6 . توبه، 128.
آفــلایــن
  پاسخ
#38
1389/10/8

يَكْسِرُ الْأَصْنَامَ، وَ يَنْكُثُ الْهَامَ، حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ، حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، وَ نَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ، وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ، وَ طَاحَ وَشِيظُ النِّفَاقِ، وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشِّقَاقِ، وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ، وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ، مُذْقَةَ الشَّارِبِ، وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ، وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ، وَ مَوْطِئَ الْأَقْدَامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ، وَ تَقْتَاتُونَ الْقد، أَذِلَّةً خَاسِئِينَ، تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُم‏؛
در توضيح خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين بخش رسيديم که حضرت مردم حاضر در مسجد را مورد خطاب قرار مي‌دهند و خود را معرفي مي‌کنند. از قرائن معلوم مي‌شود قبلا به مردم اعلام شده بود که قرار است ايشان به مسجد تشريف بياورند و صحبت کنند. مردم جمع بودند و منتظر. خانم‌ها هم در پشت پرده در کنار حضرت بودند. حضرت خطاب به حضار شروع به خطبه کردند: أيها الناس اعلموا أني فاطمة و أبي محمد ... . در چينش بخش‌هاي اين خطبه نکته‌هاي روان‌شناختي بسيار دقيقي رعايت شده است و کساني که با اين مسائل آشنا هستند رموز اين بيانات و راز اين ترتيب را بهتر مي‌توانند درک کنند.
فاطمه سلام‌الله‌عليها شيفته هدايت خلق

هدف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از اين خطبه اين است که مردم را از اشتباهي که در آن واقع شده بودند نجات دهند؛ اشتباهي که قدر متيقن شيطان در آن دخيل بود. کسان ديگري هم کم‌بيش در اين گمراهي موثر بودند مخصوصا که به نص قرآن، منافقاني در بين مسلمانان وجود داشتند. حضرت در اين چند روزي که بعد از وفات پيغمبر اکرم زنده بودند وظيفه‌اي را بر دوش خود احساس مي‌کردند و مي‌خواستند با همان حالت نقاهت و بيماري اين وظيفه را ادا کرده و مردم را روشن کنند. از اين‌روست که شروع به معرفي مقام رسالت کردند و زحماتي که آن حضرت براي هدايت مردم به خصوص مردم جزيره العرب متحمل شدند را يادآوري نمودند.
نعمت‌ها را فراموش نکنيم

ايشان اين نکته را يادآور شدند که حضرت ختمي‌مرتبت در ظرف مدت رسالتشان مردم را از چه پستي و ذلتي به چه عزتي رساندند. مردم از زحمات رسول خدا خبر داشتند؛ چراکه از بعثت پيغمبر اکرم و هم‌چنين از رحلت آن بزرگوار مدت زيادي نگذشته بود. مطمئناً جوان‌ها هم از رويدادهاي جامعه نوپاي اسلامي بي‌خبر نبودند و مي‌دانستند که پدر و مادرشان چه زحماتي کشيده‌اند تا جامعه اسلامي به اين‌جا رسيده است. اما انسان فراموش‌کار است و وقتي نکته‌اي را فراموش کرد مثل اين است که آن را نمي‌داند. گاهي انسان چيزهايي را مي‌داند و به اين دانسته‌هايش توجه دارد و آگاهانه و هوشيارانه به آن‌ها مي‌انديشد؛ اما گاهي بر اين دانسته‌ها گرد و غبار فراموشي مي‌نشيند. وضعيت چنين انساني به گونه‌اي است که اگر از او بپرسند مي‌تواند جواب دهد اما اين علم چندان تأثيري در رفتار او ندارد.
بنده از دوران کودکي وقتي داستان‌هاي صدر اسلام را مي‌شنيدم برايم معما بود که چه طور ممکن است مردمي که سال‌ها پاي منبر پيغمبر بوده و در رکاب ايشان در جنگ‌ها شرکت کرده بودند با تنها دختر باقي مانده از او اين گونه رفتار کنند؟! و يا با آن همه سفارشات پيامبر چه طور داستان کربلا پيش آمد و در اين فرصت کوتاه بعد از رحلت پيغمبر، مسلمانان با نوه پيغمبر آن گونه رفتار کردند؟! واقعاً نمي‌توانستم درست تصور کنم که چه طور چنين چيزي ممکن است. تا اين‌که نهضت امام قدس‌سره شروع شد. با جرياناتي که در مسير اين نهضت اتفاق افتاد خيلي از معماها برايم حل شد. واقعاً انسان موجودي است که خيلي چيزها را فراموش مي‌کند.
به هر حال اگر بخواهند چنين کسي را آگاه و بيدار کنند و از حالت فراموشي خارج کنند هيچ راهي ندارند جز اين‌که داستان‌هاي گذشته را به خاطرش آورند تا در او ايجاد انگيزه کنند. مردم عرب خودشان مي‌ديدند که چه وضعي داشتند و به برکت اسلام و رهبري پيامبر اسلام به چه عزتي رسيده‌اند. آن‌ها مي‌دانستند اما غفلت مي‌کردند. همه ما هم مي‌دانيم که امام قدس‌سره به جامعه ما چه خدمتي کرد، نه تنها به جامعه ما بلکه به همه شيعيان و به همه مسلمانان عالم و بلکه به همه مستضعفين عالم حتي از غير مسلمان‌ها؛ اما خيلي وقت‌ها فراموش مي‌کنيم که از اين نعمت قدرداني کنيم.
وجدان، نعمتي براي هدايت

خداوند در فطرت ما عاملي قرار داده است که باعث مي‌شود از کنار احسان ديگران بي‌خيال نگذريم و تا از آن قدرداني نکنيم آرام نگيريم. مثالي بيادم آمد که خوب روشن مي‌کند که فطرت انسان چه قدر پاک است و خداوند در درون فطرت انسان چه انگيزه‌هاي نوراني‌اي قرار داده است حتي در افرادي که از حقايق اسلام دورند. در زمان زلزله رودبار بنده براي کنفرانس فلسفه در آمريکا بودم. اتفاقاً شب جشن استقلال آمريکا بود. آخرهاي شب ما به همراه ميزبانمان که يکي از اعضاي هيئت نمايندگي ايران بود از نيويورک به نيوجرستي مي‌رفتيم. ما با همين عمامه در ماشين نشسته بوديم. ديديم يک شورلت بزرگي که چند دختر و پسر سوار آن بودند اصرار مي‌کرد که بيايد نزديک ما تا سرنشين‌هايش با ما صحبت کنند. مدام اشاره مي‌کردند. بالاخره راننده‌مان ديد چاره‌اي نيست؛ صبر کرد تا آن‌ها نزديک ما شدند. آن دختري که جلوي ماشين نشسته بود دستش را بلند کرد و صدا زد: «همدردي من را به خاطر زلزله رودبار بپذيريد!» آن دختر با آن وضع، از لباسم فهميده بود که من ايراني هستم و به ياد زلزله رودبار افتاده بود، و تا اظهار تسليت نکرد آرام نگرفت. مي‌خواهم عرض کنم که خدا در وجدان و فطرت ما عواملي را قرار داده که در برخي مواقع ما را راحت نمي‌گذارند. مثلا وقتي انسان از کسي احساني مي‌بيند تا از او تشکر نکند دلش آرام نمي‌گيرد.
حال مردمي که از پست‌ترين شرايط زندگي به عزتمندترين وضع در دنيا رسيده‌اند مي‌دانند عامل اين عزتمندي پيغمبر اکرم است. اگر توجه داشته باشند به خدمتي ‌که پيغمبر به آن‌ها کرده حتما وجدانشان آرامشان نمي‌گذارد و حال که پيامبر از دنيا رفته از بازماندگانش تشکر مي‌کنند. ولي انسان فراموش‌کار است. مدتي از آن دوران گذشته و پيغمبر هم از دنيا رفته است. لذا حضرت زهرا سلام الله‌عليها تلاش مي‌کنند که اين حس را در مردم بيدار کنند. براي اين منظور بايد به يادشان بياورد که شما چه بوديد و پدر من شما را به کجا رساند. از اين‌رو ابتدا مي‌فرمايند: پدر من براي ابلاغ رسالت الهي زحمات فراواني متحمل شد اما اين رسالت تنها اين نبود که بيايد بگويد: «من از طرف خدا براي شما پيغامي دارم. خدا فرموده: بگوييد لااله‌الاالله و بت‌ها را نپرستيد» و ديگر تمام شود؛ بلکه اين ابلاغ رسالت تبعات زيادي داشت. کار به درگيري‌ها، کشت و کشتارها و جنگ‌ها کشيد. حضرت رسول صلي‌الله‌عليه‌آله در مقام ابلاغ اين رسالت آن قدر سختي کشيد که فرمود: «ما اوذي نبي مثل ما اوذيت».1
فهرستي از خدمات رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فهرست‌وار به برخي از اين زحمات اشاره نموده و مي‌فرمايند: «خدا بر شما منت گذاشت و به برکت پدرم به شما عزت بخشيد». حضرت اين نحو بيان را از قرآن اقتباس کرده‌اند و مرتب آيات قرآن را هم تلاوت مي‌کنند. در قرآن مکرر از اين شيوه استفاده شده است. در سوره انفال آيه 24 و 25 مي‌فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُون‏ * وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقاب‏. در اين آيات موضوع اطاعت از پيغمبر مطرح شده و اين‌که اطاعت از ايشان مايه حيات است و بعد تهديد مي‌کند که اگر با پيامبر مخالفت کنيد به فتنه‌اي عظيم مبتلا خواهيد شد. در ادامه براي اين‌که در مردم انگيزه اطاعت از رسول ايجاد شود مي‌فرمايد: وَاذْكُرُواْ إِذْ أَنتُمْ قَلِيلٌ مُّسْتَضْعَفُونَ فِي الأَرْضِ تَخَافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآوَاكُمْ وَأَيَّدَكُم بِنَصْرِهِ وَرَزَقَكُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛ به ياد آوريد که شما گروه اندک و مستضعفي در جامعه بوديد. شما مثل کبوتري در مقابل عقاب بوديد و مي‌ترسيديد که مردم شما را بربايند. خدا به شما پناه داد، شما را ياري کرد و به شما روزي‌ خوب مرحمت فرمود. همه اين‌ها براي اين است که شکرگزار باشيد. وقتي خدا مي‌گويد: «اين نعمت‌ها را به شما داديم تا شکر کنيد» مي‌خواهد ما شکر کنيم تا کمال پيدا کنيم و لياقت رحمت‌هاي بيشتري را بيابيم. او نه از شکر ما نفع مي‌برد و نه از کفران ما ضرري.
گويا کلمات حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها تفسيري براي اين آيات است. حضرت مي‌فرمايند: رسول خدا شيفته هدايت مردم بود به گونه‌اي که از پشت به گردن مردم فشار مي‌آورد که برويد و از جلو آن‌ها را مي‌کشيد؛ يعني تمام توانش را صرف مي‌کرد تا مردم را هدايت کند. کار او فقط دعوت نبود بلکه از هيچ کمکي دريغ نکرد تا اين‌که مکه را فتح کرد و بت‌ها را شکست و جمجمه‌ها را به زمين انداخت؛ حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ؛ تا اين‌که اجتماع کفار و مشرکين که با هم ائتلاف کرده بودند و جنگي همچون جنگ احزاب را راه انداخته‌ بودند از هم پراکنده شد و شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند. حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ؛ اين‌جا تعبيري بسيار ادبيانه و زيبا بکار مي‌برند؛ شب را به پرده تاريک سياهي تشبيه مي‌فرمايند که دريده شد و از شکافتن آن، سپيده صبح ظاهر شد. اوائل بعثت پيغمبر اکرم براي مسلمانان دوره‌اي بسيار تيره و تار بود و بر مردم بسيار سخت مي‌گذشت و خدا لطف کرد و آن پرده شب دريد و صبح اميد دميد. وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ؛ تا آن زمان حق به خوبي آشکار نبود. تلاش رسول خدا زمينه‌اي ‌فراهم کرد که حق آشکار شود و ژرفاي حق براي مردم روشن شود. وَ نَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ؛ کسي که سردمدار دين بود به سخن درآمد. گويا پيش از اين حرفي براي گفتن نداشت؛ چراکه کسي توجه نمي‌کرد. وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ؛ شياطين چنان بل‌بله مي‌کردند که نمي‌گذاشتند حرف حق به گوش کسي برسد. اين تعبيرات بسيار تعبيرات زيبايي است. «شقاشق» جمع «شقشقة» است. شتر در حالت غضب يا مستي، تکه گوشتي از دهانش بيرون مي‌آيد و مدتي بل‌بل،‌ بل‌بل مي‌کند. اين گوشت مدتي در کنار دهانش حرکت مي‌کند تا کم‌کم آرام مي‌شود و دوباره گوشت را فرو مي‌برد. اسم اين گوشت «شقشقة» است. حضرت مي‌فرمايند: آن زمان سخن حق به گوش کسي نمي‌رسيد؛ برعکس اين بل‌بله شياطين بود که فضا را پر مي‌کرد. کم‌کم اين بل‌بله شياطين فروکش کرد و لال شدند و سخن‌گوي دين شروع به سخن کرد و حرفش شنيده و براي مردم قابل فهم شد. وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشِّقَاقِ؛ حضرت کفر و عناد آن‌ها را تشبيه مي‌فرمايد به گره‌هايي که در کار پديد مي‌آيد و نمي‌گذارد کار روال خودش را پيدا کند. گويا به کار پيغمبر اکرم گره افتاده بود و باز نمي‌شد. مدتي اين چنين بود تا کم‌کم اين گره‌هاي کفر باز شد. وَ طَاحَ وَشِيظُ النِّفَاقِ؛ نفوذي‌هاي نفاق که وارد صفوف مسلمان‌ها شده بودند بيرون ريخته شدند. وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ؛ گوينده‌هاي شياطين لال شدند و سخن‌گوي اسلام گويا شد. کم‌کم دعوت پيامبر به گوش شما رسيد و باور کرديد؛ اما عده شما چه قدر بود؟ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ؛ در ميان يک گروه اندکي که از ضعف جسماني هميشه رنگ‌پريده بودند و شکمشان به پشتشان چسبيده بود. اين‌ها مسلمانان مخلصي شدند. وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ؛ عرض کردم که اين کلمات حضرت مثل تفسيري براي آن آيات است. در اين‌جا به آيه 103 سوره آل‌عمران اشاره مي‌کنند که مي‌فرمايد: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّار فَأَنقَذَكُم مِّنْهَاِ؛ و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او ميان دل‌هاى شما الفت ايجاد كرد و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد و شما بر لبِ حفره‏اى از آتش بوديد؛ خدا شما را از آن نجات داد.» قبايل عرب همه با هم دشمن بودند؛ اما به برکت اسلام به هم محبت و الفت پيدا کردند.
باز تعبيرات ادبي بسيار زيبايي به کار مي‌برند و مي‌گويند: مُذْقَةَ الشَّارِبِ؛ حالِ شما همچون جرعه آبي بود که مردم مي‌توانستند شما را ببلعند. وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ؛ هر کس در شما طمع مي‌کرد مي‌توانست شما را بربايد. وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ؛ شما هم‌چون شعله آتشي بوديد که شخصي شتابان بخواهد آن را بگيرد و زود ببرد که دستش نسوزد و آتش هم خاموش نشود. تا اين اندازه سست و در معرض خاموش شدن بوديد. با اين حال زندگي کرديد تا به اين‌جا رسيديد. وَ مَوْطِئَ الْأَقْدَامِ؛ لگدمال قدم‌هاي ديگران بوديد. تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ؛ آب‌ نوشيدني شما از آبشخوري بود که آلوده به ادرار شتر و گل‌آلود بود. وَ تَقْتَاتُونَ الْقد؛ «قد» به پوست و روده‌هاي باقي مانده از گوسفند کشته شده مي‌گويند که غير از فقرا و گرسنگان کسي از آن استفاده نمي‌کند. مي‌فرمايند: غذاي شما پوست و روده خشک شده گوسفند بود که ناچار بوديد از آن غذا تهيه کنيد. اين وضع زندگي مادي‌ شما بود. أَذِلَّةً خَاسِئِينَ؛ از نظر اجتماعي هم در بين مردم ذليل و خوار بوديد و هيچ کس به شما اهميتي نمي‌داد. تَخَافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ؛ باز اشاره مي‌فرمايند به آيه‌ 26سوره انفال که آن را قبلاً قرائت کردم.
حضرت اين نکات را مي‌فرمايند تا وجدان مردم مقداري بيدار شود و متوجه شوند که در مقابل چه کسي هستند بلکه يک نفر هدايت شود، والا مسأله فدک بهانه‌اي براي هدايت بود.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . بحارالانوار، ج39 ص55.
آفــلایــن
  پاسخ
#39
1389/10/15

فَأَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي، وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ، وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ، أَوْ نَجَمَ قَرْنٌ لِلشَّيْطَانِ، وَ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا، فَلَا يَنْكَفِئُ حَتَّى يَطَأَ جناحهاصِمَاخَهَا بِأَخْمَصِهِ، وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ، مَكْدُوداً فِي ذَاتِ اللَّهِ، وَ مُجْتَهِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ، قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ، سَيِّدَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ، مُشَمِّراً نَاصِحاً، مُجِدّاً كَادِحاً، لا تأخذه في الله لومة لائم وَ أَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ، وَادِعُونَ فَاكِهُونَ آمِنُونَ، تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ، وَ تَتَوَكَّفُونَ الْأَخْبَارَ، وَ تَنْكِصُونَ عِنْدَ النِّزَالِ، وَ تَفِرُّونَ عِنْدَ الْقِتَال؛
آنچه قرائت شد فرازي از خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بود که بخش‌هايي از آن را قبلا خوانده بوديم. ابتدا عبارات تلاوت شده را ترجمه‌اي تحت‌الفظي مي‌کنم و بعد در حدي که خداي متعال توفيق دهد توضيحاتي عرض مي‌نمايم. تا اين‌جا حضرت خطاب به مردم ضمن اشاره به اهميت رسالت پيامبر و زحماتي که براي هدايت مردم متقبل شدند فرمودند: شما در شرايط بسيار سختي بوديد. وضعيت اقتصادي شما به حدي ضعيف بود که حتي آب آشاميدني سالمي نداشتيد و غذايتان بسيار غذاي پستي بود. در دنيا جايگاه و اعتباري نداشتيد و از لحاظ فرهنگي در نهايت پستي زندگي مي‌کرديد.
توصيف علي از زبان فاطمه سلام‌الله‌عليهما

فَأَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ؛ خداي متعال به برکت پدرم محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله شما را از اين گرفتاري‌ها نجات داد. بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي؛ تعبير «بعد اللتيا و التي» يعني شما نجات پيدا کرديد ولي نه به سادگي بلکه بعد از حوادث فراوان. بعد براي اشاره به تفصيل برخي از آن حوادث مي‌فرمايند: از وقتي که پيغمبر مبعوث به رسالت شدند تا زماني که شما را نجات دادند مشکلات فراواني را تحمل کردند؛ از جمله اين‌که: مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ؛ به مردان دلاوري مبتلا شد که با او جنگيدند. وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ؛ گرگان عرب و سرکشان يهود و نصاري به جانش افتادند. بايد براي نجات شما در مقابل همه اين‌ها مقاومت مي‌کرد. بعد به آيه‌ 64از سوره مائده اشاره مي‌کنند و مي‌فرمايند: «كُلَّمَا أَوْقَدُواْ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ؛ هر آتش جنگي که آن‌ها افروختند خداي متعال آن آتش را خاموش کرد» اما چگونه؟ أَوْ نَجَمَ قَرْنٌ لِلشَّيْطَانِ، وَ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ هرجا شاخ شيطان ظاهر شد يا درندگان مشرک دهان‌ها‌يشان را باز کردند که شما را ببلعند پيغمبر برادرش علي را در دهان اين درندگان انداخت تا شما سالم بمانيد. «لهوات» گوشت‌هاي ته حلق است. لَا يَنْكَفِئُ حَتَّى يَطَأَ جناحها بِأَخْمَصِهِ؛ وقتي علي در دهان آن‌ها مي‌افتاد آن‌ها را رها نمي‌کرد و در مقابلشان تسليم نمي‌شد تا اين‌که زير قدم‌هاي خود لگدمالشان مي‌کرد. وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ؛ و آتش افروخته را با شمشير خود خاموش مي‌کرد. مَكْدُوداً فِي ذَاتِ اللَّهِ وَ مُجْتَهِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ؛ وقتي پاي کار خدا به ميان مي‌آمد علي سر از پا نمي‌شناخت و هيچ نيرويي را براي خودش ذخيره نمي‌کرد. هر زحمتي بود تحمل مي‌کرد و هر رنجي بود به جان مي‌خريد. چند روايت از رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله در مورد اميرالمؤمنين عليه‌‌السلام نقل شده است که در آن‌ها تعبير «في ذات الله» به کار رفته است. شيعه و سني نقل کرده‌اند که: علي ممسوس في ذات الله،1 و نيز نقل شده است که: علي خشن في ذات الله،2 و اين‌جا مي‌فرمايند: مکدودا في ذات الله؛ يعني علي در امر خدا کوشا بود. قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ؛ در اين‌جا حضرت بر صفت «قريب» به خصوص تکيه مي‌کنند؛ چراکه اميرالمؤمنين عليه‌السلام هم قرابت نسبي با پيغمبر داشت و پسر عموي رسول خدا بود و هم قرابت سببي داشت و داماد پيغمبر بود. اين قرابت مخصوص علي بود.
توجه بفرماييد! حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين‌جا که مي‌خواهد بفرمايد پدرم چگونه شما را از بدبختي‌ها نجات داد، شروع به توصيف اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌کنند. مي‌فرمايند: پدرم شما را نجات داد؛ اما به وسيله کسي که اين اوصاف را دارد؛ سَيِّدَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ؛ سرور اولياي خداست. مُشَمِّراً نَاصِحاً، مُجِدّاً كَادِحاً؛ کسي است که آستين‌ها را بالا زده و با کمال خيرخواهي، با کمال کوشش و با نهايت سعي و تلاش آماده هر نوع فعاليتي است. «مشمر» يعني آستين بالا زده و مهيا شده براي ورود در کار. لا تأخذه في الله لومة لائم؛ در مورد امر خدا هيچ ملامت‌گري نمي‌توانست او را از کار خودش باز دارد.
توبيخ راحت‌طلبان

در ادامه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها خطاب به همين مسلماناني که در مسجد جمع شده‌اند و حضرت مشغول خطبه خواندن براي آن‌ها هستند مي‌فرمايند: پيامبر بوسيله برادر و پسرعمّش علي صلوات‌الله‌عليهما اين چنين به اسلام و شما مسلمانان خدمت کردند. اما شما چه کرديد؟ وَ أَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ؛ شما به فکر راحتي و زندگي مرفه خودتان بوديد، وَادِعُونَ؛ راحت لميده بوديد و استراحت مي‌کرديد، فَاكِهُونَ؛ مشغول شادي و مزاح و خوشگذراني بوديد، آمِنُونَ؛ احساس خطري نمي‌کرديد.
جانباز جنگ احد

داستان جنگ‌هاي علي همه عالم را پر کرده است و چيزي نيست که نياز به شرح داشته باشد؛ ولي چون در خطبه اشاره شده اجمالا عرض مي‌کنم که تنها در جنگ احد، بر تن اميرالمومنين هشتاد زخم از ضربه شمشير و نيزه نشست. زنان زخم‌بند که بدن علي را زخم‌بندي کرده بودند مي‌گفتند: ما پارچه را از يک طرف زخم وارد مي‌کرديم و از طرف ديگر بيرون مي‌کشيديم ولي علي اصلا اظهار درد نمي‌کرد. چه صبري است صبر علي! در حالي که پيغمبر با تني مجروح بر زمين افتاده بود يکي‌يکي اصحاب را به اسم صدا مي‌زد و مي‌فرمود: «من اين‌جا هستم؛ به کمک من بياييد!» ولي آن‌ها از معرکه فرار مي‌کردند تا خودشان را نجات دهند! قرآن هم به اين جريان اشاره دارد و مي‌فرمايد: «وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ؛3 شما پا به فرار گذاشتيد در حالي که پيغمبر پشت سر شما افتاده بود و شما را صدا مي‌زد.» فقط علي بود که به ياري رسول خدا آمد و هشتاد ضربه را تحمل کرد تا پيغمبر را نجات دهد.
تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ؛ اما شما نه تنها کاري نمي‌کرديد بلکه منتظر بوديد ببينيد چه بلايي بر سر ما مي‌آيد؛ منتظر بوديد که حوادثي به ضرر ما اتفاق بيافتد. وَ تَتَوَكَّفُونَ الْأَخْبَارَ؛وقتي کسي در حادثه‌اي جايي پناه گرفته و از دور مواظب است ببيند چه حادثه‌اي اتفاق مي‌افتد، اين حالت را «توکف خبر» مي‌گويند. حضرت مي‌فرمايند: علي با هشتاد ضربه شمشير و نيزه بر زمين افتاده بود و شما سَرَک مي‌کشيديد ببينيد کار به کجا مي‌انجامد.وَ تَنْكِصُونَ عِنْدَ النِّزَالِ، وَ تَفِرُّونَ عِنْدَ الْقِتَال؛ آن جايي که بايد پيش مي‌رفتيد عقب‌نشيني مي‌کرديد و وقتي دعوت به جنگ مي‌شديد فرار مي‌کرديد. اين وضع شما بود و آن وضع پدر و پسر عمّم! تا آن‌که بالاخره خدا اسلام را پيروز کرد و شما را نجات داد.
علي سرّ خطبه فاطمه سلام‌الله‌عليهما

براي اين‌که تا اندازه‌اي با اين بيانات آشنا شويم بايد صحنه‌اي را که اين سخنراني در آن واقع شده درست مجسم کنيد. حدود دو ماه از رحلت پيامبر گذشته است که حضرت براي خطبه خواندن به مسجد آمده‌اند. مردم به اصطلاح مصيبت‌زده‌اند و پيغمبري را که چنين عزت و سعادتي به آن‌ها بخشيده است از دست داده‌اند. از اين پيغمبر يک دختر به جا مانده است و خبر داده که مي‌خواهم براي شما صحبت کنم. آن‌ها هم جمع شده‌اند تا صحبتش را بشنوند. در چنين شرايطي بايد چه بگويد؟ اگر شرايط، عادي باشد قاعدتا بايد يادي از پدر کند و به مردم هم تسليت بگويد و از خداوند براي خود و آن‌ها طلب اجر کند و به مردم نصحيتي نمايد. اما حضرت مي‌فرمايند: «پدر و شوهر من براي نجات شما مي‌جنگيدند و شما پا به فرار مي‌گذاشتيد و خيلي راحت خوابيده بوديد!» البته همه آن‌ها اين‌گونه نبودند و بالاخره در ميانشان کساني هم بودند که مي‌جنگيدند؛ اما روشن است که غالب مخاطبان آن‌گونه بودند که حضرت مي‌فرمايند. وقتي حضرت اين‌گونه آن‌ها را توصيف کرد کسي اعتراض نکرد و نگفت: «چرا به ما توهين مي‌کني؟ ما چه قدر زحمت کشيديم جنگ کرديم جهاد کرديم پدرت را ياري کرديم و ...»؛ بلکه همه آرام گوش مي‌کردند. هيچ کسي نقل نکرده که کسي اعتراض کرده باشد؛ بلکه در برخي نقل‌‌ها آمده است که متصديان امر گفتند: «آنچه گفتي درست است؛ اما ما براي اين کار عذري داشتيم!» اگر انسان اين صحنه را درست مجسم کند براي او روشن مي‌شود که هدف حضرت از بيان اين خطبه رسيدن به فدک و مال دنيا نبوده است.
البته ما به بيش از اين معتقديم؛ ما معتديم که حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين کم‌بيش از سرنوشت خودشان خبر دارند. مخصوصاً با توجه به اين‌که پيغمبر اکرم به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فرموده بودند که: «تو اول کسي هستي که به من ملحق مي‌شوي» حضرت مي‌دانستند که عمرشان خيلي طولاني نخواهد بود. حال که حضرت مي‌دانند چند روزي بيشتر از عمرشان باقي نمانده، و تني رنجور و بيمار دارند و پهلو و صورتشان مجروح است و غصه رحلت پدر دلشان را آزرده، آيا در چنين حالتي دنبال اين‌اند که پولي به دست آورند و ناني بخورند؟! هدف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چيست که در چنين حالتي اصحاب پدرش را که بسياري از آن‌ها از بني‌هاشم و قريش و از اقوام حضرت بودند با آن تعبيرات تند مخاطب قرار مي‌دهد؟ چرا اين چنين به تفصيل به خدمات پدر و شوهرش اشاره مي‌کند؟ پيداست که تنها مسأله اين نيست که مزرعه‌اي از ايشان گرفته شده و مي‌خواهند آن را پس بگيرند. آيا کسي که رسول خدا به او گفته است: «تو اولين کسي هستي که به من ملحق مي‌شوي و حياتت طولي نمي‌کشد» اين‌ همه زحمت‌ به جان مي‌خرد تا مزرعه‌اي را پس بگيرد؟! ثانيا آيا راه پس گرفتن مزرعه اين است که بيايد اين‌گونه مردم را توبيخ کند؟! شايد خيلي راه ساده‌تري داشت. کافي بود بگويند: «من دختر پيغمبرم! احترام پيغمبرتان را نگه داريد و نان ما را قطع نکنيد!» شايد اگر به اين زبان مي‌گفتند خيلي مخالفت نمي‌کردند؛ دست‌کم عده‌اي از مسلمانان با ايشان همراهي مي‌کردند و مي‌گفتند: «اين‌که چيزي نيست اگر مال خودمان هم بود از آن مي‌گذشتيم.» اما وقتي حضرت با اين زبان توبيخ سخن مي‌گويند انسان مطمئن مي‌شود که اين داستان فقط براي گرفتن يک مزرعه‌ نبوده و مسأله چيز ديگري است.
فاطمه مي‌ديد که مسير رسالت و هدايت پيغمبر و آن راهي که خداي متعال به وسيله پيغمبر براي سعادت انسان‌ها باز کرده در حال منحرف شدن است. نگراني و ترس فاطمه از اين انحراف بود. اما براي اين‌که در اين فرصت کوتاه به همه بفهماند که حق با اوست و راهي که ديگران مي‌روند اشتباه است، بايد کاري کند کارستان! بايد کاري کند که داستانش تا آخر بماند. بايد ثابت کند که علي است که لياقت جانشيني رسول خدا را دارد و ديگران اين صلاحيت را ندارند. از اين رو داستان فدک را پيش کشيد تا ثابت کند که اين‌ها نه صلاحيت قضاوت دارند و نه از قرآن و نه از مسائل شرعي بهره‌اي برده‌اند و نه سابقه‌ درخشاني در زمان پيامبر و در زمان جنگ‌ها دارند.
ويژگي‌هاي جانشين پيامبر

در هيچ يک از تواريخ نيامده که يکي از اين سراني که در آن زمان معروف بودند شجاعتي به خرج داده باشند و يا مشرکي را کشته يا زخمي کرده باشند. در جنگ احد يک نفر نقل نکرده است که يکي از اين اشخاص يک شمشير زده باشد! اين سابقه و اين معلومات ثابت مي‌کند که اينان به درد اين کار نمي‌خورند. کسي که جانشين پيغمبر مي‌شود بايد بتواند احکام پيغمبر را اجرا کند. فاطمه بايد عملا نشان دهد که اين‌ها صلاحيت اجراي اين احکام را ندارند؛ چون علمش را ندارند.
مگر اين خانواده همان کساني نبودند که سه روز روزه گرفتند و نان افطار را به يتيم و فقير و اسير دادند و با آب افطار کردند؟ آيا چنين افرادي غصه شکم بچه‌يشان را مي‌خورند؟! همه اين‌ها مقدمه بود براي اين‌که مردم را متوجه اشتباهشان کنند و به آن‌ها بفهمانند که اگر بناست انتخاب هم کنيد بر اساس معيار صحيح انتخاب کنيد. از اين‌رو کلام را چنان شروع کردند که هم عواطف مردم تحريک شود و هم احساس مسئوليت کنند. در اين خطبه جهات روان‌شناختي، بسيار عالي رعايت شده است تا مردم را آماده پذيرش حق کنند. اين‌ها مقدمه براي ترسيم راه صحيح نبوت و رسالت و شناساندن معيارهاي صحيح حاکم اسلامي و ادامه دهنده راه پيامبر است. مسأله فدک و امثال آن بهانه‌اي براي طرح اين مسائل بود. ان‌شاءالله اگر خدا توفيق دهد بقيه خطبه را در جلسات آينده تلاوت مي‌کنيم تا از برکات اين خطبه شريف، بيشتر بهره‌مند شويم.

و صلي‌الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . بحارالانوار، ج39 ص313.

2 . بحارالانوار، ج21 ص373.

3 . آل‌عمران، 153.
آفــلایــن
  پاسخ
#40
جلسه 40
1389/10/22

در ادامه قرائت خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها، به اين بخش رسيديم که حضرت، مردم حاضر در مسجد را مورد خطاب قرار مي‌دهند و ضمن اشاره به خدمات فراوان رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به آن‌ها، مي‌فرمايند: «در طول اين مدت کسي ‌که بيش از همه براي پيشرفت اسلام، دفاع از مسلمانان و مبارزه با مشرکين زحمت کشيد علي عليه‌السلام بود.» در اين‌جا تعبيرات بسيار لطيف و اديبانه‌اي به کار برده بودند که در جلسه قبل به آن‌ها اشاره کردم.
از تاريخ عبرت بگيريم

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در ادامه به رحلت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اشاره مي‌کنند و به بيان حوادثي مي‌پردازند که بعد از رحلت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اتفاق افتاد. از اين‌جا به بعد آرام‌آرام لحن کلام حضرت نسبت به مخاطبان تند مي‌شود. حوادثي که حضرت به آن‌ها اشاره مي‌کنند با ذکر تمام جزئيات حتي اسم اشخاص و کيفيت کارهايي که انجام دادند و تأثيري که اين اعمال آن‌ها در مسير جامعه اسلامي داشت در کتب تاريخي آمده است. اما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از کسي اسم نمي‌برند.
از اين‌جا به بعد بحث اصلي خطبه آغاز مي‌شود. اين قسمت از خطبه را از چند جهت مي‌توان مورد بحث و بررسي قرار داد. يک جهت جنبه ادبي خطبه و توضيح تعبيرات و کلمات آن است. جهت ديگر پرداختن به مطالب تاريخي خطبه و شناخت دقيق حوادثي است که به آن‌ها اشاره شده است. نکته ديگر توجه به هدف اصلي خطبه است، يعني هدايت مردم و جلوگيري از انحرافي که در شرف انجام بود و انجام هم گرفت. محور اين بحث، جانشيني پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله است که بحثي کلامي- اعتقادي است. بنده با اين بحث ناآشنا نيستم اما سبک بحث‌هاي ما در اين‌جا بيشتر جنبه اخلاقي دارد؛ يعني هدف از اين جلسات اين است که الگويي رفتاري براي خودمان پيدا کنيم. البته معناي اين سخن اين نيست که آن بحث‌ها لازم نيست؛ بلکه آن بحث‌ها لازم است و بيش از هزار سال هم هست که بزرگان ما صدها کتاب کوچک و بزرگ در اين باره نوشته‌اند که يکي از آن‌ها کتاب الغدير است. اما آنچه مورد توجه ماست اين است که ما با دقت در اين مباحث، بصيرت در دين پيدا کنيم، بتوانيم حوادث زمان خودمان را تفسير کنيم و وظيفه خودمان را در اين زمان تشخيص دهيم. چون اين حوادث مشابه‌اند و به قول معروف، تاريخ تکرار مي‌شود. قرآن هم به اين معنا اهتمام دارد و از اين جهت، تاريخ گذشتگان به خصوص تاريخ بني‌اسرائيل را چندين مرتبه ذکر مي‌کند.
برکاتي که در دهه‌هاي اخير نصيب امت اسلامي شده که مهم‌تر از همه آن‌ها پيروزي انقلاب اسلامي ايران است به واسطه درس‌هايي است که از تاريخ گرفته شده و به برکت عزاداري‌هاي سيدالشهدا و زنده نگه‌داشتن تاريخ کربلاست. ما وظيفه خودمان را در اين زمان فهميديم؛ فهميديم که بايد چه کار کنيم تا به دامي که کوفيان در آن افتادند نيافتيم. اگر اين حوادث را زنده نگه نداشته بوديم، تدريجاً غبار تاريخ روي آن‌ها را مي‌گرفت و برخي تاريخ‌نويسانِ مزدور هرچه دلشان مي‌خواست مي‌نوشتند و ما هم منحرف مي‌شديم. بزرگاني در اين مسير لغزيده‌اند که انگشت حيرت به دهان انسان باقي مي‌ماند. غزالي که يکي از علماي بزرگ و معروف اسلام است و کتاب «احياءالعلوم» او کتابي پرمحتوا و مفيد است در داستان کربلا مرتکب اشتباهي باور نکردني شده است. در همين کتاب احياءالعلوم اشاره‌اي به داستان کربلا دارد و ضمن احترام به سيدالشهدا عليه‌السلام مي‌گويد: «ما حق نداريم يزيد را لعن کنيم؛ چراکه احتمال مي‌دهيم توبه کرده باشد!» آيا چنين احتمالي درباره هر جنايتکار و ظالمي داده نمي‌شود؟!
شيطان هنوز زنده است

ما به دنبال عبرت گرفتن از تاريخ و حوادث صدر اسلام هستيم براي حوادثي که در پيش داريم؛ حوادثي که مي‌دانيم گرچه رنگ عوض مي‌کند اما ماهيتاً تکرار خواهد شد و امروز يا فردا اتفاق خواهد افتاد. در روايتي نبوي درباره تکرار تاريخ بني‌اسرائيل در امت اسلام آمده است که: لَوْ أَنَّ أَحَدَهُمْ دَخَلَ جُحْرَ ضَبٍّ لَدَخَلْتُمُوه.1 اين احتمال وجود دارد ‌که باز هم فتنه ديگري اتفاق بيافتد و احتمال آن بسيار قوي است؛ چراکه شيطان هنوز زنده است و از قَسَمي که براي نابودي انسان خورده برنگشته است و بنا ندارد که قسمش را بشکند. از طرفي روزبه‌روز بر تجربه‌اش افزوده مي‌شود. اگر در اين فتنه شکست خورد و آن‌گونه نشد که مي‌خواست، آن را بررسي مي‌کند تا اشکالش را بر طرف کند و در دفعه بعد موفق شود.
از آن‌جا که مراد ما از مرور اين خطبه، استبصار از حوادث تاريخي است لذا خيلي اصرار نداريم که اسم کسي را ببريم. آنچه براي ما مهم است اين است که از لحن کلام حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بفهميم که مردم آن زمانه چه روحيه‌اي داشته‌اند و بر جامعه آن روز چه فضايي حاکم بوده است. غير از شواهد تاريخي که ارزش خودش را دارد از لحن اين کلام، انسان مي‌فهمد که آدمي‌زاد چه‌قدر ممکن است تغيير کند و چه خطرهايي بر سر راه اوست. ما تافته ‌جدابافته‌اي نيستيم. ممکن است ما هم يک روز مرتکب همين اشتباهات بشويم. بايد ريشه آن خطاها را بشناسيم و اگر ديديم آن ريشه‌ها در ما هم هست آن‌ها را بخشکانيم. اين هدف اصلي ما از بررسي اين خطبه است.
جولان نفاق

در مروري که بر خطبه حضرت داشتيم صحبت ايشان به وقايع بعد از رحلت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله رسيد. حضرت در اين بخش مي‌فرمايند: فَلَمَّا اخْتَارَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ دَارَ أَنْبِيَائِهِ، وَ مَأْوَى أَصْفِيَائِهِ، ظَهَرَ فِيكُمْ حَسِيكَةُ النِّفَاقِ؛2 حتما از اين تعبيرات، اشخاصي خاص مورد نظر حضرت است؛ اما همان‌طور که عرض کردم خيلي ضرورت ندارد که مصداق اين‌ها را تعيين کنيم. مي‌فرمايند: «هنگامي که خداي متعال براي پيامبرش سراي پيامبران و جايگاه برگزيدگان را انتخاب کرد و پيغمبر از دنيا رفت، خار نفاق در شما ظاهر شد و رگه‌هاي پنهانِ نفاق مثل خاري بيرون زد.» تعبيرات خيلي عجيبي است!
وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّين؛ «جلباب» يعني روپوش. حضرت مي‌فرمايند: دين روپوش نو و تازه‌اي به تن داشت، ولي وقتي پيغمبر از دنيا رفت اين روپوش، کهنه و مندرس شد. وَ نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِين وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّين الآفلين؛ در ميان شما گمراهاني بودند که مهر بر لب زده و تا پيغمبر بود گمراهي خود را پنهان کرده بودند؛ اما وقتي پيغمبر از دنيا رفت به سخن آمدند. اينان افراد فرومايه‌اي بودند که به حساب نمي‌آمدند. وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ؛ «مبطلين» کساني‌اند که يا حر‌ف‌هاي ياوه مي‌زنند يا رفتار غلط دارند. حضرت مي‌فرمايند: «اهل باطل در ميان شما سرکرده‌اي داشتند که تا پيغمبر بود چيزي بروز نمي‌داد؛ اما همين که پيغمبر از دنيا رفت مثل شترِ مستي که بل‌بل مي‌کند شروع به داد و فرياد کرد.» شما فضا را در نظر بگيريد! دختر پيغمبر اين سخنان را به کساني مي‌گويد که تا ديروز پشت سر رسول خدا نماز مي‌خواندند و شاگردان و اصحابش بودند!
فَخَطَرَ فِي عَرَصَاتِكُم؛ «خطر» به کسي مي‌گويند که خيلي اظهار قدرت کند. حضرت مي‌فرمايند: «اين آدم گمنام و بي‌اعتبار که اهل نفاق و باطل بود، بعد از رفتن رسول خدا در ميدان شما جولان داد.» البته معناي اين سخن اين نيست که همه آن‌ها اين‌گونه بودند؛ بلکه مقصود برخي افراد است. وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ؛ در اين زمان، شيطان که در کمين‌گاهي مخفي شده بود وقتي اين شرايط شما را ديد سرش را از کمين‌گاه بيرون آورد تا شما را امتحان کند و ببيند آيا زمينه براي فعاليت، آماده است يا نه! هَاتِفاً بِكُم؛ شما را صدا زد. فَأَلْفَاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجِيبِينَ؛ ديد که شما براي پيروي از او بسيار آماده‌ايد، وَ لِلْغِرَّةِ فِيهِ مُلَاحِظِين همين که شما را صدا زد با چشم‌هايتان جستجو کرديد تا بفهميد چه کسي است و چه مي‌گويد. ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ ؛ وقتي اين آمادگي را ديد تصميم گرفت شما را به حرکت درآورد. فَوَجَدَكُمْ خِفَافا؛ ديد که شما خيلي سبک و آماده حرکت‌ايد، وَ أَحْمَشَكُمْ فَأَلْفَاكُمْ غِضَابا؛ خواست ببيند تا چه اندازه مي‌تواند شما را تحريک کند؛ کاري کرد که کمي احساساتي شويد. خواست ببيند به محض اين‌که تحريک‌تان کند فورا غضبناک مي‌شويد؛ عقلتان را کنار مي‌گذاريد و تابع احساساتتان شويد. حضرت چه تعبيرات زيبايي به کار برده‌اند تا به آن‌ها بفهمانند که در چه وضعي هستند.
فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُم؛ يکي از رسوم اعراب اين بود که هر قبيله‌اي گله‌ شترهايش را با علامتي داغ مي‌کرد تا معلوم باشد که اين شتر و اين گله مال اين قبيله است. «وسمتم غير إبلکم» يعني به جاي اين‌که شتر خودتان را با علامت خودتان داغ کنيد شتر ديگران را علامت زديد، وَ أَوْرَدْتُمْ غَيْرَ شِرْبِكُم؛ هر طايفه‌اي آبشخوري براي گله خود داشت و گله را از آن‌جا سيراب مي‌کرد. حضرت مي‌فرمايند: «وقتي شيطان شما را به حرکت درآورد رفتيد شترهايتان را از آبشخوري غير از آبشخور خودتان آب دهيد.» اين هم عکس‌العمل بي‌جاي شما در مقابل شيطان بود. هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ؛ اين عکس‌العملي بي‌جا و خلاف انتظار بود؛ چراکه هنوز چيزي از وفات پيغمبر نگذشته بود. هنوز عهد و پيماني که با پيغمبر بسته بوديد تازه بود و از واقعه غدير هفتاد و چند روز بيشتر نگذشته بود! وَ الْكَلْمُ رَحِيبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ؛ هنوز آن زخمي که از وفات پيغمبر خورده بوديم التيام پيدا نکرده بود، وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ؛ هنوز پيغمبر دفن نشده بود که شيطان شما را فريب داد و به حرکت درآورد و شما به حرفش گوش کرديد.
ماجراي ثقيفه بني‌ساعده

در اين باره داستان‌هايي در تاريخ آمده که جزئياتش را نقل نمي‌کنم. اجمالاً آنچه که اتفاق افتاد و تقريباً همه مورخين نقل کرده‌اند اين است که: بعد از رحلت رسول اکرم‌ صلي‌الله‌عليه‌وآله در حالي‌که هنوز علي عليه‌السلام مشغول غسل دادن پيغمبر بود ابتدا جمعي از انصار از طايفه خزرج در ثقيفه بني‌ساعده جمع شدند تا جانشيني پيغمبر را در قبيله خودشان متمرکز کنند. وقتي طايفه اوس متوجه شدند آن‌ها هم آمدند. خبر به مهاجرين که رسيد و چند نفر ازآن‌ها هم به جمع انصار پيوستند. کار به جايي رسيد که با يکديگر کتک‌کاري کردند و به روي هم شمشير کشيدند. سرانجام مهاجرين غالب شدند و اوس و خزرج هم چون با هم رقابت داشتند و هيچ کدام زير بار ديگري نمي‌رفتند بيعت کردند. آنچه ما مي‌خواهيم بدانيم اين است که چرا کار اصحاب پيغمبر به اين‌جا کشيد که عهدشان را فراموش کردند؟! آيا ممکن است امروز هم براي ما چنين حادثه‌اي اتفاق بيافتد؟
اقسام کفر

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها درباره علت اين کارشان مي‌فرمايند: ابْتِدَاراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ؛ براي اين کارِ عجولانه چنين دليل آورديد که: «مي‌ترسيم با رحلت رسول خدا بين مسلمانان فتنه‌اي برپا شود. براي جلوگيري از اين فتنه بايد جانشيني براي ايشان تعيين کنيم!» حضرت در اين‌جا از آيه‌اي اقتباس مي‌کنند که خيلي معنادار است؛ مي‌فرمايند: أَلاَ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ؛3 اين آيه به بعضي از منافقين اشاره دارد که فرار از فتنه را بهانه اعمال خود قرار داده بودند. خداوند در جواب آن‌ها مي‌فرمايد: «شما خود در فتنه هستيد.» حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها قبلا خطاب به آن‌ها فرمودند: «خار نفاق در شما ظاهر شد» و اين‌جا مي‌فرمايند: «جهنم بر کافران احاطه دارد».
البته بايد بدانيم که معناي کفر هميشه انکار خدا و پيغمبر نيست. در قرآن کفر به معاني مختلفي به کار رفته است. در روايات هم آمده است که کفر بر پنج معناست. معناي «کفر» از لحاظ فقهي، کلامي و اخلاقي متفاوت است. يکي از مصاديق کافر کسي است که همه ضروريات اسلام يا بعضي از آن‌ها را انکار کند. اين کفر در مقابل اسلام است. اما اگر کسي شهادتين را گفت و قبول کرد که هر چه را که پيامبر گرامي اسلام گفته‌اند حق است، چنين شخصي مسلمان است و همه احکام مسلمانان براي او بار مي‌شود. اسلامِ ظاهري، مربوط به اظهار شهادتين و تسليم شدن در مقابل حکومت اسلامي است. اما ممکن است کساني اين اسلام را داشته باشند ولي مصداق اين آيه باشند که مي‌فرمايد: وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ.4 اين کفر در مقابل ايمان است. کسي که ضروريات اسلام را قبول داشته باشد ولي با اين‌که مي‌داند خداوند حکمي را تشريع کرده است بگويد: «من اين حکم را قبول ندارم!» چنين شخصي به معناي اول مسلمان است و هيچ ضرري به طهارتش نمي‌خورد. اما اين اعتقاد او کفرِ در مقابل ايمان است، حتي اگر در دلش باشد و بر زبان نياورد (أُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا).5 اثر اين کفر در آخرت ظاهر مي‌شود نه در دنيا. نصاب ايماني که باعث نجات از عذاب آخرت مي‌شود پذيرفتن جميع اموري است که خداوند نازل کرده است. انکار يکي از آن‌ها مثل انکار کل آن‌هاست؛ وَيقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا.6 اين نص قرآن است که اگر کسي بگويد: «بعضي از اسلام را قبول دارم و بعضي را قبول ندارم» کافر است؛ زيرا ملاک آنچه پذيرفته‌ايم اين است که آن‌ها را پيغمبر از طرف خدا گفته است و چون اين ملاک در همه آنچه خدا نازل کرده است وجود دارد، اگر کسي يک مورد را قبول نکرد معلوم مي‌شود که ساير موارد را هم به پيروي از هواي نفس خودش قبول کرده است. از اين‌رو قرآن مي‌فرمايد: أُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا. اين کفر غير از کفرِ در مقابل اسلام است. اين کفر در مقابل ايمان است که آن ايمان باعث نجات در آخرت مي‌شود. متأسفانه گاهي اين دو اصطلاح با هم خلط مي‌شوند. اين دو اصطلاح دو معنا از پنج معنايي است که در روايات براي کفر ذکر شده است.
حضرت با اين تعبيرات مي‌خواهند در مردم شوک ايجاد کنند و آن‌ها را متوجه اعماق دلشان کنند که ببينند هر چه خدا گفته و آن‌ها مي‌دانند که خدا گفته، قبول دارند يا بعضي چيزهايي هست که مي‌دانند خدا گفته اما نمي‌خواهند زير بارش بروند، و بدانند که اگر اين‌گونه باشند در واقع کافرند.

أعاذنا الله وايّاکم.

1 . بحارالانوار، ج21 ص257.

2 . بحارالانوار، ج29 ص225.

3 . توبه، 49.

4 . حجرات، 14.

5 . نساء، 151.

6 . نساء، 150.
آفــلایــن
  پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نیرو گرفته از : My Bulletin Board | © 1380-1399
با پارسی سازی : مای بی بی ایران - Ver 5.6
طراحی قالب : delay
ترجمه و اصلاح پوسته : motorola30