• 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح خطبه فدکیه .: حضرت آیت الله مصباح یزدی :.
#41
جلسه 41
1389/10/29


يکي از روش‌هاي تربيتي قرآن کريم اين است که مردم را به داستان گذشتگان توجه مي‌دهد و در هر داستاني، توجه مردم را به نکات خاصي جلب مي‌کند. يکي از اهداف پرداختن به اين خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها، تأسي به اين روش قرآني است. علاوه بر اين مي‌توانيم با توجه به تأکيدات مکرر مقام معظم رهبري حفظه‌الله درباره کسب بصيرت، از حکمت‌هاي اين خطبه هم بهره بگيريم.
بصيرت؛ ژرف‌انديشي و عاقبت‌انديشي

درباره حقيقت بصيرت و راه‌هاي کسب آن، هنوز هم ابهام‌هايي براي بعضي‌ها وجود دارد. به عنوان مقدمه عرض مي‌کنم که منظور از داشتن بصيرت اين است که اولاً: انسان با پديده‌هاي تاريخي و اجتماعي به نظر سطحي نگاه نکند؛ بلکه فکر کند ببيند عمق اين پديده و پشت صحنه آن چيست؛ ثانياً: به نتايج محدود و زودگذرش اکتفا نکند؛ بلکه تأمل کند ببيند اگر اين جريان ادامه پيدا کند به کجا مي‌انجامد. اين‌ها دو ويژگيِ انسانِ با بصيرت است. البته توصيه به ژرف‌انديشي و عاقبت‌انديشي دستورالعملي کلي است و باز جاي اين سؤال باقي مي‌ماند که: چه کنيم تا ژرف‌انديش و عاقبت‌انديش شويم. يکي از بهترين راه‌هاي کسب بصيرت اين است که انسان حوادث گذشته تاريخي را مطالعه کند و رفتارها و برخوردهاي افراد مختلف را در اين حوادث مورد دقت قرار دهد؛ ببيند چه کساني سطحي‌نگري کردند و نتيجه‌ اين نگرششان چه شد و چه کساني ژرف‌انديشي کردند و از اين نگاه عميق چه به دست آوردند.
يکي از عنايات ويژه الهي به مردم ما که در عالم هيچ قومي اين اندازه از آن بهره‌مند نبوده و نيست و نخواهد بود توفيق استفاده از داستان عاشوراست. اين‌که امام فرمود: «ما هر چه داريم از محرم و صفر است» يک شعار خشک و بي‌حساب نبود؛ بلکه کاملا واقع‌بينانه و محققانه اين سخن را فرمودند. ما از داستان عاشورا بهره‌مند شديم چراکه در طول هزار و چهارصد سال مدام اين حادثه را مرور کرديم و مدام درباره آن فکر کرديم. اين داستان را زنده نگه داشتيم و افراد مختلفِ اين داستان، رفتار آن‌ها و نتيجه کارشان را به دقت مورد بررسي قرار داديم. پيروزي انقلاب اسلامي يکي از بزرگ‌ترين دستاوردهاي اين ژرف‌انديشي بود. اما آن‌هايي که سطحي نگاه کردند و گفتند: «امام حسين براي شفاعت ما کشته شد!» آلت دست دشمنان شدند و دشمن از آن‌ها سوءاستفاده کرد.
حادثه‌اي غريب

يکي از حوادثي که متأسفانه ما درباره آن کم‌کاري کرده‌ايم داستان حضرت زهرا سلام‌الله عليهاست. ايشان بعد از رحلت پدرشان حدود سه ماه زنده بودند و در طول اين مدت کوتاه حوادث عظيمي رخ داده است. برخوردهاي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين حوادث، برخوردهاي خاصي است که با همه اشخاص ديگر متفاوت بوده است. اما ما به دقت بررسي نکرديم که ببينيم چرا حضرت چنين برخوردهايي کردند و چرا موضع حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در مقابل اين حوادث با ديگران تفاوت داشت. برخي هم خيلي کوته‌نظرانه به مسأله نگاه کردند و با ساده‌انگاري تمام گفتند: «اين مسأله، مسأله چندان مهمي نبود و تنها مشکل بر سر مزرعه‌اي بود که دولت اسلامي مي‌خواست منافع آن را صرف کشور اسلامي کند اما خاندان پيغمبر مي‌گفتند: نه، اين مزرعه را پيغمبر به ما بخشيده و خودمان مي‌خواهيم استفاده کنيم!» به نظر بنده، تفسير کردن اين داستان به اين شکل، يکي از بزرگ‌ترين ظلم‌ها به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليهاست؛ چراکه وانمود مي‌کند حضرت براي مال دنيا، بين مسلمانان اختلاف و کشمکش ايجاد کرد! يکي از وظايف‌ ما طلبه‌ها اين‌ است که در اين مسائل ژرف‌انديشي کنيم و با ساده‌ا‌نگاري از کنار آن نگذريم. به اين مناسبت ما خطبه فدکيه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را مطرح کرديم تا کمي درباره آن بحث و مطالعه کنيم و ببينيم واقعا عامل اصلي اين واقعه چيست.
بينش متفاوت فاطمه سلام‌الله‌عليها

در مروري که بر خطبه داشتيم به اين‌جا رسيديم که حضرت با لحني شديد حاضرين در مسجد را مورد خطاب قرار دادند و فرمودند: «هنوز جنازه پدرم دفن نشده بود که شما مبتلا به غفلت شديد. شيطان سرش را از لاک خود بيرون آورد تا شرايط را بررسي کند و ببيند آيا زمينه گمراه کردن شما فراهم شده است يا نه؟ ديد زمينه خيلي آماده است و شما خيلي راحت به سمتي که او مي‌خواهد حرکت مي‌کنيد. لذا تصميم گرفت نقشه‌اش را به وسيله شما اجرا کند. شما در اثر وسوسه شيطان گمان کرديد که براي جلوگيري از اختلاف بين مسلمانان تا هنوز پيغمبر دفن نشده بايد جانشيني براي او تعيين کنيد! اما متوجه نبوديد که اين کار شما خود ايجاد فتنه بود؛ أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِين.»
از اين تعبيرات مشخص مي‌شود که نگرش حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با نگرش ساير مسلمانان صدر اسلام و بسياري از مسلمانان امروز فرق مي‌کند. قضيه‌اي که اتفاق افتاد اين بود که مسلمانان صدر اسلام به بهانه جلوگيري از آشفتگي و اختلاف در جامعه اسلامي جمع شدند و خليفه‌اي تعيين کردند. آنان به خلافت پيغمبر فقط به عنوان يک رياست و يک حکومت مي‌نگريستند و تلقي‌شان اين بود که «ما رئيسي داشتيم که از دنيا رفت. حالا بايد سعي کنيم از گروه و قبيله خودمان رئيس تعيين شود!» اين يک نگرش سطحي بود. اما نگرش حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بسيار متفاوت با اين نگاه ساده بود. ظاهراً اين نگرش که حاکم و رئيس بايد از ما باشد، مسأله کفرآوري نيست. بلاتشبيه اگر رئيس‌جمهوري از دنيا برود و حزب و گروهي بگويد: «ما بايد رئيس جمهور تعيين کنيم» کسي نمي‌گويد: «اين‌ها کافر شده‌اند!» نهايت حرفي که مي‌زنند اين است که: «اين‌ها طالب دنيا هستند» و اين اشکالي اخلاقي است. اما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «اين روشي که شما در پيش گرفته‌ايد شما را به کفر مي‌کشاند، بلکه همين الان جهنم بر شما احاطه دارد!» اين نگرش بسيار متفاوت با نگرش‌هاي سطحي ساير مسلمانان بود.
حضرت با لحني تندتر خطبه را ادامه مي‌دهند و مي‌فرمايند: «فَهَيْهَاتَ مِنْكُمْ وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ؛ گويا فرياد مي‌زنند: آهاي! شما را به کجا مي‌برند؟! انتهاي اين مسير جهنم است!» دختر پيغمبر بعد از چند روز که از وفات پيغمبر گذشته آمده‌اند براي مردم سخنراني مي‌کنند. خانمي که اهل سخنراني در ميان مردها نبوده اکنون اين‌گونه فرياد مي‌زند:«أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَ كِتَابُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ؛ مي‌فهميد شما را در چه راهي مي‌برند؟! در حالي که قرآن در دست شماست دارند شما را از حق جدا مي‌کنند!» آن‌ها فکر نمي‌کردند براي اين کارشان بايد به کلام خدا استناد کنند. آيا در زمان ما براي تعيين رئيس جمهور کسي به اين مي‌انديشد که برويم ببينيم براي اين موضوع، قرآن چه گفته است؟ در صدر اسلام با قضيه خلافت يک چنين برخوردي کردند. در آن مقطع زماني چند گروه بودند که هر يک مي‌خواست رئيس جامعه از گروه آن‌ها باشد. يک گروه چند نفري هم بودند که در مقابل اين حرکت ايستادند و آن را نپذيرفتند. مقصود ما از اين سخن بررسي کيفيت برخورد افراد است.
قرآن، منبع قانون‌گذاري اسلام

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فرياد مي‌زند: «بايد سراغ قرآن برويد ببينيد قرآن چه مي‌گويد.» بينش حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اين بود که هفتاد روز قبل از وفات پيغمبر براي بعد از وفات پيغمبر فکر شده است؛ نه مردم بلکه خدا تکليف اين مسأله را مشخص کرده است: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ.1 گويا فراموش کرده بودند که هفتاد روز قبل پيغمبر وسط ظهر در هواي گرم مردم را در بيابان نگه داشتند و از آن‌ها براي علي عليه‌السلام بيعت گرفتند. عجيب اين است که نقل نشده که حتي يک نفر سخن رسول خدا را يادآور شده باشد. وقتي زمينه براي شيطان فراهم باشد اين‌گونه مردم را از اصل قضيه غافل مي‌کند. در داستان فتنه 88 هم چنين چيزي اتفاق افتاد. کساني فکر مي‌کردند اين داستان، اختلافي بين کانديداهاست. اما پشت صحنه را نمي‌ديدند که چه دستي اين‌ ماجرا را کارگرداني مي‌کند و چه قصدي دارد. اين افراد سطحي‌نگر دقت نمي‌کردند که چرا در شعارها به اسلام حمله مي‌شود؟ چرا به عزاداران سيدالشهدا حمله مي‌شود؟ چرا به جاي جمهوري اسلامي شعار جمهوري ايراني سرمي‌دهند؟ چرا آمريکا با ولع از اين‌ها حمايت مي‌کند؟ چرا اين‌قدر اسرائيل دوستانه با اين‌ها برخورد مي‌کند؟ اين ساده‌انديشان در جواب اين پرسش‌ها مي‌گفتند: «انتخابات است ديگر؛ از اين حرف‌ها هم در آن هست!» در صدر اسلام عينا همين ديدگاه حاکم بود. عده‌اي مي‌گفتند: «جانشين پيامبر بايد از گروه ما باشد!» و عده‌اي ديگر مي‌گفتند: «ما شايسته‌تريم و بايد جانشين از گروه ما باشد!» مهاجرين هم گفتند: «ما چون از خويشان پيغمبريم از ديگران اولي هستيم!» البته همان روز که آمدند علي را براي بيعت گرفتن به زور ببرند، حضرت پرده از اين انحراف برداشت و فرمود: «مگر به انصار نگفتيد که چون ما نزديکان پيغمبر هستيم از شما اولي به خلافتيم؟! آيا در بين نزديکان پيغمبر کسي نزديک‌تر از من هست؟ به همان منطقي که شما بر انصار غالب شديد به همان دليل من مي‌گويم: من بايد جانشين باشم.» اما کسي به حرف علي عليه‌السلام اهميت نمي‌داد. يکي از همان چند نفر با تعبير زشتي جواب داد: «يا علي تو جواني؛ حالا بگذار پيرمردها خلافت کنند اگر زنده بودي نوبت به تو هم مي‌رسد!»
وقتي فاطمه سلام‌الله‌عليها فرياد مي‌زند: «به کجا مي‌رويد؟! چرا قرآن را پشت سر انداختيد؟!» معناي اين سخن اين نيست که اوس بر خزرج غالب شود يا خزرج بر اوس! اين‌که مخالفتي با قرآن ندارد. مخالفت آن‌جاست که قرآن چيزي گفته باشد و اين‌ها برخلافش عمل کنند. نگراني حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از اين است که قرآن کنار گذاشته شود. فرياد زهرا براي اين است که اگر اين روش ادامه پيدا کند و آنچه قرآن گفته تدريجاً فراموش شود و مبناهاي ديگري براي رفتار انسان‌ها تعيين شود و ارزش‌ها را چيزي غير از قرآن تعيين کند، ديگر چيزي از اسلام باقي نخواهد ماند. حضرت مي‌ديد زاويه‌اي در حال شکل‌گيري است که روح آن کفر است؛ باطن آن انکار «ما انزل الله» است. البته در جلسه قبل عرض کردم که اين کفر، کفر فقهي و در مقابل اسلام نيست؛ بلکه کفر ايماني و در مقابل ايمان است. چنين شخصي بعضي از فرمان‌هاي الهي را از ته دل باور ندارد. اين کفر موجب بدبختي آخرت مي‌شود نه موجب کفر دنيايي‌ يعني نجاست و ارتداد فقهي و امثال آن.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: كتاب الله بين أظهركم؛ قرآن در دست شماست. أموره ظاهرة و أحكامه زاهرة و أعلامه باهرة و زواجره لائحة و أوامره واضحة؛ قرآن دستوراتش را خيلي روشن بيان کرده است. قد خلفتموه وراء ظهوركم؛ شما قرآن را پشت‌سرتان انداختيد. أرغبة عنه تريدون؛ آيا مي‌خواهيد از قرآن اعراض کنيد؟! يعني رفتار يک جامعه يا بر اساس دستورات قرآن است يا مبناي ديگري دارد. اما اسلام، قرآن را منبع و مبناي عمل ما مي‌داند و بايد هر چه قرآن مي‌گويد، عمل کنيم. قرار دادن چيز ديگري در کنار قرآن، شرک است. اگر آراي مردم، منشور سازمان ملل و ... را به عنوان منبع در کنار قرآن مطرح کنيم مرتکب شرک در تشريع شده‌ايم. آن روز گفتند: «ما خودمان سعي مي‌کنيم هر کس که برايمان نافع‌تر است انتخاب کنيم» و به قرآن بي‌توجي کردند. از همان روز اين زاويه و انحراف از قرآن پيدا شد. أ رغبة عنه تريدون؛ آيا واقعا مي‌خواهيد از قرآن اعراض کنيد؟! أم بغيره تحكمون؛ آيا مي‌خواهيد داوري غير از قرآن را بپذيريد؟! بئس للظالمين بدلا؛ اگر چنين کاري کنيد ظلم کرده‌ايد و به ناحق روشي را انتخاب کرده‌ايد و کساني که از روي ظلم چيزي را جابه‌جا کنند بد جانشيني انتخاب کرده‌اند.
ولايت؛ معيار ايمان

شايد تعبيرِ أم بغيره تحكمون اشاره به اين آيه شريف باشد که مي‌فرمايد: فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا.2 اين آيه از آيات عجيب قرآن است. خداوند براي پيامبر قسم مي‌خورد و مي‌فرمايد: «قسم به پروردگار تو! هيچ حقيقتي غير از اين نيست که مسلمانان ايمان واقعي نخواهند داشت مگر اين‌که در اختلافاتشان به تو مراجعه کنند و تو را داور قرار دهند و هرچه تو گفتي از جان و دل بپذيرند، و حتي در دلشان هم احساس ناراحتي نکنند.» بسيار نادر است که دادگاه عليه کسي حکمي صادر کند و وي ناراحت نشود و بگويد: «الحمدالله که حقّ معلوم شد!» قرآن بعد از قسم مي‌گويد: «تنها کساني ايمان دارند که در اختلافاتشان به تو مراجعه کنند و هر چه تو داوري کردي بپذيرند و در دلشان هم احساس ناراحتي نکنند.» ايمان واقعي اين است که آدم در مقابل خدا و پيغمبر تسليم محض شود (وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا). امروز کساني که ولايت‌فقيه را اين‌گونه قبول داشته باشند بسيار نادرند. مدعي زياد است اما در عمل کم‌اند کساني که هر آنچه را که ولي فقيه مي‌گويد بپذيرند. وقتي ولي فقيه حکمي مي‌کند برخي افراد مي‌گويند: «برويم با ايشان صحبت کنيم بلکه نظرشان عوض شود!» اگر ولايت او را قبول داري او هر چه گفت بايد روي چشم بگذاري. ولايت‌فقيه يعني فقيه جاي پيغمبر و امام است و هر چه او حکم کرد بايد بگويم: «چشم!» و باور داشته باشم که گويا امام معصوم اين دستور را داده است. از اين‌رو در حديث مي‌فرمايد: فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمٍ وَ لَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا بِحُكْمِ اللَّهِ اسْتَخَفَّ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا كَالرَّادِّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّه.3 البته حوزه ولايت‌مطلقه‌فقيه مسائل حکومتي است و مسائل شخصي جاي ولايت نيست.
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِين؛ و هر کس ديني غير از اسلام را برگزيند از او قبول نمي‌شود. ارتباط اين آيه با قسمت‌هاي قبل خطبه در اين است که اگر انسان مبناي کارش را غير از کلام خدا و پيغمبر قرار بدهد از راه ايمان خارج شده و حتما به کفر مي‌انجامد. شيطان گاهي با قيافه‌اي به ظاهر مؤمن سراغ انسان مي‌آيد. بايد حواسمان جمع باشد. بايد معيار حق و باطل را بشناسيم و فريب اين ظاهرسازي‌ها را نخوريم.

أعاذنا الله واياکم ان‌شاءالله.

1 . مائده، 67.

2 . نساء، 65.

3 . الکافي، ج1 ص67.
آفــلایــن
  پاسخ
#42
جلسه 42
1389/11/6


مقدمه

بر اساس آموزه‌اي که قرآن کريم به ما تعليم مي‌دهد و سيره پيغمبر اکرم و ائمه اطهارصلوات الله عليهم اجمعين بر آن جاري بوده است يکي از راه‌هاي کسب بصيرت، تأمل در داستان گذشتگان است. سرّ اين‌که قرآن کريم به ذکر داستان انبيا و اقوام گذشته اهتمام دارد همين است. از اين‌رو غالباً در ذيل داستان‌ها مي‌فرمايد: «إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لأُوْلِي الأَبْصَارِ»1، «فاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ»2 و ... . همان‌طور که تاريخ اقوام گذشته براي آيندگان عبرت‌آموز است بايد تاريخ گذشته مسلمانان هم براي مسلمانان آينده به طور خاص مايه عبرت باشد؛ بلکه انسان بايد از گذشته خودش هم عبرت بگيرد. به ما دستور داده شده که هر روز اعمالتان را محاسبه کنيد؛ «لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يَوْم؛3 کسي که هر روز خود را مورد محاسبه قرار ندهد از ما نيست.» اين دستور براي اين است که انسان ببيند روزي که گذشت چه کار‌هايي انجام داده، کدام درست و کدام اشتباه بوده است و سعي کند اشتباهاتش را تکرار نکند. اين عمل همان عبرت گرفتن از گذشته خود است. از مهم‌ترين حوادثي که در تاريخ صدر اسلام اتفاق افتاد و براي ما مايه عبرت است داستاني است که بعد از رحلت پيغمبر اکرمصلي الله عليه وآله اتفاق افتاد؛ اتفاقي سرنوشت‌ساز که در مسير آينده مسلمانان نقشي بسيار اساسي داشت. از اين‌رو ضرورت دارد که انسان با دقت در اين باره بيانديشد که اين حادثه چگونه اتفاق افتاد و کجاي آن اشتباه بود و سعي کند آن اشتباه را تکرار نکند.
کربلا؛ حادثه‌اي بي‌نظير

حادثه ديگر تاريخ صدر اسلام داستان کربلاست که در تاريخ بشريت نظير نداشته و نخواهد داشت. در صحنه کربلا حوادثي به دست مسلمانان نمازخوان، روزه‌گير و شاگردان پاي منبر عليعليه السلام اتفاق افتاد که به دست هيچ جنايت‌کاري در طول تاريخ اتفاق نيافتاده ‌است. برخي از اين افراد در دوران حکومت اميرالمومنينعليه السلام از سرداران لشکر علي بودند. همين‌ها آمدند پسر و نوه‌هاي او را کشتند. به عنوان نمونه شمر لعنة‌الله‌عليه در جنگ صفين يکي از رزمندگان دلاور و از سرداران عليعليه السلام بود و عليه معاويه مي‌جنگيد. همچنين منقذبن‌مرة لعنة‌الله‌عليه که قاتل علي‌اکبرعليه السلام شد از سرداران اميرالمومنينعليه السلام بود. چگونه چنين انساني، شبيه‌ترين انسان به رسول خدا را به شهادت مي‌رساند؟! اگر عليعليه السلام را نشناخته بود و در رکاب عليعليه السلام نجنگيده بود مي‌گفتيم: به خاطر دوري از مرکز اسلام و معارف اسلامي گمراه شده است؛ اما کسي که سال‌ها در کنار علي بوده چگونه دست به چنين جنايتي مي‌زند؟! واقعاً وجود آدمي چه لايه‌هاي پيچيده و تودرتويي دارد! تحولاتي ممکن است براي انسان پيش بيايد که خودش هرگز باور نمي‌کند؛ ولي زمانش که مي‌رسد از آن استقبال و به آن افتخار هم مي‌کند. تأمل در اين حوادث تنها براي اين نيست که ما ذکر مصيبتي کنيم و اشکي بريزيم. اين کمترين چيزي است که از هر انسان باعاطفه و با شرفي ساخته است. مهم‌ترين بهره‌اي که ما از اين جريانات بايد ببريم اين است که اين جريانات را تحليل کنيم ببينيم چرا چنين اتفاقاتي رخ داد، و مراقب باشيم خود ما مرتکب چنين اعمالي نشويم. اين مهم‌ترين درسي است که بايد بگيريم و اگر بتوانيم دست ديگران را هم بگيريم و نگذاريم گمراه شوند. البته مسلمانان به خصوص شيعيان از داستان کربلا خيلي بهره بردند. يکي از اين بهره‌ها پيروزي انقلاب اسلامي ايران است و نمونه‌ ديگر آن شعار «لبيک يا حسين» است که امروز در لبنان شنيده مي‌شود و همين شعار، آن‌ها را در جنگ 33روزه پيروز کرد و اکنون موج آن در حال رسيدن به کشورهاي ديگر است.
واقع‌بيني؛ راه کشف حق

اگر ما بخواهيم با اين نگاه تاريخ را بررسي کنيم اولين شرط آن اين است که «واقع‌نگر» باشيم. چون آن‌چه باعث مي‌شود که انسان از حوادث روزگار عبرت نگيرد، حقايق را نبيند و چشم بصيرتش کور شود، حب و بغض‌هاي بي‌جا و تعصبات کور است. يعني انسان با پيش‌داوري متعصبانه بگويد: «همين است و جز اين نيست» و توجه نداشته باشد که اين سخن شاهد و دليلي دارد يا ندارد. نمي‌گويم: نبايد حب يا بغض داشت؛ اما هر دو بايد دليل عقلي روشن داشته باشند. اگر ما اين روش را پيش بگيريم که همان روشي است که قرآن و اهل‌بيتعليهم السلام به ما تعليم مي‌دهند، بسياري از اختلافات مسلمانان از بين مي‌رود. بيشتر اين اختلافاتي که گاهي به برادرکشي‌ها مي‌انجامد ناشي از تعصبات کور است.
يکي از بهترين راه‌هايي که مي‌تواند داستان صدر اسلام را براي ما روشن کند تأمل در کلماتي از اهل‌بيتعليهم السلام است که مؤيداتش در منابع ساير فرق غير شيعه موجود است. اما از آن‌جا که ما در اين جلسات به دنبال الگوي صحيح رفتاري هستيم و نمي‌خواهيم به جزئيات بپردازيم درباره اشخاص بحث نمي‌کنيم. البته مورخين بايد در يک فضاي علمي تحقيقي و از روي منابع صحيح، آن‌ها را هم بررسي کنند که در اين زمينه معتبرترين منابعِ اهل‌تسنن براي ما کافي است. ما مي‌خواهيم خطبه حضرت زهراسلام الله عليها را با نظر واقع‌بينانه و دور از تعصب بررسي کنيم. اين بررسي‌ها باعث مي‌شود که ما بيشتر مراقب خودمان باشيم.
سقيفه؛ فتنه‌اي در دنياي اسلام

قسمت‌هايي از اين خطبه را خوانديم که حضرت، مردم حاضر در مسجد را مخاطب قرار داده و فرمودند: «وقتي خداي متعال پدرم را به دار انبيا برد در ميان شما رگه‌هاي نفاق ظاهر شد. در اين هنگام شيطان سرش را از کمين‌گاه درآورد و ديد که شما براي پيروي از او بسيار آماده‌ايد. شما در توجيه کارهايي که انجام داديد گفتيد: اگر هنوز پيغمبر دفن نشده بود که ما رفتيم براي او جانشين تعيين کنيم براي اين بود که مي‌ترسيديم فتنه‌اي پيش بيايد! غافل از اين‌که شما خودتان در فتنه واقع شديد؛ شما خود اهل فتنه‌ايد.» حضرت اسم اين جريان را «فتنه» گذاشتند. عليعليه السلام هم نام اين داستان را فتنه گذاشت. در همان روزي که اميرالمؤمنينعليه السلام مشغول دفن رسول خداصلي الله عليه و آله بود براي او خبر آوردند که مهاجرين و انصار در سقفيه بني‌ساعده جمع شده‌اند و با يکي از پدرزن‌هاي پيغمبر بيعت کرده‌اند! حضرت بيل را روي خاک‌ها زدند و دست را به کمر گرفته و ايستادند و آيات اول سوره عنکبوت را تلاوت کردند: «بسم الله الرحمن الرحيم * الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ؛ آيا مردم گمان کردند همين‌که اظهار ايمان کنند ديگر کارشان تمام است و مبتلا به فتنه نمي‌شوند؟!» يعني عليعليه السلام هم اين داستان را فتنه مي‌نامد.4 اما ساير مسلمانان چنين قضاوتي نداشتند و گمانشان اين بود که با اين کار مانع از وقوع فتنه مي‌شوند. پس دو نوع قضاوت مطرح بود؛ يک قضاوت، قضاوت جريان سقيفه بود که امروز اکثريت مسلمانان آن را تأييد کرده و مي‌گويند: «آن ماجرا يک جريان عادي بود که مردمي خيرخواه براي جلوگيري از فتنه و اختلاف آن را پديد آوردند و براي پيغمبر جانشين تعيين کردند!» و يک قضاوت هم اعتقاد ما شيعيان است که به تبعيت از همين فرمايشات حضرت زهراسلام الله عليها و ساير اهل‌بيتسلام الله عليهم آن ماجرا را فتنه‌اي در امت اسلامي مي‌دانيم. جريان مقابل ما معمولا در اين نقليات تشکيک مي‌کنند و يا نهايتا مي‌گويند: «اين فرمايشات اظهار نظر شخصي و سليقه‌اي بوده است!»
شما اين ماجرا را با حوادث زمان خودمان مقايسه کنيد. قريب دوسال است که از فتنه عظيم 88 مي‌گذرد؛ فتنه‌اي که نه تنها اساس کشور بلکه پيشرفت اسلام را ممکن بود ده‌ها سال عقب بياندازد و ما را به دوران پيش از انقلاب برگرداند. فتنه‌اي که کمتر مي‌توان نظيرش را در تاريخ مسلمانان سراغ گرفت. اما در زمان ما هنوز کساني هستند که مي‌گويند: «چه فتنه‌اي آقا؟! اختلافات بر سر انتخابات بود و طبيعي است که در انتخابات يک حرف‌هاي نامناسبي گفته و کارهاي اشتباهي هم انجام مي‌شود؛ ولي فتنه‌اي در کار نبود. اکنون هم بايد با هم دوست باشيد و وحدت را حفظ کنيد!» يعني دقيقا همان اختلاف نظري که بعضي مسلمانانِ صدر اسلام با اهل‌بيتعليهم السلام و پيروانشان يک طرف بودند و اهل سقيفه يک طرف. اهل‌بيتعليهم السلام مي‌گفتند: «اين کار فتنه است» و آن‌ها مي‌گفتند: «اين کار مانع فتنه است!» که دو قضاوت کاملاً متضاد بود.
قضاوت در اين باره که طرف مقابل اهل‌بيت با چه نيتي اين کارها را کرد به عهده تاريخ بماند؛ فرض کنيد آن‌ها واقعا چنين قضاوتي داشتند. اما اين مسأله هم قطعي است و کسي اختلاف ندارد که اين دو دسته، دو قضاوت و دو تفسير درباره آن ماجرا داشتند. ما کلام علي و فاطمهسلام الله عليهما را بر کلام ديگران ترجيح مي‌دهيم و مي‌گوييم: اين بزرگواران درست فهميدند و ديگران اشتباه کردند. اما چگونه انسان مي‌تواند در چنين موقعيت‌هايي، واقعيت را درست درک کند و قضاوت صحيحي داشته باشد؟ اين همان چيزي است که مقام معظم رهبري نامش را «بصيرت» گذاشتند. به حق وظيفه ايشان است که ما را هدايت و راهنمايي کنند و وظيفه ماست که سعي کنيم اطاعت کنيم و به دنبال بصيرت باشيم؛ يعني سعي کنيم قوه و ملکه‌اي‌ کسب کنيم که بتوانيم حق و باطل را تشخيص دهيم و پشت پرده وقايع را هم ببينيم و بتوانيم عاقبت‌انديشي کنيم. اگر کسي چنين قوه‌اي داشته باشد «اهل بصيرت» است. البته خدا بايد توفيق بدهد اما ما هم بايد تلاش کنيم. يکي از راه‌هاي کسب بصيرت تفکر در اين جريانات است. از لحن حضرت زهراسلام الله عليها در اين خطبه حداقل مي‌توان فهميد که طرف مقابلِ ايشان مرتکب اشتباه بزرگي شدند. اين اشتباه آن‌قدر بزرگ است که حضرت فرياد مي‌زنند: «أنى تؤفكون؛ کجا مي‌رويد؟! مردم! شما را به کجا مي‌برند؟!» تا شايد اين‌ها به خود بيايند.
توصيف شتر فتنه

در توضيح خطبه به اين‌جا رسيديم که حضرت مي‌فرمايند: «ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا إِلَّا رَيْثَ أَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُهَا وَ يَسْلَسَ قِيَادُهَا؛ چندان نگذشت که حالت رميدگي اين شتر تبديل به آرامش شد و افسارش به دست آمد.» حضرت اين فتنه را به شتري تشبيه مي‌کنند که روز اول رم کرده و آرام نبود و آن‌ها نمي‌توانستند به راحتي افسارش را در دست گيرند. صبر کردند تا آرام شد و سرانجام افسارش را در دست گرفتند و به آن طرفي که مي‌خواستند بردند. يعني آن کاري که مي‌خواستند، کردند.
«ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَهَا وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَهَا؛ شما به آرام شدن اين شتر و سوار شدن بر آن اکتفا نکرديد و باز شروع به آتش‌افروزي کرديد.» ظاهرا آن حالت آرامش بعد از رميدگي شتر را به آن حالتي تشبيه کرده‌اند که خلافتِ خليفه اول تثبيت شد و ديگر آشوب مهمي برپا نشد. بعد از اين آن‌ها به فکر افتادند که کاملا اوضاع را کنترل کنند و هر جا زمينه مخالفتي هست از بين ببرند. حضرت قبلا اشاره کردند که شيطان از کمين‌گاهش سر بيرون آورد و ندايي داد. اين‌جا تعبيرات عجيب‌تري دارند؛ مي‌فرمايند: «وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهُتَافِ الشَّيْطَانِ الْغَوِيِّ، وَ إِطْفَاءِ أَنْوَارِ الدِّينِ الْجَلِيِّ وَ إِهْمَالِ سُنَنِ النَّبِيِّ الصَّفِيِّ؛ با سوار شدن بر شترِ فتنه به آن نداي شيطان لبيک گفتيد و سعي کرديد که نور اسلام را خاموش کنيد و سنت‌هاي پيغمبر را متروک کنيد.» مگرآن‌ها چه کرده‌ بودند؟ آيا گفته بودند نماز نخوانيد؟ اذان نگوييد؟ قرآن نخوانيد؟ چگونه سعي کردند نور دين را خاموش کنند؟ اين مسأله انکارناپذير است که اين‌ها کاري کردند که دست‌کم ناخودآگاه باعث تضعيف و از بين رفتن دين مي‌شد. وقتي دين از مسير خودش منحرف شد و از مسير اصلي زاويه پيدا کرد به يک جايي مي‌رسد که ديگر مسير انحراف و مسير اصلي هم‌ديگر را نمي‌بينند و فاصله به طرف بي‌نهايت ميل مي‌کند.
تَشْرَبُونَ حَسْواً فِي ارْتِغَاءٍ؛ معمولا وقتي شير را مي‌دوشند روي ظرفِ شير کفي جمع مي‌شود. حضرت مخاطبان خود را اين‌گونه توصيف مي‌فرمايند که: شما به بهانه اين‌که کف روي شير را جدا کنيد ظرف شير را گرفتيد و تا آخر آن را آشاميديد به طوري که فقط کف آن باقي ماند. کسي که نگاه مي‌کرد گمان مي‌کرد شما مي‌خواهيد کف آن را جدا کنيد اما هر چه بود خورديد. چه‌قدر اين تعيبرات اديبانه است! «وَ تَمْشُونَ لِأَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ فِي الْخَمْرَةِ وَ الضَّرَاء؛ شما در پناه يک پوشش منافقانه شروع به اذيت و آزار خاندان و فرزندان پيامبر کرديد»؛ يعني دشمني‌تان را اظهار نکرديد اما مخفيانه حق ما را از بين برديد. اين وضع و رفتار شما بود. اما وضع ما در اين ايام که چند روزي بيشتر از وفات پيامبر نگذشته چگونه است؟ «وَ يَصِيرُ مِنْكُمْ عَلَى مِثْلِ حَزِّ الْمُدَى وَ وَخْزِ السِّنَانِ فِي الْحَشَا؛ به سبب آنچه از طرف شما به ما رسيد وضع ما مثل کسي شد که کاردهاي قوي بر پيکر او وارد شده و بدنش را چاک‌چاک کرده باشد و نيزه‌هاي تيز به درون او فرو رفته و تا اعماق بدن او را متأثر کرده باشد.»
دغدغه فاطمه

بنده باز تاکيدم اين است که حضرت نمي‌فرمايند: من به خاطر اين‌که مال من را برديد تظلّم مي‌کنم؛ بلکه مي‌گويند: «تظلم من به خاطر اين است که شما داريد دين خدا و سنت پيغمبر را از بين مي‌بريد. من دلم از اين مي‌سوزد که مي‌بينم دين دارد از مسير خود منحرف مي‌شود و به طرف کفر مي‌رود؛ وإنّ جهنّم لمحيطة بالكافرين» تاکيد بنده اين است که براي قضاوت کردن و فهميدن اين سخنان بايد ذهن را از تعصبات خالي کنيم و به دور از تعصبات اين حادثه‌ را بررسي کرده و اشتباهاتي که در آن مقطع رخ داده است را بشناسيم و از تکرار آن جلوگيري کنيم. من روي اين کلمه تاکيد مي‌کنم که ببينيم کجاي اين حادثه اشتباه بوده است تا ما آن اشتباه را تکرار نکنيم.

وفقنا الله واياکم ان‌شاءالله.

1 . آل‌عمران، 13 و نور، 44 و نازعات، 26.

2 . حشر، 2.

3 . الکافي، ج2 ص453.

4 . الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏1 ص 189.
آفــلایــن
  پاسخ
#43
جلسه 43
1389/11/13


مقدمه

فرارسيدن سال‌روز رحلت پيامبر عظيم‌الشأن اسلام صلي­الله­عليه­وآله را به پيشگاه مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه و جانشين شايسته‌شان مقام معظم رهبري و همه علاقه‌مندان به اهل‌بيت عليهم‌السلام تسليت عرض مي‌کنم. از خداي متعال درخواست مي‌کنيم که در دنيا و آخرت دست ما را از دامان اين خانواده کوتاه نفرمايد. رحلت پيغمبر اکرم از يک نظر بزرگ‌ترين مصيبتي است که در عالم تحقق پيدا کرده است. مصيبت يعني محروميت از نعمت و رحمت و هر قدر آن نعمتي که از آن محروم مي‌شويم بزرگ‌تر باشد مصيبت بزرگ‌تر خواهد بود. در عالم وجود، نعمتي بزرگ‌تر از وجود مقدس پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله براي انسان‌ها وجود ندارد. خدا او را رحمة‌للعالمين ناميده است؛ پس فقدان آن بزرگوار بزرگ‌ترين مصيبتي است که بر انسانيت وارد شده است.
نگاهي به مظلوميت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله

ما مي‌دانيم وقتي در جامعه ما يک شخصيت بزرگ و با برکتي از دنيا برود مردم چه حالي پيدا مي‌کنند. اما سؤال اين‌جاست که با رحلت بزرگ‌ترين رحمت الهي از ميان بشر آيا حقِ او آن طور که شايسته بود ادا شد؟ متأسفانه تاريخ نشان مي‌دهد که اين انتظار برآورده نشد. بايد علت اين برخورد، هم از لحاظ تاريخي بررسي شود و هم مورد تحليل واقع شود. يکي از علل اين امر اين بود که خود پيغمبر اکرم صلي­الله­عليه­وآله قبل از رحلت‌شان به امر خداي متعال لشکري را به فرماندهي اسامه ترتيب دادند و اصرار کردند که مردم با اسامه از مدينه خارج شوند و اين تمهيدي بود که خداي متعال تدارک ديده بود تا بعد از رحلت پيغمبر فتنه‌اي واقع نشود و جانشيني اميرالمؤمنين تثبيت شود. اما عده­اي دائما در تماس بودند تا به محض رحلت رسول اکرم برگردند و همين کار را هم کردند. به هر حال قاعدتا مي‌بايست کساني که در مدينه بودند وقتي که مي­ديدند حال پيغمبر عادي نيست و احتمالاً ساعات آخر زندگي‌شان است جمع شوند و محزون و گريان باشند همانند آنچه که درمورد شهادت اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه اتفاق افتاد. در اين­جا جاي سؤال بزرگي است که چرا چنين نشد؟! تفسيرهاي مختلفي هم براي آن شده است مثلاً بعضي گفته­اند: «مسلمانان نگران بودند که بعد از رحلت پيغمبر در جامعه اسلامي اختلاف پيش بيايد و خلأ رهبري موجب ضعف مسلمين شود. از اين رو جمع شدند که زودتر براي پيغمبر جانشين تعيين کنند تا جامعه دچار خلأ رهبري نشود!» اين خوش‌بينانه‌ترين تفسيري است که براي اين جريان کرده‌اند؛ اما بعيد است که قابل قبول باشد. چراکه در واقع اصلا خلأ رهبري وجود نداشت. هفتاد روز پيش پيغمبر علي را بر سر دست بلند کرده و فرموده بود: من کنت مولاه فعلي مولاه. خلأيي وجود نداشت؛ ابهامي نبود. ولي آن‌ها يا فراموش کرده بودند يا انگيزه‌هاي ديگري داشتند که ما در مقام قضاوت درباره رفتار آن‌ها نيستيم و فقط مي‌خواهيم به اجمال بگوييم چه اتفاقي افتاد. آن‌چه اتفاق افتاد اين بود که: هنوز جنازه پيغمبر روي زمين بود و هنوز جسم مطهرش غسل داده نشده بود که عده‌اي در سقيفه جمع شدند و با يکي از مهاجرين به عنوان خليفه بيعت کردند.
نگاهي به مظلوميت علي و فاطمه عليهما‌السلام

به فرض که آن‌ها با حسن نيت و از روي فراموشي اين کار را کرده باشند اما وقتي خبر به اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه رسيد فرمود: «به چه دليل به اين شکل جانشين پيغمبر را تعيين کردند؟» گفتند: «مي‌گويند ما از نزديکان پيغمبريم!» حضرت فرمود: «مگر کسي از من به پيغمبر نزديک‌تر هست؟! چه طور اسمي از من برده نشد؟!» به دنبال اين جريان اتفاقات ديگري هم رخ داد که زياد شنيده‌ايد. بر در خانه اميرالمؤمنين عليه‌السلام جمع شدند و ايشان را با اکراه براي بيعت گرفتن به مسجد بردند، و حوادثي اتفاق افتاد که اگر آن‌چه در تواريخ آمده درست باشد – ظاهرا هم درست است – خيلي حوادث ناگواري بوده به طوري که به هيچ وجه از مسلمانان انتظار چنين برخوردي با خاندان پيغمبر نمي‌رفت. در اين جريانات اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه، هم در مسجد با مردم اتمام حجت کردند و هم به در خانه‌هايشان مي‌رفتند و سفارشات پيامبر و بيعتي را که با ايشان کرده بودند به يادشان مي‌آوردند. بالاخره قضيه خلافت خليفه اول تثبيت شد و خاندان پيغمبر هم به خاطر جلوگيري از شکاف در بين مسلمانان و سوء استفاده دشمنان، غير از آن احتجاجاتي که حجت را بر مردم تمام مي‌کرد، اقدامي انجام ندادند و دست به شمشير نبردند. اگر اهل‌بيت در آن مقطع زماني دست به اقدامات عملي مي‌زدند طولي نمي‌کشيد که ديگر اثري از اسلام باقي نمي‌ماند.
ماجراي غصب فدک

دستگاه حکومت پس از تثبيت خلافت به کارهاي حکومتي روي آورد. بنابر نقلي آنها مسأله را از اين‌جا شروع کردند که نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام آمدند و مثلا به عنوان مشورت گفتند: «خلافت ديگر تثبيت شده؛ اما به نظر شما با اموالي که پيش از اين در دست پيغمبر اکرم بود چگونه بايد رفتار شود؟!» ايشان هم فرمودند: «بايد همان‌طور عمل شود که خود پيغمبر عمل مي‌کرد.» گفتند: «پس اموال خيبر چه مي‌شود؟» سؤال از اموال خيبر خصوصيتي داشت. ما در اسلام يک حکمي داريم به اين مضمون که اگر دشمن اسلام خودش در مقابل حاکم اسلامي تسليم شود و اموالش را رها يا واگذار کند اين اموال بين مسلمين تقسيم نمي‌شود؛ بلکه اين اموال به خود پيغمبر اکرم اختصاص دارد و ايشان اختيار دارد هر طور که مصلحت مي‌داند با آن رفتار کند. خداوند متعال در سوره حشر آيه 6 مي‌فرمايد: «فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء؛ اموالي هست که خدا به شما برگرداند اما شما براي به دست آوردن آن، لشکري نکشيديد و جنگي نکرديد بلکه صاحبان آن اموال آن‌ها را به شما واگذار کردند. اين اموال اختصاص به خدا و پيغمبر دارد و ساير مردم در آن حقي ندارند.» شأن نزول اين آيه قلعه‌هاي خيبر و روستاهاي وابسته به آن از جمله روستاي فدک است. خليفه اول و دوم آمدند پيش اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه و گفتند: «تکليف اين اموال چيست؟» حضرت فرمودند: «هر کاري خود پيغمبر مي‌کرد حالا هم بايد همان کار را انجام دهيد.» گفتند: «پس فدک چه مي‌شود؟!» فدک هم از جمله همين اموال بود که پيغمبر اکرم آن را به حضرت زهرا واگذار کرده بود و همه مردم اين را مي‌دانستند و بعد از رحلت پيغمبر اکرم هم عامل و مباشر حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در آن‌جا مشغول کار بود. حضرت علي عليه‌السلام فرمودند: «اين‌ها را پيغمبر به حضرت زهرا واگذار کرده‌اند و اين‌ها مال ايشان است.» گفتند: «خير، اين‌ها مال بيت‌المال است و بايد به بيت‌المال برگردد!» رفتند و عامل حضرت زهرا را از آن‌جا بيرون کردند و فدک را تصرف کردند. برادران ما از اهل‌تسنن اين قضيه را اين‌جور تفسير مي‌کنند که اين‌ها مصلحت اسلام را در اين مي‌دانستند، يا اعتقاد داشتند که تصرفات پيغمبر در زمان خودش اعتبار داشته و بعد از ايشان هر که جانشين مي‌شود اختيار دارد که هر طور صلاح مي‌داند رفتار کند.
احتجاج اول فاطمه سلام‌الله‌عليها

کل حيات حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بعد از رحلت پيغمبر 75روز يا 95روز بود. به حسب نقل‌هايي که در تواريخ شده – شايد جامع‌ترينشان همان شرح ابن‌ابي‌الحديد باشد – در اين فرصت چند نوع فعاليت انجام گرفت. در يک جلسه چند نفري که خليفه اول و خليفه‌اي که بنا بود بعدا خليفه دوم شود حضورداشتند، حضرت زهرا در حضور جمع دادخواهي کردند که: «شما چرا عامل مرا از فدک بيرون کرديد؟» گفتند: «فدک بيت‌المال است و مي‌خواهيم آن را صَرف مصالح مسلمين کنيم!» حضرت فرمودند: «مي‌دانيد که اين‌ها را پيغمبر اکرم به من بخشيدند و نحله من است و ديگران حقي در آن ندارند.» گفتند: «نه، اموال عمومي و بيت‌المال است و ما مصلحت مي‌دانيم که صرف مصالح جامعه اسلامي شود. اگر شما ادعا مي‌کنيد که اين مزرعه را پدرتان به شما بخشيده است شاهد بياوريد!» حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها گفتند: «اگر مالي در دست مسلماني باشد و من ادعا کنم که اين مال من است، شما از من شاهد مي‌خواهيد يا از آن مسلمان؟ من ذواليد هستم و کسي که عليه ذواليد ادعا مي‌کند بايد شاهد بياورد.» قانون قضاي اسلامي (بلکه قانون قضا در همه جاي دنيا) اين است که وقتي مالي در دست کسي است، اگر کسي ديگر ادعايي عليه آن مال دارد، آن مدعي بايد شاهد بياورد. ايشان باز براي اتمام حجت، اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه و ‌ام‌ايمن را به عنوان شاهد آوردند. اما آن‌ها گفتند: علي يک شاهد است و ام‌ايمن هم زن است و يک زن براي شهادت کافي نيست! باز اين‌جا قواعد قضاوت اقتضا مي‌کند که اگر يکي از دو شاهد زن بود به جاي يک شاهد ديگر بايد قسم خورد. ولي آنها با تعبيرات نابه‌جايي با حضرت برخورد کردند.
احتجاج دوم فاطمه سلام‌الله‌عليها

بار ديگر بين شخص خليفه اول به تنهايي و حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها گفت‌وگويي انجام مي‌گيرد. حضرت خصوصي با ايشان صحبت مي‌کنند و غير از اين‌که مي‌گويند: «من ذواليد هستم و نبايد شاهد بياورم با اين حال علي را شاهد آوردم،» مي‌فرمايند: «گاهي پيغمبر اکرم در بعضي از قضايا شهادت يکي از صحابه‌اي که خيلي مورد اعتماد بود را به جاي دو شهادت قبول مي‌کردند. حالا شما علي و‌ ام‌ايمن را به جاي دو شاهد قبول نمي‌کنيد؟» خليفه در مقابل اين منطق متأثر شد و نامه‌اي نوشت که اين ملک متعلق به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليهاست. اما در بين راه شخص ديگري آن نامه را گرفت و پاره کرد و به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها هم جسارت کرد. اين جريان هم گذشت و مثل مسأله خلافت به جايي نرسيد.
فدک بهانه‌اي براي روشني‌بخشي

کساني تصور کرده‌اند که نگراني حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فقط از اين بود که از درآمد فدک محروم شوند! اين طرز فکر جفاي به حضرت زهراست. تمام اموال عالم در مقابل چشم حضرت زهرا با يک تل خاکستر فرقي نمي‌کند. قطعا قضيه اين نبوده است. آنچه که اهل‌بيت پيغمبر سلام‌الله‌عليهم را رنج مي‌داد اين بود که با اين رفتارها احکام اسلام زير پا گذاشته مي‌شود؛ احکامي که صريحا در قرآن ذکر شده است،‌ همان‌طور که بيعتي را که پيغمبر براي امامت اميرالمؤمنين از مردم گرفته به طاق نسيان سپردند کأنه چيزي نبوده است. در روايات آمده است که وقتي آيه شريف وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ1 نازل شد پيغمبر آن مال را به حضرت زهرا واگذار کردند، ولي اکنون برخلاف دستور پيغمبر و بر خلاف نص قرآن رفتار مي‌شود. به علاوه خود اصول دادرسي قوانين اسلام تدريجا دارد از بين مي‌رود. اگر اين طور ادامه پيدا کند به کجا منتهي خواهد شد؟ اگر در مقابل اين حرکتي که شروع شده مبارزه نشود به کفر منتهي مي‌شود و ديگر چيزي از اسلام باقي نمي‌ماند. نگراني اين خاندان از اين امور بود. اميرالمومنين عليه‌السلام در نامه‌اي به عثمان‌بن‌حنيف به همين نکته اشاره مي‌کنند و مي‌فرمايد: «از اين دنياي عظيم در دست ما جز فدک چيزي نبود. بعضي‌ها راضي بودند به اين‌که در دست ما باشد ولي کساني نخواستند.» بعد مي‌فرمايند: «وما اصنع بفدک وغير فدک؛ مرا با فدک و غير فدک چه کار؟» مسأله اين بود که با اين جريان سياسي حاکم مقابله شود، و براي مردم حجت تمام شود، و مردم بفهمند که اين‌ها صلاحيت حکومت را ندارند، و منصب خلافت الهي بايد به دست معصوم باشد.
سقيفه؛ سکولاريزه کردن جامعه اسلامي

اگر بخواهيم داستان سقيفه را به زبان ادبيات امروز بيان کنيم بايد بگوييم: اولين قدمي که در عالم اسلام براي سکولاريزه کردن جامعه اسلامي برداشته شد در سقيفه بود؛ سقيفه طرحي براي تفکيک دين از سياست بود. آن‌ها ابايي نداشتند که گاهي مسأله شرعي را از علي بپرسند، و در دوران خلافت خلفا هم اين کار را مي‌کردند، و ابايي هم نداشتند که بگويند: «ما احکام اسلام را بلد نيستيم و بايد از شما ياد بگيريم!» اما از اين‌که خاندان پيامبر در مسند قدرت بنشينند و حکم صادر کنند ابا داشتند. اين تفکيک که حکومت براي عده‌اي و احکام دين براي عده‌اي ديگر يعني چه؟ اين همان مبناي سکولاريزم است. در زمان ما نيز کساني هستند که با داشتن پست و مقام در همين نظام جمهوري اسلامي همين نظر را دارند. اينان يا اصل ولايت‌فقيه را قبول ندارند يا به عنوان يک مقام تشريفاتي با آن برخورد مي‌کنند و حکم او را لازم الاجراء نمي‌دانند. آنها مي‌گويند: «ما خيلي بهتر از او مي‌فهميم. او بايد از ما اطاعت کند!» برخورد مسلمانان با دختر پيغمبر براي ما عجيب است اما اگر در زمان خودمان دو سال به عقب برگرديم وقايعي از آن سنخ را مي‌بينيم؛ مي‌بينيم که در روز عاشورا با عزاداران سيدالشهدا چه برخوردي کردند؛ چه کساني دستور دادند و چه کساني راضي به اين عمل بودند؛ و چه کساني هنوز هم حاضر نيستند از آن‌ها تبري بجويند و آن‌ها را محکوم کنند. البته بايد اقرار کرد که مردم ما بسيار فهميده‌تر از مردم آن عصر هستند. آن‌ها با يک مغالطات جزئي مسير تاريخ را عوض مي‌کردند و با جعل يک حديث که نحن الانبيا لانورث ما ترکناه صدقة فريب مي‌خوردند.
احتجاج سوم فاطمه سلام‌الله‌عليها

بالاخره کار داستان فدک به اين‌جا رسيد که مسأله نحله بودن و بخشش پيغمبر بودن فراموش شد و مانند مسأله خلافت پرونده‌اش بسته شد. حضرت زهرا سلام‌‌الله‌عليها که مي‌دانستند چند روز ديگري بيشتر در دنيا نيستند دنبال فرصتي بودند تا کاري کنند که هر چه بيشتر مباني اسلام تقويت و تثبيت شود. از اين‌رو حضرت از راه ديگري باز مسأله را دنبال کردند و گفتند: «حال که قبول نمي‌کنيد که فدک بخشش پيغمبر بوده، حتما قبول داريد که فدک مال پيغمبر بوده است. اين مسأله صريح قرآن است و نمي‌توانيد آن را انکار کنيد. حال که چنين است من دختر و وارث پيغمبرم؛ بنابراين بايد فدک به من منتقل شود.»
خيلي‌ها اين‌جا امر برايشان مشتبه شده و گفته‌اند: «ما نفهميديم بالاخره حضرت زهرا مدعي هستند که فدک نحله است يا ارث!» جواب اين است که حضرت براي مقابله با آن دستگاهي که صلاحيت خلافت نداشت از دو راه وارد شدند. ابتدا مسأله نحله بودن فدک را مطرح کردند تا به همه بفهمانند که آن‌ها يا اصلا احکام خدا را بلد نيستيد بنابراين نمي‌تواند جاي پيغمبر بنشيند، يا عمدا مي‌خواهند با حکم خدا مخالفت کنند که در اين صورت به طريق اولي چنين صلاحيتي ندارند. بعد از اين‌که پرونده نحله بسته شد، حضرت براي رسيدن به هدف از راه ديگري وارد شدند و ادعاي ارث کردند. اگر توفيقي بود دنباله مطلب را در جلسه بعد پي‌‌‌مي‌گيريم.

وصلي‌‌الله‌علي‌محمد‌و‌آله‌الطاهرين.

1 . اسراء، 26.
آفــلایــن
  پاسخ
#44
1389/12/4


حد نصاب وحدت
هفته وحدت فرصتي است براي اين‌که همه طوايف مسلمين ارتباط بيشتري با همديگر پيدا کنند و در مقابل دشمنانشان با هم اتحاد و اتفاق بيشتري داشته باشند. خدا را بر اين نعمت شکر مي‌کنيم که به برکت جمهوري اسلامي چنين شرايطي فراهم شد و بسياري از دشمني‌ها که ناشي از تعصبات کور است از ميان برادران مسلمان برداشته شد يا بسيار تخفيف پيدا کرد. با اين‌که بيش از سي‌سال است اين مسأله مطرح شده و هر سال مراسمي به اين مناسبت برگزار مي‌شود اما هنوز راجع به مفهوم وحدت اسلامي کم­وبيش ابهام‌هايي وجود دارد. برخي افراد گمان مي‌کنند منظور از وحدت اين است که مذاهب کلامي و مذاهب فقهي همه طوايف مسلمان يکي شوند و در عمل از يک فتوا تقليد کنند. چنين انتظاري خيلي دور از واقعيت است. سوابق ذهني انسان در فهم او و بعد هم در رفتار او تأثير دارد. پس منظور از وحدت اين نيست که اعتقادات، اعمال، رفتار و فتاوايِ همه، يکي شود؛ بلکه وحدت و اتحاد مفهومي تشکيکي و داراي مراتب است. يک مرتبه‌اي از اين وحدت براي همه لازم است و قطعا بايد رعايت شود وگرنه به ضرر اسلام تمام خواهد شد و فقط دشمنان اسلام نفع خواهند برد و آن اختلافاتي است که باعث مي‌شود مسلمانان رودرروي هم قرار گيرند، به همديگر بدگويي کنند و بينشان دشمني ايجاد شود. همه مسلمانان بايد براي رسيدن به وحدتي که مانع از اين قبيل اختلافات شود تلاش کنند به طوري­که عملا به همديگر احترام بگذارند و براي هر مسلماني مرزي قائل باشند که در حوزه کار خود، عقايد خودش را داشته باشد و به فقه خودش عمل کند. شبيه اختلافاتي که در ميان شيعيان در عمل به فتاواي مراجعشان وجود دارد. آيا وقتي ما مي‌گوييم: شيعيان بايد وحدت داشته باشند، معنايش اين است که همه بايد مقلد يک مرجع شوند؟! شبيه به اين راه­کار بايد در بين مسلمانان اجرا شود. در بين مسلمانان بيشتر، اختلافاتِ فقهي معروف است. چهار مذهب فقهي معروف اهل‌سنت عبارت­اند از شافعي، مالکي، حنفي و حنبلي که تابع چهار نفر از علماي بزرگشان هستند و به اسم آن­ها معروف­اند. گويا هر کدام از اين­ها مقلد يک مرجعي هستند و به فتواي او عمل مي­کنند. در اين صورت مي­توانيم بگوييم: شما اعمال­تان را طبق فتواي مرجع خودتان انجام دهيد، ما هم اعمالمان را طبق فتواي مرجع خودمان انجام مي­دهيم. وحدت در اين مقام اقتضا مي‌کند که رفتار ما با ساير مسلمانان طوري باشد که همديگر را به رسميت بشناسيم و اختلاف در بعضي اعتقادات کلامي يا در بعضي از فتاواي فقهي باعث نشود که همديگر را تکفير کنيم. در مقابل اين طرز فکر، فکر نادري هست که به «تکفيري» معروف است. معتقدان به اين رويکرد مي‌گويند: «فقط ما مسلمان واقعي هستيم و بقيه همه کافرند و خونشان حلال است و مي­توان به ناموسشان تجاوز کرد!» اگر اين دسته که طايفه بسيار اندکي هستند را کنار بگذاريم ساير مسلمانان چنين اعتقادي ندارند. بلکه سال‌ها در کنار هم زندگي کرده و با هم دوست و برادر بوده­اند.
بحث­هاي صميمي و منطقي، راهي به سوي کاهش اختلاف

ما نبايد به اين حد نصاب قانع باشيم؛ بلکه بايد سعي کنيم تا جايي که امکان دارد اختلافاتمان را کمتر کنيم. بايد کساني که صلاحيت بحث دارند در مجالس دوستانه‌، منصفانه و به دور از تعصب بنشينند گفت‌وگو کنند شايد در بسياري از مسائل اعتقادي و فقهي هم اختلافات برداشته شود. ما گفتيم: همه اختلافات را نمي‌توان برداشت، اما نگفتيم که هيچ اختلافي را نمي­توان حل کرد.
مرحوم آيت‌الله‌العظمي‌بهجت رضوان‌الله‌عليه مي­فرمودند: «در بحث با ساير مسلمانان ابتدا مسائلي را مطرح نکنيد که پذيرفتنش براي آن­ها خيلي سخت باشد. اين‌گونه بحث‌ها به جايي نمي‌رسد؛ بلکه بحث را با اين سخن شروع کنيد که: شما چهار طايفه هستيد و همگي يکديگر را مسلمان مي‌دانيد. هيچ اشکالي هم ندارد. همه شما از چهار نفر از بزرگاني که تقريبا در يک عصر زندگي مي‌کرده­اند تقليد مي­کنيد. اما همه اين­ها يا مستقيما يا با واسطه از امام جعفر صادق عليه­السلام استفاده کرده­اند. خود شما نقل کرده­ايد که جناب ابوحنيفه گفته است: «لولا السنتان لهلک نعمان؛ اگر آن دو سالي که در نزد امام صادق شاگردي کردم نبود هلاک شده بودم.» همچنين نقل شده که گفته است «ما رأيت افقه من جعفربن‌محمد.» حال ما از کسي تقليد مي‌کنيم که بزرگان شما يا مستقيما يا با واسطه، شاگرد او بوده­اند. آيا اگر تقليد از شاگرد جايز باشد، تقليد از استاد که به شهادت خود شاگرد، فقيه‌ترين مردم در زمان خودش بوده است جايز نيست؟ اين مطلبي است که هيچ آدم منصفي نمي‌تواند آن را نفي کند.» آيت­الله بهجت مرحوم شيخ محمود شلتوت را مثال مي­زدند و مي­فرمودند: « مرحوم شيخ محمود شلتوت مرتبه‌اي از تشيع را دارد. ايشان فتوا داد ‌که تقليد از امام جعفر صادق صحيح است و بعضي از احکام قانوني زمان ايشان طبق فتواي امام صادق تصويب شد. وقتي آن­ها احساس کنند که اختلاف ما با آن­ها در مرجعيت‌ است باعث مي‌شود که ارتباطمان نزديک‌تر شود و با هم بيشتر تماس داشته باشيم. در اين صورت آن­ها کتاب‌هاي ما را هم مي­خوانند و بسياري از اختلافات حل مي‌شود. اين بهترين راه براي ايجاد وحدت بين مسلمانان است». البته هم در بين شيعيان و هم در بين اهل تسنن افراد نادرست و مريض وجود دارند، اما وجود آن­ها نبايد باعث شود که شيعه و سني روياروي هم قرار گيرند و خدايي ناکرده کار برسد به جايي که دشمنان با فتنه‌انگيزي بين آن­ها جنگ داخلي راه بياندازند؛ فتنه­اي که متأسفانه گاه نمونه‌اش را در کشور پاکستان ملاحظه مي‌فرماييد. رعايت اين حد از وحدت واجب است، به خصوص با فرمايش مقام معظم رهبري که به حرمت بدگويي از مقدسات ساير طوايف فتواي صريح دادند و آن را تحريم کردند. راه اين‌که به وحدت حقيقي نزديک شويم، يعني اعتقادات و فتاوايمان بيشتر به هم نزديک شود، اين‌ است که در فضايي سالم به بحث، مطالعه و تحقيق بپردازيم. اين راه­کار شبيه آن چيزي است که در حوزه­هاي علميه شيعه اتفاق مي­افتد. برخي از مراجع شيعه در دوران تحصيل، هم­مباحثه و شاگرد يک استاد بوده­اند، اما برخي فتاوايشان با هم فرق مي­کند. ايشان به آنچه که بين خود و خداي خود حجت است عمل مي­کنند. تلاش براي نزديکي افکار، نه تنها با وحدت منافات ندارد، بلکه مکمل آن است.
از زمان مرحوم آيت‌الله‌العظمي‌بروجردي رضوان‌الله‌عليه نهادي به نام دارالتقريب ايجاد شد و مرحوم آقا شيخ‌محمدتقي قمي از طرف مرحوم آيت‌الله‌بروجردي به مصر رفتند و در آن‌جا ساکن شدند. ايشان باچند نفر از علماي الازهر از مذاهب مختلف جلساتي داشتند و مجله‌اي به نام رسال‌‌التقريب منتشر مي‌کردند که در آن مقالاتي از مذاهب مختلف چاپ مي­شد و هر کس نظر خود را در مسائل اختلافي بيان مي­کرد. بعد از مدتي که روابط مصر و ايران در زمان شاه تيره شد اين دارالتقريب تعطيل شد. از ثمرات آن دارالتقريب اين بود که بعضي از کتاب‌هاي شيعه از جمله تفسير مجمع‌البيان و کتاب المختصر النافع في الفقه الامامي در مصر چاپ شد و کتاب المختصر النافع به عنوان متني فقهي در دانشکده­هاي حقوق و فقه‌ استفاده شد. روابط بين مذاهب اسلامي در اين حد از سلامت پيش مي‌رفت، اما دشمنان نگذاشتند. بعد از انقلاب اسلامي ايران مجمعي به نام مجمع‌التقريب بين المذاهب الاسلامي تأسيس شد. تقريب يعني نزديک کردن. معناي اين عمل اين نيست که اصلا اختلافات به کلي برداشته شود؛ چراکه چنين چيزي اصلا عملي نيست؛ اما مي‌توانيم به هم نزديک شويم و اختلافاتمان را کمتر کنيم. به نظر ما يکي از راه‌هاي تقريب اين است که در حوزه­هاي مختلف، بحث‌هاي سالمي برگزار شود و در هر حوزه با روش و متد خاص خود تحقيق شود. در مباحث کلامي با روش کلامي، در مباحث فقهي با متد فقهي، در مباحث تاريخي با متد تاريخي و ... بحث شود. اين­ها را عرض کردم تا روشن شود که هدف ما از بحث درباره خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها دشمني با کسي نيست؛ بلکه قصد داريم سندي تاريخي را بررسي کنيم که علما و محققان بزرگي روي آن کار کرده و آن را به ثبت رسانده­اند. شايد بيشترين بخش اين خطبه در کتاب شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابي‌الحديد آمده باشد. ابن‌ابي‌الحديد که يک سني معتزلي است بسياري از قسمت‌هاي حساس اين خطبه را با سندي که معتبر مي‌داند نقل کرده و گاه در جاهاي ديگر از آن استفاده مي‌کند. در ذيل همين خطبه مطالبي را از اساتيدش نقل مي‌کند که واقعا بايد انصاف خودش و اساتيدش را تحسين کرد.
اهميت بحث و تحقيق درباره اين خطبه وقتي براي ما روشن مي‌شود که بدانيم متأسفانه بسياري از ما شيعيان علي‌رغم عشق وافر به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از اصل اين داستان اطلاع درستي نداريم. نمي­دانيم مسأله فدک چه بود، چرا و چگونه مطرح شد، ادعاي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چه بود و چه بحث‌هايي درگرفت. وقتي ما چنين سندي، آن هم از حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها داريم، چرا نبايد اطلاع درستي از آن داشته باشيم؟! در حالي­که اين سند سخناني است که حضرت در فاصله دو ماه و چند روز بعد از وفات پيغمبر ايراد فرموده­اند که همه حيات اجتماعي ـ سياسي مستقل ايشان را تشکيل مي‌دهد و اين سخنان همان چيزي است که براي اين ايام بسيار مفيد است.
آداب بحث با مخالفان از ديدگاه قرآن

ارائه راه­کار براي تقريب و وحدت آسان است، اما عمل کردن به آن، آداب و روش‌هايي را مي‌طلبد. قرآن کريم به ما تعليم مي­دهد که: وقتي مي­خواهيد با مخالفان‌تان بحث کنيد، بحث را با اين نکته شروع کنيد که: «ما دو نفر با هم در مسأله­اي اختلاف ‌نظر داريم که ممکن است من درست بگويم و شما در اشتباه باشيد، يا شما درست بگوييد و من به خطا رفته باشم. بايد با هم به دنبال دليل واقعي بگرديم و ببينيم کدام سخن درست است.» قرآن اين روش را آموزش داده است؛ آن­جا که مي­فرمايد: وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ؛1 يعني در اين فضا فرض بر اين است که معلوم نيست حق با چه کسي است. اين روشِ شروع بحث است.
در مرحله بعد بايد سعي کنيم مشترکات را مطرح کنيم. باز اين يک اصل روان­شناختي است که وقتي مي­خواهيد با کسي بحث کنيد اگر از ابتدا اختلافات را مطرح کنيد، بحث به جايي نمي‌رسد. اما اگر اول مشترکات را بگوييد و فضا را محبت­آميز کنيد و بعد آرام­آرام مسائلي را که زودتر قابل حل است مطرح کنيد، بهتر به نتيجه مي­رسيد. البته حصول نتيجه هم به توانايي ما در بحث بستگي دارد و هم به آمادگي طرف مقابل. اگر طرفين اهل انصاف باشند و به اين شيوه بحث کنند، زمينه پيشرفت بحث فراهم مي­شود. قرآن مي­فرمايد: وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛2 در زمان بعثت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بحث شيعه و سني مطرح نبود. مشرکين هم خيلي اهل بحث نبودند و دليلي جز تقليد از گذشتگان نداشتند. اما يهود و نصاري عالماني اهل قلم و کاغذ بودند که در حجاز مورد احترام بودند. از اين­رو بيشترِ بحث‌ها با علماي يهود و نصاري درمي­گرفت. قرآن مي‌فرمايد: «در بحث با اين­ها جدال بي‌فايده‌اي را مطرح نکنيد که به جايي نرسد؛ بلکه از جايي شروع کنيد که زمينه پيشرفت در بحث را فراهم کند؛ بگوييد: ما هر دو خدا را قبول داريم و معتقديم خدا براي بندگانش معارفي را نازل کرده است. ما همه آنچه را که خداوند بر پيغمبران شما نازل کرده است قبول داريم: لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ.3 ما، هم به تورات و هم به انجيل ايمان داريم. شما نيز همه پيامبران الهي را قبول داريد؛ فقط پيامبر آخر را قبول نکرده‌ايد. بياييد با هم صحبت کنيم؛ اگر ايشان هم مثل ساير پيامبران الهي است و از طرف خدا آمده است او را قبول کنيد. به آن­ها بگوييد: تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ؛4 ما سخن مشترک داريم؛ بياييد روي اين مشترکات تکيه کنيد؛ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ؛ اصل را بر اين بگذاريم که بايد خداي يگانه را پرستيد و هر چه او مي‌گويد اطاعت کرد نه حرف‌هاي ديگران را.»
قرآن با اين روش زمينه را براي بحث فراهم مي‌کند. اين­که مي­فرمايد: وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ، اين لازمه توحيد است، اما آن­ها به اين لازمه توجه نداشتند. مي‌گفتند: «خدا يگانه است و هر چه او بگويد بايد پذيرفت» اما به نوعي شرک مبتلا بودند. قرآن مي‌گويد: «بياييد به لوازم اين سخن ملتزم شويد.» خداوند به ما ياد مي‌دهد که براي بحث کردن با مخالفان نبايد ابتدا مسائلي را مطرح کرد که با آن­ها در آن مسائل کمال اختلاف را داريم؛ چراکه با طرح آن­ها به جايي نمي‌رسيم. اگر بخواهيم به نتيجه برسيم، بايد از مسائل مورد اتفاق شروع کنيم و بعد ‌آرام­آرام تا جايي که شرايط اقتضا دارد پيش برويم.
حال که بايد با يهود و نصاري با اين روش بحث کرد، آيا صحيح است که وقتي مي­خواهيم با برادران اهل‌سنت بحث کنيم از شديدترين مسائل اختلافي شروع کنيم؟! در اين صورت مسلما يا به نتيجه­اي نمي‌رسيم يا راه خيلي طولاني مي‌شود. آسان‌ترين راه اين است که مشترکات را مطرح کنيم و بگوييم: «آيا شما اهل‌بيت را دوست داريد؟» من باور نمي‌کنم در بين يک ميليارد‌و‌نيم مسلمان، يک ميليون نفر هم به اين سؤال، جواب منفي دهند. بنده حدودا به چهل کشور دنيا سفر کرده­ام و در هر کشوري با اهل‌سنت آن‌جا ارتباط داشته­ام. در اين ملاقات­ها به يک نفر هم برخورد نکردم که نسبت به اهل‌بيت بي‌احترامي کند. ما بايد از اين زمينه استفاده کنيم. بسياري از اهل‌تسنن شرکت در عزاداري سيدالشهدا را به عنوان اداي اجر رسالت واجب مي‌دانند. ما چنين عنصر مشترکي داريم. بايد آن را احيا و روي آن تکيه کنيم. در مرحله بعد پيشنهاد دهيم که: «بياييد تواريخ و اسناد را بدون تعصب بررسي کنيم و ببينيم آيا مسلمانان صدر اسلام رفتار درستي با حضرت زهرا سلام­الله­عليها کردند؟» بعد اگر شرايط اقتضاء مي­کرد سؤال کنيم که: «نيت‌شان از اين رفتار چه بود؟» بايد بگوييم: «ممکن است کسي از روي اشتباه رفتار غلطي انجام دهد. ما مي‌دانيم که بسياري از مسلمانان صدر اسلام انسان­هايي سطحي بودند که تازه مسلمان شده بودند. برخي از آن­ها تابع رئيسشان بودند، به طوري که اگر او مسلمان مي‌شد همه مسلمان مي‌شدند و اگر او مرتد مي‌شد همه برمي‌گشتند. از اين­رو مي­بينيم که در صدر اسلام چه پيشامدهاي عجيب و غريبي رخ داد که به فرمايش مقام معظم رهبري ناشي از عدم بصيرت بود.»
اگر ما زمينه‌اي فراهم کنيم که با هم بنشنيم و بحث سالم، منطقي و استدلالي داشته باشيم و به همديگر هم احترام بگذاريم، قطعا اين روش مؤثر خواهد بود، به خصوص در اين دوران که زمينه‌هاي فراواني براي نزديک شدن شيعه و سني در کشورهاي مختلف فراهم شده است و بعضي از عالمان شيعه محبوب‌ترين انسان‌ها در نزد بسياري از اهل‌سنت واقع شده­اند. بايد اين فرصت­ها را غنيمت بشماريم و از آن­ها استفاده کنيم تا حقايق بيشتر روشن شود، به شرطي که تعصبات کور را کنار بگذاريم و حرف منطقي را با شيوه سالم دنبال کنيم.

وفقنا الله واياکم ان‌شاءالله

1 . سبأ، 24.

2 . عنکبوت، 46.

3 . بقره، 136.

4 . آل­عمران، 64.
آفــلایــن
  پاسخ
#45
1389/12/11


نگاهي به مباحث گذشته
موضوع بحث ما خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بود که به خطبه فدکيه معروف است. براي حفظ ارتباط بحث، خلاصه‌اي از مباحث گذشته را عرض مي‌کنم. داستان از اين قرار است که بعد از رحلت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌ عده‌اي جمع شدند و به اين عنوان که مبادا جامعه اسلامي بي‌رهبر بماند، براي پيغمبر خليفه تعيين کردند. مخالفان هم حرفشان به جايي نرسيد و غلبه با آن گرايشي بود که مي‌گفت: «بايد مردم براي پيغمبر جانشين تعيين کنند!» از جمله کارهايي که حکومت از همان روزهاي اول انجام داد اين بود که ملکي که پيغمبر اکرم با دستور الهي به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها واگذار کرده بود از ايشان گرفتند و گفتند: «اين اموال بايد در اختيار حاکم قرار بگيرد!» حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چند مرتبه درباره اين تصرف به حاکم وقت اعتراض کردند. طبق روايات ما و بعضا اهل تسنن، در يک مرحله خليفه اول دست خطي نوشت که اين ملک مال حضرت زهراست؛ ولي کساني ديگر اين را برنتافتند و آن دست خط را گرفتند و از بين بردند.
نکته‌اي که نبايد فراموش شود اين است که برخلاف گمان افراد ساده‌انگار، اصرار حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بر اين مسأله به خاطر منافع اقتصادي نبود؛ بلکه بعد از نااميدي از بازگشت خلافت به مسير اصلي خودش، احساس وظيفه کردند که دو مسأله را هم براي معاصرين خود و هم براي آيندگان روشن کنند؛ مسأله اول اين‌که بايد همه بدانند اين عملي که صورت گرفت به اجماع مسلمانان نبوده است و مسأله دوم اين‌که انتخابي که صورت گرفت انتخاب خوبي نبوده و کساني که امور را به دست گرفته‌اند صلاحيت اين کار را ندارند. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين منظور چند مرتبه به مسجد که محل حکومت بود تشريف بردند و با خليفه وقت صحبت‌هايي کردند. حضرت در يک جلسه فرمودند: «فدک ملکي است که پدرم به من بخشيده است (نحلة أبي) و در زمان خود پيغمبر و بعد از ايشان هم در اختيار من بوده است. اکنون شما به چه دليل آن را تصرف کرديد؟!» به ايشان گفته شد: «شما براي اين ادعا بايد دليل و شاهد بياوريد!» اين پاسخ برخلاف اصول قضاوت اسلامي بود؛ چراکه وقتي ملکي در تصرف کسي باشد به اصطلاح بر آن يد دارد و اگر کسي ادعايي نسبت به آن داشته باشد قاضي نبايد از صاحب يد دليل بخواهد؛ بلکه کسي که عليه آن ادعا مي‌کند بايد بينه بياورد (البينة علي المدعي). ولي آن‌ها اصرار داشتند که: «فعلا ملک در دست ماست و شما اگر حرفي داريد بايد بينه اقامه کنيد!» حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها، اميرالمؤمنين عليه‌السلام و‌ ام‌ايمن را به عنوان شاهد معرفي کردند. مطابق سنت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله وقتي يک شاهد آن قدر معتبر باشد که کسي او را دروغگو نمي‌داند شهادت او به جاي دو شاهد قبول مي‌شود. خزيمة ‌بن ‌ثابت کسي بود که پيغمبر اکرم شهادت او را به جاي دو شهادت قبول کردند و لقب «ذوالشهادتين» گرفت. در اين‌جا شايسته بود وقتي مثل علي‌ (ع) شهادت مي‌دهد ديگر سراغ شاهد ديگري را نگيرند. اما اين شهادت را هم نپذيرفتند. سرانجام اين جلسه بدون اين‌که ادعاي حضرت را بپذيرند تمام شد. يکي دو مرتبه ديگر رفت‌وآمدها و گفت‌وگوهايي انجام شد که در يک مرتبه بالاخره خليفه نتوانست جواب متقني بدهد. لذا نوشته‌اي به عنوان سند به حضرت داد که آن سند هم از بين رفت.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بار ديگر به مسجد تشريف بردند و فرمودند: «حال که نحله بودن فدک را نپذيرفتيد، بايد بدانيد که من يگانه دختر پيغمبرم و اگر پيغمبر ارثي داشته باشد به من مي‌رسد. بايد آن را به عنوان ارث به من بدهيد.» اين مسأله‌ هم در واقع زمينه‌اي براي اثبات عدم صلاحيت متصديان حکومت و قضاوت بود. وقتي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها ادعاي ارث کردند در جواب ايشان گفته شد که: «پيغمبران ارثي به جا نمي‌گذارند. قانون ارث براي مردم عادي است. وقتي پيغمبران از دنيا بروند اموالشان هم بايد در راه خدا مصرف شود!»
جعل حديثي بر خلاف قرآن!

پس از اين مسائل بود که حضرت براي ايراد خطبه فدکيه با اعلان قبلي به مسجد تشريف بردند. در مسجد پرده‌اي زدند و حضرت به پشت پرده تشريف بردند و اين خطبه را انشا کردند. آن بخش از خطبه فدکيه را که در اين جلسه مي‌خواهم عرض کنم استدلال حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بر بطلان اين ادعاست که پيغمبران ارثي نمي‌گذارند. حضرت مي‌خواهند ثابت کنند که اين ادعا بر خلاف قرآن است. حضرت خطاب به خود خليفه مي‌فرمايند: « به چه دليل مي‌گوييد من از پدرم ارث نمي‌برم؟!» حضرت براي اين ادعا چند وجه را ذکر مي‌کنند که نشان از قوت استدلال و عمق نظر اين بزرگوار و اين شخصيت معصوم دارد. با دقت در عبارات اين خطبه شريف فضاي بيان اين فرمايشات بهتر معلوم مي‌شود. حضرت مي‌فرمايند: وَ أَنْتُمُ الْآنَ تَزْعُمُونَ أَنْ لَا إِرْثَ لَنَا؛ يعني به فرض که پيامبر فدک را به من نبخشيده باشد، به هر حال مال خودش بوده و بعد از ايشان به من به ارث مي‌رسد. پس چرا گمان مي‌کنيد که اکنون ما ارثي نداريم؟! أَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ تَبْغُونَ؛ آيا مي‌خواهيد بر اساس قضاوت دوران جاهليت حکم کنيد و بگوييد: دختر از پدر ارث نمي‌برد؟! وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؛ اين عبارت اقتباسي از آيات قرآن1 است. در فرازهاي مختلف اين خطبه، از آيات قرآن اقتباس مي‌شود که بسياري از اين اقتباس‌ها کوبنده و پرمعناست. در اين‌جا حضرت مي‌خواهند بفرمايند: «اگر مي‌گوييد: من چون دخترم، از پدرم ارث نمي‌برم، بايد بدانيد که اين حکمِ دوران جاهليت است و اسلام اين حکم را نسخ ‌کرد.»
أفلا تعلمون؟! بلى تجلى لكم كالشمس الضاحية أني ابنته؛ ممکن است بگوييد: «ما نمي‌دانيم تو دختر پيغمبر هستي يا نه!» آيا واقعا نمي‌دانيد؟! مثل آفتاب نيم‌روز برايتان روشن است که من دختر پيغمبرم. پس اين احتمال هم مبنايي ندارد.
أفعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم؛ هم در کتاب‌هاي روايي اهل سنت و هم در کتب تاريخي آمده است که خليفه گفت: «من خودم از پيغمبر شنيدم که فرمود: نحن معاشر الانبياء لانورث ما ترکناه صدقة؛ ما پيغمبران، ارثي به جا نمي‌گذاريم. هرچه از ما باقي بماند صدقه است.» شايد اين فراز خطبه به اين ادعا اشاره دارد. حضرت مي‌فرمايند: اين نقل بر خلاف قرآن است. مگر پيغمبر برخلاف قرآن حرف مي‌زند؟! کتاب خدا را پشت سر انداختيد و برخلاف قرآن قضاوت مي‌کنيد. إذ يقول: «وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ»؛2 چراکه قرآن مي‌فرمايد: «سليمان از داوود ارث برد.» مگر داوود پيغمبر نبود؟! پس چگونه مي‌گوييد: پيغمبران ارث به جا نمي‌گذارند؟ و قال فيما اقتص من خبر يحيى بن زكريا إذ قال «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوب»؛3 زکريا هم از خدا اين چنين درخواست کرد که: «خدايا! فرزندي به من بده که وارث من و وارث آل‌يعقوب باشد.» مگر زکريا پيغمبر نبود؟!
و قال: «وَأُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّه»؛4 احتمال ديگر اين است که بگوييد: «پيغمبران هم ارث به جا مي‌گذارند اما وارثين طبقاتي دارند و تا طبقه اول هست به دوم ارث نمي‌رسد.» اگر چنين است، چه کسي از من به پيغمبر نزديک‌تر است؟ و قال: «يُوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ»؛5 و قال: «إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ»؛6 قبل از اين‌که قانون ارث ابلاغ شود سفارش شده بود که مردم براي فرزندانشان وصيت کنند. بعد از اين، قانون ارث به صورت الزامي ابلاغ شد. حضرت مي‌خواهند بفرمايند که: «کسي از من به پيغمبر نزديک‌تر نيست تا مانع ارث بردن من باشد».
و زعمتم أن لا حظوة لي و لا إرث من أبي أفخصّكم الله بآية أخرج أبي منها؛ اگر بگوييد: «با اين‌که از نظر قرآن، انبيا ارث مي‌گذارند و براي اين حکمِ قرآن ناسخي هم نيامده اما تو از پدرت ارث نمي‌بري!» يعني آيات ارث به شما اختصاص دارد و شامل پدر من نمي‌شود! در حالي‌که آياتي که قرائت شد هيچ يک پيامبر را استثناء نمي‌کردند. احکام حقوقي براي پيغمبر و براي مردم يکسان است مگر موارد خاصي که استثنا شده باشد و قرآن تصريح کند که اين حکم مخصوص توست. اما در غير چنين مواردي پيغمبر با مردم در احکام خدا شريک است.
أم هل تقولون إن أهل ملتين لا يتوارثان أو لست أنا و أبي من أهل ملة واحدة؛ احتمال ديگر اين است که بگوييد: «وارث در صورتي ارث مي‌برد که اهل دين مورثش باشد.» آيا من دين پدرم را ندارم؟! يا مي‌گوييد: «اگر کساني اهل دو ملت باشند اصلا از همديگر ارث نمي‌برند؛ يعني اگر مثلا مورث مسلمان بود و وارثش مرتد و کافر شده بود ديگر ارث نمي‌برند.» آيا مي‌گوييد من از اسلام خارج شده‌ام؟! مگر من و پدرم اهل يک دين نيستيم؟! پس اين احتمال هم وجهي ندارد.
ام أنتم أعلم بخصوص القرآن و عمومه من أبي و ابن عمي؛ اين احتمال باقي مي‌ماند که بگوييد: «اين آيات معناي ديگري دارد و قرائت شما با قرائت ما فرق مي‌کند!»‌ و شما عام و خاص قرآن را از پدرم و از شوهرم علي بهتر مي‌دانيد. در بعضي از نسخه‌ها در ادامه اين مطالب مي‌فرمايند: فدونكها مخطومة مزمومه مرحولة تلقاك يوم حشرك؛ وقتي مي‌خواهند شتر را رام کنند چيزي در بيني‌اش مي‌اندازند و افسارش را به آن مي‌بندند. به چيزي که در بيني شتر انداخته‌اند خطام و به شتري که در بيني‌اش خطام انداخته‌اند مخطومه گويند. به شتري که آماده سواري و رحل است مرحوله و به افسارش زمام گويند. به شتري که افسارش آماده است مزمومه مي‌گويند. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها خطاب به خليفه مي‌فرمايند: اين شتر خلافت را بگير که آماده سواري است و ديگر هيچ مزاحمي نداري. افسارش در دستت و جهازش آماده است. بگير و بتاز تا روزي که خداي متعال حق من را از شما بگيرد.
وعده ديدار به قيامت

سخن به اين‌جا که مي‌رسد حضرت مي‌فرمايند: فنعم الحكم الله؛ من ديگر خدا را داور بين خودم و شما قرار مي‌دهم. و الزعيم محمد؛ و پدرم را در اين جريان کفيل خودم قرار مي‌دهم که مدافع من باشد و از طرف من اقامه دعوا کند. و الموعد القيامة؛ و دادگاهم ديگر تا روز قيامت عقب بيفتد. و عند الساعة «يخسر المبطلون»7؛ اين تعبير نيز اقتباس از آيات قرآن است. مي‌فرمايند: روز قيامت کساني که راه باطل را انتخاب کردند زيان مي‌کنند. و لا ينفعكم إذ تندمون؛ و آن روز پشيمان خواهيد شد اما پشيماني سودي به شما نخواهد داد. و «لِكُلِّ نَبَأٍ مُستَقرٌّ وَ سَوف تَعلَمُونَ»8 «مَن يَأتِيه عَذابٌ يُخزِيه وَ يَحِلُّ عَليه عَذابٌ مٌقيمٌ»9 اين‌جا نيز اقتباس از آيات قرآن است. حضرت مي‌فرمايند: به زودي خواهيد دانست که چه کسي رسوا مي‌شود و چه کسي عذاب دائمي خواهد داشت. حضرت آن‌ها را تهديد مي‌کنند به اين‌که شما مشمول اين آيه واقع مي‌شويد و در روز قيامت خدا عليه شما حکم خواهد کرد و به عذاب ابدي مبتلا خواهيد شد.
هدف اصلي فاطمه سلام‌الله‌عليها

بار ديگر تأکيد مي‌کنم که همه اين‌ها براي اين‌است که براي مردم اثبات شود که اين‌ها صلاحيت اين مقام را ندارند و حتي يک قضاوت ساده را نمي‌توانند براساس قرآن انجام بدهند. اين‌ها چگونه مي‌خواهند جانشين پيغمبر باشند در حالي‌که نمي‌دانند در دعوا، از چه‌کسي بايد بينه خواست؟! اگر مي‌خواستيد جانشين انتخاب کنيد دست‌کم بايد کسي را انتخاب کنيد که صلاحيت بيشتري داشته باشد. عمده اين دلسوزي‌ها و محاجه‌ها براي اين بود که امروز بعد از 1400 سال کساني که بخواهند بفهمند آيا آن انتخاب، انتخاب درستي بود يا نبود، راهي براي تشخيص داشته باشند و گرنه براي حضرات معصومين سلام‌الله‌عليهم، يک تل خاکستر با يک کوه طلا مساوي‌اند و براي مال دنيا بهائي قائل نيستند.
نبايد راه حق را بست

به هر حال ما در عين حال که وظيفه خودمان مي‌دانيم که نسبت به برادران اهل‌تسنن رفتار دوستانه و صميمانه و خيرخواهانه داشته باشيم از اين مسأله هم غافل نيستيم که از جمله خيرخواهي‌هايي که ما براي همه برادران مسلمان داريم اين است که بايد تلاش کنيم راه تشخيص حق هميشه باز باشد و اگر اختلاف‌نظري هست براي حل آن به مدارک مربوط مراجعه کرد. بايد فضاي سالمي براي بحث وجود داشته باشد تا هر که بخواهد حق را تشخيص دهد بتواند تشخيص دهد. کساني از خاندان پيغمبر بودند که با اين روش‌ها مخالف بودند. اگر کسي مي‌خواهد بداند حق با چه‌کسي است بايد اسناد و مدارک را بررسي کند. اگر ما نگذاريم اين مدارک به گوش مردم برسد تا درباره‌اش فکر کنند در واقع ما راه تشخيص حق را مسدود کرده‌ايم و روزي خواد آمد که همين برادران اهل‌تسنن پيش خدا عليه ما شکايت کنند و بگويند: «اگر شما اين حقايق را بيان کرده بوديد ما گمراه نمي‌مانديم.» ما وظيفه داريم که در عين حفظ دوستي و صميميت و خيرخواهي با همه طوايف مسلمين و در عين جلوگيري از تنش و خصومت و دشمني بين مسلمانان، راه تحقيق را باز بگذاريم. اميدواريم خداي متعال به همه ما توفيق شناختن حق را مرحمت بفرمايد.

1 . مائده، 50.

2 . نمل، 16.

3 . مريم، 5 و6.

4 . انفال، 75.

5 . نساء، 11.

6 . بقره، 180.

7 . جاثيه، 27.

8 . انعام، 67.

9 . هود، 39.
آفــلایــن
  پاسخ
#46
جلسه 46
1390/1/17

الحمدلله که خداوند عنايت فرمود و موفق شديم در اين محفل نوراني خدمت عزيزان باشيم. موضوع بحث ما خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليهاست. ضرورت دارد در آغاز سال جديد مروري بر بخشي از خطبه داشته باشيم که در طي جلسات متعدد گذشته بحث شد. اين خطبه با اين جمله شروع مي‌شد: الحمد لله على ما أنعم و له الشكر على ما ألهم. خطبه‌هاي انبياء، اولياء و عالمان ديني، با حمد خدا شروع مي‌شود؛ ولي هر يک از اوصاف و نعمت‌هاي خداوند متعال که در ابتداي خطبه ذکر مي‌شوند با هدف انشاي خطبه تناسب دارند. در اين خطبه مبارک هم اوصاف خاصي ذکر شده که با توجه به آن‌ها مي‌توان برخي از حکمت‌هايي را حدس زد که در چگونگي تنظيم فرازهاي مختلف اين خطبه مبارک نهفته است. دست‌کم ذکر آ‌‌‌ن‌ها باعث مي‌شود بيشتر به اهميت و هدف انشاي کلام پي ببريم.
بزرگ‌ترين خدمت به بشريت

در اين خطبه همراه با حمد و سپاس الهي سه مطلب اساسي يعني توحيد، نبوت و معاد به دنبال هم آمده که در واقع اساس دين‌اند. در ابتداي خطبه به سبک خاصي، به وحدانيت خداي متعال شهادت داده شده است. توحيد نقش حياتي و اساسي در سعادت انسان دارد و شهادت دادن به توحيد در واقع اعتراف به اين نعمت و شکر اين نعمت است که خداي متعال اصلي‌ترين عامل سعادت را به ما مرحمت فرموده است که اگر اين نباشد ساير امور بي‌فايده است. البته توحيد هم مراتب و شئوني دارد. اهتمام به اين مسأله با هدف خطبه بي‌تناسب نيست. حضرت مي‌توانستند بگويند: «اشهدان لا الاالله وحده لاشريک له.» ولي ذکر اين اوصاف و تاکيد بر اين‌که سعادت انسان بر اين اعتقاد مبتني است مقدمه‌اي است براي اين مطلب که کاري که پدرم رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله براي جامعه انساني انجام داد و آن‌ها را از شرک، ضلالت و پستي‌ها نجات داد کاري بسيار بنيادي و عظيم بود. کاري که او کرد با کار هيچ کس قابل مقايسه نيست؛ چراکه چيزي را به جامعه بذل کرد و در اختيارشان گذاشت که اساسي‌ترين عامل براي سعادت همه انسان‌ها تا روز قيامت است. پس خدمتي که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله در حق جامعه انساني و به خصوص ملت مسلمان و مخاطبان حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها انجام داد اين بود که آن‌ها را با توحيد آشنا کرد و از شرک و ضلالت نجاتشان داد.
اين قسمت خطبه مقدمه‌اي براي بيان ارزش خدمات پدر بزرگوارشان است. با اين مقدمه اهميت توحيد روشن مي‌شود و وقتي مخاطب مي‌فهمد که پيغمبر چنين خدمتي براي بشريت انجام داده متوجه ارزش و اهميت زحمات ايشان مي‌شود. در ضمنِ شهادت به توحيد بر روي دو صفت از اوصاف الهي تکيه شده است؛‌ يکي ربوبيت تکويني الهي به اين معنا که خداي متعال به انسان‌ها نعمت حيات، نعمت وجود و لوازم وجود را عنايت فرموده است. همه آنچه که به امور تکويني برمي‌گردد و انسان‌ها از آن منتفع مي‌شوند در اين دسته قرار مي‌گيرد. از جمله اين نعم فراهم کردن شرايط مناسب رشد و حيات در محيط اطراف انسان است. اين ربوبيت شامل همه موجودات مي‌شود. اما درباره انسان آنچه مهم‌تر مي‌نمايد ربوبيت تشريعي و هدايت انسان است. آن‌چه موجب سعادت دنيا و آخرت انسان مي‌شود يافتن راه صحيح زندگي است که عمدتاً به وسيله انبيا ارائه شده است. به همين مناسبت بعد از شهادت به توحيد به شهادت به رسالت منتقل مي‌شوند و در اين مقام به عظمت نعمت انبيا به خصوص پيغمبر خاتم صلي‌الله‌عليه‌وآله اشاره مي‌فرمايند. به زحماتي اشاره مي‌کنند که پيغمبر اکرم متحمل ‌شدند تا اين رسالت الهي را به انجام برسانند و براي مردم جهان اين ربوبيت تشريعي الهي را عينيت ببخشند. اگر خداي متعال انبيا را و به خصوص پيغمبر خاتم را مبعوث نفرموده بود مردم نمي‌توانستند راه صحيح زندگي را بشناسند. اگر نبود اين هدايت و اين نعمت، انسان‌ها در رديف حيوانات و گاهي پست‌تر از حيوانات قرار مي‌گرفتند. قرآن صراحتا مي‌گويد که برخي انسان‌ها از چهارپايان پست‌ترند؛ أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.1 به تصريح قرآن، کافر پست‌ترين جنبده است؛ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ.2 آن‌چه انسان را از اين مرتبه پست نجات مي‌دهد وجود مقدس انبيا و به خصوص پيغمبر اکرم صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين و تعاليم ايشان است.
يادآوري اين نکات توسط حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها باعث مي‌شود که مردم متوجه زحمات پدر ايشان شوند و بفهمند که رسول خدا چه حق عظيمي بر گردن آن‌ها دارد. پس ذکر اوصاف رسول اکرم و تاثيري که زحمات ايشان در هدايت مردم و نجات آن‌ها از گمراهي‌ها دارد باز با هدف خطبه متناسب است. حضرت اين نکته را ذکر مي‌فرمايد تا بعد بگويد: «آن کسي که اين کارها را کرده پدر من بود. او بود که بر شما اين حق را داشت و من تنها دختر او هستم.» سپس مي‌فرمايد: «پس از اين‌که پدرم رسالت خويش را انجام داد خداوند متعال حضور او در جوار خودش و در صف فرشتگان مقرب الهي را بر ماندن در اين دنيا براي او ترجيح داد و او را به طرف خودش برد.» اين فراز به اين نکته اشاره دارد که گرچه خداوند به وسيله انبيا انسان‌ها را هدايت مي‌کند و از گمراهي نجات مي‌دهد اما سنت تکويني الهي اين نيست که يک نبي الي الابد در ميان مردم باشد. پيغمبر هم انساني مثل انسان‌هاي ديگر است و شرايط زندگي اين عالم بر او هم حاکم است. اين مطلب در قرآن مورد تأکيد و اهتمام قرار گرفته است. او يک پيام الهي دارد و بايد آن را به مردم برساند. در مرحله بعد اين مردم هستند که مسئوليت حفظ پيام الهي را دارند.
در ضمن نکات فوق به اين مطلب هم اشاره مي‌کنند که پيغمبر اکرم با نشان دادن راه سعادت و شقاوت به مردم، آن‌ها را به نتايج ابدي کارهايشان هم متنبه کردند و به آن‌ها هشدار دادند که زندگي فقط اين چند روز کوتاه دنيا نيست که با پايان يافتن آن، همه چيز تمام شود. اين عمر کوتاه شما مقدمه‌اي براي فراهم شدن خوشبختي ابدي يا بدبختي ابدي است. تا اين‌جا آن سه اصل توحيد، نبوت و معاد با ذکر اوصاف خاصي که متناسب با هدف اين خطبه باشد تقرير شد.
ولايت، ناظم ملت و مانع تفرقه

وقتي کلام به اين‌جا مي‌رسد روي سخن را به سوي مردم برمي‌گردانند و با مخاطب قرار دادن آن‌ها خطبه را ادامه مي‌دهند. اين نحوه تغيير در کلام خود از عوامل بلاغت است و موجب جلب توجه مخاطب مي‌شود و مخاطب مي‌فهمد که متکلم از اين‌جا به بعد سخن خاصي با او دارد. حضرت مي‌فرمايند: «مردم! شما مي‌دانيد پدر من براي ترويج دين خدا و هدايت شما چه زحمت‌هايي کشيد؟» حضرت با يادآوري خصوصيات رسول خدا سعي مي‌کنند هم مردم را از غفلت درآورند و هم زمينه عاطفي براي پذيرش کلام را در مخاطب ايجاد کنند. اين روش نيز از وجوه بلاغت است و از روش‌هايي است که مي‌توان براي تأثير گذاشتن بر ديگران از آن استفاده کرد. حضرت مي‌خواهند به آن‌ها تذکر دهند که: «اکنون نوبت شماست که ميراث پيغمبر يعني قرآن و دين اسلام را حفظ کنيد.» به اين مناسبت اشاره‌اي به بعضي از حکمت‌هاي احکام و فلسفه تشريعات الهي مي‌فرمايند. اين فراز هم حامل نکته‌اي است که باز در نتيجه‌گيري از اين خطبه مؤثر است. حضرت در ضمن اشاره به حکمت تشريع نماز، زکات و ... مي‌فرمايند: «و طاعتنا نظاما للملة و إمامتنا أمانا من الفرقة. احکام الهي هر کدام مصالحي داشت. يکي از احکام هم وجوب اطاعت از ماست؛ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ؛3 اين هم حکمت مهمي دارد که نبايد فراموش شود و آن نظام بخشيدن و سامان دادن به ملت اسلام يعني آيين مقدس اسلام است. اگر امامت ما نباشد اسلام ساماني نخواهد داشت.» اگر کسي احتمال بدهد که ذکر ساير احکام هم مقدمه‌اي براي تعيين جايگاه مسأله امامت بود احتمال بعيدي نداده است. يعني ذکر اين مجموعه براي شناخت اين عنصر است. سخن حضرت اين است که: «خداي متعال اين دين را براي شما نازل فرمود و اين امانت را پيغمبر اکرم به شما سپرد. وظيفه شما اين است که اين امانت را به نحو صحيح حفظ کنيد.» از اين جهت بعد از ذکر اين نکات و در آخر اين فراز، مردم را به تقوا سفارش مي‌فرمايد. يعني حال که اين مسئوليت به دوش شماست بدانيد که اگر در انجام اين مسئوليت سهل‌انگاري کنيد و تقوا نداشته باشيد زحمات پدرم و آن هدف الهي از بين خواهد رفت. هدف اين بود که بتوانيد راه سعادت را بيابيد و آيين حيات‌بخش اسلام در ميان شما حکم‌فرما شود. اگر شما اين مسائل را رعايت نکنيد، بعد از گذشت يک نسل، ديگر اسلامي باقي نمي‌ماند.
حضرت براي اين‌که نکته ديگري را در همين ارتباط در ذهن مردم زنده کنند بار ديگر مردم را مورد خطاب قرار مي‌دهند. آن نکته اين‌ است که: «اگر من گفتم پدرم زحمات فراواني را براي هدايت شما متحمل شد، اين را هم بايد بدانيد که پدرم به تنهايي اين کار را انجام نداد. آن کسي که در همه مشکلات يار پدرم بود و هر مشکلي پيش مي‌آمد پيغمبر اکرم از او ياري مي‌خواست پسرعمويم علي بود. شما خود مي‌دانيد که اگر علي نبود کار اسلام به سامان نمي‌رسيد. پس همان‌گونه که مديون پيغمبريد به خاطر اين‌که وحي را از خدا دريافت کرد و به شما رساند، مديون شوهرم هم هستيد چراکه براي استقرار اين دين تلاش کرد.»
سپس حضرت مي‌فرمايد: «شما هم در زمان حيات پيغمبر ابتدا اسلام را پذيرفتيد و بعد براي ياري آن کوشش کرديد. اما همين که پدرم از دنيا رفت غافل شديد و رو به انحطاط رفتيد. در اين هنگام شيطان که کمين کرده بود سرش را از مخفي‌گاه خود پنهاني بيرون آورد تا ببيند وضع جامعه شما چگونه است. ديد شما آماده گمراه شدن هستيد.» حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اين نکته را خيلي اديبانه و زيبا بيان فرموده‌اند که در حد فهم خودمان و به اندازه‌اي که فرصت بود آن را توضيح داديم. اين نکته زمينه‌ساز اشاره به اين مطلب است که: «از همان روز رحلت پدرم، زمينه انحراف از مسير اسلام فراهم شد و اين در اثر غفلت، ناداني و خواب‌آلودگي شما بود که شيطان بر شما تسلط پيدا کرد و شما را از مسير صحيح منحرف کرد.»
لازم است در فرصت مناسب درباره اين مسأله صحبت کنيم که چگونه مردمي که آن همه سختي را تحمل کرده بودند، در همان روز رحلت پيغمبر که هنوز جنازه حضرتش از روي زمين برداشته نشده بود عهد خود با رسول‌الله را فراموش کردند؟! واقعا اين مسأله‌اي غامض، معماگونه و در عين حال آموزنده‌ است. اين امتحان منحصر به آن‌ها نيست. شايد مراتبي از آن براي ما هم پيش آيد. وقتي ما در راه صحيح به حرکت درآمديم، خداوند بر ما منت گذاشت و ما را هدايت فرمود و رهبري فرزانه بر سر راه ما قرار داد تا راه صحيح را شناختيم. اما نبايد مغرور شويم و گمان کنيم ديگر سعادت ما تضمين شده است! انسان تا زنده است و در اين دنيا نفس مي‌کشد در معرض خطر است. هيچ‌گاه نبايد از خودش مطمئن شود. همه بايد به خدا پناه ببريم و از او بخواهيم که عاقبت‌مان را به خير ختم کند و ما را در همه مراحل حفظ کند. البته شرطش هم اين است که در عمل به آن اندازه‌اي که خودمان مي‌فهميم کوتاهي نکنيم.
خطاهاي جبران‌ناپذير

به هر حال حضرت روي اين نکته تکيه مي‌فرمايند که: «از همان لحظه رحلت پدرم شما دچار آفت شديد و اين آفت، از غفلت شما شروع شد.» همه ما مي‌دانيم که انسان جائز‌الخطاست. غير از حضرات معصومين و احتمالا بعضي از تربيت‌شدگان مکتب آن‌ها کم‌و‌بيش ديگران مبتلا به خطا و گناه مي‌شوند. اما در يک تقسيم کلي خطا بر دو گونه است؛ گاهي انسان سهل‌انگاري مي‌کند و مرتکب اشتباهي مي‌شود؛ اما اين اشتباه قابل جبران است. حتي اگر نماز انسان هم قضا بشود اگر واقعا توبه کند و قضايش را بخواند جبران مي‌شود. اما برخي اشتباهات اگر شروع شود برگشت ندارد و راه جبرانش مسدود مي‌شود. نه تنها خود شخص از برکات و رحمت‌ها محروم مي‌شود بلکه باعث گمراهي ديگران هم مي‌شود. از اين‌رو ما طلبه‌ها به خصوص بايد به اين خطر بيش از ديگران توجه کنيم. افراد عادي اگر حرف غلطي هم بزنند و يا حتي مذهب غلطي هم انتخاب کنند ممکن است بعد که متوجه اشتباه خود شوند مورد عنايت خدا قرار گيرند و توبه کنند. اما اگر انسان با القاء شبهه يا مطلب نسنجيده‌اي ديگري را گمراه کرد – کاري که در اين زمان نمونه‌هايش کم نيست – چگونه مي‌تواند اين خطا را جبران کند؟! وقتي کسي مقاله‌اي گمراه‌کننده نوشت و هزاران نفر در داخل و خارج کشور آن را خواندند و گمراه شدند چگونه مي‌توان اين انحراف را تصحيح کرد؟ وقتي شبهه پيدا شد و دين انسان آفت زده شد نمي‌توان اطمينان پيدا کرد که جبران شود. القاء شبهه خيلي آسان است اما جبران آن خيلي مشکل است. هر اندازه اين انحراف وسعت پيدا کند گناهش براي شخص منحرف‌کننده باقي خواهد ماند (وَلَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالًا مَّعَ أَثْقَالِهِمْ).4 بر عکس اگر انسان يک نفر را هدايت کند تا روز قيامت هر کار خوبي آن شخص انجام دهد شخص هدايت‌گر در کار خوب او شريک خواهد بود. در مقام فکر و اعتقاد اين چنين است. در مقام عمل هم خطاها بر دو قسم است؛ برخي خطاها قابل جبران و برخي غيرقابل جبران‌اند. اگر کسي مسئول انجام کاري در جامعه شود اما به جاي خدمت حقوق مردم را تضييع کند، قانون غلط وضع و اجرا کند چگونه مي‌توان اين خطا را جبران کرد؟ رأيي که ما در صندوق مي‌اندازيم يعني شخصي را بر جامعه مسلط مي‌کنيم و بايد بدانيم هر قدر در اين کار نقش داشته باشيم در ثواب و عقاب اعمال آن شخص شريک خواهيم بود. بايد در اين‌گونه اعمال خيلي حساس باشيم به خصوص آن دسته کارها که به ما طلبه‌ها مربوط مي‌شود؛ يعني مسائل فکري و اعتقادي. مراقب باشيم که هرچه به ذهنمان مي‌رسد نگوييم و ننويسيم. بايد احساس مسئوليت داشته باشيم. اگر براي کسي شبهه‌اي در دينش پيش آمد و ايمانش ضعيف شد چه کسي مسئول است؟ چگونه مي‌توان آن را جبران کرد؟ آيا اگر کسي مقاله مشکل‌داري بنويسد اما بعد به خطاي خود پي ببرد و جوابي براي آن بنويسد مخاطبان تحت تأثير واقع مي‌شوند؟ گويا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌خواهند اشاره بفرمايند به اين‌که: «اثر غفلت شما تنها اين نبود که خود از رهبري راستين محروم شديد بلکه با اين غفلت مسير حرکت جامعه را عوض کرديد. شيطان فرصت را غنيمت شمرد و از غفلت شما سوءاستفاده کرد تا شما را از مسير صحيح اسلام منحرف کند.» إن‌شاءالله بحث را در جلسه بعد ادامه خواهيم داد.

و صلي ‌الله عليه محمد و آله ‌الطاهرين

1 . اعراف، 179.

2 . انفال، 55.

3 . نساء، 59.

4 . عنکبوت، 13.
آفــلایــن
  پاسخ
#47
جلسه 47

1390/1/24

آنچه گذشت
ثم رمت بطرفها نحو الأنصار؛ فقالت يا معشر النقيبة وأعضاء الملة وحضنة الإسلام! ما هذه الغميزة في حقي والسنة عن ظلامتي؟! أما كان رسول‌الله صلي‌الله‌عليه‌وآله أبي يقول: «المرء يحفظ في ولده»؟ سرعان ما أحدثتم وعجلان ذا إهالة، ولكم طاقة بما أحاول وقوة على ما أطلب وأزاول. أتقولون مات محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله؟
موضوع سخن، خطبه شريف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بود و عرض شد که: حضرت بعد از ذکر حمد و ثناي الهي و شهادت به رسالت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله و اوصاف و کمالات ايشان در چند فراز با تعبيرات مختلف مردم را مورد خطاب قرار مي‌دهند و وظايفشان را به آن‌ها گوشزد مي‌کنند. در يک فراز مي‌فرمايند: أنتم عباد الله نصب أمره ونهيه وحملة دينه و وحيه و أمناء الله على أنفسكم و بلغاءه إلى الأمم؛ در اين‌جا مردم را با عنوان «عبادالله» مورد خطاب قرار مي‌دهند و مي‌فرمايند: «‌اي بندگان خدا! شما تابلوهاي امر و نهي خدا و حاملين وحي و دين خدا و امانت‌دار او هستيد. خداوند امانتي به شما سپرده که وظفيه داريد هم خود آن را رعايت کنيد و هم آن را به ديگران برسانيد.» مقصود از اين فراز بيان مسئوليت مردم در حفظ احکام اسلام و رساندن آن به نسل‌هاي ديگر است. اين مسئوليت بسيار بزرگي است که معمولا مورد توجه قرار نمي‌گيرد. حضرت روي اين مسأله تکيه مي‌کنند و مي‌فرمايند: أمناء الله على أنفسكم وبلغاءه إلى الأمم. به دنبال اين تذکر برخي از سرفصل‌هاي اين امانت و حکمت‌هاي آن‌ها را بيان ‌مي‌کنند و در پايان اين فراز مي‌فرمايند: فاتقوا الله حق تقاته.
فراز ديگر با اين عبارت آغاز مي‌شود: ايهاالناس اعلموا أني فاطمة وأبي محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله؛ در اين فراز بار ديگر مردم را با عنوان «ايهاالناس» مخاطب قرار مي‌دهند و خود را براي هرکس که عنوان ناس بر او صدق کند معرفي مي‌نمايند تا مخاطبان بدانند چه کسي است که سخن مي‌گويد و آن‌ها چگونه بايد اين سخنان را بشنوند و تلقي کنند. حضرت مي‌فرمايند: «من دختر همان کسي هستم که شما را از بدبختي دنيا و آخرت نجات داد. وضع زندگي شما چنان بود که آب آشاميدني سالم و غذاي درستي نداشتيد. دنيايتان با فقر، بدبختي و برادرکشي مي‌گذشت. رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله بود که شما را از اين بدبختي‌ها نجات داد. بالاتر اين‌که شما گمراه و بت‌پرست بوديد و دين حق را نمي‌شناختيد و او شما را با خدا آشنا کرد و بهترين دين را براي شما آورد. پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله شما را به عالي‌ترين مراتب کمال انسانيت راهنمايي کرد. هيچ کس در عالم مثل او چنين خدمتي به بشريت نکرد. در مدتي که رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله در ميان شما بود بيشترين رنج‌ها را تحمل کرد و بالاترين سختي‌ها را کشيد و در اين راه اين علي عليه‌السلام بود که هميشه يار و ياور او بود. گاه در حالي‌که شما آسوده خاطر به زندگي خودتان مي‌پرداختيد علي عليه‌السلام براي ياري دين خدا خود را در دهان اژدها مي‌انداخت. سرانجام به برکت مجاهدت‌هاي پيغمبر و علي صلوات‌الله‌عليهما اسلام استقرار يافت و شما به اين شرف‌ها و افتخارها رسيديد.» حضرت اين اوصاف رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله را به عنوان مقدمه براي مسأله ديگري بيان مي‌کنند. حضرت به دنبال اين مقدمه مي‌خواهند بگويند: «تا پيغمبر زنده بود اين مسائل مورد افتخار و قبول همه بود. اما با رفتن او چه اتفاقي در ميان شما رخ داده است؟ بعد از رحلت پدرم گرايشات نفاق‌آميز در شما ظاهر شده (ظهر فيكم حسكة النفاق) و شيطان بر شما غالب شده است. به جاي اين‌که عهد پيغمبر را به خاطر داشته باشيد و از امانتي که به شما سپرده شده بود حمايت و حراست کنيد همه را فراموش کرديد. گويا فقط اسمي از اسلام براي شما مانده و حقيقت اسلام را فراموش کرده‌ايد.» بعد به دو اشتباه بزرگي که آن‌ها مرتکب شدند اشاره کرده، مي‌فرمايند: «اشتباه بسيار بزرگ اول اين‌ بود که هنوز جنازه پيغمبر روي زمين بود که شما شروع به مخالفت با عهد او کرديد، و اشتباه دوم اين بود که احکام واضح اسلام را ناديده گرفتيد. اموالي را از من غصب کرديد و بر خلاف نص قرآن گفتيد: تو از پدرت ارث نمي‌بري و ادعا مي‌کنيد که پيغمبران وارثي ندارند!» در برخي روايات آمده است که حضرت خطاب به متصدي خلافت مي‌گويند: «يابن ابي‌قحافه! آيا تو از پدرت ارث مي‌بري و من نبايد از پدرم ارث ببرم؟!» و بعد با توبيخ مردم در تقبيح اين حرکت، با بي‌اعتنايي مي‌گويند: «اين شتر افسار شده را بگيريد و هر جا دلتان مي‌خواهد ببريد.» اين تعبير حاوي سرزنشي سخت براي مخاطبان است.
فاطمه سلام‌الله‌عليها به انصار فرصتي دوباره مي‌دهد

ثم رمت بطرفها نحو الأنصار؛ تا اين‌جا مخاطبان حضرت، عموم مردم بودند. اما در اين فراز همان‌طور که در نقل‌هاي متعدد آمده است رو به گروه انصار کرده و آن‌ها را مخاطب قرار مي‌دهند. از ادامه کلام حکمت اين خطاب روشن مي‌شود. گويا کلام که به اين‌جا مي‌رسد ديگر از مهاجرين روي برمي‌گردانند و مي‌گويند: «شما که غصب خلافت کرديد آنچه را گرفته‌ايد برداريد و برويد و دور شويد.»
انصار يک جايگاه مهمي در عالم اسلام داشتند. آن‌ها بودند که با دعوت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله و پناه دادن به مهاجرين، دين اسلام را ياري کردند. مهاجرين عده‌اي آواره بودند که مشرکان مکه اموالشان را گرفته و آن‌ها را از مکه بيرون کرده بودند. ايشان پس از مهاجرت به مدينه نه مکاني داشتند و نه کسب و کاري. اهل مدينه بودند که به آن‌ها جا و مکان دادند و آن‌ها را در اموالشان شريک کردند. پس از آن خداوند طي مراسمي بين مهاجرين و انصار اخوت برقرار کرد. همچنين در جنگ‌هايي که مشرکان بر مسلمانان تحميل کردند بدون ياري انصار، کاري از مهاجرين برنمي‌آمد. اين اقتضاي اسباب ظاهري بود. در واقع حمايت‌هاي انصار موجب رواج اسلام شد. اين ويژگي انصار باعث شد که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها آخرين تير ترکش را متوجه انصار کنند و سعي کنند که آن‌ها بيدار کنند.
همان‌طور که بارها عرض کرده‌ام همه اين فرمايشات و احتجاجات براي اين بود که قدمي در راه هدايت مردم برداشته شود و آيندگان يا بخشي از معاصران آن زمان متوجه اشتباهات خود شوند و راه حق را بيابند. به احتمال قريب به يقين، اگر خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها نبود ما امروز حضرت زهرا را نمي‌شناختيم. هر آنچه که مسلمانان بعد از رحلت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله از حق يافتند به برکت همين فرمايشات حضرت زهرا است و مبدأ آن از اين‌جا شروع مي‌شود.
احساسات؛ محرّک اصلي قيام‌ها

حضرت پس از نااميدي از مهاجرين رو به انصار کرده و با استفاده از يک اصل روان‌شناختي سعي در جلب عواطفشان کردند؛ يعني با صرف‌نظر از بحث منطقي و استدلالي با متصدي خلافت، سعي ‌کردند عواطف انصار را جلب کنند بلکه بفهمند بايد از اهل‌بيت عليهم‌السلام پيروي کنند. اين روش حضرت در بردارنده يک درس بزرگ است و آن اين‌که هميشه اين طور نيست که حرکت‌هاي اجتماعي تنها در سايه منطق عقلاني قوي انجام گيرد؛ بلکه عامل اصلي در حرکت‌هاي اجتماعي، اغلب احساسات و عواطف است. احساسات و عواطف است که حرکت‌ها را شکل مي‌دهد و انقلاب‌ها را به وجود مي‌آورد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها تا اين‌جا با بياني استدلالي با مردم صحبت مي‌کردند اما بعد از اين مي‌خواهند عواطف مردم را تحريک کنند؛ از اين‌رو فرمودند: «اي انصار! ‌اي کساني که ياري شما زمينه رواج اسلام را فراهم کرد. شما اسلام را در آغوش خود گرفتيد و پرورش داديد. شما سرشناسان عالم اسلام‌ايد. حال چگونه با اين همه خدمت به اسلام چنين غافل شده‌ايد؟! پس کجا رفت آن احساس مسئوليت‌تان؟! کجا رفت آن شور و آن عواطف‌تان؟! مگر شما نشنيديد که پدرم فرمود: «المرء يحفظ في ولده؛ اگر کسي از دنيا رفت، حفظ احترام او به حفظ احترام فرزندانش خواهد بود»؟! آيا غير از من فرزندي براي پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله سراغ داريد؟! آيا وظيفه خودتان نمي‌دانيد از پيغمبري که اين همه به شما خدمت کرد قدرداني کنيد؟! حال که پدرم در ميان شما نيست آيا نبايد احترام فرزندانش را رعايت کنيد؟! عاطفه انساني شما کجا رفته است؟!»
يا معشر النقيبة؛‌ اي گروه برجستگان و نام‌آوران جامعه! و أعضاد الملة؛ اي کساني که همچو بازوي توانايي آيين اسلام را حفظ کرديد؛ وحضنة الإسلام؛ و اسلام را حضانت کرديد. اي کساني که مثل مادري که بچه‌اش را در آغوش مي‌گيرد اسلام را در آغوش خود پرورش داديد. اي کساني که از چنين گذشته‌اي برخورداريد و در زمان حيات پدرم آن همه به پيشرفت اسلام کمک کرديد! ما هذه الغميزة في حقي؛ شما را چه شده که اکنون من را ناديده گرفتيد. والسنة عن ظلامتي؛ ظلمي را که به من مي‌شود مي‌بيند اما اقدامي نمي‌کنيد، حرفي نمي‌زنيد! آيا خوابتان برده؟ مگر شما همان کساني نيستيد که آن همه براي اسلام و براي ما اهل‌بيت عليهم‌السلام خدمت کرديد؟! أما كان رسول الله صلي‌الله‌عليه‌وآله أبي يقول المرء يحفظ في ولده؛ آيا پدر من نمي‌فرمود که هر شخصي به وسيله فرزندانش حفظ مي‌شود (احترامش با احترام به فرزندانش نگه داشته مي‌شود)؟! سرعان ما أحدثتم و‌عجلان ذا إهالة؛ اين يک ضرب‌المثل عربي است. براي اين‌که بگويند: «خيلي زود راه را عوضي رفتيد و اشتباه کرديد» اين تعبير را به کار مي‌برند.
دفع دو شبهه

از آن‌جا که ممکن است انصار بگوييد: «بله، به شما ظلم کردند؛ ولي از ما کاري ساخته نيست!» حضرت مي‌فرمايند: «لكم طاقة بما أحاول و قوة على ما أطلب و أزاول؛ شما توان اين را داريد که آنچه من مي‌خواهم را انجام دهيد. پس عذرتان چيست؟ آن همه فداکاري با اين وضعي که اکنون داريد چگونه جمع مي‌شود؟!»
باز به تعبير بنده، از آن‌جا که ممکن است بگويند: «تا پدر شما زنده بود بر گردن ما حق داشت؛ چرا که ما را هدايت کرده و به ما عزت بخشيده بود. ما هم ياري‌اش مي‌کرديم. اما اکنون از دنيا رفت و تمام شد؛ لذا اگر ما به شما کمک نمي‌کنيم به اين جهت است ‌که ديگر پدر شما نيست و چون آن حقوق مربوط به پدرت بود با رفتن او آن حقوق تمام شد» لذا حضرت مي‌فرمايند: أتقولون مات محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله؛ آيا دليل شما براي ياري نکردن من اين است که چون پيغمبر نيست ما شما را ياري نمي‌کنيم؟ اگر سخن شما اين است جواب اين مسأله در خود قرآن بيان شده است و شأن نزولي دارد. داستان اين است که در جنگ احد مسلمانان پس از ترک تنگه احد و حمله مشرکان، بسيار ضعيف شدند و تلفات فراواني دادند. خود پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله مجروح شدند. به دنبال اين قضايا مشرکان براي تضعيف روحيه مسلمانان جنگي رواني به راه انداختند و تبليغ کردند که پيغمبر کشته شده است، در حالي که پيغمبر زخمي شده بودند. در اين موقعيت اين آيه نازل شد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرينَ؛1 پيغمبر ما پيغمبري همچون ساير پيغمبران است؛ برفرض پيغمبر از دنيا رفته باشد، آيا شما بايد دست از دينتان برداريد؟!» او آمده بود تا اين دين را به شما معرفي کند راه صحيح را به شما نشان بدهد تا عمل کنيد. او وظيفه‌اش را انجام داد و شما را هدايت کرد. حال وظيفه شماست که از دين خدا محافظت نماييد و احکامش را زنده کنيد. وظيفه شماست که ارزش‌هايش را در دنيا احيا کنيد و نگذاريد آثارش از بين برود. بنابراين بايد در مقابل دشمنانش بيشتر مقاومت کنيد که مبادا خطري متوجه اسلام شود. آيا اين آيه را به خاطر داريد؟ اين آيه در همان قرآني است که شما هر روز در خانه‌هايتان با صداي بلند و آهسته، با لحن و بدون لحن و به صورت‌هاي مختلف قرائت مي‌کنيد. فراموش نکرده‌ايد که قرآن فرمود: «أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ؛ آيا اگر پيغمبر از دنيا رفت شما بايد دست از دينتان برداريد؟» بله، رفتن رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله مصيبت بسيار بزرگي بود که بر عالم انسانيت وارد شد. اما رفتن او مجوز اين نيست که شما دست از دينتان برداريد و احکام اسلام را ترک کنيد!
حضرت در ادامه فرازي در بيان عظمت اين مصيبت انشاء مي‌کنند که ان‌شاءالله اگر توفيقي بود جلسه بعد عرض خواهم کرد.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . آل‌عمران، 144.
آفــلایــن
  پاسخ
#48
جلسه 48
1390/1/30



در شرح خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين‌جا رسيديم که حضرت به طرف انصار رو کرده و با مخاطب قراردادن آن‌ها سخنان مهمي را ايراد مي‌فرمايند که بخشي از آن را در جلسات گذشته خوانديم. آن بخش به توضيح بيشتري احتياج داشت؛ ولي بيم آن دارم که توقف زياد خسته‌کننده باشد. از اين رو در اين جلسه به ادامه خطبه مي‌پردازيم. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با يک تعبير ديگري خطاب به انصار سخن را ادامه مي‌دهند. انصار عمدتاً از دو قبيله اوس و خزرج بودند. در تاريخ آمده که جده اعلاي‌ ايشان خانمي به نام قيله بوده است. از اين رو مجموع اين دو قبيله را بني‌قيله (فرزندان قيله) مي‌گفتند. اين طايفه بعد از مرگ قيله دو گروه مي‌شوند که يک بخش معروف به «اوس» شد و يک دسته «خزرج».
چرا با سلاح قيام نمي‌کنيد؟!

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: إيهاً (تعبيري است براي هشدار دادن) بني قيله! أ أهضم تراث أبي وأنتم بمرأى مني ومسمع ومنتدى ومجمع تلبسكم الدعوة وتشملكم الخبرة وأنتم ذوو العدد والعدة والأداة والقوة وعندكم السلاح و الجنة؛ هشدار به همه شما ‌اي فرزندان قيله! آيا صحيح است در حالي‌که شما مي‌بينيد و مي‌شنويد و در حالي‌که من در ميان جمع شما هستم و شما حضور داريد، ارث پدرم خرد و له شود؟! اگر نداي کمک‌خواهي مرا نمي‌شنيديد، ممکن بود عذري داشته باشيد؛ اگر تشخيص نمي‌داديد که حق با کيست باز امکان داشت که معذور باشيد؛ اگر مي‌دانستيد و تشخيص مي‌داديد اما نمي‌توانستيد کمک کنيد باز امکان معذور بودن وجود داشت؛ اما دعوت من به گوش شما رسيده است و همه شما از آن آگاه‌ايد و مي‌توانيد تشخيص دهيد و داراي جمعيت زيادي هستيد و عده و ساز و برگ داريد و از قدرت و نيرو برخورداريد و شما اسلحه و سپر در دست داريد.
از اين تعبيرات استفاده مي‌شود که حضرت انتظار داشتند انصار حتي اگر لازم باشد با استفاده از سلاح به ياري ايشان بيايند و کساني را که حق ايشان را سلب کرده‌اند سرکوب کنند.
توافيكم الدعوة فلا تجيبون و تأتيكم الصرخة فلا تغيثون؛ با اين وجود که دعوت مرا مي‌شنويد جواب نمي‌دهيد و در حالي‌که فرياد ياري‌خواهي من بلند است شما به فرياد من نمي‌رسيد؟!
سابقه انصار

وأنتم موصوفون بالكفاح معروفون بالخير والصلاح والنخبة التي انتخبت والخيرة التي اختيرت لنا أهل البيت؛ شما کساني هستيد که به دليري، دلاوري، خوبي و شايستگي معروف‌ايد. شما کساني هستيد که در ميان همه مسلمانان به عنوان نخبگان و برگزيدگان ما اهل‌بيت شناخته مي‌شويد.
همان‌طور که در جلسه قبل توضيح دادم حضرت با بيان اين نکات قصد دارند از همه عوامل براي ارشاد آن‌ها استفاده کنند؛ يعني هم منطق عقلي، هم منطق شرعي و هم منطق عاطفي را بکار مي‌گيرند. اين فرازها بيشتر جنبه تحريک عواطف آن‌ها را دارد. حضرت در ادامه براي تشجيع آن‌ها گذشته‌شان را يادآور شده و خدماتي را که به اسلام کردند برمي‌شمارند.
قاتلتم العرب وتحملتم الكد والتعب؛ شما با جامعه عرب جنگيديد. البته انصار خود عرب بودند. از اين‌جا معلوم مي‌شود که مسأله ناسيوناليسم مطرح نيست؛ بلکه مهم حق و باطل است. حضرت مي‌فرمايند: «شما جمعيت محدودي هستيد که با انبوه عرب‌هايي که منحرف و دشمن اسلام بودند به قتال برخاستيد و در اين راه هر گونه زحمت و سختي را تحمل کرديد.»
وناطحتم الأمم وكافحتم البهم؛ وقتي حيواناتي که شاخ جنگي دارند با شاخ با همديگر مي‌جنگند مي‌گويند «مناطحه» مي‌کنند. حضرت مي‌فرمايند: «شما شاخ به شاخ با عرب‌هاي مشرک و مخالف اسلام رودررو شديد و با آن‌ها جنگيديد. با قهرمانان دست و پنجه نرم کرديد ودلاورانه با آن‌ها مبارزه کرديد.»
لا نبرح أو تبرحون نأمركم فتأتمرون حتى إذا دارت بنا رحى الإسلام؛ ما و شما از هم جدا نمي‌شديم و تا زماني‌که شما نمي‌آمديد ما نمي‌رفتيم اما در چهارچوب فرمانده و فرمان‌بر. ما به شما امر مي‌کرديم و شما فرمان مي‌برديد و مي‌پذيرفتيد. تا اين‌که آسياب اسلام به دست ما به چرخش درآمد.
وَ دَرَّ حَلَبُ الْأَيَّامِ وَ خَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِّرْكِ وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْإِفْكِ وَ خَمَدَتْ نِيرَانُ الْكُفْرِ وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرْجِ وَ اسْتَوْسَقَ نِظَامُ الدِّينِ؛ فرمايشات حضرت تعبيرات ادبي بسيار زيبايي است که متأسفانه در ترجمه،‌ آن ظرافت و لطافتش درست ادا نمي‌شود. حضرت در اين فراز ايام گذشته صدر اسلام تا آن روز را به حيوان شيردهي تشبيه مي‌فرمايند که ابتدا پستانش خشک بوده و شير نمي‌داده است و هنگامي که بچه‌دار مي‌شود پستان‌هايش پر از شير مي‌شود. ايشان مي‌فرمايند: « شير اين روزگار به ثمر رسيد و فراوان شد و صداي گوش‌خراش شرک آرام گرفت و جوشش دروغ و بهتان فروکش کرد.» يعني در ابتدا مشرکين هر نوع تهمت و بهتاني به مسلمانان حتي به شخص پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌زدند – کاري که هميشه شياطين انس و جن براي مغلوب کردن طرف مقابلشان انجام مي‌دهند. حضرت خطاب به انصار مي‌فرمايند: شما آن قدر به دستور جنگيديد تا نعره شرک خاموش شد و جوشش تهمت‌ها و دروغ‌ها فروکش کرد. آتش‌هاي کفر به خاموشي گراييد و کساني هم که دعوت به فتنه‌انگيزي و هرج و مرج مي‌کردند آرام شدند و نظام دين سامان گرفت. اين‌ها کارهايي بود که شما با راهنمايي ما انجام داديد. شما اين زحمات را متحمل شديد، جنگ‌ها کرديد و فداکاري‌ها نموديد تا درخت اسلام بارور شد و آسياب اسلام به چرخش درآمد؛ يعني حکومت و دولت اسلامي برقرار شد.
پس چه شد آن سابقه طلائي؟!

فَأَنَّى حُرتُمْ بَعْدَ الْبَيَانِ وَ أَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْإِعْلَانِ وَ نَكَصْتُمْ بَعْدَ الْإِقْدَامِ؛ بعد ازاين‌که تدريجا بيست و سه سال از اين جريان گذشت و دولتي مقتدر و عزت‌مند بر سر کار آمد چه‌طور شما به حيرت و سرگرداني برگشتيد؟! بعد از بيان حق و آشکار شدن آن، چرا متحير شديد که چه کنيد؟! بعد از آن که آشکارا از اسلام و از ما اهل‌بيت حمايت کرديد چگونه به پنهان‌کاري رو آورديد و جلسات خصوصي تشکيل داده و بر عليه ما توطئه‌ها مي‌چينيد؟! چه شد که بعد از به ميدان آمدن و اقدام عملي، عقب‌نشيني کرديد؟!
وَ أَشْرَكْتُمْ بَعْدَ الْإِيمَانِ بُؤْساً لِقَوْمٍ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ «وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ1»؛ اين تعبيرات از آن تعبيرات بسيار کوبنده است. حضرت خطاب به مسلماناني که انصار اسلام بودند و خدمات فراواني به اسلام ارائه دادند و به تعبير خود حضرت اصلاً به کمک آن‌ها نظام اسلامي پا گرفت، مي‌فرمايند: «حال، بعد از ايمان مشرک شديد؟!» روشن است که اين شرک، بت‌پرستي نيست؛ چراکه در آن زمان کسي بت‌پرستي نکرد. اين همان شرکي است که قرآن درباره آن مي‌فرمايد: «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ؛2 يهود و نصارا سرکردگان خويش را به عنوان رب اتخاذ کردند و به جاي اين‌که خدا را رب خود بدانند تن به ربوبيت بزرگان خود دادند.» يعني قبول اوامر غير خدا شرک تشريعي است. مثلاً پذيرفتن حکومت ناحق نوعي شرک است. موحد بايد فقط خدا را رب بداند و از او اطاعت کند. اگر بي‌دليل از ديگري به گونه‌اي اطاعت کند که منتهي به اطاعت خدا نباشد نوعي شرک است.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در ادامه، باز تعبير تندي بکار مي‌برند که البته به طور صريح آن‌ها را خطاب قرار نمي‌دهد؛ اما روشن است که مصداقش چه کسي مي‌تواند باشد. حضرت مي‌فرمايند: «واي بر مردمي که بعد از اين‌که با خدا عهد بستند پيمان‌شکني کردند.» بعد آيه‌اي از قرآن را اقتباس مي‌کنند که درباره کفاري است که با خدا و پيغمبر عهد بستند و بعد عهدشان را شکستند و دوباره به کفر گراييدند. اين اقتباسات از آيات در اين‌جا به خاطر نکته‌هاي مشترکي است که در اين تعبيرات وجود دارد؛ آن مشرکاني که عهد کردند از خدا و پيغمبر فرمان‌برداري کنند و بعد پيمانشان را شکستند، همان کساني بودند که پيغمبر را آواره کردند و به مبارزه با حق‌پرستان برخاستند. حضرت مي‌خواهند بفرمايند که: «چرا در مقابل چنين کساني که شما را آواره کردند و شروع کننده جنگ با شما بودند ساکت هستيد. آيا از آن‌ها مي‌ترسيد؟ اگر اهل ايمان باشيد بايد تنها از خدا بترسيد. آن‌ها هر چه قدرت داشته باشند اولاً جمعيت شما خيلي بيشتر از آن‌هاست و آن‌هايي که درصدد اين کار برآمدند چند نفري بيشتر نبودند. شما مي‌توانستيد با آن‌ها همکاري نکنيد. ثانيا مي‌توانستيد آن‌ها را سرجايشان بنشانيد؛ چراکه نيرو و سلاح دست شما بود. مي‌توانستيد شمشير بکشيد و جلوي آن‌ها را بگيريد.» اين فرمايش اشاره است به اين‌که در چنين موقعيت‌هايي نبايد از طرف مقابل ترسيد؛ بلکه بايد در هر شرايطي از حق حمايت کرد که در اين صورت خدا هم ما را ياري خواهد کرد.
راهي که پايانش کفر است

در اين فرازها چند نکته برجسته را به طور اجمال عرض مي‌کنم که براي امروز ما هم درس است. اولاً بايد بدانيم که مسأله آن قدر جدي است که در صورت غفلت سرانجامي جز شرک ندارد. گرچه حضرت مسأله ارث را مطرح کرده‌اند اما اين بهانه‌اي است براي‌اين‌که به آن‌ها بگويند: «شما از مسير اسلام منحرف شديد، پيمان‌تان را با خدا و پيغمبر شکستيد و احکام خدا را زير پا گذاشتيد.» اين کلام حضرت هشداري است به اين نکته که اگر انسان نسبت به اين‌گونه مسائل اجتماعي بي‌تفاوت بوده، حساسيت نداشته و عافيت‌طلب باشد چنين مسيري انسان را به شرک و به خروج از دين مي‌کشاند و اگر به کفر ظاهري سير ندهد منجر به کفر باطني خواهد شد.
شايد اگر اين حوادث اخير براي ما پيش نيامده بود تصور مي‌کرديم اين تذکرات مقداري مبالغه‌آميز است و براي غصب يک ارثي، مطرح کردن شرک معنايي ندارد. اما بايد بدانيم که وقتي يک حکم صريح قرآن فراموش شد دومي‌اش هم ممکن است فراموش شود. وقتي انسان عهد و پيماني را که با خدا بسته است زير پا گذاشت ديگر چه ضمانتي براي ساير تعهدات وي باقي مي‌ماند؟ همه مخاطبان حضرت هفتاد روز پيش با خدا بيعت کردند (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ)،3 هفتاد روز پيش با کسي بيعت کردند که خدا تعيين کرده بود؛ يعني عهد و پيمان بستند که با مال و جانشان از او حمايت کنند و او را جانشين پيغمبر بدانند. وقتي چنين عهدي با اين تشريفاتي که در غدير انجام شد فراموش شود ساير عهد و پيمان‌ها چه ضمانتي خواهد داشت؟ اين مسيري است که وقتي زاويه پيدا کرد به سقوط منتهي خواهد شد. وقتي کساني که در طول بيست و سه سال آرام ‌آرام از کوهپايه‌اي بالا رفتند، به قله کوه نزديک شدند و به اوج عزت، اقتدار و شرف رسيدند اما همه خدماتي که به آن‌ها شد را فراموش کنند اولين عيب‌شان کفران نعمت الهي است. مخاطبان حضرت کساني بودند که به برکت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله هم شرف ظاهري يافتند (يعني بعد از آن فضاحت، فقر، برادرکشي، دخترکشي و فسادهاي متعددي که در آن زندگي مي‌کردند تبديل به يک امت شرافت‌دار و الگو براي کشورهاي ديگر شدند) و هم شرافت باطني يافتند و تيرگي‌هاي کفر و شرک از دل‌هايشان زدوده شد و نور ايمان و معرفت به خدا، فرشتگان و انبيا در دلشان تابيد. چه شرفي از اين بالاتر مي‌توان تصور کرد؟ چه خدمتي بالاتر از خدمتي که پيغمبر اسلام به مردم عرب کرد مي‌توان فرض کرد؟ اکنون نيز براي بقاء اين عزت و شرف ظاهري و باطني خدا بر آن‌ها منت گذاشته و پس از رحلت رسول اکرم کسي که نسخه‌ بدل پيغمبر بوده را به آن‌ها معرفي کرده است. آيا شايسته است که همه اين نعمت‌ها را فراموش کنند و بگويند: «بله، پيغمبر اين خدمات را انجام داد؛ اما اکنون با رحلت او اين زحمات تمام شد و ما خود بايد براي جامعه‌مان رئيس تعيين کنيم و مردم‌سالار باشيم»؟! اين مسيري است که اولين عيبش، هم کفران نعمت خداست، هم کفران نعمت پيغمبر که رعايت اهل‌بيتش را نکردند و پيمانش را شکستند و هم کفران نعمت اهل‌بيت است به خصوص شخص اميرالمؤمنين صلوات‌الله‌عليه که بهترين جانشين شايسته براي پيغمبر بود. آيا رواست که همه اين‌ها را به خاطر توهماتي يا براي بعضي منافع مادي فراموش کنند؟ آن‌ها مي‌ديدند که اگر علي سر کار باشد مانع سوءاستفاده‌هاي آن‌ها خواهد شد. پارتي‌بازي، خويش و قوم‌بازي و باندبازي تعطيل مي‌شود. آن‌ها با اين غفلت، عزت و افتخار دنيا و آخرت و شرف انساني‌شان را از بين بردند. اولين شرف يک انسان، پاي‌بندي به عهد و پيمان است. بالاترين ارزش عام اجتماعي که در تمام ملل و اقوام و در تمام نژادها معتبر شمرده مي‌شود وفاي به پيمان است. اگر اين تعهد نباشد جامعه به هرج‌ومرج کشيده مي‌شود. آيا چنين مردمي لياقت دارند که آقاي عالم و الگو براي ساير کشورها شوند؟! اسلام مي‌خواست مردمي تربيت کند که الگو باشند. اما عده‌اي از روي غرض‌ورزي و عده‌‌اي ديگر از روي جهالت و ناداني نگذاشتند اين درخت به بار بنشيند و سعادت ابدي را براي همه جهانيان تأمين کند.

اعاذناالله واياکم والسلام عليکم ورحمه‌الله

1 . توبه، 13.

2 . توبه، 31.

3 . فتح، 10.
آفــلایــن
  پاسخ
#49
جلسه 49
1390/2/7

راحت‌طلبي امت عامل غربت حق

در جلسه گذشته گفتيم که: حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها رو به انصار مي‌کنند و ابتدا کارهاي خوب آن‌ها و سابقه درخشاني که در اسلام داشتند را يادآور مي‌شوند و مي‌فرمايند: «شما بوديد که اسلام را ياري کرديد، با دشمنان اسلام جنگيديد و آوارگان را پناه داديد.» بعد از آن با زبان ملامت مي‌فرمايند: شما با داشتن چنين سوابق درخشاني چه شد که اکنون دست از ياري ما کشيديد و ما را رها کرديد؟ چه شد که عهد و پيماني که بسته بوديد فراموش کرديد؟ حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها پس از اين فرازها مي‌فرمايند: ألا وقد أرى أن قد أخلدتم إلى الخفض؛ مي‌بينم که شما به تن‌آسايي رو آورده‌ايد. وأبعدتم من هو أحق بالبسط والقبض؛ و آن کسي که سزاوار اصلاح امور بود يعني اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه را دور کرديد. وخلوتم بالدعة؛ و راحت‌طلبي را پيشه خود ساخته‌ايد. ونجوتم من الضيق بالسعة؛ و براي رهايي از تنگناها و خستگي‌ها به بي‌خيالي و راحت‌طلبي پناه برده‌ايد. فمججتم ما وعيتم؛ پس آن‌چه را فروبرده بوديد برگردانديد. گويا چيزي را که خورده بوديد استفراغ کرديد. ودسعتم الذي تسوغتم؛ و آن شربت گوارايي را که آشاميده بوديد برگردانديد. بعد آيه هشتم از سوره ابراهيم را اقتباس و استشهاد مي‌کنند و مي‌فرمايند: فـ «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيد». حضرت در خلال کلماتشان هشدارهاي کوبنده‌اي مي‌دهند و آياتي که به کفار و مشرکين مربوط است را شاهد مي‌آورند و با اين کار مي‌خواهند به اين نکته اشاره کنند که سرانجام کار شما با اين رفتاري که در پيش گرفته‌ايد به کفر و شرک مي‌انجامد و بدانيد که اگر شما و همه مردم روي زمين کافر شويد خدا از شما بي‌نياز است و بر دامن کبريايش گردي ننشيند. گمان نکنيد با اين کارتان به خدا و اولياي او ضرر مي‌زنيد؛ بلکه ضرر آن به خودتان مي‌رسد.
اتمام حجت حضرت با مردم

تا اين‌جا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در واقع آن موعظه‌اي را که مدّ نظر داشتند بيان کردند. حضرت در ادامه هدف خود از اين موعظه‌ها و تذکرات را بيان مي‌کنند و مي‌فرمايند: گمان نکنيد من که اين سخنان را گفتم شما را نمي‌شناسم و انتظار بي‌جايي از شما دارم؛ بلکه شما را خوب مي‌شناسم و خوب مي‌فهمم که دردتان چيست و مي‌دانم که حرف‌هاي من در شما تأثيري نخواهد بخشيد؛ ولي از يک طرف مي‌خواهم خشم خودم را اظهار کنم و از يک طرف حجت را بر شما تمام کنم.
ألا وقد قلت ما قلت على معرفة مني بالخذلة التي خامرتكم؛ بدانيد که آنچه را گفتم، گفتم؛ در حالي‌که مي‌دانم اکنون خذلان و بي‌اعتنايي به ما با وجود شما عجين شده است. والغدرة التي استشعرتها قلوبكم؛ و اکنون دل‌هاي شما قصد مکر و فريب ما را دارد. ولكنها فيضة النفس ونفثة الغيظ وخور القناة وبثة الصدر و‌تقدمة الحجة؛ اما آنچه گفتم سرريز غصه‌هاي دل و آهي است که از سينه دردناک من برمي‌خيرد و خروشي از روي خشم و نگراني، و اتمام حجتي بر شماست که مبادا روزي بگوييد: «ما نمي‌دانستيم!» يا بگوييد: «فکر مي‌کرديم با رضايت شما اين کار صورت گرفته است!»
فدونكموها فاحتقبوها دبرة الظهر نقبة الخف باقية العار موسومة بغضب الله وشنار الأبد؛ اين شتر خلافت و اين شما، بگيريد و سوارش شويد! اما بدانيد که پشت اين شتر زخم و پاهايش مجروح است و نمي‌تواند شما را به منزل برساند و لکه ننگ اين کار الي‌الابد براي شما باقي خواهد ماند. موصولة بنار اللَّهِ الْمُوقَدَة «الَّتي‏ تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»1؛ در حالي‌که اين رفتار، شما را به آتش برافروخته الهي وصل مي‌کند؛ آتشي که از دل‌ها سرمي‌زند. در اين‌جا باز به آيه‌اي که در شأن کفار و مشرکين است اشاره کردند. فبعين الله ما تفعلون «وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون‏»2؛ اعمال شما در مقابل چشم خداست و ستمگران خواهند دانست که بازگشتشان به کجاست. و أنا ابنة نَذير «لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَديد»3؛ من دختر آن کسي هستم که شما را از عذاب شديد الهي بيم مي‌داد. فاعملوا «إِنَّا عامِلُونَ وَ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُون‏»4؛ پس شما کار خود را انجام دهيد ما هم کار خودمان را انجام خواهيم داد و منتظر باشيد ما هم منتظريم.
در اين‌جا کلام حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها پايان مي‌پذيرد. اما پاسخي به ايشان داده مي‌شود و حضرت نيز جوابي مي‌دهند که اگر توفيقي بود شايد جلسه بعد به آن بخش نيز بپردازيم. اما از اين فرمايشات اخير حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چند نکته استفاده مي‌شود که ما هم بايد به اين نکات توجه داشته باشيم.
سرانجامِ زاويه گرفتن از حق

نکته اول توجه به اقتباسات حضرت است به آياتي که به کفر و شرک اشاره دارد. اين هشداري به مسلمانان است که گمان نکنيد وقتي کسي ايمان آورد، نماز خواند، جهاد کرد و زکات داد و ... ديگر سعادتش تضمين شده است. هر کس هر قدر هم که در راه صحيح رفته باشد ممکن است پايان کارش خطرناک باشد و به کفر منتهي شود. آن‌چه ممکن است انسان را به کفر و شرک بکشاند زاويه گرفتن از راه خداست. چنين کسي در ابتدا به خاطر نزديک بودن به راه راست متوجه بزرگي خطا و اشتباه خود نمي‌شود؛ اما هرچه پيش مي‌رود مدام از مسير حق دورتر مي‌شود تا به جايي مي‌رسد که ديگر راه را گم مي‌کند و نمي‌تواند برگردد. اين بزرگ‌ترين خطري است که انسان‌ها حتي مؤمنين و خوبان را تهديد مي‌کند. نبايد گمان کنيم مثلا اگر سال‌ها درس خوانديم، تبليغ کرديم، به عبادت و جهاد پرداختيم و ... اگر مرتکب گناهي هم شويم ديگر اهميتي ندارد! بايد مراقب بود؛ شايد همان گناه، زاويه‌اي از مسير حق باز کند به طوري که شخص خاطي با هر قدم از خدا دورتر شود تا جايي که از کفرستان سر درآورد و ديگر رفقاي با ايمانش را در کنار خود نبينيد و ميلي به معاشرت با آن‌ها نداشته باشد؛ بلکه مي‌بينيد روياروي مؤمنين و اهل حق قرار گرفته است. اين خطر هر انساني را تهديد مي‌کند مگر کسي که به خدا پناه برد و در اثر پناه آوردن به خدا و اولياي خدا با کمک آن‌ها محفوظ بماند.
ايمان واقعي

نکته ديگري که بايد به آن توجه داشت معاني و اصطلاحات مختلف کفر و شرک است. اين‌که گفته مي‌شود: کار انسان در اثر اصرار بر گناه به کفر کشيده مي‌شود معنايش اين نيست که صراحتاً خدا، پيغمبر و معاد را انکار ‌کند؛ البته گاهي ممکن است به اين‌جا هم کشيده شود همان‌طور که در زمان خودمان هم ديديم کساني را که اهل عبادت بودند اما متأسفانه کارشان به آن‌جا کشيد که همه چيز را مورد تشکيک قرار دادند؛ حتي تصريح کردند که هيچ دليلي عقلي بر وجود خدا نداريم. ولي لازمه هر کفري اين نيست که انسان به طور صريح، خدا، پيغمبر و دين را انکار کند؛ بلکه کفر دو معناي مهم دارد که بايد هميشه به خاطر داشته باشيم. يک معناي فقهي کفر در مقابل اسلام است. هر کس شهادتين را بر زبان جاري کند مسلمان است و جان و مالش محفوظ است. اسلام ظاهري فقهي با شهادتين ثابت مي‌شود و لازمه آن اين است که در ظاهر احکام اسلام براي شخص جاري مي‌شود. مثلاً بدنش پاک است و مي‌توان با او ازدواج کرد و ... . آن کفري که موجب نجس شدن مي‌شود انکار شهادتين است يا آن‌چه منجر به انکار شهادتين مي‌شود؛ يعني انکار ضرورياتي که شخص انکار کننده مي‌داند اين انکار به انکار رسالت برمي‌گردد.
معناي دوم کفر در مقابل ايمان است. در اين معنا، هم کفر و هم ايمان اموري قلبي هستند. نتيجه اين ايمان، نجات در آخرت است. اگر مسلمان در دل باور داشت که آن‌چه پيغمبر از طرف خدا آورده حق است و به هيچ يک از احکام خدا شک نکرد، او مؤمن واقعي است. اما اگر در دل يکي از احکام خدا را قبول نداشته باشد مصداقي از اين آيه شريف مي‌شود که مي‌فرمايد: «يَقُولُون‏ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ؛5 به بعضي مطالب ايمان داريم و برخي را قبول نداريم!» قرآن درباره اينان مي‌فرمايد: أُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا.6 ايمان قلبي اين است که انسان هر چه خدا فرموده است را از عمق دل قبول داشته باشد چه امر خدا را به طور تفصيل بداند و چه نداند. ممکن است انسان به طور تفصيلي امر خدا را نداند اما معتقد باشد که هرچه خدا گفته همان حق است. در اين موارد است که خيلي‌ها کم مي‌آورند و نمي‌توانند برخي احکام را قلباً بپذيرند. چنين کساني باطناً کافرند؛ چراکه برخي از احکام خدا را قبول نکرده‌اند. ايمان واقعي پذيرفتن همه ما انزل‌الله است. در آن‌جا که حضرت مي‌فرمايد: إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيد، اولاً اين طور نيست که در اين‌جا آيه‌اي را بي‌مناسبت خوانده باشند؛ بلکه مقصود حضرت اين است که من براي شما احساس خطر کفر مي‌کنم. اين کفر در مقابل ايمان است؛ يعني با اصرار بر اين عمل ديگر در آخرت اهل نجات نخواهيد بود گرچه در ظاهر مسلمان محسوب مي‌شويد و جان و مالتان محفوظ است، همان‌طور که در صدر اسلام با منافقان به همين گونه رفتار مي‌شد. قرآن در بسياري از آيات صريحاً مي‌گويد که: منافقان ايمان ندارند و صرفاً مدعي ايمان هستند؛ «وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ؛ خدا شهادت مي‌دهد که آن‌ها دروغ مي‌گويند.»7 اما در هيچ جاي تاريخ نيامده است که پيغمبر منافقين را بيرون کرده باشند؛ چرا‌که اسلام ظاهري غير از کفر باطني است.
در امور مستحبي اگر کسي بداند عملي مستحب است اما هيچ‌گاه آن عمل را انجام ندهد، ضرري به ايمانش نمي‌خورد؛ اما اگر گفت: «من اين عمل مستحبي را قبول ندارم!» اين کفر باطني است. حال که انکار يک حکم مستحبي موجب کفر مي‌شود، آيا انکار امري که پيغمبر در حضور همه مسلمانان براي آن بيعت گرفته است موجب کفر نمي‌شود؟! مقصود حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چنين کفري است.
فاطمه سلام‌الله‌عليها معيار رضا و غضب الهي

نکته ديگر توجه به مطلبي است که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در پايان خطبه بيان مي‌کنند. حضرت مي‌فرمايند: «با اين‌که مي‌دانم سخنان من در شما اثر نمي‌کند ولي به خاطر جوش و خروش خشم و غصه‌هاي دلم آن‌ها را بيان کردم.» چرا حضرت اين چنين سخن مي‌گويند؟ برخي گمان مي‌کنند مقصود حضرت اين است که: «من در اثر غصه‌هاي فراوان بي‌اختيار شدم و براي سبک شدن دلم اين سخنان را گفتم.» ولي ما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را خيلي از اين قوي‌تر مي‌دانيم که تحت تأثير احساسات و غم و غصه‌اش واقع شود و اختيار از دستش خارج شود. اين سخنان به خاطر اين است که همه مسلمانان بارها از پيغمبر خدا شنيده بودند که: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَغْضَبُ بِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا؛8 غضب فاطمه موجب غضب خدا و رضاي فاطمه موجب رضاي خداست.» حضرت اين‌جا صريحاً مي‌خواهند بگويند که: «من نسبت به شما غضبناکم و اين نشان‌دهنده آن است که خدا بر شما غضبناک است؛ از اين‌رو به دنبال اين سخن مي‌فرمايند: «اين رفتار، شما را به آتش جهنم مي‌کشاند.» زيرا کسي که مشمول غضب خدا باشد نجاتي از آتش جهنم نخواهد داشت. پس اظهار اين‌ سخنان نيز براي اتمام حجت است. اين فرمايش آخرين تير ترکش براي هدايت آن مردم بود. همه اينها به خاطر محبتي بود که حضرت به مردم داشت و دوست داشت آن‌ها را نجات دهد و حتي اگر شده يک نفرشان را هدايت کند. لذا در پايان مي‌فرمايند: وتقدمة للحجة؛ اين سخنان براي اين‌ بود که حجتي را براي شما اقامه کنم و حجت براي شما تمام شود.
ميزان حال فعلي افراد است

نکته ديگري که باز بايد توجه داشته باشيم اين است که با اين‌که انصار اولين کساني بودند که عهد خود با رسول الله را شکستند و براي تعيين جانشين پيامبر اقدام کردند اما وقتي حضرت آن‌ها را مخاطب قرار مي‌دهند مي‌فرمايند: «شما کساني هستيد که اسلام را ياري کرديد و با شمشير شما دين حق پيروز شد.» بعد از اين بيانات مي‌فرمايند: «چه شد که اکنون عقب‌نشيني کرديد و با اين‌که اسلحه در دست داريد و مي‌توانيد با اسلحه قيام کنيد اجازه مي‌دهيد اسلام از مسير خودش منحرف شود؟!» يعني حضرت در عين حال که آن‌ها را توبيخ مي‌کنند و مي‌فرمايند: «اين کار شما به کفر و بدبختي دنيا و آخرت منتهي مي‌شود» اما آن اوصاف نيکوي انصار و سوابق درخشانشان را انکار نمي‌کنند. يعني نه اين کار زشتتان موجب مي‌شود ‌که خوبي‌‌هاي گذشته‌تان را فراموش کنيم و نه آن سابقه درخشانتان عذري مي‌شود براي کارهاي غلطي که اکنون انجام مي‌دهيد. در هر زماني هر کس کار خوبي انجام داد ممدوح و مورد ستايش است و هرگاه مرتکب کار غلطي شد مورد نکوهش قرار مي‌گيرد. نه گذشته‌ها عذري براي کارهاي بد آينده مي‌شود و نه کارهاي بد آينده موجب مي‌شود که گذشته‌هاي خوب افراد انکار شود. اگر در يک زمان کسي را ستايش کردند معنايش اين نيست که الي‌الابد از اولياي خداست و هيچ عيب و نقصي ندارد. بلکه ماهم بايد مادامي که کسي در مسير صحيح است از او ستايش و قدرداني کنيم و اگر از مسير صحيح منحرف شد و عاملي براي تضعيف ارزش‌هاي اصيل اسلامي و انقلاب شد او را کنار بگذاريم. نبايد تصور کنيم که گذشته افراد هميشه تضمين‌کننده آينده‌شان است. همچنين اگر کسي در يک زماني گنه‌کار بود اما بعد توبه کرد نبايد او را ردّ کرد. در اين‌که از کسي ستايش يا نکوهش شود يا کاري به آنها واگذار يا از کاري برکنار شود ميزان حال فعلي اشخاص است.

وفقنا الله و ايّاکم ان‌شاءالله.

1 . همزه، 6و7.

2 . شعراء، 227.

3 . سبأ، 46.

4 . هود، 121و 122.

5 . نساء، 150.

6 . نساء، 151.

7 . توبه، 107.

8 . عيون اخبار الرضا عليه‌السلام، ج2 ص26.
آفــلایــن
  پاسخ
#50
جلسه 50
1390/2/14

فرا رسيدن ايام شهادت حضرت صديقه کبري فاطمه زهرا سلام‌الله‌عليها را به پيشگاه مقدس ولي عصر اروحناله‌الفداء و همه علاقه‌مندان به اهل‌بيت علیهم‌السلام تسليت عرض مي‌کنيم. بحث ما در اين محفل شريف در اطراف خطبه شريف فدکيه، به اين‌جا منتهي شد که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بعد از بيانات متعددي رو به انصار کرده و مسئوليت ایشان در آن مقطع زمانی یعنی دفاع از اهل‌بيت و حقوق آن‌ها را به ایشان تذکر دادند. حضرت با استفاده از آياتی از قرآن که لحن بسيار شديدي داشتند آن‌ها را انذار فرمودند.
می‌توان حدس زد که بعد از بيانات حضرت که در چند مورد بسيار کوبنده، محرک و موجب تهييج احساسات و عواطف مردم مي‌شد، چه جوّي در مجلس به وجود آمده بود و مسلماً آرام کردن چنین جوّی به هنر فراوانی نیازمند است. از این‌رو آن کسي که در مقام خلافت قرار گرفته بود با زيرکي خاصي و با لحن بسيار محبت‌آميزي نسبت به اهل‌بيت، شروع به سخنرانی کرد. این عکس‌العمل واقعاً نشانه نبوغ اين افراد در این گونه مسائل است. وی در جواب حضرت مطالبي گفت که حقيقتاً بايد روان‌شناسان روي آن کار کنند؛ چراکه در اين فضا براي آرام کردن مردم ممکن نبود بهتر از اين صحبت کرد. در ادامه، سخنان به اصطلاح خليفه اول را مي‌خوانم تا مقداري با لحن کلام وي آشنا شويد.
اوج فريب‌کاري برای خنثی کردن تأثير سخنان فاطمه سلام­الله­علیها

فأجابها أبو بكر عبد الله بن عثمان قال: يا بنت رسول الله! لقد كان أبوك بالمؤمنين عطوفاً كريماً رؤوفاً رحيماً و على الكافرين عذابا أليماً وعقاباً عظيماً؛ کنیه وی، ابوبکر و اسمش عبدالله پسر عثمان بوده است. او خطاب به حضرت زهرا شروع به صحبت کرد و گفت: ای دختر رسول خدا! پدر تو نسبت به مؤمنين بسيار مهربان بود و بزرگوارانه رفتار مي‌کرد و البته نسبت به کافران و دشمنان عذابی دردناک بود و با آن‌ها سرسختي مي‌کرد. ابوبکر قصد دارد به اين وسيله به اصطلاح عصبانيت حضرت را فرو بنشاند و بگويد شما بايد مثل پدرتان با مهرباني با ما رفتار کنيد و سخنان تند و سخت به زبان نياوريد. إن عزوناه وجدناه أباك دون النساء؛ وقتي نسب پدرتان را بررسي کنيم می‌یابیم که ايشان پدرشماست نه پدر ساير زنان؛ يعني شما که انتساب به او داريد اولي هستي که از او پيروي کنيد. وأخا إلفك دون الأخلاء؛ آثره على كل حميم وساعده في كل أمر جسيم؛ او برادر همسر شما بود نه برادر ساير دوستان. شوهر تو پيغمبر را بر هر دوستي مقدم داشت و در هر کار سختي به او کمک کرد. البته احتمال دارد ضمیر به پیامبر برگردد؛ یعنی پيغمبر علی را بر ديگران مقدم مي‌داشت و هميشه به او کمک مي‌کرد. لا يحبكم إلا سعيد ولا يبغضكم إلا شقي بعيد فأنتم عترة رسول الله الطيبون والخيرة المنتجبون على الخير أدلتنا وإلى الجنة مسالكنا؛ هر کس دوست شما باشد سعادتمند و هر کس با شما دشمني کند اهل شقاوت و بدبختي و دور از رحمت خداست. شما تيره پاک پيغمبر و برگزيدگان خدا و راهنماي ما بر کارهاي خوب هستيد. شما راه ما به سوي بهشتيد.
مقصود وی از این سخنان این بود که آن حالت هيجاني مردم را آرام کند. هیجانی که معنايش اين بود که برخورد حضرت زهرا با اين‌ها برخورد خصمانه است و اين‌ها دشمن اهل‌بيت هستند. وأنت يا خيرة النساء وابنة خير الأنبياء صادقة في قولك سابقة في وفور عقلك غير مردودةٍ عن حقّك ولا مصدودة عن صدقك؛ شما ‌اي خانمي که بهترين زنان جهان و دختر بهترين پيامبران هستيد! سخنان شما همه صادق است. شما در فراواني عقل از ديگران سبقت گرفته‌ايد (ما معترفیم که سخنان شما سخنان سبکي نبود) و کسي حق ندارد حق شما را سلب کند و کسی گفتار راست شما را نفي نمي‌کند.
این سخنان وی تا اين‌جا براي آرام کردن جوّ بود تا مردم احساس کنند که محيط دوستانه‌اي است. بعد به مسأله اصلی پرداخت. مسأله این بود که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بعد از داستان انتخاب به اصطلاح خليفه، با بیانات محکم و متعدد، عملکرد دستگاه خلافت را زیر سؤال بردند و به بهانه غصب فدک، بی‌کفایتی آن‌ها را نشان دادند که تفصیل آن در جلسات قبل گذست.
از این پس، طرف مقابل حضرت در صدد برمي‌آيد که برای کار خود استدلالی بیاورد و وانمود کند که کار من صحیح بوده است. می‌گوید: والله ما عدوت رأي رسول الله ولا عملت إلا بإذنه؛ وقتي جو آرام شد و او مي‌خواست حقانيت خودش را به اصطلاح اثبات کند به خدا قسم خورد که من با رأي پيغمبر مخالفت نکردم و بي‌اذن پيغمبر هيچ کاري انجام ندادم! والرائد لا يكذب أهله؛ اين يک مثل شايعي در زبان عربي است. مي‌گويند: «راهنماي کاروان به کاروانيان دروغ نمي‌گويد.» مقصود وی این بود که: من الان راهنماي اين امت هستم و من به شما دروغ نمي‌گويم. قسم هم خورد که اين حرفي که مي‌زنم درست است. إني أشهد الله وكفى به شهيدا أني سمعت رسول الله صلی‌الله‌عليه‌وآله يقول: نحن معاشر الأنبياء لا نورث ذهبا ولا فضة ولا دارا ولا عقارا وإنما نورث الكتاب والحكمة والعلم والنبوة وما كان لنا من طعمة فلولي الأمر بعدنا أن يحكم فيه بحكمه؛ من خدا را شاهد مي‌گيرم که از پيغمبر شنيدم که فرمود: ما گروه انبيا نه طلايي و نقره‌اي به ارث مي‌گذاريم و نه خانه‌اي و زمين مزروعي. ارث ما کتاب، حکمت، علم و نبوت است. ارث ما مال نيست. اگر مالي از ما باقی بماند هر کس بعد از ما ولي امر شد اختيار دارد هر طور که مي‌خواهد در آن تصرف کند. وقد جعلنا ما حاولته في الكراع والسلاح يقاتل بها المسلمون ويجاهدون‏ الكفار ويجالدون المردة الفجار؛ و ما آن چیزی که منظور شماست (مزرعه فدک) را برای تهيه اسب و سلاح قرار دادیم تا مسلمانان از آن‌ در جنگ استفاده کنند و با کفار بجنگند و با آشوب‌گران و فتنه‌گران داخلي مبارزه کنند. وذلك بإجماع من المسلمين لم أنفرد به وحدي ولم أستبد بما كان الرأي عندي؛ و همه اين کارها به اجماع مسلمين انجام شد. من در این رأی تنها نبودم و استبداد به خرج ندادم که فقط به رأي خودم عمل کنم.
تا اين‌جا دو نقش ايفا شد؛ يک نقش براي آرام کردن مردم و نقش دیگر القاء این مطلب که کارهای من بر طبق وظيفه‌اي بوده که تشخيص دادم آن هم نه تنها به رأي خودم بلکه همه مسلمانان با نظر من موافق بودند. نکته سومی که می‌گوید این است که: اگر من مي‌خواستم حق شما را بگيرم آنچه که تصرف کرده بودم را برای خودم صرف مي‌کردم ولی من آن را در اختيار مسلمانان گذاشتم. سپس پا را فراتر مي‌گذارد و مي‌گويد: من اموال خودم را در اختیار شما قرار می‌دهم تا هر کاري که مي‌خواهيد با آن انجام دهيد. فدک مال مسلمانان است اما اموال من به خودم مربوط است. هذه حالي ومالي هي لك وبين يديك لا تزوى عنك ولا ندخر دونك؛ اين حال من است و اين هم اموالم. همه اين‌ها مال تو و در اختيار تو باشد. کسي اين اموال را از شما منع نمي‌کند و اين اموال را ما براي خودمان ذخيره نخواهيم کرد. وأنت سيدة أمة أبيك والشجرة الطيبة لبنيك لا ندفع ما لك من فضلك ولا يوضع في فرعك وأصلك. حكمك نافذ فيما ملكت يداي؛ تو براي امت پدرت يک بانوي بزرگوار و سالار هستي. درخت پاکي هستي که فرزندانت شاخ و برگ‌هاي آن درخت هستند. ما آن‌چه مزاياي شماست از شما منع نخواهيم کرد. ماچیزی از اصل شما و آن‌چه مربوط به شاخه‌هاي اين درخت است نخواهيم کاست. حکم شما در اموالي که در اختيار من است نافذ خواهد بود. فهل‌ ترين أن أخالف في ذاك أباك؛ آیا گمان می‌کنی من که اموال خودم را در اختيار تو قرار مي‌دهم آن چيزي را که پدرت براي تو قرار داده دريغ بدارم؟ من طبق آن روايتي که از پدرت شنيدم بايد آنچه مقصود شماست را صرف مصالح مسلمين کنم!

قسم دروغ، اولین شگرد ابلیس

با توجه به سه مطلبی که در پاسخ حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها آمده بود باید به چند نکته که براي زندگی ما نیز مفید است توجه داشته باشيم.
بخش اول پاسخ اين بود که وي ادعا کرد من مطيع شما هستم و شما را دوست مي‌دارم و با هر کس که با شما مخالفت کند مخالفم. وی خدا را شاهد گرفت که من با شما دشمني ندارم و تنها قصد انجام وظيفه داشتم. صرف‌نظر از اين‌که گوينده اين حرف چه کسي است و در چه مقامي این سخنان را گفته است به عنوان يک مطلب کلي این سؤال مطرح است که اگر در يک جريان اجتماعي کسي به ما راهی نشان دهد و براي جلب نظر ما متوسل به قسم شود وظيفه ما در برابر او چيست؟ برای یافتن پاسخ باید بدانیم که بنیان‌گذار اين شگرد ابليس است. وی به آدم و حوا گفت: «من به شما نصیحت می‌کنم که از درخت ممنوعه بخورید. من این سخن را از سر خيرخواهي و دلسوزي به شما مي‌گويم.» بعد براي اين‌که آن‌ها باور کنند قسم خورد. اين قسم ابليس باعث شد که آدم و حوا به خوردن آن درخت تمايل پيدا کنند و واقع شد آن‌چه واقع شد. اين اولين شگردي بود که ابلیس براي گمراه‌کردن انسان به کار گرفت. اين جريان ادامه داشت و شاگردان ابلیس هم اين درس را خيلي خوب ياد گرفتند. از این روش در زمان پيغمبر اکرم هم استفاده شد. قرآن خطاب به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مي‌فرماید: إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ؛1 وقتي منافقان پيش تو آمدند و گفتند ما شهادت می‌دهیم تو پيغمبر خدا هستی و قسم خوردند که ما حقیقتا به شما ایمان داریم، تو باور نکن! اين‌ها دروغ مي‌گويند. معلوم مي‌شود وقتي منافقان فهمیدند که اگر اظهار مخالفت کنند در جامعه پذيرفته نمي‌شوند و بیشتر رسوا مي‌شوند اظهار ايمان کردند. خداوند مي‌فرمايد: بله، خدا مي‌داند که تو پیامبر هستی اما هم او شهادت مي‌دهد که اين‌ها دروغ‌گو هستند. بعد مي‌فرمايد: اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً؛2 اين‌ها قسم‌هايشان را سپر قرار دادند تا از مخالفت‌ها و حملات شما در امان بمانند. اين همان درسي است که ابليس عملا به شاگردانش داد. آيا بعد از آن تاریخ هم استفاده از این شگرد ادامه دارد؟ در عصر خودمان بارها دیده‌ایم که کساني ادعا کردند که: «ما پيرو خط اماميم. جز راه او راهي نداريم و جز حرف او حرفي نمي‌زنيم. ما ولايت‌فقيه را قبول داريم و تا آخر به آن پايبنديم.» اما بعد از چندي معلوم شد که دروغ مي‌گفتند. نه خط امام را قبول دارند و نه ولايت فقيه را؛ این حرف‌ها هم وسيله‌اي براي فريب دادن مردم بوده است. اين شگردي است که شيطان به آن‌ها ياد داده و اين‌ها هم خوب ياد گرفته‌اند. مردم نجيب و دل‌پاک هم باور مي‌کنند. البته مردم زمان ما علاوه بر پاکي، زیرک هم شده‌اند و با تجربیاتی که پیدا کرده‌اند این ادعاها را به اين زودي‌ها باور نمي‌کنند. ولي هنوز هم گوشه و کنار آدم‌هاي ساده‌دلی هستند که سخنان این­گونه افراد را باور می‌کنند. قرآن می‌فرماید: منافقان اين قسم‌ها را سپر قرار داده‌اند تا از حملات شما در امان بمانند. مراقب باشید که فریب اين‌ها را نخوريد. آن‌ها اگر راست مي‌گويند باید این ادعایشان در عمل ظاهر شود. اگر پيرو خط امام هستند باید ببینند جانشين امام چه مي‌گويد و به آن عمل کنند. اگر اینان پيرو خط امام‌اند پس چرا رفتارشان با رفتار امام موافق نیست؟! اگر ولايت‌فقيه را قبول دارند پس چرا امر و نهي او را قبول نمي‌کنند؟!
اين درسي است که ما باید از اين جريان بگيريم و حتي فريب قسم و ادعاي خشک و خالي اشخاص ظاهرالصلاح را هم نخوريم و تنها وقتی که ادعايشان با عمل توأم بود بپذيريم. البته در مسائل شخصي ممکن است آدم از حق خودش بگذرد، اما وقتي پاي دين، پاي حقوق جامعه و پاي مصلحت کشور به وسط مي‌آيد نباید به سادگي گذشت کرد. در چنین موقعیتی بايد انسان يقين پیدا کند و به صرف ادعا و قسم و ظاهر خوش نبايد فریب بخورد. البته این نکته را هم نباید فراموش کنیم که اين طور هم نيست که هر کس ادعاي خیرخواهی کرد بايد از ابتدا بگوییم دروغ مي‌گويي؛ بلکه تا آن‌جا که نشانه‌های عملي، او را تأیید می‌کنند باید از او حمايت ‌کنیم و هر وقت نشانه‌های انحراف را در او دیدیم دست از حمايتش برداريم. اين يک درس کلي است و به ما می‌آموزد که سادگي نکنيم. به خصوص در مسائل اجتماعي و امور ديني سهل‌انگاري پسنديده نيست. انسان باید براي هر قدمي که برمی‌دارد پيش خدا حجت داشته باشد.

نقد و بررسی حدیث ابوبکر

مطلب دوم اين‌که وي ادعا کرد من از پيغمبر چنين سخنی شنيدم. در این‌جا این سؤال مطرح می‌شود که وقتي کسي چنین ادعایی مي‌کند ما چه وظیفه‌ای داریم؟ قرآن می‌فرماید: إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا؛3 بنابراین اگر سند خبر معتبر نباشد این خبر هيچ ارزشي ندارد. اما بر فرض که راوی مورد اعتماد باشد ولی مضمون حديثش با قرآن سازگار نباشد در این‌جا چه وظیفه‌ای داریم؟ پيغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ وَ سَتَكْثُر؛ فَإِذَا أَتَاكُمُ الْحَدِيثُ فَاعْرِضُوهُ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّتِي؛ فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ وَ سُنَّتِي فَخُذُوا بِهِ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ وَ سُنَّتِي فَلَا تَأْخُذُوا بِه‏؛4 بعد از من کساني که به دروغ از قول من حدیث نقل مي‌کنند زياد خواهند شد. من یک محک به دست شما مي‌دهم؛ هر سخنی که با قرآن و سنت من سازگار نبود رهايش کنيد. خب، در این‌جا هم حديثي براي ما نقل شده است. بر فرض که گوينده آن صادق باشد، اما قرآن در آیه شانزدهم سوره نمل مي‌فرمايد: وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ؛ همچنین در آیه پنجم و ششم سوره مریم می‌فرماید: فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ. او گفت: از پيغمبر شنيدم که هيچ پيغمبري ارثي نگذاشته و ارث پيغمبران فقط علم است. اما اين بر خلاف نص قرآن و بر خلاف تاريخ قطعي است.
بر فرض که هم سند و هم مضمون اين حديث درست باشد، باز هم مقصود آنها را نمي‌رساند، زيرا اين حديث مي‌گويد: «نحن معاشر الانبياء لانورث». با توجه به آيات قرآن، معنای صحيح حديث اين خواهد بود که: ما پيغمبران از آن جهت که پيغمبريم براي شما علم و حکمت را به ارث می‌گذاریم؛ پس اين علوم ارث ماست و قدرش را بدانيد. به عبارت ديگر هر شخصي از لحاظ شخصيت حقيقي‌اش یک ارث دارد و از لحاظ شخصيت حقوقي‌اش ارث دیگری. شخصيت حقوقي پیامبر (يعني مقام نبوت) براي امت جز علم و حکمت ارث باقی نمي‌گذارد؛ اما شخصیت حقیقی حضرت مانند دیگران، برای همسر و فرزندانش ارث باقی می‌گذارد.
حتی اگر فرض کنیم که اين روايت را پيغمبر فرموده و منظورشان هم اين بوده که مالي که پیامبران به جا مي‌گذارند حکم ارث را ندارد، باز هم هدف آنها برآورده نمي‌شود، چون این حدیث می‌گوید:‌ اختیار اموالی که از پیامبر باقی می‌ماند با وليّ‌امر است و وليّ‌امر آن کسي است که خود پيغمبر تعيين کرده است. هفتاد روز پیش از این ماجرا پيغمبر فرمود: من کنت مولاه فهذا علي مولاه؛ پس طبق همين حدیث، اختيار اموال رسول‌ا‌لله با اميرالمؤمنين حضرت علی‌عليه‌السلام است.
همه تلاش حضرت برای اين بود که به طرف مقابل فهمانده شود اين کار شما خطاست و با این کارتان اصلا مسير حکومت اسلامي را منحرف کرديد.

والسلام عليکم و رحمة ‌الله.

1 . منافقون، 1.

2 . منافقون، 2.

3 . حجرات، 6.

4 . بحارالانوار، ج2 ص225.
آفــلایــن
  پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان