امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح خطبه فدکیه .: حضرت آیت الله مصباح یزدی :.
#1
این درس ها که در ماه مبارک رمضان امسال در دفتر مقام معظم رهبری گفته شده است به نقل از پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله مصباح یزدی نقل می شود.


جلسه اول: وحدت و اختلاف

مقدمه

حلول ماه مبارک رمضان را به همه علاقه‌مندان به اسلام تبريک و تهنيت عرض مي‌کنيم. اميدواريم خداي متعال در اين ماه شريف به برکت وجود مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه همه ما را مشمول عنايات خاص خودش قرار دهد. براي بحث اين ماه و نيز سال آينده پيشنهاد شد که درباره خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها صحبت شود. حقيقت اين است که بيش از 25 سال است که ما شبهاي پنج‌شنبه خدمت برادران عزيز روحاني و بعضاً غيرروحاني هستيم و به اميد اين‌که لياقت شفاعت اهل‌بيت عليهم‌السلام را کسب کنيم آيات قرآن و کلمات اهل‌بيت عليهم‌السلام را مطرح کرده‌ايم. بارها تمايل داشتيم که درباره کلمات حضرت‌ زهرا صلوات‌الله‌عليها صحبت کنيم؛ ولي غالباً اين شبهه پيش مي‌آمد که طرح کردن سخنان ايشان ممکن است موجب حساسيت برادران اهل سنت و احياناً عامل اختلاف بيشتر شود؛ ولي بعد از اين‌که امسال خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به ثبت رسيد و با تيراژ زياد چاپ و منتشر شد و مراجع عظام تقليد حفظهم‌الله آن‌را تاييد و امضا کردند، در مقابل آن سؤال، سؤال ديگري مطرح شد و آن اين‌که با وجود انتشار اين خطبه در سطح عموم آيا خودداري کردن از شرح و بيان آن توجيه معقولي دارد؟ اصولاً آن وحدتي که مطلوب است چگونه بايد تحقق پيدا کند؟ آيا بايد بسياري از حقايق مکتوم بماند و چه بسا بعد از گذشت زمانهايي مورد انکار قرار بگيرد؟ يا اين‌که مسائل علمي و تحقيقي، بايد دور از تعصبات و به انگيزه استفاده از معارف بيان شود. اين حقايق است که نقش اساسي را در حفظ اسلام و اهداف اسلام دارد و بايد در محافل علمي مورد تحقيق بي‌طرفانه قرار بگيرد تا زمينه‌اي فراهم شود براي اين‌که کساني که در اشتباه هستند از اشتباه خارج شوند.
فکر مي‌کنم که دل حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از اين بيشتر شاد شود که ابتدا درباره اصل مسأله حفظ وحدت بحث کنيم. چند جلسه‌اي درباره وحدت و اختلاف بحث کنيم و در ادامه، درباره اين خطبه شريف که يکي از فصيح‌ترين و بليغ‌ترين کلماتي است که از اهل‌بيت‌ صلوات‌الله‌عليهم نقل شده و از نظر تاريخي هم جاي تشکيکي درباره آن باقي نمانده بحث کنيم تا مشمول عنايتهاي خاص حضرت‌ زهرا سلام‌الله‌عليها قرار بگيريم.
انقلاب زنده کننده نام حضرت زهرا(س)

حقيقت اين است که يکي از برکات انقلاب اسلامي زنده شدن نام حضرت زهرا صلوات‌الله‌عليها در جامعه بود. ما بخش عمده‌اي از جواني‌مان را قبل ازانقلاب گذرانديم. در شهر يزد که يکي از شهرهاي مذهبي است اصلا چيزي به نام دهه فاطميه و اين حرفها شهرتي نداشت. عواملي باعث شد که نام حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در جامعه ما به صورت ويژه‌اي زنده شود و برکات بسيار عظيمي را براي عالم اسلام به ارمغان آورد. از عواملي که من مي‌شناسم يکي بيانات حضرت امام رضوان‌الله‌عليه درباره حضرت زهرا بود که مشابه آن را کمتر کسي بيان کرده بود. حقيقت اين است که ايشان از کساني بودند که نام حضرت زهرا را در اين عصر و زمان احيا کردند. همراه اين يک جاذبه معنوي در ميان رزمندگان ما نسبت به حضرت زهرا پيدا شد که من آن را نمي‌توانم با اسباب عادي توجيه کنم. به همراه اينها عامل ديگر اقدام چند تن از مراجع بزرگ قم در احياي دهه فاطميه بود که خودشان در مجالس عزاداري حتي با پاي برهنه شرکت کردند. و بالأخره به اين‌جا رسيد که امسال خطبه حضرت زهرا به عنوان يک سند ثبت شد و مراجع به صورت بي‌سابقه‌اي آن‌را تأييد و امضا کردند و شايد همين امر باعث شد به ما هم پيشنهاد شود که درباره اين خطبه بحث کنيم.
وحدت؛ تقويت ملاکهاي مشترک

آيا معرفي اهل‌بيت و مواضع و تاريخ ايشان اگر به طور صحيح، علمي و تحقيقي بيان شود با وحدت مخالفت دارد؛ يا بر عکس، آنچه اساساً عامل وحدت امت اسلامي است مسأله امامت و ولايت است؟ با توجه به اين‌گونه سؤالات، يک نوع تکليف شرعي احساس کردم که بحث جامعي نسبت به مسأله «وحدت و اختلاف» مطرح کنم و در خلال بحث سؤالاتي مطرح شود تا عزيزاني که اهل تحقيق‌اند آنها را دنبال کنند و به سرانجام برسانند.
معناي حقيقي وحدت بديهي است و جاي ابهامي ندارد؛ اما براي جامع بودن بحث احتمالاتي را مطرح مي‌کنيم. اگر منظور از ايجاد وحدت اين باشد که انسان‌ها کاملاً يکي شوند يعني هيچ تعددي ميانشان نباشد، همه مي‌دانند چنين چيزي امکان ندارد. دو انسان دو موجودند و هيچ وقت يکي نمي‌شوند. امکان ندارد که بين همه افراد جامعه وحدت حقيقي به وجود آيد.
مسأله‌اي را علماي علم‌الاجتماع مطرح کرده‌اند و آن اين‌که آيا مجموعه انسانهايي که يک جامعه را تشکيل مي‌دهند مي‌توانند يک وحدت حقيقي داشته باشند؛ يعني يک هويت جديدي غير از هويت افراد به وجود آيد. اين هم بحثي است که در فلسفه اجتماعي بايد طرح کرد. اين مسائل محل بحث ما نيست. وحدتي که محل بحث است اين است که ما انسانهاي کثيري که در يک جامعه هستيم و هر کدام يک وجود مستقلي داريم، با اين اختلافاتي که داريم تا چه اندازه بايد سعي کنيم که گرايش به وحدت پيدا کنيم؟ معناي اين ايجاد وحدت، وحدت حقيقي فلسفي نيست؛ بلکه منظور اين است که ملاکهاي مشترکي شناسايي کنيم و آن ملاکهاي مشترک را تقويت و چيزهايي که باعث پراکندگي و دشمني مي‌شود را کم و ضعيف کنيم. منظور از ايجاد وحدت وحدتي است که به اصطلاح اعتباري است. منظور اين نيست که کثرتها و اختلافات به کلي حذف شود. شبيه آنچه که در وحدت حوزه و دانشگاه، وحدت شيعه و سني، و‌وحدت همه طوايفي که در کشور زندگي مي‌کنند دنبال آن هستيم، يعني ملاکهاي مشترکي را شناسايي کنيم و سعي کنيم آن ملاکها بيشتر مورد توجه قرار گيرد و تقويت شود و در سايه تقويت آن ملاکها، چيزهايي که موجب اختلاف مي‌شود کم‌رنگ شود.
اين اندازه از معناي وحدت معلوم است؛ اما گاهي مسائلي مطرح مي‌شود که نمي‌دانيم آيا وحدت اقتضا مي‌کند که ما از آنها صرف نظر کنيم يا چيز ديگري مطلوب است. يکي از مسائلي که به بحث ما مربوط مي‌شود و دغدغه ذهني ما هم بوده همين است که ما وقتي صحبت از وحدت شيعه و سني مي‌کنيم معنايش اين است که بايد مسائل شيعه و سني اصلاً حذف شود و فقط از اصل حقانيت اسلام و نبوت و معاد بحث کنيم به اين بهانه که وقتي مسائل اختلافي مطرح مي‌شود دلها از هم جدا مي‌شود؛ پس اصلاً اينها را ترک کنيم؟ آيا معناي وحدت اين است؟!
انواع اختلاف

در مباحث عقلي، وحدت در مقابل کثرت مطرح مي‌شود؛ اما در اين‌جا وحدت در مقابل اختلاف مطرح مي‌شود. وحدت در اين‌جا يعني نبودِ اختلاف. وقتي دعوت به وحدت مي‌کنيم يعني مي‌خواهيم که اختلافات کنار گذاشته شود؛ پس در واقع بايد مفهوم وحدت و مفهوم اختلاف را با همديگر بسنجيم. حال که در اين بحث، وحدت در مقابل اختلاف به کار مي‌رود اول معناي اختلاف را بررسي مي‌کنيم.
ممکن است دو موجود داشته باشيم که کاملاً مثل هم باشند؛ مثل کالاهايي که معمولاً در کارخانه‌ها با اصول فني ساخته مي‌شود. خيلي به زحمت مي‌شود تشخيص داد که کدام الف است و کدام ب. کثرت هست اما اختلافي نيست و مثل هم هستند؛ پس وحدت در اين‌جا وحدتي است که نه با مثل بودن منافات دارد نه با کثرت و تعدد. اختلاف آن است که مثل هم نباشند دو چيز وقتي مثل هم نبودند مي‌گوييم با هم اختلاف دارند. معناي اختلاف جنگ و نزاع نيست؛ بلکه معناي آن وجود تفاوت است. آيا وجود اختلاف چيز بدي است؟ آيا اگر دو موجود تکويناً با هم فرق داشته باشند بد است؟ من سؤال مي‌کنم اگر اختلاف وجود نداشت اصلاً عالَمي به وجود مي‌آمد؟ اگر اختلافات تکويني نباشد اصلاً انساني نمي‌تواند زندگي کند و اصلاً جامعه انساني شکل نمي‌گيرد. اساس اين عالم هم همين‌طور است؛ اگر اختلافات تکويني نباشد اين عالم تحقق پيدا نمي‌کند. تا اختلافات تکويني بين مرد و زن نباشد نسل انسان قابل بقاء نيست. پس اصل اختلافات تکويني که ربطي به اعمال و اختيارات ما ندارد لازمه وجود اين عالم است؛ اگر نباشد راه فيض الهي مسدود مي‌شود. بقاء اين عالم با اين زيباييها همه به خاطر اختلافات آن است و آن عين زيبايي است؛ الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ.1 بنابراين اين معنا از اختلاف محل بحث نيست.
نوع ديگري از اختلاف وجود دارد که في‌الجمله اختيار افراد در آن نقش دارد. نمونه بارز آن در استفاده از مواهب طبيعي اين عالم است که نتيجه‌اش اين مي‌شود که عده‌اي ثروتمند و عده‌اي فقير باشند. صرف نظر از مسائل ارزشي ديگر، آيا خود اين‌که توانايي انسانها مختلف است و آن اختلافات منشأ اين مي‌شود که بهره‌هاي اختياري و اکتسابي جديدي پيدا کنند، خوب است يا بد؟ اراده و فعل خودشان هم مؤثر است؛ اما منشأ آن اختلافات طبيعي خدادادي است. کسي هوش بيشتري داشته توانايي بيشتري داشته قواي بدني‌اش را بيشتر به کار گرفته است خلاقيتش بيشتر بوده ابتکارش بيشتر بوده و اين زمينه را فراهم کرده تا بهره‌هاي مادي بيشتري در اختيار بگيرد. اين صددرصد جبري نيست؛ اما در عين حال در نظام خلقت و در تدبير عالم منظور است. خدا مي‌فرمايد: «وَ هُوَ الَّذي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُم‏؛2 خداوند شما را از لحاظ مواهب تکويني با هم مختلف قرار داد، بعضيها را بالاتر از بعضي‌ ديگر قرار داد براي اين‌که زمينه‌هايي براي امتحان شما فراهم شود.» اگر کساني مواهب مادي بيشتري دارند تکاليف خاصي به آنها تعلق مي‌گيرد و آن زمينه امتحانش را فراهم مي‌کند. اصل اين عالم براي اين است که انسانها در معرض امتحانهاي مختلف قرار بگيرند تا خودشان مسيرشان را انتخاب کنند تا معلوم شود چه قدر خدا را اطاعت مي‌کنند. آنچه که خدا به من داده استعداد ذاتي است. اين اختلافات خدادادي زمينه مي‌شود که افراد در جامعه موقعيتهاي مختلفي پيدا کنند. اين موقعيتها تکاليف مختلفي را اقتضا مي‌کنند و اين يعني زمينه‌هاي امتحان. اين يک نوع اختلاف است. آيا اين اختلاف خوب است يا بد؟ اگر چنين زمينه‌هايي نباشد، اين امتحانات انجام نمي‌گيرد. وقتي امتحانات انجام نگرفت تکاملي پيدا نمي‌شود. در اين صورت غرض خلقت تحقق پيدا نمي‌کند. اصلاً خدا انسان را آفريده تا با اختيار و انتخاب خودش مسيرش را تعيين کند و به آن کمالي که خداي متعال در سايه بندگي و اطاعت خودش قرار داده نايل شود. اگر اين امتحانها نباشد اين کمالات هم پيدا نمي‌شود. اختيار انسان در وجود اين اختلافات في‌الجمله مؤثر است. اينها هم جزء زيباييهاي خلقت است که در اصل هدف آفرينش منظوراست و بايد باشد.
نوع ديگري از اختلافات هم پيش مي‌آيد که سهم انتخاب و اختيار انسان در آنها بيشتر است. اين نوع از اختلافات به هدف نهايي آفرينش که مسأله عبادت و اطاعت خداست مربوط مي‌شود. در اين‌جا مسأله دين مطرح مي‌شود. اختلافاتي که تکويني و جبري نيست؛ يعني اين طور نيست که کسي که به دنيا مي‌آيد ابتدائاً با يک دين خاصي جبراً متولد شود. انتخاب يک دين و يک روش به انتخاب و اختيار خود افراد بستگي دارد. اين‌جا عوامل زيادي مؤثر است و فرمولهاي بسيار پيچيده‌اي وجود دارد. منظور ما از دين يک سلسله باورهايي است که به دنبال آن ارزشهايي مطرح مي‌شود و آن ارزشها اعمال و رفتاري را ايجاب مي‌کند؛ مقصود از دين، باورها و ارزش‌هاست و رفتارهايي که ناشي از آنها مي‌شود. به هر حال اين‌جا که پاي انتخاب عقايد، ارزشها و احکام و عمل به احکام مطرح مي‌شود، اختلافات خيلي زياد مي‌شود و هر روز دامنه‌اش گسترده‌تر مي‌شود. در کشورهاي غربي شايد روزي نباشد که فرقه مذهبي جديدي به وجود نيايد. معمولاً هر سال صدها فرقه مذهبي در مغرب زمين به خصوص در آمريکا به وجود مي‌آيد! در اين‌جا پاي مؤاخذه و تکاليف شرعي هم به ميان مي‌آيد.
قرآن مي‌فرمايد: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم‏َ؛3 مردم امت واحدي بودند و از لحاظ فطري اقتضائات واحدي داشتند؛ اما بين آنها اختلاف ايجاد شد. اين اختلافات کم‌کم باعث مي‌شود که صرف نظر از مسائل اعتقادي، مسائل ارزشي هم مطرح شود؛ زيرا عده‌اي در اثر انگيزه‌ها و اغراض شخصي مي‌خواهند منافع بيشتري کسب کنند و به ديگران تجاوز کنند. در اين‌جا مسأله عدل، ظلم، قانون و ... مطرح مي‌شود. حال کساني که مي‌خواهند قانون وضع کنند خودشان از انگيزه‌هاي اختلاف خالي نيستند. اين انگيزه‌ها در قانونهايشان منعکس مي‌شود. کسي مي‌تواند قانون واقعي وضع کند که خودش از انگيزه‌هاي اختلاف خالي باشد و نياز به اينها نداشته باشد. فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ ... ؛ خدا پيامبران را مبعوث کرد. خداست که پيامبران را مبعوث مي‌کند تا اين اختلافات را رفع کنند.
از آن‌جا که آدمي‌زاد موجود عجيبي است در همين عواملي که رفع‌کننده اختلاف است، اختلاف ايجاد مي‌کند. خدا پيغمبراني را فرستاد و کتاب آسماني نازل کرد براي اين‌که اختلاف مردم را رفع کند؛ يعني اين کار را کرد تا همه تن به قانون دهند؛ حق را اعمال کنند و به همديگر ظلم نکنند تا زندگي سعادتمندانه‌اي داشته باشند؛ اما اين انسانِ ناسپاس، در خود دين اختلاف ايجاد کرد (وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم).
تأکيد آيه روي اختلافي است که از روي بغي و تجاوز و سرکشي و به ناحق پديد مي‌آيد. «بغي» اين‌جا در مقابل حق است. کساني به ناحق در دين اختلاف ايجاد کردند. اين افراد از راه‌هاي مختلفي اختلاف ايجاد مي‌کنند. يک راه اين است که مي‌گويند مقصود خدا اين بود و ديگري مي‌گويد نه مقصود خدا آن است! حتي کار به جايي رسيد که چيزي را که خودشان درست کردند به خدا نسبت دادند؛ «فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَـذَا مِنْ عِندِ اللّهِ؛4 خودشان کتابي را نوشتند و گفتند اين را خدا فرستاده است.» آنچه که از اين تحريفاتي که در کتاب خدا ايجاد کردند شايعتر است تحريف معنوي است؛ يعني در مقصود آيات الهي تحريف ايجاد کردند. اين چيزي است که امروز با عنوان تعدد قرائات بازارش رواج دارد. اين هنر جناب ابليس است که اين چنين شاگرداني را پرورش داده است که همان چيزي را که خدا براي وحدت و رسيدن به حق و سعادت قرار داد همان را ابزاري براي اختلاف، کينه‌توزي و جنگ و بدبختي دنيا و آخرت قرار دادند. فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ ؛5 ديگر چه کاري بدتر از اين مي‌توان انجام داد؟ تا قبل از نزول دين و کتاب، عذري داشتند و مي‌توانستند بگويند ما نمي‌دانيم حق چيست و باطل کدام است و خدا به چه چيزي راضي است؛ اما وقتي خدا کتاب نازل کرد، پيغمبر فرستاد و پيغمبران مردم را هدايت کردند، چرا در همين وسيله وحدت اختلاف ايجاد کردند؟! اين بدترين اختلافي است که در عالم به وجود آمد.
مرتبه نازل‌تر اين است که دين را قبول دارند و واقعاً هم در موقع فتوا دادن حاضرند بگويند حق چيست؛ اما در مقام عمل رعايت نمي‌کنند. موقع عمل که مي‌رسد هواي نفس نمي‌گذارد انسان به دانسته‌هايش عمل کند. اينها اختلافاتي است که در جامعه به وجود مي‌آيد.
توصيه قرآن؛ وحدت حول محور حق

حال با توجه به اين اختلافات چه بايد کرد؟ يک راه اساسي که قرآن در برابر ما قرار مي‌دهد وحدت بر اساس حق است. قرآن کساني را که درصدد اصلاح جامعه‌اند و دلشان هم براي خودشان و هم براي ديگران، هم براي دنيايشان و هم براي آخرتشان مي‌سوزد و از ناهنجاريها رنج مي‌برند و مي‌خواهند با آن مقابله کنند، به وحدت براساس حق دعوت مي‌کند. آيات زيادي در قرآن هست که مي‌فرمايد: همه انبيايي را که فرستاديم سرلوحه‌ دينشان اين بود: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ؛6 دين را به پا داريد و در دين اختلاف به وجود نياوريد». دين را با مضامين واحد و شفاف و قواعد مسلم غيرقابل تشکيک عرضه کنيد تا اين ديگر منشأ اختلاف مردم نشود. اگر دين واحد سالمي وجود داشته باشد مي‌تواند اختلافات مردم را حل کند و مشکلات را برطرف کند؛ اما با وجود اختلاف در خود دين، ديگر چه عاملي براي حفظ وحدت باقي مي‌ماند؟
وحدت مطلوب، وحدتي است که براساس حق باشد، نه هر وحدتي. آيا اگر همه مردم متحد بر ظلم شوند کار خوبي است؟ آيا اين همان چيزي است که انبيا مي‌گويند؟ اين همان وحدتي است که همه عقلا مي‌گويند؟ چون وحدت است ديگر اشکالي ندارد؟! وحدت در واقع وسيله‌اي است براي اين‌که حق گسترش پيدا کند و از آن بيشتر استفاده شود و کسي مانع استفاده از اين نعمت الهي که خدا براي همه بندگان مقرر فرموده نشود. آيا اين نصيحت خدا عملي شد؟ همه مي‌دانيم که در همان آغاز اختلافات پديد آمد و بالأخره در دين خاتم هم که آخرين موهبت الهي براي انسانها تا روز قيامت است و بايد علاج همه دردهاي اجتماعي انسانها تا روز قيامت باشد از همان روز وفات پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله در آن اختلاف شد.
حالا اگر کسي بخواهد به اين دين وفادار باشد و جلوي اين اختلافات را بگيرد چه راهي را بايد در پيش بگيرد؟ اين اختلافات از آن‌جا پديد آمد که رگه‌هاي ناحقي در دين پديد آمد؟ اگر حق صرف باشد اختلافي ندارد. اگر بخواهند رفع اختلاف کنند بايد آن رگه‌هاي ناحق را قطع کنند تا دين خالص و آن ديني که خدا فرستاده براي همه مردم روشن و حاکم شود؛ وحدت آن وقتي مطلوب است که بر اساس حق باشد. ما بايد تلاش کنيم حق را تبيين کنيم و در اختيار مردم بگذاريم و رگه‌هاي باطل را معرفي کنيم تا کسي به آنها مبتلا نشود. اين يک ايده کلي و اساسي است که بايد اول خود انبياء (أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فيه) و دوم پيروان انبياء (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ) در صدد عمل به آن باشند. مسأله بعدي اين است که وقتي اين طور نشد و اختلافات پديد آمد چه بايد کرد؟ ان‌شاءالله در جلسه بعد اين موضوع را مطرح مي‌کنيم.

و صلّي‌ الله ‌علي محمدٍ وَ آله الطّاهرين.

1. سجده، 7.

2 . انعام، 165.

3 . بقره، 213.

4 . بقره، 79.

5 . اعراف، 37.

6 . شوري، 13.
پاسخ
 سپاس شده توسط tasnim
#2
خلاصه مباحث گذشته

در جلسه گذشته عرض شد که قبل از پرداختن به خطبه شريف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به عنوان مقدمه بحثي فشرده درباره «وحدت و اختلاف» خواهيم داشت. اشاره کردم که گاهي چنين القاء مي‌شود که وحدت يک ارزش مطلق است و هر چه انسانها با هم متحدتر باشند بدون هيچ قيد و شرطي مطلوب خواهد بود؛ اما غالباً اين احکام قيودي دارد که در کلام ذکر نمي‌شود. اينها از قضاياي مسلمه يا از آراء محموده‌اند، درحالي که براي بکارگيري در برهان لازم است موضوع اين‌گونه قضايا قيد زده شود. خوبي راستگويي و بدي دروغ اينگونه است؛ اين طور نيست که مطلقاً بگوييم: «هر راستي خوب است، اگرچه موجب به شهادت رسيدن مؤمن بي‌گناهي شود»، يا «هر دروغي بد است، اگرچه موجب نجات انسان بي‌گناهي شود.» از ديدگاه اسلام اين‌گونه نيست؛ اگر دروغ موجب نجات جان مؤمني شود واجب است؛ ولي آن قضيه‌اي که مشهور است و همه به آن تمسک مي‌کنند اين است که دروغ بد است. در واقع اين قضيه قيد دارد.
حُسن وحدت و اتحاد هم از اين قبيل است. وحدت خيلي خوب است؛ اما در صورتي که در راه هدفي ارزنده باشد. اگر عده‌اي بر پايمال کردن حقي متحد شوند، اين وحدت و اتحاد به اندازه‌ همان گناه، بد است؛ پس حُسن وحدت و اتحاد از قضاياي مشهوره يا از آراء محموده است که يک قيد خفي دارد؛ يعني وحدتي خوب است که در راه حق و براي تحقق هدفي عقلاني باشد، نه هر وحدتي. اگر هر وحدتي خوب بود نبايد اصلاً انبياء قيام مي‌کردند؛ زيرا اکثريت قريب‌ به اتفاق جامعه بت‌پرست بودند و قيام ايشان وحدت جامعه را به هم مي‌زد. اتفاقاً بايد گفت: چنين اختلافي بسيار مبارک است و بايد ايجاد شود تا تدريجاً دامنه فساد برچيده شود؛ پس ارزش وحدت، ارزشي ذاتي و مطلق نيست. وحدت و اتحادي مطلوب است که بر محور حق باشد. اين خلاصه مطلبي بود که شب گذشته عرض کرديم.
بحث منطقي؛ بهترين روش حل اختلاف

اين سؤال نيز مطرح شد که اگر در جامعه اختلافي پديد آمد چه بايد کرد؟ گاهي اين اختلاف در اموري سليقه‌اي است و هيچ کدام از طرفين ارزش اخلاقي، ديني يا عقلي ثابتي ندارند؛ اين اختلافات خيلي مهم نيستند. مثلاً اهل يک شهر يک مد لباس را و اهل شهر ديگر يک مد ديگر را مي‌پسندند و يا در ساختمان‌سازي در گذشته يک شکل ساختمان را مي‌پسنديدند به گونه‌اي که گاهي هزار متر زمين را اشغال مي‌کرد؛ ولي حالا با هفتاد، هشتاد متر مي‌خواهند يک خانه بسازند و شرايط اقتضا مي‌کند که شکل ساختمان عوض شود. اينها خيلي مهم نيست و تا عناوين ثانويه بر آنها عارض نشود، حلال و حرامي ندارند.
گاهي اختلاف به گونه‌اي است که به آن ارزشهاي واقعي که دين روي آنها تأکيد دارد برمي‌گردد. انبياء مي‌گويند: «اگر از اين راه برويد و اين رفتار را پيشه خود کنيد تا ابد خوشبخت و اگر ضد آن را انتخاب کنيد تا ابد بدبخت خواهيد شد!» اين‌جا صحبت سليقه نيست؛ بلکه مسأله خيلي جدي است. قرآن مي‌فرمايد: إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعيراً؛1 اگر بيراهه برويد نتيجه‌اش غل و زنجير و آتشِ برافروخته است. اين‌جا نمي‌توان گفت: «خيلي مهم نيست؛ هر کس به سليقه خودش عمل کند!» عقل انسان اجازه نمي‌دهد که در مقابل اين احتمال ـ اگرچه ضعيف باشد ـ بي‌تفاوت باشد، زيرا محتمل خيلي قوي است. وقتي محتمل قوي باشد احتمال يک درصد هم منجز است. حاصل ضرب احتمال در پايه محتمل، تعيين‌کننده ارزش احتمال است. اگر اختلاف در اين‌گونه امور بود، لازم است راه صحيح را شناخت.
اگر اختلاف بر سر مصداق سخن انبياء پيش آيد، يعني عده‌اي بگويند روش ما مصداق سخن انبياء است و عده ديگري بگويند روش ما مصداق آن است، قاعده اولي اين است که انسان بر اساس منطق و استدلال عقلي مصداق حقيقي را اثبات کند؛ چون ما معتقديم آنچه انبيا آورده‌اند حجت را بر مردم تمام کرده است؛ رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل‏.2 راه انبيا آن قدر روشن و داراي دلايل متقن است که ديگر کسي نمي‌تواند بهانه‌اي بياورد؛ با اين حال ممکن است شياطين آب را گل‌آلود کرده و به مرور زمان با ايجاد شبهه‌ها و بدعتها باعث مشتبه شدن راه شده باشند. قرآن هم مي‌فرمايد: وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم‏؛3 عده‌اي عمداً اختلاف ايجاد کردند تا براي خود دکان درست کنند. گفتند: «منظور فلان پيغمبر اين بوده است» تا فرقه‌اي درست کنند و رئيس شوند و ديگران را بدوشند! بعد از اين اختلاف‌افکني‌ها، آيندگان در شرايطي واقع مي‌شوند که تشخيص حق برايشان بسيار مشکل مي‌شود. در اين شرايط چه بايد کرد؟ در اين شرايط عقل حکم مي‌کند بهترين راه اين است که کساني که با هم اختلاف دارند بنشينند و عاقلانه با هم بحث کنند تا معلوم شود کدام دليل درست و کدام دليل نادرست است.
اما عرض کرديم که عده‌اي عمداً اختلاف ايجاد مي‌کنند و دلشان نمي‌خواهد که حق روشن شود. بسياري از بزرگان فرقه‌هاي باطل حاضر نيستند بحث کنند و مطلب را روشن کنند؛ چون آنها همين‌ ابهام را مي‌خواهند تا در سايه آن يک مشت مريد داشته باشند. در برخورد با اين نوع از اختلافات، بايد توجه داشت که آنچه اهميت دارد اين است که در بين اتباع اين شيادان کساني هستند که واقعاً طالب حقند؛ ولي در اشتباه افتاده‌اند. آن‌چنان به اينها اعتماد داشته‌اند که روش باطل آنها را باور کرده‌اند. من در طول زندگي هفتاد و چند ساله‌ام با اشخاص زيادي از اين دسته برخورد داشته‌ام. در بين فرق مختلف اسلامي، مسيحيان و ديگر اديان، واقعاً افرادي بودند که اگر برايشان ثابت مي‌شد که اسلام و مذهب اهل‌بيت عليهم‌السلام تنها مذهب حق است حتماً آن‌را مي‌پذيرفتند. من نمي‌گويم همه اين طورند؛ اشتباه نشود؛ بلکه کساني هم هستند که واقعاً عناد خاصي با اهل‌بيت عليهم‌السلام و شيعه دارند. آن‌قدر عناد دارند که اگر در کتابي، داستان يا روايتي به نفع شيعه ببينند در چاپ بعد آن‌را حذف مي‌کنند. اين چه قدر زشت است! اين خيانت به تاريخ و به اسناد تاريخي و حقيقت و بشريت است.
تسليم در برابر حق؛ راز سعادت

ان‌شاءالله اين عناد و لجبازي در ما پيدا نشود؛ اما بالأخره بايد از اين‌که در مقابل حق بايستيم به خدا پناه ببريم! قرآن مي‌فرمايد: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين‏؛4 اگر اين خوي شيطاني را از جواني در خودمان تغيير دهيم، تمرين کنيم که هميشه تابع حق باشيم، وقتي فهميديم يک جايي اشتباه کرده‌ايم بگوييم اشتباه کردم؛ به خدا قسم هيچ ضرري به ما نمي‌خورد. امتحان کنيد! عزيزتر مي‌شويد؛ اما شيطان نمي‌گذارد. گاهي مي‌فهميم اشتباه کرده‌ايم باز هم بر آن اصرار مي‌کنيم. اين صفت در حد رؤسا، رهبران و اداره‌کنندگان جامعه خيلي فساد ايجاد مي‌کند. به هر حال انسانهاي معاند هم هستند. قرآن مي‌فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ،5 و يا در سوره يس مي‌فرمايد: وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ * وَسَوَاء عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ * إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَن بِالْغَيْبِ.6 اين طور نيست که همه تابع دليل و برهان باشند؛ اما نبايد گمان کنيم که همه معاندند. شايد اکثريت مردم اين گونه‌اند که اگر حقيقت را بشناسند، به آن ايمان مي‌آورند. مقداري کوتاهي از ماست که آن طوري که بايد و شايد حقايق را براي ديگران بيان نکرده‌ايم.
راه صحيح و منطقي در اين اختلافات اين است که سعي کنيم با دليل و منطق و با شيوه‌اي که تعصبات طرف را تحريک نکند حقيقت را به طرف مقابل بشناسانيم. آنها هم آدمي‌زاد هستند. اگر کسي با زبان منطقي و ملايم با خود ما صحبت کند اشتباهاتمان را قبول مي‌کنيم؛ اما اگر از اول با تندي و پرخاش و احياناً با توهين با ما حرف بزند ما هم در مقابلش موضع مي‌گيريم. اگر با مردم با بياني منطقي و روشي صحيح حرف بزنيم بسياري از اختلافات برداشته مي‌شود. مرحوم آيت‌الله ‌بهجت رضوان‌الله‌عليه به مناسبتي فرمودند: اين صحيح نيست که ما از اول با يک نفر سني مذهب درباره مسائلي که موجب ناراحتي‌شان مي‌شود با شدت و حدت بحث کنيم. ايشان مي‌فرمودند: بهترين راه اين است که ما به آنها بگوييم شما در فقه تابع چهار نفر از علماي بزرگ هستيد؛ ابوحنيفه، شافعي، مالک و احمدبن‌حنبل. ابوحنيفه و مالک مستقيما شاگرد امام صادق عليه‌السلام بودند. خودشان هم افتخار مي‌کردند. از ابوحنيفه نقل شده که گفته‌ است: «ما رايت أفقه من جعفر بن محمد» و درجاي ديگر مي‌گويد: «لولا السنتان لهلک النعمان»! (نعمان اسم ابوحنيفه بوده است). آيا تقليد کردن از شاگرد مانع از تقليد کردن از استاد مي‌شود؟ ما از استاد اينها تقليد مي‌کنيم و شما از شاگرد تقليد مي‌کنيد. چرا شما مذهب شيعه را در کنار ساير مذاهب معتبر نمي‌دانيد؟ در مقابل اين مطلب هيچ راهي جز قبول ندارند. آيا در جايي که شاگرد اعتراف کند که استاد از من خيلي بالاتر است و من هر چه دارم از اوست، تقليد از شاگرد جايز است و تقليد از استاد او جايز نيست؟! هيچ منطقي اين را نمي‌پذيرد. اين همان راهي است که مرحوم شيخ محمود شلتوت آن ‌را مطرح کرد و مذهب شيعه را در مصر معتبر دانست و اين از برکات اقدام مرحوم آيت الله بروجردي رضوان‌الله‌تعالي‌عليه بود که دارالتقريب را تأسيس کردند. اگر اين باب باز شود و آنها حاضر شوند در کنار ابوحنيفه براي امام صادق عليه‌السلام هم اعتبار قائل شوند اين رسميت بخشيدن به شيعه است. اين باعث مي‌شود که کتابهاي ما در کشورهاي آنها از حالت قاچاق در آيد. اگر آنها با معارف اهل‌بيت آشنا شوند، افرادي که طالب حقيقتند تدريجاً شيعه خواهند شد. کم نيستند کساني که طالب حقيقتند و شياطيني مانع راهشان شده‌اند. ما اگر راه مسالمت‌آميزي باز کنيم آنها راه را پيدا خواهند کرد. من در سفرهايم به کشورهاي مختلف با اشخاصي برخورد کردم که علاقه‌شان نسبت به اهل‌بيت عليهم‌السلام از آن‌چه در بين ما شايع است کمتر نبود. با يک شيخ مصري در اندونزي ملاقات کردم که درباره اهل‌بيت عليهم‌السلام سخنراني کرد. به او گفتم گويا شما مصري‌ها نسبت به اهل‌بيت عليهم‌السلام علاقه‌منديد؛ گفت: ‌«بلکه ما شيدا و عاشق اهل‌بيتيم!» اگر ما به روش صحيح تبليغ کنيم و معارف شيعه را درست برايشان تبيين کنيم مطمئناً بسياري از اينها شيعه مي‌شوند؛ ولي ما کوتاهي داريم. ما بايد به صاحب شريعت و مذهبمان جواب بدهيم.
برخورد با معاندان؛ بحث منطقي توأم با ادب

اما در برابر معاندين و يا کساني که آن‌چنان تحت تأثير تبليغات اينان قرار گرفته‌اند که يقين کرده‌اند که مذهبشان حق و مذهب شيعه باطل است، چه وظيفه‌اي داريم؟ اگر ما در بيان حق و اثبات بطلان مذاهبِ باطل، کوتاهي کنيم به خدا، به پيغمبر، به انسانيت، به شهدا، به گذشتگان و به آيندگان خيانت کرده‌ايم. در اين صورت ما هم عملاً جز شياطيني شده‌ايم که راه حق را مسدود مي‌کنند؛ وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون‏.7 وقتي حقيقت را بيان نکنيم آنها سوءاستفاده مي‌کنند و مي‌گويند: «اگر مطلبي داشتند مي‌گفتند و از خودشان دفاع مي‌کردند.» پس وظيفه برابر اين افراد چيست؟
اصل مسأله حفظ وحدت در اين جاست. اگر ما با اينها برخورد پرخاشگرانه و تند و متعصبانه داشته باشيم چه نتيجه‌اي دارد؟ نتيجه‌اش اين است که بر عناد آنهايي که معاند هستند افزوده مي‌شود و براي آنهايي که در اثر جهل به باطل مبتلا شده‌اند بهانه‌اي پيدا مي‌شود که از ما رو برگردانند و بگويند: «اگر حق بودند چرا بايد درشتي کنند و فحش بدهند؟! مطلب حقشان را با دليل بيان مي‌کردند.» چنين روشي باعث مي‌شود ما را باطل محسوب کنند. پس برخورد متعصبانه، يعني اظهار مطلبي بدون دليل و توأم با پرخاش اگر نتيجه معکوس ندهد نتيجه مطلوب هم نخواهد داشت. حرف منطقي است که نتيجه دارد. جلوي حرف منطقي نبايد گرفته شود. هيچ دليل منطقي وجود ندارد که جلوي حرف منطقي گرفته شود؛ اما رفتار پرخاشگرانه، متعصبانه، خصومت‌برانگيز و کينه‌توزانه نه دليل عقلي دارد و نه دليل شرعي.
ممکن است گفته شود که: «در بعضي زيارتها برخي افراد لعن شده‌اند، و ما بر اساس همين زيارات مصاديق آنها را لعن مي‌کنيم.» ولي در اين روايات و زيارات گفته نشده است که برويد بالاي مناره بايستيد و لعن کنيد، يا برويد پشت بلندگو لعن کنيد! لزومي ندارد در حضور ديگران کاري کنيد که آنها تحريک شوند و نتيجه‌اش اين شود که شيعيان در جاهاي ديگر مشکل پيدا کنند؛ خونشان را مباح بدانند و آنها را ترور کنند و هيچ پيشرفتي هم عايد شما نشود! اين کار چه دليل عقلي و شرعي دارد؟! بله، قرآن هم خيلي جاها صريحاً افرادي را لعن کرده است؛ بلکه مي‌گويد: «أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ ؛8 خداوند آنها را لعن مي‌کند و لعنت همه لعن‌کنندگان بر اين افراد باد!» اين لعن قرآن است؛ اما هيج وقت لزوم ندارد که ما در مقابل کساني که مثلا در صد مسأله با هم اتفاق نظر داريم و مقدسات همديگر را محترم مي‌شماريم و فقط در چند مسأله اختلاف داريم، آنها را ‌چنان تحريک کنيم که از هر دشمني براي ما دشمن‌تر شوند! چه دليل عقلي براي اين کار داريم؟ با اين حال اين حق را براي خودمان قائليم که در محافل علمي، در محيط سالم، دور از تعصبات و در محيط تحقيقي بنشينيم و حقايق را بررسي کنيم؛ ببينيم کدام تاريخ درست و کدام خطا است. اگر اين کار را نکنيم، به زبان امروزي‌ها، به علم خيانت کرده‌ايم، و به زبان دين، به خدا، پيغمبر، امام، شهدا و حقيقت خيانت کرده‌ايم. اگر اين حقايق بيان و اثبات نشود آيندگان از کجا حقيقت را بفهمند؟ من و شما در مجالس مذهبي، مساجد، حسينيه‌ها، روضه‌خوانيها، مجالس عزاداري، مجالس سرور و ... حق را فهميديم. اگر اينها نبود از کجا حقيقت را مي‌فهميديم؟ اگر اين وظيفه را انجام ندهيم، امانتداري نکرده‌ايم و حق را به اهلش نرسانده‌ايم. تحقيق درباره مسائل اعتقادي و مسائل تاريخي که نتايج اعتقادي، ديني و مذهبي دارد يک وظيفه عقلي و شرعي است. اين باب نبايد مسدود شود؛ ولي بايد احترام طرفمان را حفظ کنيم و بي‌جهت احساساتشان را تحريک نکنيم. بي‌جهت چيزهايي نگوييم که هيچ نتيجه‌اي براي اثبات حق ندارد؛ بلکه بر عناد و لجاج لجبازان مي‌افزايد و احياناً دشمني‌هايي به بار مي‌آورد که موجب کشته شدن افراد بي‌گناه مي‌شود.
تاريخ تشيع نشان مي‌دهد که چه قدر شيعه به دست اين افراد نادان يا معاند در اثر حرفهايي که شيعه ديگري در يک شهر ديگري زده است به شهادت رسيده‌اند. صرف نظر از جهت ديني، آيا اين کار، کار عاقلانه‌اي است که آدم کاري کند که عده‌اي از دوستان و عزيزان خودش را که مثل جان عزيزند، به کشتن بدهد؟! بنابراين ما دو وظيفه داريم که نبايد با هم خلط شوند؛ يکي اين که کاري نکنيم که آن کساني که امر بر آنها مشتبه شده يا خداي ناکرده اهل عنادند احساساتشان عليه ما تحريک شود و دشمني‌ آنها را زياد کنيم؛ اين مي‌شود حفظ وحدت. دوم اين‌که در محافل علمي از بيان حقايق و اثبات آنها خودداري نکنيم.
يکي از بزرگ‌ترين خدماتي که در قرن اخير براي احياي مذهب شيعه و اثبات حقانيت آن انجام گرفت، کاري بود که در هندوستان مرحوم صاحب عبقات الانوار انجام داد و در نجف مرحوم علامه اميني رضوان‌الله‌عليهما با نوشتن کتاب الغدير. چه خدمات بزرگي اين دو بزرگوار انجام دادند و چه فداکاري‌هايي کردند! چه خون‌دلهايي خوردند تا اين دو کتاب را نوشتند! علامه اميني چه عشقي به اهل‌بيت و اميرالمؤمنين عليهم‌السلام داشت که با شنيدن اسم اميرالمؤمنين عليه‌السلام اشک از چشمانش جاري مي‌شد! اما در کتابش حتي يک‌جا نسبت به شخصيتهاي مورد احترام اهل تسنن بي‌احترامي نکرده؛ بلکه همه جا به دنبال اسم آنها رضي‌الله‌عنه آورده است. با اين روش، انسان هم حقيقت را تبيين مي‌کند و هم بهانه به دست مخالف نمي‌دهد و اگر کسي هم طالب حقيقت باشد حق را مي‌پذيرد. بايد اين حجاب حاجز که شيطان ميان ما ايجاد کرده است از بين شيعه و سني برداشته شود. بايد کاري کرد که آنها حاضر شوند کتابهاي ما را مطالعه و ما را هم مسلمان حساب کنند؛ البته يک مقدار هم رفتار نسنجيده بعضي از شيعيان در شکل‌گيري اين مانع دخالت دارد. ما اگر خودمان را مسئول مي‌دانيم که مذهب تشيع را ترويج کنيم و حقيقت آن‌را براي آيندگان حفظ کنيم بايد از يک طرف بر اساس دلايل عقلي و منطقي و شواهد تاريخي آن‌را اثبات کنيم و از طرف ديگر متعرض کساني که حساسيت آنها را تحريک مي‌کند نشويم. دلايل آن چنان روشن است که مرحوم ماموستا شيخ‌الاسلامي، نمايندة شهيد کردستان در مجلس خبرگان، مي‌گفت: «من عقيده‌ام اين است و صريحاً هم مي‌گويم که اگر کسي به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها جسارت کند کافر است!»
به هر حال مسأله تحقيق در مسايل اعتقادي و تاريخي در جهت اثبات حقانيت مذهب شيعه و بالعرض در جهت ابطال ساير مذاهبِ مخالف يکي از وظايف قطعي شرعي ماست که هيچ جانشين‌پذير نيست؛ اما بشرطها و شروطها و آن اين‌که با رعايت ادب توأم باشد و آنها را تحريک نکنيم که باعث شود حجاب ميان ما قويتر شود و اختلاف، جاي اتحاد را بگيرد و نگذارد که مسلمانها بيشتر به هم نزديک شوند و در مقابل دشمنان يکپارچه شوند.

وفقنا الله و اياکم ان‌شاءالله.

1. انسان، 4.

2. نساء، 165.

3 . بقره، 213.

4 . قصص، 83.

5 . بقره، 6 و7.

6 . يس، 9-11.

7 . زخرف، 37.

8 . بقره، 159.
پاسخ
#3
تقويت حق؛ هدف ما از وحدت

در دو جلسه گذشته مطالبي را پيرامون وحدت و اتحاد بيان کرديم. گفتيم که ارزش وحدت تابع ارزش هدفي است که براي آن انجام مي‌گيرد. اگر وحدت براي تحقق حقي باشد، به اندازه‌اي که آن حق ارزش دارد حفظ آن وحدت هم ارزش خواهد داشت و بر عکس اگر در راه ابطال حقي يا در راه تحقق باطلي انجام گيرد، نه تنها ارزشي ندارد، بلکه به اندازه ارزش منفي آن باطل، اين وحدت هم ارزش منفي خواهد داشت.
نکته ديگري که بايد به آن توجه داشت اين است که متحد و هماهنگ شدن، در رفتار ميسّر است و گرنه در فکر، اعتقاد و ايمان نمي‌توان بنا را بر تبعيت از غير گذاشت؛ همان‌طور که در دين ـ چه حق و چه باطل ـ اکراه معنا ندارد. اگر اکراهي هم صورت گيرد، اکراه بر انجام يا ترک عملي است؛ حداکثر کاري که مکرِه مي‌تواند انجام دهد اين است که مانع شود که شخص طبق اعتقادش عمل کند يا او را وادار کند که عملي بر خلاف مقتضاي اعتقادش انجام دهد. داستان ياسر و سميه و عمار اين بود که از طرف مشرکين بر برائت از اسلام اکراه شدند؛ اما هيچ يک از مشرکين نتوانستند اعتقاد آنها را سلب کنند. ياسر و سميه مقاومت کردند و حاضر نشدند از اسلام اظهار برائت کنند. مشرکين هم آنها را به قتل رساندند. عمار در لفظ اظهار برائت کرد و جانش را نجات داد؛ ولي خيلي مضطرب بود که آيا کار درستي کرده است يا نه. با حالت اضطراب خدمت رسول‌الله صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشرف شد و عرض کرد: «مي‌ترسم هلاک شده باشم» و بعد جريان را نقل کرد. اين آيه نازل شد: مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمان.‏1 حضرت فرمودند: تو کار درستي کردي؛ تقيه کردي و جان خود را حفظ کردي؛ ولي اضطراب و شکي در ايمانت پيدا نشد.
نمي‌توان اعتقاد قلبي را به خاطر ديگري يا براي حفظ وحدت عوض کرد. اين شدني نيست. اعتقاد و ايمان تابع مبادي خاصي است؛ اگر آن مبادي وجود داشته باشد ايمان پيدا مي‌شود و اگر نبود پيدا نمي‌شود. آن چه موضوع بحث است هماهنگي در «رفتار» براي حفظ وحدت و اتحاد است. رفتار، موضوع تقيه و ائتلاف عملي قرار مي‌گيرد. اين ائتلاف در بعضي موارد مي‌تواند صحيح باشد و آن در جايي است که براي تحقق يک هدف ارزشمندي باشد.
در اسلام يک سلسله احکامي داريم که تابع عناوين خاصي است که در فقه به عناوين ثانوي معروف است و احکامي هم که به تبع آنها ثابت مي‌شود احکام ثانوي است. اکثر اين عناوين در متن قرآن يا احاديث آمده است؛ مثل اضطرار؛ «إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْه‏ِ؛2 اگر کسي اضطرار پيدا کرد به خوردن حرام در صورتي که ستمگر و متجاوز نباشد گناهي بر او نيست»؛ يعني حکم اولي به واسطه اضطرار برداشته مي‌شود. اين را حکم ثانوي مي‌گويند. در آيه ديگري مي‌فرمايد: «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في‏ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاة؛3 خدا اجازه نمي‌دهد که با کفار روابط دوستانه داشته باشيد، مگر اين‌که از آنها بپرهيزيد.» تُقاة به معناي تقيه است. تقوا، تقيه و تقاه هر سه لغت اسم مصدر از فعل «اتّقي» هستند و يک معنا دارند. اين نيز عنواني ثانوي است و حکمي ثانوي دارد.
در مباني فقهي ما آمده است که بين خود مسلمانان نيز گاهي تقيه لازم مي‌شود. داستان عمار تقيه از مشرکين بود؛ ولي در روايات ما بيان شده که اين تقيه در بين خود مسلمين هم جاري است و آن در جايي است که مسلمين با هم اختلاف پيدا کرد‌ه‌اند و اين اختلافات به گونه‌اي تشديد شده است که اگر مسلماني از مسلمان ديگر عملاً تبعيت نکند جانش در خطر مي‌افتد. اين مضمون التَّقِيَّةَ دِينِي وَ دِينُ آبَائِي‏4 که از همه حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين نقل شده موضوعش همين است. حقيقت اين مسأله اين است که امر انسان داير مي‌شود بين اين‌که عمل واجبي را مانند فرقه خاصي انجام دهد، مثلاً نماز را دست بسته بخواند و جانش سالم بماند، يا اين‌که مطابق حکم اولي انجام دهد اما جانش به خطر بيافتد. در اين‌گونه مسائل، مصلحت عناوين ثانوي با مصلحت حکم اولي تزاحم پيدا مي‌کند و شارع مقدس آن مصلحتي را که مانع عمل به حکم اولي است اهم مي‌داند؛ از اين‌روست که مي‌فرمايد: از حکم اولي صرف نظر کن و حکم ثانوي را انجام بده. اين همان تقيه‌اي است که همه فقها به آن فتوا داده‌اند و همه آن را مي‌شناسيم.
نوع ديگري از تقيه هم داريم که حضرت امام رضوان‌الله‌عليه به خصوص روي آن تکيه فرمودند و بعضي از فقهاي ديگر هم به آن فتوا داده‌اند و آن «تقيه مداراتي» است؛ يعني اگر انسان بخواهد طبق فتواي مذهب خودش عمل کند جانش به خطر نمي‌افتد، اما يک مصلحت اجتماعي اسلامي به خطر مي‌افتد؛ افترا و دشمني و کدورت و پراکندگي بين مسلمانان به وجود مي‌آيد و اين باعث مي‌شود که دشمنان سوءاستفاده کنند و عزت و مصالح جامعه اسلامي از بين برود. امام رضوان‌الله‌عليه استدلالات زيادي براي اين مسأله بيان فرموده‌اند. تحليل آن اين است که در اين‌جا بين مصلحت حکم اولي و مصلحتي اجتماعي مانند حفظ عزت اسلامي و قدرت مسلمانان در مقابل دشمنان تزاحم واقع مي‌شود. امام استدلالاتي کرده‌اند که بسياري از رواياتِ تقيه ناظر به يک چنين چيزي است و همه آنها فقط به «تقيه خوفي» مربوط نيستند.
تا اين‌جا روشن شد که ارزش تقيه، يعني ارزش عمل به حکم ثانوي، تابع آن مصلحتي است که در حکم ثانوي است؛ بنابراين اگر تقيه، موجب از دست رفتن مصلحت اقوايي باشد جايز نيست. امام رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمايند: در صورتي تقيه ـ چه خوفي و چه مداراتي ـ مشروع است که موجب تفويت مصلحت اقوايي نباشد. تعبير ايشان اين است که مي‌فرمايند: «تقيه در مهامّ امور نيست»؛ بنابراين اگر جان پيغمبر يا امام معصومي در خطر باشد يا خطر حمله به خانه خدا وجود داشته باشد تقيه جايز نيست. در اين موارد حفظ جان موجب تفويت مصلحت اقوي مي‌شود. امام رضوان‌الله‌عليه در جريان مبارزات فرمودند: «امروز تقيه حرام است ولو بلغ ما بلغ!» و اين حکم ايشان براي اين بود که اسلام را در خطر مي‌ديدند. ارزش جان ما بيشتر است يا اسلام؟ ايشان تشخيص داده بودند که اسلام در خطر است. از اين‌رو فرمودند: «تقيه حرام است ولو بلغ ما بلغ!» اگر براي حفظ اسلام لازم باشد صدها يا هزاران نفر هم کشته شوند بايد کشته شوند تا اسلام محفوظ بماند.
همه اينها به خاطر اين است که خود تقيه ارزش ذاتي ندارد. ارزش تقيه به خاطر آن نتيجه‌اي است که بر آن مترتب مي‌شود. اگر بنا باشد نتيجه تقيه از دست رفتن چيزي باشد که ارزش آن از جان ما و وحدت ما و همه اين‌ها بيشتر باشد، اين تقيه چه ارزشي دارد؟! البته تشخيص اين‌گونه موارد به عهده فقيه آگاه به زمان است که شرايط اجتماع را درک مي‌کند. او مي‌تواند حکم دهد که تقيه ديگر جايز نيست. به هر حال در اسلام چنين مطلبي وجود دارد که گاهي حکمي به عنوان اولي ثابت مي‌شود و گاهي مصلحتي اقوا عارض مي‌شود و براي حفظ آن مصلحت مهم‌تر، عنواني ثانوي بر موضوع مترتب مي‌شود و حکم تغيير مي‌کند. اين مسأله در مسائل اجتماعي هم مصاديقي دارد و از جمله مصاديق آن تقيه است؛ بنابراين اگر تقيه باعث شود که اصل تشيع از بين برود و به خاطر دفاع نکردن ما از معارف آن، تدريجاً حقيقت تشيع فراموش شود، در اين‌جا تقيه معنا ندارد. آيا جان ما عزيزتر از حقيقت تشيع است؟! البته اگر دو خطر داشته باشيم که يکي متوجه اصل اسلام باشد و يکي متوجه مذهب تشيع، اين‌جا صحيح است که انسان از مذهب تشيع هم به کلي صرف نظر کند تا اصل اسلام و قرآن محفوظ بماند؛ البته اين فرض بسيار نادري است و معلوم نيست حتي يک بار هم تحقق پيدا کند.
پس تصور نکنيم خود وحدت ارزش مطلقي است و اتحاد بايد به هر قيمتي و در همه جا حفظ شود. از اين‌جا معلوم مي‌شود که وحدت با کساني که راه باطلي را رفته و اکنون که در مبارزات سياسي شکست خورده‌اند و در ضعف به سر مي‌برند، براي حفظ و تقويت خودشان دعوت به وحدت مي‌کنند، ارزشي ندارد. اين افراد مي‌گويند: «براي حفظ وحدت بايد تابع ما شويد! وحدت يک اصل است و از آن‌جا که ما تابع شما نمي‌شويم براي حفظ وحدت بايد شما تابع ما شويد!» اين وحدت چه ارزشي دارد؟ ما بايد ببينيم از اين وحدت چه نتيجه‌اي به دست مي‌آيد. آيا باعث مي‌شود که حق بيشتر قدرت پيدا کند و تقويت شود يا باطل؟ پس ارزش وحدت و اتحاد ـ به معناي هماهنگي در عمل ـ ارزش وسيله‌اي دارد؛ يعني تابع آن هدفي است که بر اين وحدت مترتب مي‌شود. اگر آن نتيجه‌اي که بر اين وحدت مترتب مي‌شود نه تنها فايده‌اي ندارد بلکه ضرر هم دارد،‌ اين وحدت نه تنها هيچ ارزشي نخواهد داشت، بلکه ارزش منفي خواهد داشت. بايد ببينيم از اين‌که ما عملاً از وظيفه خودمان صرف نظر مي‌کنيم و با رفتار ديگران موافقت مي‌کنيم چه نتيجه‌اي حاصل مي‌شود؟ آيا مصلحت آن نتيجه اقوا و به حق نزديکتر است و بيشتر موجب عزت جامعه اسلامي مي‌شود يا نه، با اين وحدت، حق تدريجاً فراموش مي‌شود و مردم ديگر حق را نمي‌شناسند و ارزشها از بين مي‌رود و اعتقادات فاسد مي‌شود؟ اگر موجب تضعيف حق مي‌شود اين وحدت ارزش ندارد.
تعصب و بي‌ادبي ممنوع!

حال در مواردي که تشخيص داده شده که وحدت مصلحت اقوا دارد چه بايد کرد؟ در اين‌جا بايد برخي رفتارها را تغيير داد. آنچه که ما بايد به آن توجه داشته باشيم اين است که رفتار اجتماعي ما بايد به صورتي باشد که ساير فرق اسلامي را عليه شيعه نشوراند و به شيعه بدبين نکند و کينه ودشمني‌شان را نسبت به شيعه بيشتر نکند. نبايد رفتار ما به‌گونه‌اي باشد که جان عده‌اي از شيعيان به خطر بيافتد. نبايد کاري کرد يا حرفي زد که احساسات آن‌ها را تحريک کند و در صورت لزوم بايد در رفتارهاي فقهي هم طبق فتواي آن‌ها عمل کرد. حضرت امام به استناد روايات فرمودند: «حضور در جماعت مخالفين و نماز خواندن در صف اول آن‌ها مثل نماز خواندن در مسجد الحرام پشت سر امام معصوم است.» حرفي هم از اعاده نماز نزدند. اين همان تقيه مداراتي است که حضرت امام روي آن تأکيد دارند. بعضي از فقها آن را ذکر نکرده‌اند يا خيلي به آن اهميت نداده‌اند؛ ولي ايشان خيلي به اين مسأله پرداخته‌اند.
تعطيل کردن بيان حقيقت هم ممنوع ‍!

سؤال ديگري که در اين‌جا مطرح مي‌شود اين است که آيا معناي تقيه و جلوگيري از تحريک احساسات ديگران اين است که بحث علمي و تحقيقي هم نکنيم؟ جواب اين است که نزد عقلا چنين چيزي مقبول نيست؟ بله، نزد صهيونيستها مقبول است. آنها در چند کشور اروپايي قانوني وضع کردند که تشکيک در هلوکاست را جرم مي‌داند. اگر کسي بگويد که در آلمان نازي يهوديها دسته‌جمعي کشته نشدند يا در اين مطلب تشکيک کند مجازاتش مي‌‌کنند؛ لذا اگر کسي بگويد: تحقيق درباره حقانيت شيعه جرم است، اين يک گرايش صهيونيستي است. تحقيق در هيچ مذهب و ملتي ممنوع نيست. تحقيق کاري عقلايي است. عاقل آن است که به دنبال شناخت حق و باطل باشد تا حق را قبول و باطل را رد کند.
بنابراين ما مي‌گوييم: ما حاضريم درباره مذاهب مختلف اهل تسنن تحقيق کنيم و هر جا ثابت شد که يکي از مذاهب اهل‌تسنن حق است بنده شخصاً در حضور شما و همه کساني که بعدها مي‌شنوند قول مي‌دهم، مذهبم را تغيير دهم و سني شوم. ما تابع حقيم؛ هر چه را بفهميم حق است آن را روي سر مي‌گذاريم. توقع داريم که ديگران هم همين طور باشند. آن‌ها هم بيايند تحقيق کنند؛ اگر در مذهب ما مطالب صحيحي هست قبول کنيد. إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ في‏ ضَلالٍ مُبين‏5؛ اگر در مذهب شما مطلب صحيحي بود ما قبول مي‌کنيم و اگر در مذهب ما هم مطلبي بود که دليل متقن داشت شما قبول کنيد. اين کار معقولي است و هر جا مطرح شود عقلا تحسين مي‌کنند. همان‌طور که کتابخانه‌هاي ما پر از کتابهاي شماست شما هم اجازه دهيد کتابهاي شيعه در کشورهاي سني به خصوص در عربستان آزاد باشد تا حق‌طلبان مطالعه کنند. مادامي که يکي از اين دو مذهب اثبات نشده سعي مي‌کنيم با هم با رعايت ادب و در محيطي آرام و دوستانه بحث کنيم. اين يک تاکتيک است. همه مي‌دانيم با پرخاش، با فحش و با بدگويي هيچ کس به نظر کسي علاقه‌مند نمي‌شود.
بنابراين ما دو وظيفه داريم؛ يک وظيفه، وظيفه علمي است که بايد در فضاي علمي و تحقيقي مباني تشيع را اثبات کنيم؛ چون معتقديم اسلام حقيقي تشيع است و آنچه که اهل‌بيت عليهم‌السلام پذيرفته و عمل کرده‌اند همان چيزي است که پيغمبر اسلام فرموده‌اند. دوست داريم که ديگران هم از اين خوان کرم الهي بهره‌مند شوند و گمراه و محروم نشوند. اگر فداکاريهاي علماي شيعه در طول قرن‌ها نبود معارف اهل‌بيت عليهم‌السلام به ما نمي‌رسيد. اگر تاريخش نوشته شود يک دائره‌المعارف مي‌شود. اين معارف را از کتابهاي خطي در کتابخانه‌هاي مختلف دنيا جمع‌آوري و حفظ کردند و به ما رساندند. در اين باره داستانهاي عجيبي نقل شده است. من چند سال پيش سفري به هندوستان داشتم و در آن‌جا داستان عجيبي را شنيدم. عالمي شيعه مشغول نوشتن کتابي مي‌شود و براي اثبات حقانيت شيعه و ابطال بعضي از نظرهاي مخالفين احتياج به کتابي پيدا مي‌کند که يک نسخه بيشتر نداشت و در کتابخانه عالمي سني بود. دوستانه از او درخواست مي‌کند که کتاب را در اختيارش قرار دهد ولي او قبول نمي‌کند. اين عالم شيعه از شهر خود مهاجرت مي‌کند و به عنوان کارگر به شهر آن عالم سني مي‌رود. آن عالم براي خودش دستگاه وسيعي داشته است. به آن‌جا مي‌رود و با تواضع مي‌گويد: من غريب هستم و راه درآمدي ندارم. اجازه بدهيد اين‌جا جارويي بزنم، ظرفي بشويم و لقمه ناني هم بخورم. آنها ترحم مي‌کنند و او را به عنوان نوکر قبول مي‌کنند. مدتي آن‌چنان خوش خدمتي مي‌کند که صاحب بيت به او خيلي علاقه‌مند مي‌شود. بعد از مدتي اجازه مي‌خواهد که از کتابخانه استفاده کند. صاحبخانه که به او علاقه‌مند شده بود به او اجازه مي‌دهد. ايشان نيمه‌هاي شب زير نور يک شمع شروع به استنساخ آن کتاب مي‌کند. پس از ماه‌ها موفق مي‌شود کتاب را استنساخ کند. بعد پيش صاحب‌خانه مي‌رود و به بهانه دلتنگي براي بستگانش اجازه رفتن مي‌گيرد. و بالأخره به هر قيمتي بود از آنها خداحافظي مي‌کند و با کتاب از آن شهر مي‌رود. وقتي به شهر خودش مي‌رسد نامه‌اي به صاحب آن کتابخانه مي‌نويسد و پس از شرح ماجرا از او حلاليت مي‌طلبد. آن شخص هم با اين‌که خيلي ناراحت مي‌شود ولي از همت ايشان تعجب مي‌کند و در جواب مي‌نويسد: تو کار خوبي نکردي که بدون اجازه من اين کار را کردي؛ اما من به خاطر اين همتي که تو داشتي تو را بخشيدم.
اين نمونه کاري است که در طول تاريخ عالمان شيعه در زمينه کارهاي فرهنگي انجام داده‌اند تا امروز من و شما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را بشناسيم. اگر اين کارها انجام نگرفته بود گمان مي‌کرديم که در صدر اسلام چند نفري با هم دعوايي داشته‌اند و اکنون تمام شده است. اگر نبود اين فداکاريها، من و شما اسم امام حسين عليه‌السلام را هم بلد نبوديم؛ حق پايمال مي‌شد و اصلاً هدف اصلي فراموش مي‌شد. لذا ترک و تعطيل کار علمي و تحقيقي توجيهي ندارد.
وظيفه دوم رفتار مناسب داشتن است. پرخاشگري، بي‌ادبي، بي‌احترامي کردن کار صحيحي نيست. اين کارها باعث مي‌شود که هدف ما به تأخير بيافتد يا نقض شود. اين راهي است که شيطان به انسان نشان مي‌دهد و او گمان مي‌کند که چنين رفتاري شجاعت است. آيا زماني که شيعه نسبتاً قدرتي داشت و امام صادق عليه‌السلام جلسات درس وسيعي داشتند به طوري که علماي اهل‌سنت به وفور پاي درس ايشان مي‌آمدند با پرخاشگري و بي‌احترامي با آنها برخورد مي‌کردند؟ چه طور آنها حاضر مي‌شدند پاي درس ايشان بيايند؟ ما بايد اين روش‌ها را ياد بگيريم. آن‌جا که تقيه خوفي لازم است، تقيه خوفي و آن‌جا که تقيه مداراتي لازم است، تقيه مداراتي داشته باشيم؛ اما در هيچ حالي راه تحقيق را مسدود نکنيم و به ديگران هم اين فرهنگ را بياموزيم. به کتابهاي آنها هم احترام بگذاريم. شما تفسير الميزان را ملاحظه بفرماييد. در بحثهاي روايي همان‌طور که از کافي نقل مي‌فرمايند، مي‌نويسند: في الدر المنثور ... و هيچ فرقي در نقل و در احترام به منقول‌‌عنه نمي‌گذارد.
بسياري از مطالبي که ما براي اثبات مذهب و عقايد فقهي يا اعتقادات کلامي خودمان در مقابل آنان به کار مي‌بريم از منابع آنهاست. آن منابع بيشتر براي طرف قانع‌کننده است؛ چون مدارک ما خيلي براي آنها اعتباري ندارد؛ لذا مرحوم صاحب عبقات‌الانوار و بعد صاحب الغدير اصرار داشتند که از کتابهاي اهل‌سنت مطالب حق را جمع‌آوري کنند تا آنها حجتي نداشته باشند. ما هم بايد اين روش را ياد بگيريم و تکرار کنيم و کاري نکنيم که احساسات آنها تحريک شود و مانعي شود براي اين‌که آنها حق را بشناسند. ما وظيفه داريم که معارف اهل‌بيت عليهم‌السلام را براي نسلهاي آينده و براي همه دنيا حفظ کنيم و هر چه بيشتر گسترش دهيم تا مردم با اين حقايق آشنا ‌شوند. بايد موانع آن را برداريم و خودمان نيز مانع ايجاد نکنيم. کاري نکنيم که آنها اصلاً رغبت نکنند کتابهاي ما را بخوانند و يا حرفهاي ما را بشنوند. اين کار عاقلانه‌اي نيست. همان‌طور ‌که تعطيلِ تحقيق هم کار عاقلانه‌اي نيست.
ان‌شاء‌الله از جلسه آينده يکي از بهترين و افتخارآميزترين منابع شيعه را که همان خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها است مورد بحث قرار مي‌دهيم و سعي مي‌کنيم از مضامين اين خطبه بهره‌مند شويم که تالي‌تلو وحي قرآني است و از نظر فصاحت و بلاغت، از نظر اتقان مطالب و از نظر شيوه استدلال، جدال و مناظره مجموعه‌اي از چکيدة عقايد مذهب شيعه است.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

1. نحل، 106.

2. بقره، 173.

3. آل‌عمران، 28.

4. بحارالانوار، ج2 ص 74.

5. سبأ، 24.
پاسخ
#4
داستان فدک
با توفيق الهي گفتگو درباره خطبه معروف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را شروع مي‌کنيم؛ به مناسبت اين‌که اين خطبه، خطبه فدکيه ناميده مي‌شود خوب است ابتدا شرحي درباره مسأله فدک داده شود؛ چراکه بسياري از نوجوانان ما اطلاع درستي از اين قضيه ندارند. فدک اسم سرزميني است در شمال مدينه در نزديکي قلعه‌هاي خيبر که حدود يک‌صد کيلومتر با مدينه فاصله دارد. ساکنين اين قلعه‌ها و سرزمين‌ها طوايفي از يهود بودند. آمدن يهود به حجاز و سکونت‌شان در مدينه به قرنها قبل از ظهور اسلام برمي‌گردد. علماي يهود از پيامبران سلام‌الله‌عليهم‌أجمعين شنيده و در کتابها خوانده بودند که در آخرالزمان پيامبري مبعوث مي‌شود که پيامبران پيشين را تصديق مي‌کند و دينش جهان‌گير مي‌شود. آنها به اميد درک پيامبر آخرالزمان و ايمان به او به حجاز مهاجرت کردند و در اطراف مدينه ساکن شدند؛ زيرا مي‌دانستند که پايتخت آن پيغمبر مدينه خواهد بود. يهوديان اطراف مدينه سه طايفه معروف بودند (بني‌قريظه، بني‌قينقاع، بني‌نظير) که ويژگي‌هاي خاصي داشتند اولا مثل ساير يهوديان بسيار مال‌دوست بودند و فکر اقتصادي داشتند. ويژگي دوم آنها دورانديشي و عاقبت‌انديشي بود. وقتي وارد حجاز شدند سعي کردند که سرزمينهاي حاصل‌خيز و مکانهاي استراتژيک را شناسايي کنند و قلعه‌هاي محکمي براي خود بنا کنند. ويژگي سوم اين قوم هم اين بود که اهل علم و دانش بودند و نسبت به اعراب، از تمدن برتري برخوردار بودند. يهوديان با اين ويژگيها از موقعيت خاصي در بين اعراب برخوردار بودند.
بعد از اين که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله به مدينه مهاجرت فرمودند و عملاً دولت اسلامي در مدينه تشکيل شد، پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله با طوايف مختلف يهود معاهده‌اي بستند و بنا شد که آنها متعرض مسلمان‌ها نشوند و با دشمنانشان همکاري نکنند؛ ولي هيچ کدام از اين طوايف به عهد خود وفا نکردند و پنهاني با مشرکين مکه از يک طرف و بعدها با منافقين مدينه از طرف ديگر روابطي برقرار کردند و حتي توطئه کردند که جنگي عليه پيغمبر اسلام راه بياندازند. منافقين به آنها قول داده بودند که اگر شما به مدينه حمله کنيد ما دو هزار نفر هستيم و به شما کمک خواهيم کرد. در سوره منافقون به اين هدف منافقان اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَل‏؛1 منافقان مي‌گفتند: ما عزيز هستيم و مسلمانها آواره‌هاي مکه هستند و ذليلند و ما اينها را بيرون خواهيم کرد» وقتي پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله اطلاع پيدا کردند براي جنگ با آنها آماده شدند و نهايتاً جنگهايي اتفاق افتاد که يکي از آنها جنگ خيبر بود. در جنگ خيبر قلعه‌هاي خيبر که مهم‌ترين قلعه استراتژيک يهوديان بود (وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم)2به دست تواناي اميرالمؤمنين عليه‌السلام فتح شد. خبر فتح خيبر به اهل فدک رسيد. آنها براي در امان ماندن از بلايي که بر سر اهل خيبر آمد به پيغمبر پيشنهاد مصالحه کردند و نهايتاً بزرگان فدک پيشنهاد کردند که ما زمين‌ها و اموالمان را به شما مي‌دهيم به شرط اين‌که جانمان سالم بماند. پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله هم قبول کردند و آنها هر کدام به اندازه يک شتر از اموالشان برداشتند و بقيه را تسليم پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله کردند. قرآن در اول سوره حشر به اين ماجرا اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: وَمَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛3 مضمون اين آيه اين است: اين سرزميني را که بدون قواي نظامي تصرف کرديد و خود مردم آن‌جا آنها را به پيغمبر بخشيدند، اين اموال با ساير اموالي که مسلمان‌ها در جنگ‌ها به غنيمت مي‌گيرند تفاوت دارد. معمولاً لشکريان اسلام وقتي در جنگ با کفار پيروز مي‌شوند و غنايمي به دست مي‌آورند خمس آن غنايم مال پيغمبر است؛ وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى.4 اما اموالي که به خود پيغمبر تقديم مي‌شود، همه آن اموال مال پيغمبر است. در فقه دربارة اقسام اموالي که در جنگها غنيمت گرفته مي‌شود بحث مي‌شود. در بين اين اموال يک قسم همين موردي است که آيه 6 سوره حشر به آن اشاره دارد؛ مي‌فرمايد: «و آنچه را که خدا از آنان به رسولش بخشيده چيزى است كه شما براى به دست آوردن آن نه اسبى دوانديد و نه شترى‏». اختيار اين اموال با خود پيغمبر است و هيچ کس ديگري حقي در آنها ندارد.
اهل فدک خودشان اراضي فدک را به پيغمبر تسليم کردند تا جانشان را حفظ کنند. وقتي اين اراضي در اختيار پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله قرار گرفت به حسب نقلي که در بعضي روايات شده، اين آيه نازل شد که: «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ؛5 اختيار اين اموال با شماست؛ اما «ذي‌القربي» در اين اموال حق دارند». در واقع دستور داده شد که: درست است که اختيار اين اموال با شماست، اما اين بخش از اراضي را به «ذي‌القربي» بدهيد. در روايت آمده است که منظور از ذي‌القربي حضرت‌ زهرا سلام‌الله‌عليهاست.6 پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله به امر اين آيه شريف فدک را به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بخشيدند و در زمان خودشان در آن‌جا سرپرستي گذاشتند تا آن‌جا را اداره کند. حضرت به اندازه خرج يک‌سال خود و حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها برمي‌داشتند و مابقي را به عنوان هديه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بين فقرا تقسيم مي‌کردند. تا زماني که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله حيات داشتند اين جريان ادامه داشت.
بعد از رحلت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله در ظرف چند روز تحولات عظيمي در جامعه اسلامي رخ داد که باور آن بسيار مشکل است. همة آن داستانهايي که هر روز و هر شب مي‌شنويم و دل‌هايمان خون مي‌شود در همين چند روز اتفاق افتاده است. بعد از ده روز از وفات پيغمبر خليفه وقت مباشر حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را از فدک بيرون کرد و فرد ديگري را به جاي او تعيين کرد. با اين کار درآمد آن‌جا که تا 120 هزار دينار هم گفته شده را مصادره کرد. حرفشان اين بود که اين اموال در زمان پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله به فقرا داده مي‌شد؛ ما هم مي‌گيريم و به فقرا مي‌دهيم، درحالي كه پيش از آن حضرت زهرا از ملك خودشان انفاق مي‌كردند و ربطي به حكومت نداشت. دو ماه و چند روز بعد از اين جريانات حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از اين دنيا رخت بر بست.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در همين فرصت چند سخنراني و گفت‌وگو داشتند که يکي از آنها همين خطبه معروف است که از مفاخر اسلام و از اسنادي است که تا روز قيامت، حقانيت اسلام، تشيع و خاندان پيغمبر عليهم‌السلام را اثبات مي‌کند. خوشبختانه اين خطبه به همت شيعيان محفوظ ماند و حتي در کتابهاي مخالفين هم ثبت شده است.
ما را با فدک چه کار!

برخي تصور کرده‌اند که آن‌چه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را خيلي رنج مي‌داد اين بود که اموالش را گرفتند! گاهي در مرثيه‌خوانيها گفته مي‌شود که حضرت فرمودند: «نان بچه‌هايم را گرفتيد!» اگر بگوييم اين يکي از بزرگترين ظلمهايي است که ما شيعيان به اهل‌بيت عليهم‌السلام مي‌کنيم حرف گزافي نزده‌ايم. چگونه کساني که همه ثروتهاي عالم در مقابل آنها به اندازه تل خاکستري ارزش ندارد، براي از دست دادن مال دنيا ناراحت شوند؟! اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَك‏؛7 من را با فدک و غير فدک چه کار؟! آيا واقعاً اين گريه‌ها، ناله‌ها و دادخواهيها براي مال دنيا بود؟! چنين تصوري، تصوري خام، بي‌جا و نابخردانه است. حقيقت امر اين است که اين مسأله بهانه‌اي بود براي اين‌که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها حقايقي را افشا کند که تا قيامت اين حقايق چنان آشکار بماند که کسي نتواند آنها را مخفي کند. به جز حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها هيچ کس نمي‌توانست اين حقايق را به اين صراحت بيان کند؛ حتي شخص اميرالمومنين عليه‌السلام‌! اميرالمؤمنين عليه‌السلام خود طرف دعوا با خلفا بود و ادعاي خلافت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله را داشت؛ لذا هر چه مي‌گفت، مي‌گفتند: «مي‌خواهي به نفع خودت حرف بزني!» اما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها حقايق را با لحني بيان فرموند که امروز هم کسي جرأت ندارد با اين لحن درباره آن اشخاص صحبت کند. در آن شرايط اين تنها کاري بود که از دختر پيغمبر بر مي‌آمد و ايشان با استفاده از همان چند روز به اندازه سالها و قرنها به اسلام خدمت کرد.
بهانه‌اي براي بيان حقايق

در کيفيت گفت‌وگوي بين حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با خليفه وقت و دست‌اندرکاران جريان خلافت نکته‌اي است که گاهي مورد غفلت يا کم لطفي واقع مي‌شود و برخي آن را به عنوان شبهه مطرح مي‌کنند و آن اين است که اين مزرعه در واقع از طرف پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اختصاص داده شده است؛ ولي بعد پاي ميراث در کار آمد و حضرت ادعا کرد که ميراث پدرم را به من بده. او هم در مقابل گفت: پيغمبر فرموده است: «نحن معاشر الأنبياء لا نورّث؛ ما انبيا ارثي براي ديگران باقي نمي‌گذاريم»!
اين نقل که خليفه در مقابل حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها آورده است از مواردي است که بخشي از کلام را مي‌گيرند و بخش ديگر که قرينه دارد را ذکر نمي‌کنند؛ لذا باعث اشتباه در فهم معنا مي‌شود. ما رواياتي به اين مضمون از طريق اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين داريم که پيامبر اکرم فرمود: نحن معاشر الانبياء لانورث درهما و لا ديناراً يا خود رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله در مقام تشويق به تحصيل به علم فرمودند: «إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَاراً وَ لَا دِرْهَماً وَ لَكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِر؛8 علم ميراث پيغمبران است؛ پيغمبران که پول و درهم و ديناري براي مردم نگذاشتند؛ آن‌چه پيغمبران به ارث گذاشتند علم بود؛ بنابراين قدر علم را بدانيد که اين ميراث انبياست. اما فرق است بين اين‌که انبياء براي مردم چه ارثي به جا گذاشتند و بين اينکه از اموال خودشان چه ارثي براي وارثانشان به جا گذاشتند. يک وقت انبياء «بما هم انبياء» و به اصطلاح شخصيت حقوقي‌شان را در نظر مي‌گيريم، در اين صورت انبياء در مقابل امت مطرح مي‌شوند. اين‌جا مي‌توان سؤال کرد که پيغمبر براي امتش چه ارثي مي‌گذارد؟ که در جواب مي‌فرمايد: پيغمبر براي امتش مالي به ارث نمي‌گذارد؛ بلکه علم، معرفت و دين را براي آنها به ارث مي‌گذارد. اما وقتي شخص پيغمبر به عنوان محمد بن عبدالله صلي‌الله‌عليه‌وآله مطرح است، سؤال مي‌شود براي زن و بچه‌اش چه ارثي گذاشته است. اين دو، دو مسأله جدا هستند. نبي بما أنّه نبي براي امت مالي به ارث نمي‌گذارد و اين مطلب صحيحي است؛ ولي اين با اين جهت که ايشان يک فرد تابع احکام اسلام است منافات ندارد. پيغمبر اسلام هم از آن جهت که بايد احکام اسلام را عمل کند و حقوق اسلامي به او تعلق مي‌گيرد مثل ساير مسلمانهاست. او هم مثل ساير مسلمانها بايد نماز بخواند، روزه بگيرد، حلال و حرام خدا را رعايت کند و أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ شاملش مي‌شود و بايد در معامله وفادار باشد و ... . آيات صريحي در قرآن هست که انبياء براي فرزندانشان ارث مي‌گذارند؛ وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُد.9 حضرت زکريا از خدا فرزندي خواست که از او ارث ببرد (يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ)10. در اين آيات مقصود اين نيست که چون نبي و پيامبر هستند ارث گذاشته‌اند؛ بلکه مقصود اين است که چون مسلماني تابع احکام خدا هستند از مورّث ارث مي‌برند و براي وارثانشان ارث مي‌گذارند. اين نکته را مي‌خواستم عرض بکنم که تقطيع کلام گاهي معناي کلام را عوض مي‌کند و باعث مي‌شود که مقصود اصلي به دست نيايد.
تدبير بي‌نظير

قبل از ورود در بحث لازم است به اين نکات توجه داشته باشيم که نزاع حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با کساني که مدعي خلافت بودند اختلاف مالي و ارثي نبود. اين بهانه‌اي بود براي اين‌که حقايقي گفته شود و در تاريخ بماند. بعد از اين جريانات هم حضرت طوري رفتار فرمودند که اين هدف تأمين شود. همين جا عرض کنم که اگر حضرت وصيت فرمودند که من راضي نيستم اينها در تشييع جنازه من شرکت کنند، نعوذ بالله مسأله کينه‌توزي نبود؛ بلکه اين بزرگترين سياستي بود که خط بطلان بر ادعاي آنها مي‌کشيد. حضرت خواست نهايت خشم و غضب خودش را نسبت به آنها اثبات کند تا مصداق آن حديث پيغمبر شوند که هرکسي فاطمه را به غضب آورد خدا را به غضب درآورده است.11
مخفيانه دفن شدن جنازه حضرت زهرا سلام الله‌عليها و اجازه شرکت در تشييع ندادن به ديگران براي اين بود که در تاريخ بماند تا همه بدانند که حضرت هيچ وقت از اينها راضي نشد. اين مسئله کينه‌توزي نبود. اين خاندان آن قدر مهربان بودند که اگر کوچک‌ترين اميدي براي هدايت دشمن‌ترين دشمنانشان هم داشتند از هدايت آنها مضايقه نمي‌کردند؛ اما اگر حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اين کار را نمي‌کردند حق روشن نمي‌شد و من و شما امروز اسلام و تشيع را نمي‌شناختيم. به برکت اين تدبير حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها ميليون‌ها انسان حقيقت اسلام را شناختند. من قطع دارم که اگر به واسطه شرکت در تشييع جنازه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها آن افراد هدايت مي‌شدند و توبه مي‌کردند، حضرت اصرار مي‌کردند که حتماً شرکت کنند؛ اما مي‌دانستند کساني که آشکارا با اميرالمؤمنين عليه‌السلام مخالفت کردند به هيچ قيمتي حاضر به پذيرش حق نمي‌شوند. لذا اين تدبير را انديشيدند تا آيندگان بفهمند که جرياني در امت اسلامي پيدا شد که برخلاف مسير واقعي اسلام و بر خلاف مقاصد و سفارشات پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله عمل کرد، تا اگر بخواهند تابع حق شوند بتوانند حق را بشناسند.

پروردگارا! ما را از شفاعت حضرت زهرا محروم نفرما.

1. منافقون، 8.

2 . حشر، 2.

3 . حشر، 6.

4 . انفال، 41.

5 . اسراء، 26.

6 . بحارانوار، ج48 ص157.

7 . نهج‌البلاغه، نامه45.

8 . بحارالانوار، ج1 ص164.

9 . نمل، 16.

10 . مريم، 6.

11 . عيون اخبارالرضا عليه‌السلام، ج2 ص26.
پاسخ
#5
براي صحبت پيرامون خطبه شريف زهرا سلام‌الله‌عليها روشي را انتخاب مي‌کنيم که نه آن‌قدر طولاني شود که زمان زيادي را بگيرد و نه خيلي به اجمال بگذريم و حق مطلب ادا نشود. از خدا مي‌خواهيم توفيق دهد که اين خطبه شريف را با روش معتدل و ميانه‌اي توضيح دهيم.
خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به حسب نقل متضافر با اين جملات شروع مي‌شود: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ.1 مبتداي جمله اول حمد، مبتداي جمله دوم شکر و مبتداي جمله سوم ثناست. اجمالاً فرقي که مي‌توان بين اين سه گذاشت اين است که ثناء مفهوم عامتري از همه اين‌هاست. در عربي براي هر مدح و ستايشي مي‌توان ثناء را به کار برد؛ خواه ممدوح عاقل باشد يا عاقل نباشد و خواه حيات داشته باشد يا جماد باشد، و نيز خواه براي کار اختياري باشد يا غير اختياري، براي همه اينها مي توان از تعبير ثناء استفاده کرد؛ اما حمد در جايي گفته مي‌شود که کاري خوب از فاعلي با شعور و مختار صادر شود؛ خواه آن کار سودي به حال حمدکننده داشته باشد يا نداشته باشد؛ ولي شکر اخص از حمد است؛ يعني ثنايي است که براي کسي که کار خوبي انجام بدهد و نتيجه آن کار خوب عايد ستايش‌گر شود، بکار مي‌رود.
نکته ديگر ترتيب قرار گرفتن سه واژه حمد، شکر و ثناست. چرا اول حمد، بعد شکر و بعد ثنا بکار رفته است؟ شايد چون در مقام ستايش خداست و خدا موجودي است که عين حيات و علم است و اعلي مراتب حيات و قدرت و علم و اختيار را دارد، طبعاً آدم بايد او را به خاطر کارهاي خوب و اختياري‌‌اش ستايش کند. خدا کار غير اختياري ندارد. همه آثار خوبي که از خدا ناشي مي‌شود در اختيار اوست و چيزي جبري از خدا صادر نمي‌شود. پس واژه حمد، واژه‌اي مناسب براي ستايش خداست. خداوند هم در قرآن، کلام خود را با حمد شروع کرده است. در جمله دوم مي‌خواهد خدا را بر بخششي ستايش کند که عايد خود ثناکننده است و يک عطيه اختصاصي است. در چنين جايي واژه شکر مناسب است. سپس بعد از حمد الهي و شکر بر نعمتهاي اختصاصي مي‌خواهد اين ستايش را تعميم دهد ـ شبيه ذکر عام بعد خاص؛ لذا تعبير ثناء را به کار مي‌برد.
حيات؛ بزرگترين نعمت الهي

نکته سومي که بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که مي‌فرمايد: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ. کارهاي خوبي که خداي متعال انجام مي‌دهد همه براي بندگان نعمت است؛ پس وقتي کسي خدا را حمد مي‌کند انگيزه او براي حمد، توجه به نعمتهاي خداست. اما نعمت چيست؟ إنعام يعني اعطاي نعمت. اصل ريشه نعمت (ن، ع، م) به معناي نرمي و ملايمت است. کلمه نعومة هم از همين ريشه است. وقتي مي‌خواهند پارچه‌اي که نرم است يا برگ گلي که نرم است را توصيف کنند از اين واژه استفاده مي‌کنند. علت نام‌گذاري نعمتها به نعمت، اين است که نعمت براي دريافت‌کننده آن، مناسب و مفيد است و با وجود او ملائمت دارد. اگر چيزي باشد که به حال او ضرر داشته باشد به آن نعمت نمي‌گوييم. اگر بخواهيم اين معناي لغوي را با اصطلاح اهل معقول تطبيق دهيم بايد بگوييم: نعمت چيزي است که در جهت کمال شيء واقع مي‌شود. هم خود کمال براي يک موجود نعمت است و هم آنچه موجب کمال او مي‌شود؛ اما اگر موجب ضرر و نقص يا موجب از بين رفتن آن شود ديگر براي او نعمت نخواهد بود.
در يک تحليل دقيق عقلي مي‌توان گفت: وقتي کمالات وجود براي ما مطلوب است خود وجود به طريق اولي مطلوب است؛ از اين‌روست که مي‌بينيم هر موجود زنده‌اي سعي مي‌کند تا آن‌جايي که مي‌تواند حيات خود را حفظ کند و زنده بماند؛ حتي حشرات هم تا آن‌جايي که ممکن است حرکتي مي‌کنند بلکه يک لحظه بيشتر زنده بمانند. اين حالت به خاطر اين است که حيات مطلوب‌ترين چيزهاست. پس همان‌طور که کمالات وجود براي انسان مطلوب و نعمت است، اصل وجود هم براي انسان نعمت است.
در چنين مواردي که نياز به تحليل عقلي است و لغت، ترکيبات لفظي و متفاهمات عرفي نمي‌تواند حق مطلب را ادا کند با نوعي مسامحه و تصرفاتي، لفظ را طوري به کار مي‌بريم که بتواند آن معنا را به نحوي بفهماند. در اين‌جا که مي‌گوييم: خدا به ما وجود مي‌دهد، ما چه چيزي هستيم که خدا به ما وجود مي‌دهد؟! قبل از اين‌که خدا وجود بدهد که ما چيزي نيستيم. وقتي مي‌گوييم: خدا به ما وجود مي‌دهد، اين «ما» چيست که خدا به آن وجود مي‌دهد؟ اين «ما» و «وجود» فقط در تحليل عقلي از هم جدا مي‌شوند، والا ما همان وجود ماست. شايد تفکيک بين ماهيت و وجود از همين‌جاست. در خود قرآن کريم هم از اين تعبيرات وجود دارد. در سوره يس مي‌فرمايد: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون‏؛2 خدا وقتي بخواهد چيزي را ايجاد کند به آن مي‌گويد: باش! آن هم موجود مي‌شود.» قبل از اين‌که خدا بگويد: باش، چيزي نيست که به «آن» بگويد: باش؛ مخاطب کيست؟ در اين‌جا که مي‌فرمايد: خدا به «او» مي‌گويد، او کيست؟ اين همان تحليلي است که در مقام تفهيم وابستگي همه چيز به اراده خدا چاره‌اي از آن نيست. وقتي مي‌خواهند بگويند: خدا به هرچه بگويد: باش! موجود مي‌شود، ناچار ـ با اين‌که وجود ندارد ـ بايد فرض کنيم که اين يک ماهيتي و يک چيزي است. اينها براي اين است که ذهن ما بهتر بتواند مفاهيم را حلاجي کند. در مباحث عقلي هم تفکيک بين وجود و ماهيت و چيزهايي شبيه آن از همين قبيل است؛ لذا مي‌گوييم: يکي از آنها اعتباري و ديگري حقيقي است.
وقتي کمالاتي مانند عمر طولاني‌‌تر، قدرت بيشتر، علم بيشتر و ... نعمت است، خود حيات من نعمت نيست؟! هست، بلکه بزرگ‌ترين نعمت است. خدا به هر چيز که وجود و حيات داده، اين بزرگ‌ترين نعمتي است که به او داده است. اين‌که خدا من را ايجاد کرده و من هست شدم بيش از همه چيز شکر مي‌طلبد؛ چون همه آنچه داريم فرع اين وجود است؛ آنها مطلوبند چون اين را کامل مي‌کنند. خود اين‌که لحظه به لحظه خدا به ما حيات مي‌دهد نعمت است. اگر يک لحظه را امساک کند هيچ چيز نخواهد بود. همه اينها نعمت‌هايي است که خداي متعال دائماً دارد به ما افاضه مي‌فرمايد. وقتي توجه پيدا کنيم که خدا چنين چيزهايي (وجودمان، شعورمان، سلامتمان و ...) در اختيار ما گذاشته، آن وقت بايد گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ.
در اين جا همان‌طور که ملاحظه فرموديد براي نعمت يک معناي لغوي بدست آورديم که از مقايسه‌ چيزي با يک چيز ديگري که ملائم با آن است انتزاع مي‌شود و بعد آن را با تحليلي تعميم داديم که شامل خود وجود هم شد.
در برخي استعمالات، نعمت گاهي به گونه ديگري استعمال مي‌شود. در يک اطلاق، حوادثي که در عالم اتفاق مي‌افتد و با ما ارتباط پيدا مي‌کند به دو دسته تقسيم مي‌شود: نعمت و بلا. آنچه ما به حسب ادراکات خودمان در ابتدا از آن خوشمان مي‌آيد و از آن لذت مي‌بريم نعمت شمرده مي‌شود و آن‌چه اين‌گونه نيست مانند بيماريها، سختيها، اهانتها و ... را نعمت نمي‌دانيم؛ بلکه بلا مي‌دانيم. اما در يک بينش توحيدي که قرآن به ما تعليم مي‌دهد مطلب بسيار دقيق‌تري به دست مي‌آيد و آن اين است ‌که خيلي چيزهايي که آدم از آن خوشش مي‌آيد و آنها را نعمت مي‌داند اينها اسباب امتحان او مي‌شود؛ ولي او در امتحان مردود مي‌شود و سقوط مي‌کند؛ مثلاً انسان از پولدار بودن خيلي خوشش مي‌آيد؛ اما آيا ثروتي که موجب بخل ورزيدن و ترک حقوق واجب شود، باز هم نعمت است؟! وقتي موجب بدبختي انسان در دنيا و آخرت شود گرچه انسان از آن لذت مي‌برد آيا باز نعمت است؟! از طرف ديگر انسان از برخي چيزها خوشش نمي‌آيد، مانند بيماري، تهي‌دستي، گرفتاري و ...؛ اما اگر همه اينها موجب شد که هم در دنيا پيشرفت کند و آب‌ديده شود و هم در آخرت ثوابهاي کلاني ببرد، آيا اين سختيها که به حسب ظاهر بلا بود واقعاً بلاست يا نعمت است؟
برخي گفته‌اند: هر چه را که انسان براي رسيدن به قرب خدا استفاده کند نعمت حقيقي است و اگر چيزهايي با اين‌که لذت‌بخش است و چه بسا انسان خدا را هم مرتب شکر کند که اينها را به او داده، اما سرانجام باعث عذاب آخرت شود نعمت نخواهد بود.
نعمت حقيقي

در اين‌جا دو بحث مي‌شود که باز جنبه عرفي ندارد و همه، بحثهاي تحليلي عقلي است و اين اختلافات را مي‌تواند حل کند. در اين عالم برخي از چيز‌ها خودشان هدف ماست؛ يعني سراغ آنها را مي‌گيريم چون خودشان را دوست داريم. در مقابل، بسياري از چيزها مطلوبند و چه بسا لذت‌بخش هم هستند، اما هدف اصلي ما خود آنها نيست؛ بلکه وسيله‌اي است براي امري بالاتر. مثلاً هدف بيماري که دارو مي‌خورد به دست آوردن سلامتي است. اين تلاشها براي وي مطلوبيت ذاتي ندارد؛ بلکه مطلوبيت بالغير دارد. مطلوب ذاتي، سلامتي است. همه انسانها يک سري امور را مطلوب ذاتي خودشان قرار مي‌دهند و آنها برايشان اصل مي‌شود. کفار همين لذت‌هاي دنيا برايشان مطلوب بالذات است. اصلاً زندگي مي‌کنند که لذت ببرند و چيز ديگري نمي‌خواهند! اما لذت دنيا براي مؤمن مطلوب بالذات نيست؛ چون مي‌داند سرتا سر اين دنيا مقدمه و سفر است؛ مقصد جاي ديگري است. اگر مؤمن به مقتضاي ايمانش عمل کند به هيچ چيز دنيا به عنوان مطلوب بالذات نگاه نمي‌کند. همه چيز را براي آن نتيجه ابدي مي‌خواهد. مطلوب مؤمن سعادت ابدي است. اين امور زودگذر براي او همه جنبه وسيله‌اي دارد. پس اين جا دو گونه نعمت پيدا مي‌کنيم؛ نعمت بالذات و نعمت بالتبع. يعني نعمت حقيقي براي مؤمن رسيدن به آن کمال نهايي است و بقيه نعمت بالتبع يا بالعرض است. اين يک تحليل که شاهد قرآني آن در سوره حمد است. همه‌ ما حداقل روزي ده مرتبه سوره حمد را مي‌خوانيم و مي‌گوييم: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ المُسْتَقِيمَ * صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمْتَ عَلَيهِمْ؛ خدايا! به ما راه راست را نشان بده؛ راه کساني که به آنها نعمت دادي». آيا ما در نماز از خدا راه سرمايه‌داران آمريکايي را مي‌خواهيم؟! متأسفانه بعضي از شخصيتهاي شاخص به اين آيه استدلال کردند و گفتند: «بله، جمع ثروت خوب است؛ ثروت نعمت خداست و ما در نماز هم مي‌خوانيم: راه کساني که به آنها نعمت دادي به ما بياموز! يعني به ما ياد بده چگونه ثروت به دست آوريم؛ البته ثروت حلال!» در حالي‌که خود قرآن أَنعَمْتَ عَلَيهِمْ را معرفي کرده است؛ مي‌فرمايد: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحين؛3‏ چهار دسته‌اند که که خدا به آنها نعمت داده؛ انبياء، صديقين، شهداء، صالحين. در نماز که مي‌گوييم: صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمْتَ عَلَيهِمْ يعني راه اينها را به ما نشان بده؛ نه راه پولدارها را، نه راه سرمايه‌داران غربي را، نه راه ستمگران را. آنها که راه عذاب و بدبختي است!
اين نعمتي که ما در نماز تقاضا مي‌کنيم آن نعمت نهايي و آن مطلوب بالذاتي است که مؤمن مي‌خواهد؛ يعني راه کساني که آنها را به مقصد نهايي رساندي و خود قرآن آنها را چهار دسته مي‌داند. بعد مي‌فرمايد کساني هستند که به آنها ملحق مي‌شوند و شرط ملحق شدن به آنها اطاعت خدا و پيغمبر است. آن مقام براي آن چهار دسته است و ما اگر خدا توفيق بدهد و همت کنيم، همت‌هاي مضاعف و اطاعت خدا و پيغمبر نماييم، آن وقت لياقت معيت با آنها را پيدا خواهيم کرد. پس نعمت آن چيزي است که خدا به پيغمبران داده است و به مابقي مجازاً نعمت گفته مي‌شود. از اين ديدگاه نعمت، آن چيزي است که انسان را به مقصد نهايي برساند. اگر چيزي انسان را به آن‌جا نرساند خنثي است و ارزشي ندارد و اگر مانع رسيدن به آن کمال شود، اگرچه براي انسان لذت‌بخش باشد نقمت است. در روايات از چيزي که انسان را به آن مقصد نهايي مي‌رساند به «ولايت» تعبير شده است؛ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم.4‏ در روايت آمده که مقصود از نعيم ولايت اهل‌بيت عليهم‌السلام است.5 اين نعمت حقيقي است. تحليل ديگر اين است که بايد فضاي استعمال لفظ را در نظر گرفت. در اطلاق ديگري مسلماً همه آنچه خدا به ما عطا کرده نعمت است؛ هوايي که تنفس مي‌کنيم، قدرت چشم بر هم زدن و باز کردن وحتي حرف زدن؛ همه اينها نعمت خداست. پس چه‌طور گفتيم نعمت آن هدف نهايي است؟
اين‌جا هم طبق اصطلاح بايد اسم همه عطاياي خداوند را نعمت شأني بگذاريم؛ يعني چيزي است که مي‌توان از آن براي رسيدن به کمال نهايي استفاده کرد. اگر ما درست استفاده کرديم، مي‌شود نعمت و اگر از آن سوء‌استفاده کرديم، نعمت شأني خدا را به نقمت و بلا تبديل کرده‌ايم؛ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُواْ نِعْمَةَ اللّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ.6 هر چه خدا به ما داده است براي اين است که از آن استفاده کنيم تا به تکامل برسيم، تا به قرب او برسيم. همه نعمتهاي خدا بي‌استثناء، ابزاري براي رسيدن به آن هدف نهايي است؛ به آن‌جايي که نمي‌دانيم کجاست. همين اندازه مي‌دانيم که: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ.7 آن‌جايي که همسر فرعون درخواست کرد و گفت: «رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ؛8 مي‌خواهم خانه‌ام پهلوي تو باشد!» همه آن‌چه در دنيا در اختيار ما قرار مي‌گيرد براي اين است که از آ‌ن‌ها استفاده کنيم تا به آن‌جا برسيم.
پس يک نعمت بالذات داريم و يک نعمت بالعرض. نعمت بالذات همان است که مخصوص اولياي خداست؛ و آن چيزي است که ما را به کمال نهايي مي‌رساند و نعمتهاي بالعرض چيزهايي است که مي‌تواند مقدمه براي كمال واقع شود. از منظري ديگر ما يک نعمت شأني داريم و يک نعمت فعلي. نعمت شأني چيزي است که مي‌توان از آن براي رسيدن به کمال استفاده کرد؛ ولي گاهي ما از آن سوءاستفاده مي‌کنيم. اما اگر از نعمت شأني درست استفاده کنيم و آن را در راه اطاعت خدا به کار ببريم، ما هم مصداق اين آيه شريف مي‌شويم که مي‌فرمايد: وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم.

جعلنا الله و اياکم من أهل هذه الآيه الشريفه.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . يس، 82.

3 . نساء، 69.

4 . تکاثر، 8.

5 . بحارالانوار، ج10 ص209.

6 . ابراهيم، 28.

7 . قمر، 55.

8 . تحريم، 11.
پاسخ
#6
مفهوم وحي و الهام

الحمد لله على ما أنعم و له الشكر على ما ألهم؛1 خطبه مبارک فدکيه با اين عبارات شروع مي‌شود که جلسه قبل جمله اول را در حدي که خداي متعال توفيق داد توضيح داديم. در جمله دوم مي‌فرمايند: و له الشكر على ما ألهم؛ تنها خدا را شکر مي‌کنم بر آن‌چه الهام فرمود. الهام يعني‌چه؟ الهام مثل وحي در لغت يک معناي عامي دارد؛ اما در شرع و به خصوص نزد علماي علم کلام و عقايد اصطلاح خاصي پيدا کرده است. از موارد استعمال وحي و الهام در قرآن کريم چنين استفاده مي‌شود که وحي و الهام نوعي ادراک است (که گاهي ناآگاهانه يا نيمه‌آگاهانه است) که با اسباب عادي کسب نشده است. نزديک‌ترين معنايي که گفته شده اين است که وحي يعني اشاره سريع. وقتي به کسي براي کاري اشاره کنند مي‌گويند أوحي إليه. چنان‌که در باره حضرت زکريا علي‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام مي‌فرمايد: فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا؛2 ايشان به کساني که آن‌جا مشغول عبادت بودند اشاره کرد که شما مشغول ذکر و عبادت باشيد. اين‌جا تعبير وحي شده است. حتي در مواردي که وسوسه‌هاي شيطاني در افرادي وارد مي‌شود و اثر مي‌کند هم تعبير وحي به کار رفته است؛ «وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ؛3 شيطان‌ها به شاگردان، دوستان و کساني که با آنها ارتباط دارند وحي مي‌کنند.» در جاي ديگر مي‌فرمايد: وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نِبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ؛4 در اين‌جا از وسوسه شيطان هم تعبير به وحي شده است. گاهي انسان احساس مي‌کند که بايد کاري را انجام دهد يا يک‌ مطلبي به ذهنش مي‌آيد ـ گاهي خوب و گاهي بد‌؛ براي چنين مواردي در اصل لغت عرب تعبير وحي به کار مي‌رود که گاهي شيطان است که وحي مي‌کند و ما نمي‌فهميم. حتي نسبت به حيوانات، بلکه به يک معنا نسبت به همه موجودات، تعبير وحي به کار رفته است؛ «وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا؛ ما به زنبور عسل وحي کرديم که خانه‌هايي در کوه‌ها درست کند.» کلمه وحي در اين آيات به معاني لغوي بکار رفته است. اين وحي به معناي اين است که يک نوع ادراکي در يک موجودي پيدا شود بدون اين‌که خودش کسب کرده باشد و حتي ممکن است که خودش نداند که چنين چيزي دارد.
اما در اصطلاح علما، به خصوص علماي کلام و نيز در عرف متشرعه، اين انصراف جا افتاده که وحي، يک نوع رابطه تعليم و تعلم بين خدا و انبياست. به کسي وحي مي‌شود که پيغمبر باشد. وحي در اصطلاح فقط درمورد ادراک غير عادي الهي به‌کار مي‌رود که خداي متعال به انبياء القا مي‌فرمايد. در اين اصطلاح حتي براي ائمه اطهار صلوات‌الله‌عليهم‌أجمعين هم تعبير وحي به کار نمي‌رود. در مقابل اين اصطلاح، اصطلاح الهام را داريم. فرق الهام و وحي خيلي روشن نيست؛ هر دو ادراکي است که از روي اکتساب نباشد و معمولا هم دفعتاً پيدا مي‌شود؛ ولي الهام در عرف متشرعه به خصوص شيعيان يک اصطلاح خاصي پيدا کرده است و آن اين‌که الهام ادراک خاصي است که خدا به اولياي خودش مرحمت مي‌کند. الهام نوعي ادراک از سنخ وحي،‌ اما ضعيفتر از وحي است. در بعضي روايات آمده است که فرق بين وحي و الهام اين است که در وحي ملک حامل وحي ديده مي‌شود؛ اما در الهام ملک ديده نمي‌شود و فقط اثر آن در قلب احساس مي‌شود.
اقسام الهام

قرآن کريم از يک نوع الهام ياد کرده که شامل همه انسانها مي‌شود. در سوره شمس بعد از يازده قسم مي‌فرمايد: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛5 خدا به نفس و روح آدمي‌زاد فجور و تقوا را الهام کرد.» همه انسانها با يک درک خدادادي کار خوب و بد را مي‌شناسند، يا تمايل به کار خوب و کار بد را در خودشان احساس مي‌کنند. خودشان اين تمايلات را کسب نکرده‌اند و از کسي ياد نگرفته‌اند؛ بلکه اين الهام الهي است.
الهام ممکن است از سنخ ادراکات باشد؛ يعني خدا يک چيزي را به انسان مي‌فهماند، و يا ممکن است از سنخ ميل و گرايش باشد؛ يعني ميل به چيزي را در انسان الهام مي‌کند. در مورد وحي هم اين چنين است. قرآن مي‌فرمايد: «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ؛6 خدا به اولياي خود انجام خيرات را وحي مي‌کند.» در اين‌جا نمي‌فرمايد: علم به خيرات را؛ بلکه مي‌فرمايد: فعل الخيرات. ظاهراً خود فعل وحي مي‌شود؛ يعني به عنايت الهي تمايل به کار خير در اولياي خدا پيدا مي‌شود. خداوند از اين نمونه کارها زياد دارد؛ مانند: «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ؛ خدا محبت ايمان و تقوا را در دلهاي مؤمنين قرار مي‌دهد.» اين کار خداست. وقتي مؤمن با دل خويش ايمان مي‌آورد و از نعمت هدايت الهي استفاده مي‌کند و شکرش را به جا مي‌‌آورد، خدا هم به او پاداش مي‌دهد. پاداش خدا به مؤمن اين است که ايمان و عمل صالح را براي او دوست داشتني مي‌کند. در مقابل از کفر، فسوق و عصيان خوشش نمي‌آيد. اصلاً از گناه کردن بدش مي‌آيد.
شايد ترتيب ‌اين سه، اشاره به مراتب اين کراهت باشد. همه مؤمنان از کفر بدشان مي‌آيد. مرتبه بعد کراهت نسبت به فسوق است. مؤمن دوست ندارد که انسانِ بي‌بندوباري باشد. وقتي ايمانش قوي‌تر شود و از نعمت هدايت الهي بيشتر استفاده کند، خداي متعال آن چنان به مؤمن عنايت مي‌کند که از گناه هم بدش مي‌آيد. گناه در نزد مؤمن گويا بوي بدي دارد که از آن متنفر مي‌شود. اين از کارهاي خداست. در همه انسانها دو گرايش قرار داده است. از طرفي همه ما کارهاي خوب را دوست داريم و وقتي کسي کار خوبي مي‌کند گرچه به ما هم هيچ ربطي نداشته باشد خوشمان مي‌آيد. اين يک نوع کاري است که خدا براي انسانها انجام مي‌دهد و از آن تعبير به «الهام تقوا» مي‌کند. از طرف ديگر نسبت به هر لذتي ـ اگرچه گناه باشد ـ نيز تمايل داريم. انسانهاي ضعيف‌الايمان توجه به حرام يا حلال بودن لذت ندارند. ابتدائاً به طور طبيعي همه انسا‌نها اين لذتها را دوست دارند؛ ولي هر قدر در راه ايمان پيش روند اين تمايلات محدود مي‌شوند و ديگر لذتهاي از راه گناه را دوست ندارند. وقتي عبادت و اطاعت مي‌کنند تمايل به انس خدا روز به روز در وجودشان قوي‌تر مي‌شود تا به حدي مي‌رسد که ديگر براي عبادت خدا بي‌تاب مي‌شوند.
در مقابل الهامات عام، الهامات خاصي وجود دارد که مخصوص کساني است که از آن الهامات اوليه حسن استفاده را بنمايند. الهامات خاص، هم در بخش نظري و هم در بخش عملي مخصوص اولياي خداست. آنها ‌چيزهايي را مي‌فهمند که ديگران نمي‌فهمند. گاهي به کاري تمايل پيدا مي‌کنند؛ گويا يک منادي در وجودشان ندا مي‌دهد که فلان کار خوب را انجام بده! يک‌باره انگيزه پيدا مي‌کند که آن کار را انجام دهد. ائمه اطهار سلام‌الله‌عليهم‌اجمعين و حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از اين موهبت الهي بهر‌ه فراواني داشتند.
در مورد الهام تعبير ديگري هم در روايات ما به کار رفته است و آن تعبير «تحديث» است. يکي از القاب حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها محدَّثه است. گاهي به غلط محدِّثه گفته مي‌شود به گمان اين‌که چون حضرت براي ديگران حديث مي‌گفتند به ايشان محدِّثه گفته مي‌شود. در حالي که محدَّث به کسي گويند که ملائکه با او حرف بزنند و برايش حديث گويند. همه انبياء و ائمه معصومين عليهم‌السلام محدَّث بودند. خداوند تعالي براي غير انبياء هم الهام دارد؛ حتي براي غير ائمه عليهم‌السلام هم الهام وجود دارد؛ به اين معنا که فرشته‌اي با انساني سخن بگويد ولي او آن فرشته را نبيند. اين مقامي است که خدا به بندگان خاصي مي‌دهد.
در اين‌جا ممکن است سؤال شود که: از طرفي ما معصومين را منحصر در عده‌اي خاص مي‌دانيم و از طرفي مي‌دانيم که برخي از امام‌زادگان و اولياي الهي هيچ‌گاه گناه نکردند و به يک معنا معصوم بودند؛ جمع اين دو مطلب چگونه است؟ جمع اين دو مطلب به اين صورت است که ظاهراّ چهارده معصوم يعني چهارده معصومي که عصمتشان از طرف خدا تضمين شده است و همان‌طور که خداي متعال عصمت انبياء را براي ما ضمانت کرده به طوري که عصيان و خطايي مرتکب نمي‌شوند، همان را درباره ائمه اطهار و حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها هم ضمانت کرده است. دليل قطعي داريم براي اين‌که اينها بايد معصوم باشند؛ اما اين معنايش اين نيست که غير از اين‌ها ممکن نيست معصوم باشند. مرحوم آيت‌آلله العظمي بهجت رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمودند: در نجف شخصي را مي‌شناختم که با اينکه کارمند ساده‌اي بود هنگام احتضار در حالي ‌که مرحوم آقاي خويي و مرحوم آقاي ميلاني بالاي سرش بودند گفته بود: «خدايا! تو شاهدي از آن روزي که من به تکليف رسيدم تا به حال عالماً عامداً هيچ گناهي نکرده‌ام!» ظنّ قوي بنده اين است که مرحوم آيت‌الله بهجت حتي قبل از به تکليف رسيدنشان هم گناهي مرتکب نشده بودند و بعد از تکليفشان هم ما حتي چيزي که بتوان مکروه بودنش را اثبات کرد از ايشان نديديم! خدا مي‌تواند اين چنين بنده‌هايي داشته باشد؛ اما اين معنايش اين نيست که چهارده معصوم، پانزده معصوم شدند!
زمينه‌چيني براي بيان الهامات الهي

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين خطبه شريف بعد از حمد بر نعمتهاي الهي مي‌فرمايند: و له الشکر علي ما الهم؛ خدا را شکر مي‌کنم بر الهاماتي که فرموده است. در اين جا دو احتمال مي‌توان مطرح کرد؛ يکي اين‌که منظور از اين الهام همان الهام عامي باشد که خدا نسبت به همه انسانها و يا حتي غير انسانها هم فرموده است و چون حضرت سلام‌الله‌عليها يکي از آنها هستند و اين نعمت به ايشان هم داده شده است خدا را شکر مي‌کنند. مثل اين‌که ما خدا را شکر کنيم که به ما چشم داده است. خداوند به خيلي‌ از انسانها چشم داده است؛ ولي اين مانع نمي‌شود از اين‌که ما خدا را بر اين نعمت شکر کنيم. اما شايد احتمال قوي‌تر اين باشد که حضرت، خدا را شکر مي‌کنند به اين جهت که خدا الهامات خاصي به اين خانواده عنايت فرموده است و اين‌جا تعبير شکر مناسبتر از حمد است؛ چون در شکر اين جهت لحاظ شده است که ستايش مي‌کنم کسي را که به طور خاص نعمتي به من داده است؛ البته معناي اول هم غلط نيست؛ اما به نظر مي‌رسد که اين معناي دوم مناسبتر باشد و اين يک نوع براعت استهلال است؛ يعني چون بناست در اين خطبه به مطالبي اشاره کنند که خداي متعال به ايشان الهام فرموده است، اول اشاره مي‌کنند که خدا به ما بعضي چيزها را الهام فرموده است و من پيشاپيش به خاطر اين نعمت اختصاصي خدا را شکر مي‌کنم.
داستان مصحف فاطمه سلام‌الله‌عليها

از جمله اين الهامات آن الهاماتي است که مصحف حضرت فاطمه سلام‌الله‌عليها را تشکيل داده است. روايات بسياري نقل شده است که در آن چند روز بعد از رحلت پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله که آن مصيبتهاي عظيم و غيرقابل وصف بر آن حضرت وارد شد خداي متعال جبرئيل را مي‌فرستاد که با حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها صحبت کند و براي ايشان تسلي باشد تا حضرت زياد به آن غصه‌ها و مصيبتها فکر نکند. جبرئيل راجع به داستانها و حوادثي که بعدها اتفاق مي‌افتد براي حضرت نقل مي‌کرد. بعد اينها جمع شد و به مصحف فاطمه سلام‌الله‌عليها نام‌گذاري شد. در بعضي روايات آمده که در اين مصحف چيزي از حلال و حرام نبود و فقط پيشگويي‌هايي بود که جبرئيل براي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها از حوادث آينده کرده بود. حضرت آنها را ثبت کردند و به صورت کتابي درآوردند. 7
مصحف يعني جمع‌آوري شده. برخي افراد بي‌اطلاع گمان کرده‌اند که اين مصحف چيزي است در مقابل قرآن؛ يعني قرآن مصحفي براي پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله است و در مقابل آن حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها هم مصحفي داشته‌اند. يکي از تهمت‌هايي که به شيعيان مي‌زنند اين است که مي‌گويند: شيعيان معتقدند حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها هم پيغمبر بوده و غير از قرآن مصحفي داشته‌اند و شيعيان براي خود، قرآن ديگري قائل هستند! در صورتي که آن مصحف همين تحديثهاي جبرئيل بوده است و ايشان آنها را جمع‌آوري کرده‌اند و به صورت کتابي درآورده‌اند. ائمه اطهار عليهم‌السلام در بسياري از روايات مي‌فرمايند: «نظرتُ في مصحف فاطمه؛8 در مصحف حضرت فاطمه اين چنين يافتيم.» به هر حال اين مصحف از مصاديق الهاماتي است که اختصاص به حضرت زهراسلام‌الله‌عليها داشته است و جمله: و له الشکر علي ما الهم، مي‌تواند براعت استهلال باشد نسبت به الهاماتي که در طول خطبه به آنها اشاره خواهند فرمود.

1 . بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2. مريم، 11.

3 . انعام، 121.

4 . انعام، 112.

5 . شمس، 8.

6 . انبياء، 73.

7 . بحارالانوار، ج26 ص44.

8 . الكافي، ج1، ص240؛ وبحار الأنوار، ج26، ص44.
پاسخ
#7
تفاوت نعم، آلاء و منن

... وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا؛ جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا؛1
اين خطبه شريف با حمد و شکر و ثناي الهي شروع شده است که به فرق بين‌ اينها اشاره شد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در ادامه مي‌فرمايند: «وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ؛ خدا را ثنا مي‌گويم بر آن‌چه در اختيار بندگانش قرار داد.» انتخاب اين واژه ظاهراً براي رعايت سجع با جمله‌هاي قبلي است. قَدَّمَ يعني جَعلُ الشِّيء قدامک. در عربي وقتي مي‌خواهند بگويند: چيزي را در اختيار کسي قرار داد، مي‌گويند: قدَّمه لَه. ثناء ستايش مطلق است؛ بنابراين اعم است از نعمتهايي که خداوند به خود انسان عطا کرده و نعمتهايي که به ساير خلايق عنايت فرموده است. بعد اين نعمتها را بيان مي‌فرمايند. مي‌توانستند براي تفصيل و بيان نعمتها بفرمايند: مِنْ نِعَمٍ عَامّة وَ آلاءٍ جَمَّة؛ ولي اين ترکيبي که اين‌جا انتخاب شده خيلي لطيف‌تر است. به جاي اين‌که خود نعمتها را ذکر کنند و آنها را توصيف کنند به اين‌که اين نعمتها همگاني است، ابتدا بر همين عموميت نعمتها تکيه مي‌کنند و مي‌فرمايند: «مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا؛ از نعمتهاي فراگير که ابتدائاً در اختيار متنعمين قرار داد.» بعضي از نعمتهاي خداوند، نعمتهايي است که ابتدا متنعم شرايط پذيرش آن را پيدا مي‌کند بعد خدا آن نعمت را به او عطا مي‌کند؛ ولي بعضي از نعمتهاست که خداوند قبل از اين‌که متنعم لياقت درک آن را پيدا کند آن نعمت را مي‌آفريند. جنيني که در شکم مادر است قبل از ‌اين‌که متولد شود خدا در سينه‌ مادر روزي او را خلق مي‌کند، و بالاتر از اين نعمتهايي است که قبل از خلقت انسان خداوند براي او مهيا کرده است. قبل از اين‌که انسان بخواهد خلق شود، بايد زمين، هوا، نور، حرارت و مواد خوراکي وجود داشته باشد. خداوند اين نعمتها را قبل از خلقت انسان براي او مهيا کرده است. در بعضي از دعاها مي‌خوانيم «يَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا؛2 اي کسي که آغازگر نعمتهاست پيش از اين‌که استحقاق آن نعمتها پيدا شده باشد.» البته قبل استحقاقها يک معناي ديگر هم مي‌تواند داشته باشد و آن اين است که موجودات مختار با انجام اعمال اختياري مستحق پاداش مي‌شوند؛ ولي خداوند حتي قبل از اين‌که کسي با انجام عمل اختياري استحقاق نعمتي پيدا کند، ابتدائاً به بندگانش نعمت مي‌دهد؛ مانند نعمت هدايت.
سپس حضرت مي‌فرمايند: وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا. برخي زبانها از نظر غناي واژه و ترکيبات بر زبانهاي ديگر برتري دارند. زبان عربي در مقايسه با زبان فارسي از لحاظ غناي واژگان از سطح بالايي برخوردار است؛ لذا گاهي در برابر يک کلمه فارسي چند کلمه عربي وجود دارد که هريک ويژگي‌هاي خاصي دارد. در اين‌جا دو واژه تقديم و نعمت را داريم. در فارسي هم کلمه تقديم به‌کار مي‌رود که خود عربي است. به سختي مي‌توان در مقابل آن واژه‌اي فارسي پيدا کرد که الان مستعمل باشد و همين معنا را افاده کند. در زبان فارسي براي بيان معناي نعمت هم تنها واژه نعمت را داريم که البته آن هم از زبان عربي عاريه گرفته شده است؛ اما در زبان عربي هم «نعمت»، هم «ألا» و هم «منت» گفته مي‌شود که جمع آنها به ترتيب «نعم»، «آلاء» و«منن» است و تفاوتهاي ظريفي بين آنها وجود دارد. نعم به همه نعمتها و هر چيزي که ملايم با طبع باشد اطلاق مي‌شود و معناي عامي دارد. در مورد آلاء گفته‌اند: آن نعمتي است که نياز متنعم را کاملاً برطرف مي‌کند. قرآن در سوره الرحمن فراوان مي‌فرمايد: فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ؛ يا در جاي ديگر مي‌فرمايد: فَاذْكُرُواْ آلاء اللّهِ.3 اينها نعمتهايي است که در آنها ويژگي مذکور لحاظ شده است. حضرت در کنار اينها واژه منت را به کار مي‌برند. منت و منن در مورد نعمتهاي خيلي ارزشمند و گرانسنگ بکار مي‌رود؛ از اين‌رو در قرآن در موارد خاصي کلمه «منَّ» به جاي «انعم» به رفته است؛ لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً؛4 نعمت وجود پيغمبر را با تعبير «منّ» بيان مي‌فرمايد؛ يعني انعم بنعمة عظيمة ثمينة.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اول واژه نعم، سپس واژه آلاء و بعد واژه منن را بکار برده‌اند؛ يعني واژه‌هاي بعدي به ترتيب بار معنايي بيشتري دارند. اين از مراتب فصاحت کلام است که وقتي چند واژه مشابه را به کار مي‌برند، تدريجاً از ضعيف به قوي سير کنند. اعطاي نعمت هم باز با واژه‌هاي مختلفي بيان شده است و اين نشان مي‌دهد که آن کسي که اين واژه‌ها را به کار گرفته چه تسلطي بر کلام، بر لغات و بر ترکيبات داشته است!
وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا ؛ اين‌جا از ماده سبوغ استفاده شده است. يعني خدا را ثنا مي‌گويم به واسطه فراواني نعمتهاي ويژه‌اي که ارزاني داشته است. أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ؛5 يعني نعمتهايش را فراوان در اختيار شما گذاشت. وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا يا والاها، «أولي ‌النعمة» يعني اعطاها. اين واژه معاني متعددي دارد که يکي از معاني‌اش «کاري را به انجام رساندن» است. در بعضي از نسخه‌ها «والاها» است. والا يعني در پي آوردن. اگر والاها باشد، مي‌توان گفت: نکته ظريفي در آن رعايت شده است و آن اين است که وقتي خدا نعمتي به کسي مي‌دهد، به همان مقدار اکتفا نمي‌کند؛ بلکه به دنبال آن نعمت بزرگتر و سنگين‌تري مي‌دهد.
«جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا؛ اين نعمتها به قدري زياد است که شمارش آنها ميسر نيست و زمان و سرآمد اين نعمتها آن قدر گسترده است که نمي‌توان براي آنها جبراني در نظر گرفت و ابديت و هميشگي اين نعمتها باعث مي‌شود که از ادارک ما فراتر بروند.» حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين‌جا براي نعمتهاي الهي سه ويژگي ذکر کرده‌اند؛ يکي از لحاظ کميت که مي‌فرمايند: عدد آنها فزون‌تر از شمارش است. دوم از لحاظ کيفيت که مي‌فرمايند: قابل پاداش دادن و جبران نيست و سوم از جهت محدوديت که مي‌فرمايند: نامتناهي است. در ادامه درباره اين اوصاف توضيحي عرض مي‌کنيم.
نعم الهي؛ غير قابل شمارش

جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا؛ اين مسأله که نعمتهاي خدا قابل شمارش نيست مطلبي است که در خود قرآن هم روي آن تأکيد شده است؛ «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها؛6‌ اگر بخواهيد نعمتهاي خدا را به شمارش درآوريد نخواهيد توانست ‌آنها را بشماريد.» در اين‌که ما جزئيات نعمتهاي الهي را نمي‌توانيم بشماريم گمان نمي‌کنم کسي ترديدي داشته باشد؛ ولي فرق است بين اين‌که به طور اجمال و سر بسته بگوييم نمي‌توانيم و بين اين‌که مقداري بيازماييم و ببينيم چرا نمي‌توان نعمتهاي خدا را شمرد. آدمي‌زاد طوري خلق شده که تصوراتش وقتي در عمل يا احساس رواني‌اش بيشتر اثر دارد که جزئيات آنها را درک و تصور کند. همه‌ ما مي‌دانيم که محبت مادر خيلي افسانه‌اي است و خداوند به مادر محبت فراواني داده است. يک وقت همين‌طور اجمالي و سربسته مي‌گوييم: محبت مادر خيلي زياد است و نمي‌توانيم حقش را ادا کنيم که البته سخن درستي است؛ اما اگر مقداري جزئيات محبتهاي مادر را در ذهن بياوريم، آن وقت احساس خضوعي که بايد در مقابل مادر داشته باشيم را بهتر درک مي‌کنيم. ببينيم يک شب مادر براي بچه‌اش چه زحمت‌هايي مي‌کشد. اگر در جمعي چند مادر با چند بچه خوابيده باشند، وقتي يکي از بچه‌ها بيدار مي‌شود و گريه مي‌کند مادر همان بچه از خواب مي‌پرد. اگر ببيند بچه مثلا دلش درد مي‌کند يا پايش سوخته يا ... از جا برمي‌خيزد و سعي مي‌کند تحت هر شرايطي بچه‌اش را آرام کند. اگر شب‌ طولاني زمستان اين بچه تا صبح آرام نشود مادر هم آرام نمي‌گيرد. از شير دادن، از نوازش کردن، از دلسوزي و مهرباني کردن و ... هيچ مضايقه نمي‌کند. چه کسي حاضر است يک شب تا صبح براي يک بچه اين‌قدر زحمت بکشد. وقتي انسان يکي‌يکي اينها را تصور کند ارزش زحمت مادر را طور ديگري درک مي‌کنيم. مادر چندين سال براي بچه کوچکش اين طور دلسوزي مي‌کند و زحمت مي‌کشد.
به جا آوردن شکر خدا ناشي از يک احساس است. اول انسان احساس مي‌کند که بدهکار است. يکي از احساسات پاک الهي که خداوند به صورت فطري در وجود انسان قرار داده است اين است که در مقابل کسي که خدمتي به او مي‌کند خودش را بدهکار مي‌داند و مي‌خواهد به يک نحوي جبران کند؛ اقلاً تشکر زباني کند. اين احساس وقتي در ما درست پيدا مي‌شود که جزئيات نعمتهاي خدا را درک کنيم. اجمالاً بدانيم خدا به ما سلامتي بدن داده است، کافي نيست. بايد با جزئياتش درک کند که سلامتي بدن يعني چه؟ چشم آدم از چند بخش و هر بخش از ميليون‌ها سلول متفاوت تشکيل شده است. اگر يکي از بخشهاي چشم معيوب شود، مثلاً آب سياه بياورد، چه‌قدر بايد زحمت کشيد و هزينه داد تا آن را معالجه کرد؟ ساير اعضاء هم همين گونه است. اگر يکي از اين استخوان‌هايي که خدا در دهان ما براي خرد کردن غذا گذاشته است به نام دندان، بپوسد هر قدر هم انسان هزينه کند ديگر مثل سابق نخواهد شد! حال اينها چه‌قدر مي‌ارزند؟! نمي‌دانيم اينها چه قيمتي دارد!
اينها نعمتهاي موجود است. براي به وجود آمدن هر يک از اينها چه مقدماتي لازم بوده است؟ چه عواملي بايد دست به دست هم دهند تا اين اندام‌ها به اين صورت شکل بگيرند؟ اگر ما فقط به آن چه در بدن خودمان هست فکر کنيم آن وقت خودمان را در مقابل خدا خيلي بدهکار مي‌بينيم!
فوايد تدبر در نعم الهي

اين‌گونه تفکر و تدبر فوايد زيادي براي ما دارد. اولين فايده‌اش اين است که آدم مي‌فهمد چه قدر دارايي دارد. مي‌فهمد که يک عضو ساده مثل ناخن يا مو چقدر ارزش دارد؛ تا چه برسد به اعضائي مثل چشم، گوش و ... . خداوند متعال همه اينها را مجاني به ما عطا کرده است. فايده اول اين دقت‌ها اين است که انسان خود را غرق نعمت مي‌بيند و هيچ‌گاه خود را فقير نمي‌داند.
فايده دوم اين است که انسان با کمي سختي جزع و فزع نمي‌کند. وقتي توجه نداريم که خدا چه‌قدر نعمت به ما داده است با يک سر درد هزار جور ناشکري مي‌کنيم!
فايده سوم اين است که وقتي آدم اين نعمتها را ديد، انگيزه شکر پيدا مي‌کند. آدمي که فطرتش سالم باشد وقتي کسي چيزي به او مي‌دهد درصدد قدرداني از او برمي‌آيد. آيا وقتي انسان بفهميد اين همه خدا به او نعمت داده در مقام شکر برنمي‌آيد؟!
فايده چهارم اين است که وقتي شکر کرد نعمتش افزايش پيدا مي‌کند؛ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ.7 و بالأخره اين شکر موجب سعادت ابدي او مي‌شود. نه تنها در دنيا نعمتش افزايش پيدا مي‌کند؛ بلکه خدا از او راضي مي‌شود و براي او ثواب مي‌نويسد. فضيلت عبادتي که از روي شکر انجام مي‌گيرد، بسيار بيشتر از عبادتي است که از روي خوف انجام مي‌گيرد. امام صادق صلوات‌الله‌عليه بعد از اينکه فرمودند: عبادت‌کنندگان سه دسته‌اند مي‌فرمايند: ولکني اعبده شکرا له و در يک روايتي حبا له.8
نعم الهي؛ غير قابل جبران

وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا؛ کيفيت نعمتهاي الهي به گونه‌اي است که قابل مقايسه با لطفي که ديگران در حق انسان مي‌کنند نيست. اگر کسي به انسان کتابي هديه دهد، مي‌تواند در مقابل برايش هديه‌اي بخرد تا لطف او را جبران کند. اما نعمت‌هاي الهي را چگونه مي‌توان جبران کرد؟ هر چه هست از آن خداست. با چه چيزي مي‌توانيم جبران کنيم و بگوييم: ميلياردها نعمت تو به من دادي، من هم يک هديه کوچک به تو تقديم مي‌کنم؟! از کجا مي‌آوريم؟
نعم الهي؛ غير قابل تصور

وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا؛ و بالاخره اين که نعمتهاي خدا منحصر به اين نعمتهاي محدود و زودگذر دنيا نيست. خدا نعمتهاي ابدي دارد. اما ابدي يعني چه؟ اصلا ما نمي‌توانيم مفهوم ابديت را درست تصور کنيم. هميشه اين گونه مفاهيم را با يک قيد منفي درک مي‌کنيم. هرگاه بخواهيم نامتناهي را تصور کنيم اول بايد متناهي را تصور کنيم، بعد يک حرف نفي هم تصور کنيم و به آن بچسبانيم؛ آن وقت مي‌گوييم: نامتناهي را تصور کرديم! در حالي‌که نامتناهي را تصور نکرده‌ايم؛ بلکه متناهي را تصور کرده‌ايم و آن را نفي کرده‌ايم. ذهن ما نمي‌تواند نامتناهي را درک کند. صفات خدا همه همين طور است. اين‌که ما حقيقت صفات خدا را نمي‌توانيم درک کنيم يک تقريبش اين است که صفات خدا حد و حصر ندارد.
پروردگارا شمه‌اي از معرفتي که به اولياي خودت مرحمت کرده‌اي به ما هم مرحمت بفرما.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . بحارالانوار، ج51 ص305.

3 . اعراف، 69 و 74.

4 . آل‌عمران، 164.

5 . لقمان،20.

6 . نحل، 18.

7 . ابراهيم، 7.

8 . بحارالانوار، ج67 ص18.
پاسخ
#8
نعمت‌هاي الهي وبندگان

وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا، وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا، وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهاَ.1
اين خطبه شريف آن‌قدر زيبا و در اوج فصاحت و بلاغت است که حتي متخصصين فن هم عاجزند از اين‌که دقايق نکاتي را که در اين عبارات رعايت شده بيان کنند. انسان وقتي اين خطبه شريف را مي‌خواند مي‌فهمد يک زيبايي خاصي دارد. بخش اول خطبه که حمد خداست خود به چهار بخش تقسيم مي‌شود و هر بخش با سه جمله بيان شده که از لحاظ سجع، نظم و وزن، ترکيب خاصي دارد؛ در بخش اول مي­فرمايند: الحمد لله على ما أنعم و له الشكر على ما ألهم و الثناء بما قدم؛ در بخش دوم مي‌فرمايد: من عموم نعم ابتدأها و سبوغ آلاء أسداها و تمام منن أولاها؛ و در بخش سوم مي‌فرمايند: جم عن الإحصاء عددها و نأى عن الجزاء أمدها و تفاوت عن الإدراك أبدها. اين جملات را در جلسات گذشته توضيح داديم. در بخش چهارم حضرت زهرا سلام الله عليها با سه جمله ديگر قسمت حمد را تمام مي‌کنند. اين سه جمله که باز با سجع و قافيه خاصي بيان مي‌شود در واقع رابطه نعمت‌هاي الهي را با بندگان بيان مي‌کند. در جمله‌هاي قبلي، کثرت، کيفيت و طولاني‌بودن مدت نعمت‌ها را بيان کردند که اينها ويژگي‌هاي خود نعمت‌هاست. در اين بخش رابطه نعمت‌ها با خلايق و تعاملي که بين متنعّمين با اين نعمت‌هاست مورد توجه قرار گرفته است. حضرت مي‌فرمايند: «وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا، وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا، وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا؛ با دادن اين نعمت‌هاي فراوان، انگيزه حمد را در مردم برانگيخت و گويا با عمل از آنها درخواست کرد که حمد خدا را به جا بياورند. علاوه بر اين‌ آنها را دعوت کرد به اين‌که امثال اين نعمت‌ها را از خدا بخواهند.» در اين سه جمله چند نکته را بيان مي‌فرمايند. نکته اول اين است که علاوه بر اين‌که خداوند نعمت‌هايي را ابتدائاً به بندگانش عطا کرده، مردم را به شکر نعمت‌هاي الهي دعوت کرده است تا بر نعمت‌هايشان افزوده شود. اين باب خود، نعمت عظيمي فوق نعمت‌هاست. خداوند با آن نعمت‌هايي که ابتدائا عطا کرده چيزي را فروگذار نکرده است؛ ولي علاوه بر اين راه ديگري براي بندگان باز کرده است تا بتوانند نعمت‌هاي خود را افزايش دهند. اين سنت ديگري است. سنت اولي الهي اين است که هر چه لازمه زندگي مخلوقات اين عالم است به آنها عطا کند؛ ولي لطف بالاتري در حق مخلوقات خود کرد و آن اين که اجازه داد از نعمت‌هاي بيشتري استفاده کنند. زندگي انسان با غذايي که قوت لايموتي باشد دوام پيدا مي‌کند و ضرورتي ندارد که انواع ميوه، سبزي، گوشت، شير، عسل، روييدني‌هاي مختلف و ... را در اختيار او قرار دهد. بدون اينها هم امکان سپري کردن زندگي براي انسان وجود داشت. تنوع غذاها خود نعمت افزوده‌اي است. در ساير مسائل هم همين طور است. برخي امور براي انسان در حد ضرورت و نياز است؛ ولي اين امکان وجود دارد که بيش از آنچه نياز دارد از نعمت‌هاي خدا استفاده کند و لذت بيشتري از نعم الهي ببرد. راه آن اين است که از نعمت‌هايي که خدا به او داده است قدرداني کند. اين يک سنت قطعي و استثناناپذير در تدبير الهي است. قرآن با تعبيراتي که نظير آن کمتر در بيان ساير سنت‌هاي الهي آمده است مي‌فرمايد: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ؛2. اذان به معناي اعلان است؛ اما باب تفعّل باعث مي‌شود که اين اذان خيلي صريح‌تر و گوياتر و قطعي‌تر بيان شود. «تَأَذَّنَ» يعني اعلام آشکار و مؤکد کرد. سپس موضوع اين اعلام با اين تعبير بيان شده است که لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ. يعني لازيدنکم نِعَمَه. مي‌توانست بفرمايد: «إن شکرتم زادکم الله؛ اگر شکر به جا بياوريد خدا نعمت‌تان را زياد مي‌کند»؛ ولي اين طور نفرموده، بلکه با جمله‌اي که به قول ادبا جواب قسم است مي‌فرمايد: لَئِن شَكَرْتُمْ يعني والله لئن شکرتم؛ جواب قسم هم با لام تأکيد و نون تأکيد ثقيله آمده؛ لذا کاملاً تأکيد کلام رعايت شده است. يعني اين سنت الهي جاي هيچ شبهه ندارد و اين يک قاعده قطعي بي‌استثناء است که اگر شکر نعمت‌ها را به جا بياوريد نعمت شما را البته البته افزايش خواهم داد. وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ؛ اما اگر کفران نعمت کنيد منتظر عذاب باشيد. تهديد مي‌کند که اگر کفران کرديد بدانيد که عذاب من سخت است؛. البته نمي فرمايد: لأعذبنّکم.
با اين بيان در واقع خداوند مردم را به اين وادار کرده که درخواست زيادتي نعمت کنند. بيان اين مطلب باعث مي‌شود که در مردم انگيزه براي شکر بيشتر پيدا شود. بد نيست اين‌جا بابي را باز کنيم براي اين‌که آقايان مطالعه و تحقيق کنند. شکر يک عمل اختياري است و هر عمل اختياري يک زمينه فکري مي‌خواهد؛ يعني انسان براي انجام عمل به علم و آگاهي نياز دارد؛ ولي بيش از آن يک زمينه انگيزشي مي‌خواهد؛ يعني انسان بايد انگيزه‌اي داشته باشد که آن عمل را انجام دهد. دلش بخواهد. غير از دانستن، خواستن هم بايد باشد. اين دو اگر به هم ضميمه شوند، کار اختياري انجام مي‌گيرد. خيلي کارها هست که همه ما مي‌دانيم خوب است ولي انجام نمي‌دهيم؛ چون انگيزه‌اش را نداريم. انسان زماني کاري را که مي‌داند خوب است انجام مي‌دهد که انگيزه‌اش را داشته باشد. يکي از بزرگ‌ترين نقش‌هاي مربي اين است که انگيزه‌هاي شخص را تقويت کند؛ کاري کند که محبت و عاطفه‌اي در او پديد بيايد.
دانستن اين‌که خداوند نعمت‌هاي فراواني به ما عطا کرده کافي نيست تا ما انگيزه شکر پيدا کنيم. يک چيز ديگر هم مي‌خواهد. بايد دلمان هم بخواهد که شکرگزار باشيم. اين عاملي است که خداي متعال به طور فطري در وجود انسان قرار داده است. آدمي زاد طوري آفريده شده که به طور طبيعي وقتي بفهمد کسي خدمتي براي او انجام داده در دلش اين احساس پيدا مي‌شود که در مقابل او خضوع کند و خود را بدهکار او بداند و سعي کند به نحوي لطف او را جبران کند. حداقل در زبان بگويد: متشکرم، و تا اين کار را نکند گويا گمشده‌اي دارد. چند سال پيش در سفري به آمريکا از ما براي سخنراني در يکي از دانشگاه‌ها دعوت کرده بودند. بعد از سخنراني‌ در سرسراي دانشگاه رفت‌و‌آمد و شلوغ بود. در اين انبوه جمعيت دانشجويي خيلي اصرار مي‌کرد خودش را به ما نزديک کند. از دوستان خواهش کردم راه را باز کنيد ببينيم چه مي‌گويد. ايشان نزديک آمد و گفت: «فقط مي‌خواستم به شما بگويم خيلي متشکرم!» اين را گفت و رفت. او کمبودي احساس مي‌کرد که تنها با اين اظهار تشکر آرام شد. اين يک امر فطري است. انسان نمي تواند نسبت به کسي که به او احسان کرده بي‌تفاوت باشد. البته اين امر اختصاص به انسان ندارد؛ در حيوانات هم هست. بعضي حيوانات از بسياري از انسان‌ها شکرگزارترند. به بعضي از حيوانات اگر لقمه ناني يا تکه استخواني بدهند مدت‌ها در مقابل انسان کرنش مي‌کند! اين امري خدادادي در همه حيوانات است و در انسان اين کار بايد آگاهانه‌تر انجام گيرد. مقام معظم رهبري حفظه الله تعالي در جلسه اي درباره شکر فرمودند: براي شکر چند چيز لازم است؛ اول اين که انسان بداند آنچه دارد نعمت است. بعد بداند که اين نعمت از خداست. اگر اين را از خود بداند در او انگيزه شکر ايجاد نمي شود. انسان وقتي در مقام شکر برمي‌آيد که توجه پيدا کند به اين که اين نعمت از خداست و خدا آگاهانه و با قصد اين را به او داده؛ نه اينکه گمان کند در طي يک سير جبري به او رسيده است. بعد از اين‌که دانست نعمت است و دانست که اين نعمت را خدا به او داده است، آن گاه آن احساس فطري به آن ضميمه مي‌شود و درصدد شکر برمي آيد. اين احساس فطري قدرشناسي را باز خدا در وجود ما خلق کرده و اين خود، نعمتي است و شکر مي‌خواهد.
مراتب شکر

مسأله شکر اين قدر مهم است که بزرگاني از متکلمين آن را از بديهيات عقل شمرده و آن را دليل وجوب خداشناسي مي‌دانند. اولين مرتبه شکر اين است که انسان به زبان بگويد: خدايا شکر؛ الحمدالله. مرتبه بعد اين است که اين نعمت را نگه دارد و آن را تضييع نکند. آيا اگر دوستي به شما هديه‌اي بدهد، بعد ببيند اهمال کرده‌ايد و آن هديه از بين رفته است از شما گله‌مند نمي‌شود؟ حفظ نعمت خود، مرتبه دوم شکر است. يعني انسان نعمت را در راهي که او نمي‌پسندد به کار نگيرد. نبايد نعمت را به نفع دشمن و در مقابل نعمت دهنده بکار برد! يعني نبايد نعمت را در راه گناه به کار گرفت.
آخرين مرتبه شکر اين است که اگر در آن نعمت تکليفي براي ما قرار داده حالا يا تکليف واجب يا مستحب آن را ادا کنيم؛ اگر ثروتي به ما داده و از ما خواسته که بخشي از آن را به فقرا بدهيم کوتاهي نکنيم. اين هم شکر اين نعمت است. اين‌ها مراتب مختلف شکر است.
گفتيم که براي شکر، علاوه بر آگاهي، به انگيزه، ميل و گرايش هم نيازمنديم؛ اين احساس را که بدهکاريم و بايد دينمان را ادا کنيم، خداوند در فطرت انسان‌ها نهاده است ؛ خيلي هم زيباست! اما در اثر مسامحه و سهل‌انگاري همين امر فطري کم‌کم ضعيف مي‌شود و اثر خود را از دست مي‌دهد و آن انگيزندگي از بين مي‌رود. کساني که به سيگار و دخانيات و ... مبتلا مي‌شوند، در ابتدا وقتي دخانيات استعمال مي‌کنند سرفه مي‌کنند و ناراحت مي‌شوند؛ ولي کم‌کم خو مي‌گيرند و طوري مي‌شود که اگر استعمال نکنند ناراحت مي‌شوند. اين يعني خراب کردن فطرت خدادادي! فطرت الهي اين بود که وقتي دود سيگار وارد ريه انسان شد سرفه کند و ناراحت شود؛ ولي خودش اين را خراب مي‌کند و آن را از اثر مي‌اندازد؛ بلکه اثر معکوس در آن ايجاد مي‌کند! گاهي انسان در اثر خودخواهي، خودپرستي و لذت گرايي مفرط، کارش به جايي مي‌رسد که اصلاً آن روح شکرگزاري و قدرداني‌اش از بين مي‌رود و بي‌تفاوت مي‌شود! اين گونه افراد فقط به منافع خودشان مي‌انديشند و در اين فکرند که از هر کسي هرچه مي‌توانند بدوشند. وقتي نيازشان تأمين شد خدمات و الطاف ديگران را فراموش مي‌کنند. با اين روش آن فطرت خدادادي ديگر خاموش مي‌شود. خدا اين فطرت را داد؛ ولي اين انسان با اين رفتارهاي سوء خودش آن را ضعيف کرده، گاهي حتي تبديل به ضد مي‌کند!
تقويت امور فطري

در مقابل، عواملي هم وجود دارد که مي‌تواند اين احساس و گرايش فطري را تقويت کند. امور فطري را مي‌توان با عوامل خارجي تقويت کرد. در امور غريزي هم اين امکان وجود دارد؛ مثلاً وقتي انسان گرسنه مي‌شود، اگر بوي کباب به مشامش برسد آن احساس گرسنگي تقويت مي‌شود. اين احساس يک امر دروني است؛ ولي بوي غذا آن را تقويت مي‌کند. ميل به ديدن چهره زيبا در درون انسان وجود دارد؛ اگر انسان چشمش را کنترل نکند و چند بار به نامحرم نگاه کند، اين ميل در او تقويت مي‌شود؛ در اين صورت ديگر مبارزه با شيطان مشکل مي‌شود. اين عامل خارجي است که آن احساس دروني را تقويت مي‌کند. بايد سعي کنيم عوامل خارجي تقويت کننده امور خوب را فراهم کنيم و در مقابل، از تقويت عوامل گناه دوري کنيم. هر چه نگاه انسان کمتر به نامحرم بيافتد انگيزه گناه در او کمتر مي‌شود.
خداي متعال با دادن نعمت‌ها، انگيزه شکر و ستايش را در ما به وجود آورده است، و استحمد الي الخلائق بإجزالها؛ با فراوان دادن نعمت‌ها زمينه حمد و برانگيختن اين احساس را در انسان فراهم کرده است. گويا با عملش از ما مي‌خواهد که او را ستايش کنيم؛ ولي به اين اکتفا نکرده و ثنّى بالندب إلى أمثالها؛ کار مضاعفي هم انجام داده و آن اين که رسماً دعوت و امر به شکرگزاري کرده است. اگر امر به شکر هم نکرده بود، ما بايد بر اساس عامل وجداني و فطري شکر مي‌کرديم؛ ولي به اين اکتفا نکرده و مکرر در قرآن مجيد مردم را به شکر دعوت مي‌کند؛ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ،3 و از اين که در ميان انسان‌ها آدم‌هاي قدرشناس و شکرگزار کم‌اند گله مي‌کند؛ وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ.4
پس علاوه بر اين‌که ما عاملي فطري براي شکر کردن داريم و وجدان ما، ما را وادار مي‌کند به اين که در مقابل نعمت‌هاي الهي شکرگزار باشيم، بايد ابتدا نعمت‌هاي الهي را بشناسيم. از همين جا بايد بفهميم آن علومي که ما را با نعمت‌هاي خدا آشنا مي‌کند مي‌تواند در تبيين تکامل ما مؤثر باشد. به خصوص من به دوستان طلبه سفارش مي‌کنم فيزيولوژي انساني را مطالعه کنند تا بفهمند خداوند چه قدر به ما نعمت داده است. در ميان علوم طبيعي، علمي که باعث مي‌شود انسان بيشتر قدر نعمت‌هاي خدا را بداند «زيست شناسي انساني» است.
حضرت زهرا سلام الله عليها در اين فرمايش اخيرشان به اين نکته‌هاي لطيف با تعبيراتي که هم از نظر ادبي و هم از نظر آهنگ کلام خيلي گوش‌نواز و زيباست اشاره مي‌کنند. ترتيب کلام حضرت بسيار حکيمانه است. اين کلام اثر تربيتي بسيار قوي‌اي دارد و با همين چند جمله انسان مي‌تواند بفهمد که در چه موقعيتي قرار دارد و چه وظيفه‌اي در پيشگاه الهي دارد و خداي متعال اصلا چرا اين نعمت‌هاي فراوان را به او مي‌دهد و چرا اين نعم را به او گوشزد مي‌کند. اين نعمت‌ها را به او گوشزد مي‌کند تا بداند که از خداست تا با آن احساسي که خدا در نهاد انسان قرار داده انگيزه شکر پيدا کند و شکرش موجب افزايش نعمت‌ها و دوام نعمت‌هايش بشود و از اين نعمت‌هاي خدا بيشتر استفاده کند و لياقت نعمت‌هاي بي‌نهايت الهي را در عالم ابدي پيدا کند.
هيچ يک از اينها نفعي براي خدا ندارد. آيا اگر همه عالم تمام عمرشان را صرف شکر خدا کنند چيزي بر خدا افزوده مي‌شود؟! خدا منزّه است از اين‌که در اثر کار ديگران بر او حالتي پيدا شود. ما چه هستيم که بتوانيم در خدا رضايت ايجاد کنيم! همه اينها لطف اوست براي اين که لياقت دريافت رضايت، رحمت و قرب او را پيدا کنيم و اين نعمتي فوق همه آن نعمت‌هاي ديگر است.
پروردگارا! ما را شکرگزار و عارف به نعمت‌هاي خودت قرار بده.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . ابراهيم، 7.

3 . لقمان، 14.

4 . سبا، 13.
پاسخ
#9
رابطه توحيد و اخلاص

... وَ أَشْهَدُ أَنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، كَلِمَةٌ جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِيلَهَا، وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا، وَ أَنَارَ فِي الْفِكْرَةِ مَعْقُولَهَا؛1
در اين خطبه شريف بعد از حمد خداي متعال شهادت به توحيد است. اين سنت پيامبر اکرم و ائمه اطهار صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين در انشاء خطبه است که اول حمد و شکر خدا را به جا مي‌آورند و بعد شهادت به توحيد مي‌دهند و بعد ساير مطالب مورد نظر را بيان مي‌کنند. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: شهادت به وحدانيت خدا کلمه‌اي است که ظاهري دارد و باطني. ظاهر آن همين است که مي‌گوييم: شهادت مي‌دهم خدا يکي است؛ اما حقيقتي دارد که بايد آن را درک و در عمل پياده کرد. به تعبير حضرت، تأويل اين شهادت، اخلاص است. بعد در جمله دوم اشاره به نکته‌اي مي‌کنند که باب وسيعي در معرفت الهي است؛ مي‌فرمايند: خداي متعال نوعي از معرفت به خود و به وحدانيت خودش را در درون دل‌ها قرار داده است، و در جمله سوم اشاره مي‌کنند که خداي متعال معرفت علمي و ذهني را هم که با فکر حاصل مي‌شود، خيلي روشن و واضح قرار داده است.
در اين شهادت چند نکته مورد توجه قرار گرفته است؛ مسأله اول رابطه بين توحيد و اخلاص است. اخلاص يعني خالص و ناب کردن؛ اما در عرف و محاورات فارسي معمولاً اخلاص را براي اخلاص در عمل به کار مي‌برند. يعني انسان در عملش نيت خالص داشته باشد و قصد رياکاري و تظاهر نداشته باشد. روشن شدن اين ارتباط و معنايي که در اين‌جا مراد است نياز به توضيح دارد. توحيد يعني يگانه دانستن خدا. توحيد باب تفعيل از وحد است و باب تفعيل چند معنا دارد. يک معناي آن تعديه است؛ يعني يگانه و يکي کردن؛ ولي آن توحيدي که از اعتقادات ماست يعني يکي دانستن و‌ يکي شمردن؛ وحّده يعني عدّه واحداً، علمه واحداً، و اين يکي ديگر از معاني باب تفعيل است. من به دوستان جوان طلبه تأکيد مي‌کنم که ادبيات را سبک نشماريد! بسياري از اشتباهاتي که در فهم حديث و روايت پيش مي‌آيد به ضعف در ادبيات برمي‌گردد. متأسفانه اخيراً به ادبيات بهاء داده نمي‌شود. پيش از انقلاب شخصي که متأسفانه معمم هم بود کتابي درباره توحيد نوشته بود و مي‌خواست تفکرات مارکسيسم را با ادبيات اسلامي تئوريزه کند. از اين‌جا شروع کرده بود که: «توحيد باب تفعيل است و معناي آن يکي کردن است. درباره خدا معني ندارد که او را يکي کنيم؛ زيرا خدا يکي هست. ما بايد چيزي را که يکي نيست، يکي کنيم. آنچه که در آن اختلاف و کثرت است و ما بايد کثرتش را برطرف کنيم جامعه است. ما بايد جامعه را يکي کنيم. پس توحيد که يکي از عقايد اسلامي است يعني سعي کنيم جامعه يکي شود و اين يعني کمونيسم. اصلا اسلام يعني همين!» اينها بازي با الفاظ است که در طول تاريخ هر روز به رنگي و شکلي جلوه مي‌کند. حتي گاهي افراد خوب، با نيت‌هاي خوب در اين دام‌ها مي‌افتند.
اخلاص در اعتقاد

به هر حال معناي توحيد يکي کردن نيست. هرچند گاهي به اين معنا استعمال مي‌شود؛ اما توحيدي که از اصول اعتقادات ماست يعني يگانه دانستن خدا. طبيعتاً توحيد، ابتدا نياز به معرفت و شناختن خدا دارد؛ يعني ابتدا پي به وجود خدا مي‌بريم و بعد صفات او، از جمله يکي بودن را مي‌فهميم. گمان ما اين است که وقتي مي‌گوييم: ذات خدا يکي است؛ يعني دو تا يا بيشتر نيست و فرض صحيح اين است که او يکي باشد؛ اما اگر خود اين خدا اجزايي داشته باشد با يکي بودنش منافات ندارد! در حالي‌که نداشتن اجزاء هم يکي از معاني وحدانيت خداست. در جنگ جمل شخصي در ميدان جنگ اصرار داشت که نزد فرمانده و اميرالمؤمنين عليه‌السلام برود. او را نزد حضرت امير بردند. عرض کرد يا علي! اين‌‌که مي‌گوييد: خدا يکي است يعني‌چه؟ اطرافيان خيلي ناراحت شدند و گفتند: در اين موقعيت حساس اين چه سؤالي است؟ حضرت، امر به آرامش کردند و فرمودند: ما اصلا به خاطر توحيد مي‌جنگيم. بعد با صبر و حوصله فرمودند: واحد که مي‌گوييم چند معنا دارد. يک معنايش هم اين است که خدا اجزا ندارد ... .2
وقتي مي‌گوييم: خدا يکي است، اين جمله باطني دارد. بايد دقت کنيم تا عمق مطلب را درک کنيم. ما بايد هم در مقام فکر، نظر و اعتقاد توحيدمان عمق داشته باشد و تنها به يک فهم سطحي اکتفا نکنيم و هم در مقام عمل بايد دقت کنيم که توحيد ما آميخته با شرک نباشد. توحيدِ غالب مؤمنين با نوعي شرک توأم است. تعجب نکنيد! قرآن مي‌فرمايد: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون؛3 ايمان اکثريت مردم آميخته با شرک است.» اين آميختگي مراتبي دارد. خالص آن است که هيچ آميزه‌اي ندارد؛ لذا فقط يک مرتبه دارد و مانند مخلوط مراتب ندارد. اگر با اندک چيزي مخلوط شود از خلوص در مي‌آيد. از خلوص که در آمد هزاران مرتبه پيدا مي‌کند. توحيد خالص آن است که هيچ شرکي در آن نباشد؛ نه در مقام اعتقاد و نه در مقام عمل. متأسفانه ما خلوص‌مان کم است و غالباً آميختگي دارد. بايد سعي کنيم اين آميختگي‌ها را کم و آن ماده اصلي را تقويت کنيم.
شرک جلي و آشکار يکي از مراتب شرک است؛ مانند آنچه که بت‌پرستان به آن معتقدند و قائل به وجود چند خدا هستند. نفي اين نوع شرک براي رسيدن به توحيد خالص کافي نيست. بايد بدانيم که ذات خداوند هم داراي اجزاء و مرکب از چند عضو يا چند جزء نيست. حال آيا اگر معتقد شديم که خدا بسيط است و هيچ نوع ترکيبي در ذاتش نيست، از نظر اعتقاد توحيدمان کامل است؟ طبق فرمايش اميرالمومنين عليه‌السلام هنوز کامل نيست. حضرت در نهج‌البلاغه مي‌فرمايند: كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ.4 اين نکته را با يک مثال توضيح مي‌دهيم. وقتي مي‌گوييم: اين کاغذ سفيد است، کاغذ موصوف است و سفيدي صفت براي کاغذ. آنچه ما از معناي صفت و موصوف درک مي‌کنيم اين است که موصوف چيزي و صفت چيز ديگري است که عارض بر موصوف مي‌شود. مي‌گوييم کاغذ جوهري جسماني و سفيدي آن، عرضي است؛ لذا کاغذ ممکن است کاغذ باشد اما رنگش عوض شود. پس رنگ غير از خود کاغذ است. معمولاً از صفت و موصوف چنين برداشتي داريم. حال آيا وقتي مي‌گوييم: خدا حيات، علم، قدرت و ... دارد، يعني خدا يک چيز است و حياتش، علمش، قدرتش و ... يک چيز ديگري است؟! آيا اينها عارض بر خداوند مي‌شوند؟! آيا قدرت او مانند قدرت ماست که ممکن است کم شود و يا از بين برود؟! بسياري از کساني که آن دو مرحله از مراحل توحيد را گذرانده بودند، در اين مرحله سوم موفق نبودند. شايد امروز اين گرايش يعني جدا دانستن صفات الهي از ذات او، گرايش غالب در ميان برادران اهل تسنن باشد. شايد اميرالمومنين عليه‌السلام اولين کسي باشد که در عالَم اسلام و چه بسا در عالَم نظر صريحاً اين عبارت را گفته باشد که کمال الاخلاص له نفي الصفات عنه؛ البته صفت در اين‌جا يعني چيزي غير از موصوف و ذات. چنين چيزي را نبايد براي خدا اثبات کرد؛ بلکه بايد آن را نفي کرد. بايد بگوييم: خداوند صفتي که غير از ذات باشد ندارد؛ خدا عالِم است؛ اما علمش عين خودش است و خودش هم عين علم است. خدا قادر است؛ اما خودش عين قدرت است. خداوند يک ذات بسيط است که ما از او چند مفهوم انتزاع مي‌کنيم؛ مفهوم ذات، مفهوم صفت علم، مفهوم صفت قدرت و ... . اينها دام‌هايي است که ذهن ما پهن مي‌کند تا اين مفاهيم را جذب کند.
اخلاص در عمل

تا اين‌جا اخلاص در اعتقاد بود. علاوه بر اين توحيد يک مراتب طولي در عمل دارد و آن اين است که ما وقتي خدا را با اين صفات شناختيم، رفتار ما مطابق مقتضاي اين صفات الهي باشد؛ از جمله بايد معتقد باشيم که منشأ همه هستي‌ها خداست و هيچ هستي‌اي نمي‌تواند جز از ناحيه اراده خدا تحقق پيدا کند. فقط خداست که به ذات خود قائم است و بقيه را او آفريده است؛ وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُون‏.5 اين معنا را در قالب‌هاي مختلفي بيان مي‌کنند که يکي از آنها توحيد افعالي است. لازمه توحيد افعالي اين است که انسان منشأ همه خيرات را خدا بداند. کسي که همه خيرات را از خدا بداند ديگر اميدي به غير او ندارد. اگر کسي بخواهد ضرري به کسي بزند با چه عاملي مي‌تواند اين کار را بکند؟ براي ضرر زدن نياز به نيرو دارد. آن نيرو از کجا مي‌آيد؟ اين هم از خداست. پس هر نفع و ضرري وابسته به اراده خداست؛ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ.6 اين بينشي است که فهم آن کمي سخت و التزام عملي به آن خيلي سخت‌تر است.
ما عادت کرده‌ايم که بگوييم: اين کار من است؛ اين کار فلاني است! گاهي هم مي‌گوييم: اين کار ربطي به خدا ندارد خودت کردي! اما قرآن طور ديگري با ما صحبت مي‌کند؛ مي‌گويد: «وَ هُوَ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ؛7 او كسى است كه بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش رحمتش مى‏فرستد؛ تا ابرهاى سنگين‏بار را بر دوش كشند؛ ما آنها را به سوى زمين‌هاى مرده مى‏فرستيم و به وسيله آنها، آب را نازل مى‏كنيم و با آن، از هر گونه ميوه‏اى از خاك بيرون مى‏آوريم.»‏ باد را خدا به جريان مي‌اندازد؛ خدا به وسيله ابر باران را مي‌باراند؛ کار خداست؛ اوست که گياه را از زمين مي‌روياند. اين يک فرهنگ خاص است و با آنچه ما با آن آشنا هستيم و گفتگو مي‌کنيم و در کتاب‌ها مي‌خوانيم و مي‌نويسيم تفاوت دارد. سرّ اين‌گونه بيان اين است که مي‌خواهد ما هميشه وابستگي همه چيز به خدا را در ياد داشته باشيم. درست است که فاعل‌هاي واسطه‌اي در کار است؛ اما بايد آن کسي را شناخت که اصل هستي به دست اوست و اين نظام را برقرار کرده و هر وقت هم بخواهد مي‌تواند ختمش کند. آيا وقتي مسئولي يک حکمي براي شما بنويسد شما اميد و نگاهتان به خودکار است و اگر نوشت مي‌گوييد: آقاي قلم خيلي متشکرم؟ اين قلم ابزار است. دست نويسنده است که دارد با اين قلم مي‌نويسد. همه عالم اسباب است؛ گرچه بعضي از اين اسباب شعور و اختيار هم دارند؛ ولي مسبب‌الاسباب کسي ديگر است. ديگران واسطه‌هاي جزئي‌اند. اگر انسان اين را درست بفهمد آن وقت حالي پيدا مي‌کند که از هيچ کس نمي‌ترسد. امام رضوان‌الله‌عليه به خاطر چنين درکي بود که مي‌گفت: «به خدا قسم، در تمام عمرم از هيچ چيز نترسيدم!» او دانسته بود که هيچ چيز در عالم بي‌إذن و اراده خدا انجام نمي‌گيرد.
انسان هر چه را دوست دارد به خاطر خوبي آن است؛ حال اگر اين درک را پيدا کرد که همه خوبي‌ها از اوست و هر کس هر چه دارد خدا به او داده است، ديگر دل به غير او نمي‌دهد. همه زيبايي‌‌ها را از او مي‌بيند. اين توحيد در عمل است. چنين کسي به خاطر ديگران نمازش را طول نمي‌دهد؛ حتي دوست ندارد که ديگران بفهمند او چه پايه‌اي از معرفت و عبادت را داراست و چه کار خيري انجام داده است. تا آن‌جا که مي‌تواند سعي مي‌کند ديگران از کارهاي خير او خبردار نشوند؛ چون مي‌داند خداوند دوست دارد که بنده‌اش مخصوص خودش باشد؛ «قُلْ إِنَّ صَلاتي‏ وَ نُسُكي‏ وَ مَحْيايَ وَ مَماتي‏ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ؛8 بگو نه تنها نماز و عبادتم، بلکه مرگ و زندگي‌ام مال اوست؛ من چيزي براي خودم نمي‌خواهم.» توحيد خالص در عمل يعني همين. اسلام آمده تا اول اين معارف را به بشر بفهماند و بعد او را طوري تربيت کند که اين‌گونه رشد کند؛ همه جا دست خدا را ببيند؛ کار را براي خدا انجام دهد؛ فقط براي خدا حساب باز کند؛ از کسي جز خدا نترسد؛ محبت اصيل به کسي جز خدا نداشته باشد؛ اين چنين انساني توحيد خالص دارد.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «كلمة جعل الإخلاص تأويلها؛ شهادت به لااله الاالله کلمه‌اي است که يک معناي ظاهري دارد؛ اما حقيقتي فراتر از آنچه ابتدائاً به ذهن مي‌رسد دارد و آن حقيقت اين است که انسان براي خدا خالص شود، به گونه‌اي که نه تنها در ذهن و اعتقاد او شائبه‌اي از شرک وجود نداشته باشد، بلکه در عمل، رفتار و احساسش هم شائبه‌اي براي غير خدا وجود نداشته باشد.» گويا مي‌خواهند بفرمايند: «اين مرتبه توحيدي است که ما داريم؛ شما خود را بيازماييد ببيند چه اندازه از توحيد بهره داريد.» و از آنجا که توحيد ما غالباً با شرک آميخته است، تأکيد مي‌کنند که: «من شهادت مي‌دهم به وحدانيت خدا؛ اما اين شهادت باطن، تأويل، کنه و حقيقتي دارد و آن خالص شدن از شائبه‌هاي شرک در اعتقاد و عمل است.»

رزقنا الله و ايّاکم ان‌شاءالله.

1 . بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . التوحيد للصدوق، 83.

3 . يوسف، 106.

4 . نهج‌البلاغه، خطبه1.

5 . صافات، 96.

6 . يونس، 107.

7 . اعراف، 57.

8 . انعام، 162.
پاسخ
#10
علم حضوري وحصولي

و أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له كلمة جعل الإخلاص تأويلها و ضمن القلوب موصولها و أنار في الفكر معقولها؛
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها شهادت به توحيد را با سه ويژگي مشخص کرده‌اند. يکي اين‌که اين شهادت تنها يک بيان لفظي نيست؛ بلکه حقيقت بسيار عميقي دارد و بايد سعي کرد به آن حقيقت رسيد. آن حقيقت، اخلاص است که در جلسه قبل در حدي که خداي متعال توفيق داد در اين باره بحث کرديم. بعد مي‌فرمايند: خداوند متعال يافتن اين حقيقت را در دل‌هاي انسان‌ها قرار داده است و به تعبير ديگر، دل‌ها را مفطور بر توحيد قرار داده است. اما بيان عقلي و تعقلي‌اش چيزي است که در ذهن و فکر انسان تحقق پيدا مي‌کند که آن را هم خداوند، نوراني و روشن قرار داده است. امشب درباره اين دو جمله اخير و فرق آن‌ها مطالبي عرض مي‌کنم. براي روشن شدن مطلبي که مي‌خواهم عرض کنم توجه به دو مقدمه لازم است.
مقدمه اول اين‌که علم بر دو نوع است؛ گاهي احساسي را در خودمان درک مي‌کنيم. اين درک همان وجود احساس در روح و روان ماست. درک ما نسبت به گرسنگي همان احساس گرسنگي است. گاهي مي‌گويند: گرسنگي عبارت است از حالتي که در اثر خالي بودن معده و کمبود انرژي در بدن پيدا مي‌شود. الآن احساس گرسنگي نمي‌کنيم و گرسنگي در ما موجود نيست؛ اما با اين مفاهيم معناي عقلي گرسنگي را درک مي‌کنيم. احساس گرسنگي يک نوع ادراک است و تصور‌ معناي گرسنگي نوع ديگري از ادراک. اهل معقول مي‌گويند: قسم اول ادراک حضوري و قسم دوم ادراک حصولي است. در ادراک حضوري معلوم با علم يکي است.
ادراک آگاهانه و غيرآگاهانه

مقدمه ديگر اين‌که ادراک از جهت ديگري به دو قسم تقسم مي‌شود؛ آگاهانه و غيرآگاهانه. گاهي انسان چيزي را مي‌داند و مي‌داند که مي‌داند. اين ادراک آگاهانه است. گاهي انسان چيزي را مي‌داند، اما اصلاً به آن توجه ندارد. بايد شرايطي پيش آيد تا انسان بفهمد که اين را مي‌دانسته است. اين ادراک غيرآگاهانه است.
همه ما اين روايت شريف را شنيده‌ايم که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ مي‌فرمايند: «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِه‏؛1 هر انساني با فطرت توحيد متولد مي‌شود؛ پس پدر و مادر‌انند که او را يهودي و نصراني و مجوسي مي‌کنند» و روايات فراواني هم داريم که مي‌فرمايند: «فطرهم علي التوحيد؛ خدا انسان را بر فطرت توحيد مي‌آفريند»،2 و يا در ذيل آيه شريف فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا3 مفسرين گفته‌اند: اين فطرت توحيد است و يا بزرگان در باب معرفت خدا مطرح مي‌کنند که خداشناسي، فطري است. حال اين‌که گفته مي‌شود انسان فطرتاً خداشناس است، يعني چه؟ اگر انساني هيچ چيزي از ديگران ياد نگيرد، نه از پدر و مادر اسمي از خدا بشنود و نه در کتابي بخواند، آيا در يک چنين حالي خود به خود خداشناس بار مي‌آيد؟ اين مسأله به نظر من با در نظر گرفتن مقدماتي که گفتيم قابل حل است. ما يک شناخت غيرآگاهانه داريم؛ يعني علمي داريم که به آن توجه نداريم. در زندگي عادي از اين نوع ادراکات فراوان داريم. ادارک غيرآگاهانه نيز دو قسم است؛ يک قسم ادراک نيمه‌آگاهانه است؛ يعني با تذکر ساده‌اي انسان يادش مي‌آيد و به علم خود توجه پيدا مي‌کند. قسم ديگر ادراک ناآگاهانه است؛ در اين حالت گويا انسان علم خود را فراموش کرده است و با زحمت ممکن است متوجه شود که در عمق ذهنش چنين چيزي هست؛ مثلاً بچه‌هاي کوچک وقتي صدايي مي‌شنوند دنبال اين مي‌گردند که ببينند صدا از کجا بود. اگر بخواهيم با اصطلاح عقلي بيان کنيم مي‌گوييم: دنبال علت اين پديده مي‌گردند؛ چون مي‌دانند که اين صدا بي‌خود پديد نمي‌آيد و حتماً يک علتي دارد؛ اما اگر از بچه سه ساله بپرسيد: شما قانون عليت را قبول داريد؟ اين سؤال را درک نمي‌کند. اين يک نوع ادراک ناآگاهانه است؛ اما به محض اين‌که موردش را پيدا کند آن درک کلي را بر اين مورد تطبيق مي‌کند. کودک به اصل عليت علم دارد؛ ولي به علم خود آگاهي ندارد.
فطرت توحيدي انسان

در قرآن آياتي داريم که متأسفانه ما خيلي ساده از کنار آن‌ها مي‌گذريم؛ مثلاً مي‌فرمايد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزيزُ الْعَليم‏؛ اگر از اين بت‌پرست‌ها بپرسيد که اين آسمان و زمين، اين عالَم عظيم با اين اسرار و حکمت‌ها را چه کسي آفريده است؟ خواهند گفت: اين عالَم را حتماً کسي آفريده است که هم قدرت فوق‌العاده‌اي داشته و هم عالم بوده است.» شايد اصلاً اين مسأله براي آن‌ها مطرح نباشد؛ اما وقتي سؤال طرح شود، به عظمت عالم و حکمت‌هاي آن توجه پيدا مي‌کنند و مي‌گويند: موجود بي‌شعور نمي‌تواند اين‌ها را خلق کند؛ تصادفي هم اين گونه نمي‌شود؛ حتماً کسي که دانا و قدرتمند بوده اين عالم را آفريده است. قرآن از اين‌گونه سؤالات زياد مطرح کرده است؛ آيه شريف أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء،4 از اين قبيل آيات است که مي‌فرمايد: از اين‌ها بپرس! کيست که وقتي شخص مضطر از او چيزي مي‌خواهد به او مي‌دهد؟ اين سؤالات، سؤال از فطرت انسان است؛ يعني انسان جوابش را مي‌داند، اما به اين علم خود توجه ندارد. وقتي اين سؤال را برايش طرح کنند و به آن دقت کند، مي‌تواند جواب بدهد. اين را ادراک نيمه آگاهانه گويند. گاهي افراد آنچه را که در عمق ادراکشان هست انکار مي‌کنند. آن‌قدر غبار روي آن را گرفته که ديگر درکش نمي‌کنند؛ مثلاً همه ما به وجود خودمان علم داريم و مي‌فهميم که هستيم؛ اما آيا وقتي مي‌گوييم: «من»، مراد همين بدن است؟! اينها که سلو‌ل‌هايي هستند که شعوري ندارند! حتي سلول‌هاي مغز هم جنبه ابزاري دارند و خود درکي ندارند. در واقع روح انسان است که مي‌گويد: «من» و بدن ابزاري بيش نيست. در حقيقت روح است که مي‌شنود، مي‌بيند، تصميم مي‌گيرد، صحبت مي‌کند و ... . عده‌اي با همين روح مي‌گويند: اصلاً روح وجود ندارد!
در علوم عقلي ثابت شده که علم به نفس عين ذات نفس است و قابل انفکاک از نفس نيست. اين مصداق بارز علم حضوري است که علم و عالم و معلوم يکي است؛ اما در عين حال آنهايي که منکر روح‌اند مي‌گويند: اصلاً ما چيزي جز همين بدن نيستيم! آيا اينان علم به روح ندارند؟ گفتيم علم به نفس، عين نفس است و امکان ندارد که اين علم را نداشته باشند؛ ولي اين ادراک آن‌قدر ناآگاهانه و کم‌رنگ است که مشتبه مي‌شود و گمان مي‌کند که «من» يعني همين بدن. وقتي کسي تزکيه نفس مي‌کند و روحش تقويت مي‌شود، کم‌کم درک مي‌کند که غير از بدن چيزي به نام روح هم هست و با تکامل روح خوب مي‌فهمد که اصلاً بدن ربطي به «من» ندارد و بدن تنها ابزار و مرکب است. در قرآن آياتي است که به اين حقايق اشاراتي دارند. در سوره عنکبوت مي‌فرمايد: «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون؛‏5 هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص مى‏خوانند؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى‏شوند.» اين موضوع را قرآن با چند بيان ذکر کرده است.6 علاوه بر آيات قرآن کريم، در روايات هم به همين علم نيمه‌آگاهانه يا ناآگاهانه اشاره شده است.
پس معناي اين‌که گفته مي‌شود فطرت انسان بر توحيد است اين نيست که ما آگاهانه مي‌دانيم که خدايي با چنان اوصافي موجود است؛ بلکه ادراک ما به صورت نيمه‌آگاهانه است و وقتي از ما سؤال کنند: «مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ» آن وقت انسان به خود مي‌آيد و آن پرده نازکي که روي علمش کشيده شده کنار مي‌رود و آگاه مي‌شود. گاهي اين پرده خيلي ضخيم است و به اين زودي‌ها کنار نمي‌رود؛ بلکه بايد شرايطي خيلي استثنايي پيش آيد تا انسان آگاه شود. مثلاً انساني که در هواپيما نشسته است و ناگهان متوجه مي‌شود که هواپيما مشکل پيدا کرده و در حال سقوط است! اين انسان اميدش به کجاست؟ چه کسي مي‌تواند او را نجات دهد؟ اين‌جاست که يک مرتبه مي‌بيند به جايي اميد دارد و در اعماق دلش متوجه کسي مي‌شود. اين همان ادراکي است که گفتيم علم حضوري ناآگاهانه است. اين علم از راه استدلال و فکر به دست نمي‌آيد؛ بلکه انسان چيزي را مي‌يابد. اين دو مقدمه در مباحث ديگر هم کارائي دارد و مي‌تواند سوژه‌اي براي اهل تحقيق باشد.
دو شکل خداشناسي

با توجه به اين دو مقدمه دو جمله‌اي را مرور مي‌کنيم که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به دنبال شهادت بر توحيد ذکر فرمودند؛ و ضمن القلوب موصولها و أنار في الفكر معقولها؛ حضرت براي اعتقاد به توحيد به دو مقوله قائل هستند؛ يکي موصول و يکي معقول. موصول يعني وصول شده، دريافت شده. گاهي ما حقيقت توحيد را دريافت مي‌کنيم و به آن مي‌رسيم، و گاهي آن را تعقل مي‌کنيم. يک مرحله يافتن اين حقيقت و به اصطلاح ما، علم حضوري است، و يک مرحله تعقل آن حقيقت و به اصطلاح علم حصولي است. علم حصولي مربوط به فکر و ذهن است؛ اما علم حضوري مربوط به قلب است. قلب مرحله‌ و عرصه‌اي از روح انساني است که کارش شهود حقايق است. قلب مي‌بيند؛ همان‌طور که در سوره نجم مي‌فرمايد: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏؛7 نمي‌فرمايد: «ما کذب الفؤاد ما علم.» اگر حقيقتي در قلب تحقق پيدا کند، قلب آن را مي‌يابد. در اين‌جا کاري که به قلب نسبت داده مي‌شود در مقابل فکر است؛ البته قلب اطلاقات متعدد دارد؛ ولي غالباً مراد از قلب آن حيثيتي است که ادراکات شهودي و حضوري دارد و احساسات و عواطف را در درون خود مي‌يابد؛ نه اين‌که مي‌داند که هست.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌‌فرمايند: خداي متعال يافتن توحيد را در ضمن قلب‌ها قرار داد؛ گويا تعبير ديگري از اين معناست که خداوند قلب را بر فطرت توحيد آفريده است. حال اگر چشم قلب باز باشد و پرده‌اي روي آن نباشد، روشن و واضح مي‌بيند. خداوند متعال چنين بندگاني دارد که نمونه بارز آن‌ها وجود حضرات معصومين، مخصوصاً چهارده معصوم صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين هستند. شک نداريم که آنها موقع تولدشان هم به خدا علم داشته‌اند؛ بلکه قبل از تولد، در شکم مادر هم تسبيح خدا مي‌گفته‌اند. چه بسا برخي از اولياي خدا باشند که در دوران طفوليت هم معرفت بلندي به خدا پيدا کرده باشند. ما هر چه را نمي‌دانيم حق نداريم بگوييم نيست و امکان ندارد! خيلي چيزهاست که ما گمان مي‌کنيم امکان ندارد؛ اما گاهي خدا نشان مي‌دهد که امکان دارد. گاهي همين انسان‌هاي عادي چيزهايي را مي‌فهمند که ديگران نمي‌فهمند؛ گاهي به کمالاتي معنوي مي‌رسند که ديگران نمي‌رسند و گاهي مکاشفاتي براي آنها پيدا مي‌شود که براي پيرمردهاي عالم زاهد بعد از ساليان درازي هم معلوم نيست پيدا شود! ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاء.8
پس شناخت ما نسبت به توحيد دو شکل دارد؛ يکي يافتني است. در اين شکل آن‌گونه که انسان محبت را در قلب خود مي‌يابد، حضور خدا را هم مي‌يابد. براي چنين انسان‌هايي اصلاً وجود خدا قابل شک نيست؛ در دعاي عرفه مي‌خوانيم: «أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَك؛9 آيا در عالم چيزي روشن‌تر از تو هم پيدا مي‌شود که ما در پرتو او تو را درک کنيم؟!» خداوند مرتبه ضعيف چنين ادراکي را به همه ما داده است و آن همان ادارک فطري است که غالباً در زير حجاب و پرده است و درست درک نمي‌شود؛ ولي هست و در موقع مناسب ظهور پيدا مي‌کند. اين ادراک، ادراک وصول شده و يافت شده است.
شکل ديگر خداشناسي ادراک معقول است. وقتي صحبت از خداشناسي است و مي‌خواهيم خدا را با استدلال بشناسيم، مراد اين‌گونه شناخت است. از آن استدلال در ذهن ما قضيه‌اي پيدا مي‌شود که موضوع و محمولي دارد و ما رابطه بين موضوع و محمول آن را درک مي‌کنيم. اين شکل شناخت تا درک خود خدا، خيلي فاصله دارد. اين مفهوم ساخته ذهن ماست. به قول امام باقر صلوات‌الله‌عليه: «كلما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم؛10 آنچه که با ذهن خودتان مي‌سازيد ـ مفاهيم عقلي، فلسفي، عرفاني و ... ـ همه ساخته ذهن شماست و هر قدر که آنها را دقيق درک کنيد، يکي از مخلوقات ذهن خودتان را درک کرده‌ايد.» براي يافتن خدا بايد خود او نوري در دل شما بتاباند تا جلوه‌اي از او را تماشا کنيد. پس ما يک درک يافتني داريم که خدا آن را دردل‌ها ايجاد کرده است؛ ضمن القلوب موصولها که گاهي به آن عالم‌ايم؛ خوش به حال آنهايي که اين‌گونه‌اند؛ يا از اول اين‌گونه بوده‌اند، مثل ائمه اطهار عليهم‌السلام، يا بعد در اثر رياضات و عمل به دستورات شرع اين علم شهودي را پيدا کرده‌اند. اين علم مربوط به دل است نه مربوط به ذهن و فکر. اما شکل عقلي اين درک و اثباتش با عقل، مربوط به فکر است: و أنار في الفكر معقولها. اين شکل را هم خدا لطف کرده است و دلايل روشني براي آن قرار داده است که هيچ عاقلي نمي‌تواند بهانه بياورد که من دليلي بر وجود خدا نداشتم؛ لذا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «أنار في الفكر معقولها؛ خداوند در عالم فکر و ذهن هم معقوليت توحيد را واضح و روشن قرار داده است.»
از خداي متعال درخواست مي‌کنيم که به ما توفيق دهد هم مرتبه عقلاني توحيد را بهتر درک کنيم و هم شمه‌‌اي از درک شهودي و حضوري‌اش را نصيب ما بفرمايد؛ ان‌شاءالله.

1. بحارالانوار، ج58 ص187.

2. بحارالانوار، ج64 ص44.

3. روم، 30.

4. نمل، 62.

5. عنکبوت، 65.

6. انعام، 63 و لقمان، 32.

7. نجم، 11.

8. مائده، 54.

9. بحارالانوار، ج64 ص142.

10. بحارالانوار، ج66 ص292.
پاسخ
 سپاس شده توسط tasnim


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان