امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح خطبه فدکیه .: حضرت آیت الله مصباح یزدی :.
#11
دفع يک توهم

... الممتنع عن الأبصار رؤيته و عن الأوهام كيفيته و عن الألسن صفته؛1
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فرمودند که خداي متعال آشنايي و دريافت توحيد را در قلب‌ها به وديعت گذاشته و درک عقلي توحيد را در ذهن و فکر انسان روشن و واضح قرار داده است. اين دو جمله اين معنا را به ذهن مي‌آورد که شناخت خدا خيلي شناخت واضح و روشني است و ممکن است توهم شود که هر کسي مي‌تواند درک روشني از حقيقت خدا داشته باشد. شايد براي دفع اين توهم، حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چند جمله بعدي را اضافه مي‌کنند و مي‌فرمايند: درست است که خدا درک عقلي توحيد را واضح قرار داده، اما هم چشم انسان از ديدن خدا عاجز است و هم وهم انسان از تصور ذهني خدا و هم زبان انسان از وصف حقيقي او.
در اين زمينه که خدا را چگونه مي‌توان شناخت و همچنين چه شناخت‌هايي درباره خدا امکان ندارد، از ديرباز بين متکلمين بحث‌هاي فراواني واقع شده است. بعضي‌ها که خيلي اهل ظاهرند و قدرت تعمق ندارند از بعضي‌ آيات و روايات برداشت کرده‌اند که خدا قابل رؤيت است و با چشم سر مي‌توان خدا را ديد! برخي ديگر گفته‌اند: در اين عالم نمي‌توان خدا را با چشم ديد؛ اما در آخرت خدا با چشم ديده مي‌شود! بزرگاني از علماي اهل تسنن به اين سخنان تصريح کرده‌اند.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با تعبيراتي که فرمودند روشن کردند خدا اين لطف را در حق بندگان فرموده و به عقلشان توانايي درک خدا، آن هم درکي واضح و روشن را داده است. اما بايد به اين نکته توجه داشت که ما عادت کرده‌ايم که آنچه را که مي‌شناسيم به نحوي با حواسمان ارتباط دهيم؛ حتي وقتي درکي عقلي از چيزي داريم ابتدا مصداق حسي آن را با يکي از حواس ظاهري يا باطني درک مي‌کنيم و بعد آن درک جزيي را تجريد مي‌کنيم و يک مفهوم کلي و معقول به دست مي‌آوريم. پس ادارک عقلي هم به نحوي متکي بر حس است؛ يعني ابتدا بايد درکي حسي داشته باشيم تا بعد با تجريد و تعميم آن، بتوانيم يک درک عقلاني پيدا کنيم. حال وقتي‌گفته مي‌شود: أنار في الفكر معقولها، ممکن است گفته شود که اگر ما درک عقلاني از خدا داريم، بايد قبلاً ادراکي حسي يا خيالي و وهمي از او داشته باشيم و بعد با تجريد، اين ادارک عقلي را از آن به دست آوريم! حضرت براي دفع اين توهم مي‌فرمايند: خداي متعال نه با حواس (که نمونه بارز آن چشم است) قابل درک است و نه با قوه واهمه يا قوه متخيله. منظور از قوه متخيله يا واهمه، قوه‌اي است که بعد از اين‌که انسان چيزي را درک کرد، صورتي را در ذهن ايجاد مي‌کند. حال يا آن شيء در خارج از ذهن وجود دارد يا ندارد؛ مثلا انسان مي‌تواند در ذهنش يک اسب بال‌دار بسازد، در حالي‌که اسب بال‌دار در خارج از ذهن وجود ندارد؛ ولي قوه خيال يا قوه وهم ـ به يک اصطلاح وهم ـ مي‌تواند يک چنين تصويري را در ذهن ايجاد کند. خداوند متعال حتي چنين صورت وهميه‌اي‌ هم ندارد. حال که ما هيچ درک حسي و وهمي از خدا نداريم نمي‌توانيم اوصافي براي او بيان کنيم.
اکثر ما انسان‌ها وقتي مي‌شنويم که خدا با چشم سر قابل ديدن نيست، مکان و زمان ندارد، اجزاء ندارد و ... خوب که سعي مي‌کنيم تا درک صحيحي از او داشته باشيم، چيز مبهم گسترده‌اي را که مثل نوري همه عالم را فرا گرفته باشد تصور مي‌کنيم، مخصوصاّ با شنيدن اين آيه شريف که مي‌فرمايد: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.2 اين آخرين چيزي است که ما با قوه واهمه يا متخيله‌يمان تصور مي‌کنيم. شايد هم اصلاً ما نتوانيم اين‌گونه تصورات را از خودمان دور کنيم. هرگاه چنين تصوراتي به ذهنمان آمد، بايد سبحان‌الله بگوييم و خدا را منزه از اين‌ها بدانيم. اين تسبيح آن نقص ادراک ما را جبران مي‌کند.
چرا در ديده نايد

وقتي مي‌توان چيزي را با چشم ديد که مقابل چشم ما قرار گيرد؛ پس بايد آن شي‌ء محدود باشد. بايد سطحي داشته باشد تا نوري به آن سطح بتابد و آن نور در چشم ما منعکس شود و اثر آن به مغز منتقل شود تا ديده شود. اگر خداوند بخواهد قابل رؤيت با چشم باشد لازمه‌اش اين است که کل خدا در مقابل چشم قرار گيرد که در اين صورت کل خدا محدود مي‌شود، و يا بايد دست کم بخشي از خدا در مقابل چشم قرار گيرد که در اين صورت بايد خدا داراي اجزايي باشد تا يک جزءاش در مقابل چشم قرار گيرد؛ اما محدوديت و ترکيب در وجود خدا محال است. پس اگر ما معناي رؤيت با چشم را درست درک کنيم مي‌فهميم که اصلاً چنين چيزي درباره خدا محال است.
چرا در وهم نايد

اگر منظور از ادراک وهمي همين صورت خيالي باشد، آن هم مايه‌هايش را از ادراکات حسي مي‌گيرد. گرچه اسب بال‌دار در خارج نيست، اما اسب و بال پرندگان را ديده‌ايم. قوه خيال با ترکيب صور اين محسوسات صورت اسب بال‌دار را مي‌سازد. اگر هيچ اسبي و هيچ بال پرنده‌اي را نديده بوديم نمي‌توانستيم اسب بال‌دار را هم تصور کنيم. سرمايه اين ادراکات جعلي و ساختگي از ادراکات حسي گرفته شده است؛ حال اگر جايي ادراکات حسي امکان نداشت، ادراکات وهمي و خيالي هم معنا ندارد.
چرا در وصف نايد

بعد از اين دو، نوبت به وصف زباني مي‌رسد. ما با زبان آنچه را که در ذهنمان تصور کرده‌ايم مي‌گوييم. وقتي تصور صحيحي از چيزي در ذهنمان نداشته باشيم بيان صحيحي هم از آن نخواهيم داشت. از آن‌جا که ما نمي‌توانيم با ابزارهاي ادراکي خودمان تصور صحيحي از خدا داشته باشيم، نمي‌توانيم او را به طور صحيح توصيف کنيم. نمي‌توانيم کيفيتي، شکلي و ... براي او بيان کنيم. همه اين‌ها ادراکات حسي است و همان طور که با چشم نمي‌توان خدا را ديد، با حس لامسه هم نمي‌توان خدا را درک کرد؛ زيرا در اين‌جا هم بايد جسمي باشد که دست من با آن تماس بگيرد و لازمه جسم بودن، محدود بودن است.
انواع مفاهيم عقلي

در اين‌جا سؤالي مطرح مي‌شود و آن اين‌که وقتي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فرمودند: «انار في الفکر معقولها؛ خدا براي ذهن ما درک عقلي روشني نسبت به خودش قرار داده است» اين درک عقلي چگونه پيدا مي‌شود؟ طبق آن تحليلي که اشاره شد، ادراکات عقلي ما از ادراکات حسي سرچشمه مي‌گيرد؛ حال وقتي ادراک حسي به خدا تعلق نمي‌گيرد، چگونه مي‌توانيم از او ادراکي عقلي داشته باشيم؟ اين سؤالِ قابل دقتي است. من براي اين‌که جوابي داشته باشم يک اشاره کوتاهي مي‌کنم؛ ان‌شاءالله کساني که اهل تحقيق هستند مسأله را دنبال مي‌کنند.
جوابي که ما مي‌دهيم اين است که ادراک عقلي دو گونه است. يک نوع ادراکي است که همان‌طور که گفتيم با تجريد جزئيات از آنها انتزاع مي‌شود. نوع ديگر ادراک عقلي، از تجريد ادراکات جزئي به دست نمي‌آيد؛ بلکه خود عقل به نحوي آن‌ها را ابداع مي‌کند. وقتي شما سيبي را درک مي‌کنيد با چشم رنگش را مي‌بينيد، با شامه بويش را استشمام مي‌کنيد، با دست نرمي يا سردي و گرمي‌اش را درک مي‌کنيد و ... . اين مجموع ادراکاتي است که نسبت به اين سيب داريد و به اين وسيله سيب را مي‌شناسيد. در اين‌جا ابتدا هر يک از اين ادراکات حسي را تجريد مي‌کنيم و يک مفهوم کلي به دست آورديم و بعد اين‌ها را به هم ضميمه مي‌کنيم و از مجموع اين‌ها درکي عقلي نسبت به سيب پيدا مي‌کنيم. اين‌گونه درک را در اصطلاح معقول درک ماهوي يا معقولات اولي مي‌گوييم. اين درک به ماهيت اشياء تعلق مي‌گيرد؛ اما در همين‌جا ما يک چيز ديگر را هم درک مي‌کنيم. وقتي سيب را شناختيم گاهي مي‌گوييم: «سيب موجود است» و گاهي مي‌گوييم: «سيب نيست». در اين عبارت غير از مفهوم سيب، مفهوم ديگري هم کنار آن مي‌بينيم و آن مفهوم «هست» و «وجود»‌ است. اين مفهوم را چگونه به دست مي‌آوريم؟ ما تا اين دو مفهوم را روي هم نگذاريم اين مفاهيم حکايت نمي‌کنند از اين‌که مي‌دانيم سيبي وجود دارد. اگر بخواهيم تصديق کنيم که «سيبي در خارج هست» بايد غير از مفهوم سيب مفهوم ديگري هم داشته باشم و آن مفهوم وجود يا موجود است.
فرضاً اگر ما فقط درکي از خدا داشته باشيم ممکن است کسي بگويد: خدا نيست. اين درک به تنهايي اعتقاد به خدا را نشان نمي‌دهد. تا وقتي که نگوييم: «خدا هست» اعتقاد ما را بيان نمي‌کند. پس ما مفهوم ديگري هم اين‌جا داريم و آن مفهوم «وجود» است. مفاهيم ديگري هم هست که از سنخ همين مفهوم وجود است و از قبيل مفهوم سيب، زرد، سرخ، شيرين، کروي و ... نيست؛ مانند مفاهيم علت، معلول، ممکن، حادث، قديم و ... . اين دسته از مفاهيم را معقولات ثاني فلسفي گويند. اين‌ها مفاهيمي است که خود عقل مي‌سازد؛ البته معناي اين سخن اين نيست که بدون ارتباط با خارج اين مفاهيم را مي‌سازد. ارتباط وجود دارد؛ اما نه به اين صورت که ابتدا ادراکي جزئي بايد باشد و آن را تعميم بدهد؛ ما درکي حسي از چيزي به نام وجود نداريم که بگوييم: اين را با چشم ديديم يا با حس ديگري درک کرديم، بعد مفهوم کلي وجود را از آن گرفتيم؛ بلکه چيزي را با علم حضوري مي‌يابيم و براي آن مفهومي مي‌سازيم که به اصطلاح معرفت‌شناسي روز، جنبه سمبليک دارد؛ يعني اشاره‌اي دارد به آن واقعيتي که قابل درک با علم حضوري است. اين مفهوم مثل مفهوم سرخ نيست که سرخي خارجي را نشان دهد و در ازاي آن، چيزي باشد که با چشم ديده مي‌شود. يک بحث بسيار مفصل، پيچيده و عميق فلسفي در اين‌جا وجود دارد که اصلاً ما مفهوم وجود را چگونه درک مي‌کنيم. مفهوم علت هم اين‌گونه است؛ مثلاً وقتي مي‌گوييم: «آتش علت حرارت است» ما حرارت آتش را با لامسه درک کرده‌ايم و فهميده‌ايم و شعله آتش را با چشم ديده‌ايم؛ اما عليت آتش را چگونه درک کرده‌ايم؟ مفهوم علت با چه حسي درک مي‌شود تا از آن درکي عقلاني داشته باشيم؟ اين يک بحث بسيار دقيقي است و بنده نتوانستم در کتاب‌ها جواب روشن و قانع‌کننده‌اي براي آن پيدا کنم. اجمالا گفته مي‌شود: اين نوع درک‌ها حيثيت‌هاي وجودي را بيان مي‌کنند نه حيثيت‌هاي ماهوي را. اين مفاهيم را معقولات ثاني و مفاهيم ماهوي را معقولات اولي مي‌گويند. معقولات ثاني طور ديگري از درک است که از آنِ عقل است و به صورت سمبليک از وجود خارجي و خصوصيت وجود حکايت مي‌کند. اين درک طوري است که ذهن ما مي‌تواند آن را تعميم دهد به طوري که براي آن مصاديق بي‌نهايت اثبات کند و مي‌تواند درک کند که اين عليت، از آنِ موجودي بي‌نهايت باشد؛ يعني ممکن است علتي باشد که وجودش بي‌نهايت باشد. اين خاصيت اين نوع ادراک عقلي است. ادراکات ماهوي اين خاصيت را ندارد. خداوند به عقل ما قدرتي داده است که مي‌تواند مفهومي بسازد که جنبه سمبليک نسبت به حقايق خارجي داشته باشد. به قول اهل معقول مفهوم آن اعتباري است؛ ولي از حقايق عيني حکايت مي‌کند. اين مفاهيم به موجودات غير مادي حتي وجود خدا هم قابل اطلاق‌اند؛ چون ماهيت خاصي را نشان نمي‌دهند و فقط نحوه وجود را بيان مي‌کنند.
نه تعطيل؛ نه تشبيه؛ بلکه معرفت بوجه

مفاهيم ثاني فلسفي را درباره خدا هم مي‌توان به کار برد؛ ولي چون در اين‌جا هم ذهن ما فوراً آن‌ها را با امور حسي قياس مي‌کند،‌ براي اين‌که ما در اشتباه تشبيه نيافتيم، بايد بگوييم: «اما نه مثل چيزهاي ديگر». به ما دستور داده‌اند که در وصف خداي متعال بگوييد: «خدا عالم است؛ اما نه مثل علم ما و ...». در روايات اين روش را، روش بين‌ التعطيل و التشبيه ناميد‌ه‌اند. فرموده‌اند در توصيف خدا نبايد بگوييد: «شناختي از خدا نداريم» و همچنين نبايد بگوييد: «شناختي داريم مثل شناخت ساير موجودات».
درک اوصاف الهي درکي مبهم است؛ او موجودي است بي‌نهايت؛ آيا ما بي‌نهايت را مي‌توانيم تصور کنيم؟ با اين‌که بي‌نهايت است، حتي دو جزء هم ندارد. هر يک از اين صفات را با برهان اثبات مي‌کنيم؛ اما نمي‌توانيم در ذهنمان تصوري از آن‌ها داشته باشيم. خود وجود خدا عين علم، عين قدرت و عين حيات است. ذهن ما نمي‌تواند اين را درک کند؛ چون درک وهمي يا خيالي يا حسي به چيز جزئي و محدود تعلق مي‌گيرد؛ آن ادراکات عقلي هم که از ادراکات حسي گرفته شده از همين مصاديق محدود حکايت مي‌کنند؛ اما آنچه که از راه معقولات ثاني درک مي‌شود، به خاطر قدرتي است که خداي متعال به عقل انسان داده است که يک مفهومي را مي‌سازد که مي‌تواند مصداقش موجود نامحدود باشد. اين عنايت خاصي است که خداي متعال به عقل انسان کرده که مي‌تواند چنين مفاهيمي را بسازد و به اين نحو به وجود حقيقي خدا اشاره کند، بدون اين‌که کنه آن را بتواند نشان دهد. به اين درک، مي‌گويند: «معرفت بوجه»؛ يعني ما يک جهتي، يک حيثيتي عقلاني نسبت به خداي متعال درک مي‌کنيم؛ اما معناي اين به هيچ وجه آن نيست که کنه خدا را درک کرده‌ايم يا تصوري ذهني از خدا داريم. پس أنار في الفکر معقولها، مي‌تواند اشاره باشد به اين‌که خداي متعال به عقل انسان قدرتي داده که مفاهيمي را درک کند که اين مفاهيم به نحوي قابل اطلاق بر خداست. مي‌گوييم: خدا موجود است، عالم است، قادر است، حي است و ... .
ما بايد بدانيم که مي‌توان خدا را شناخت و بايد هم شناخت. اگر گفته شود: بايد خدا را شناخت؛ اما نمي‌شود خدا را شناخت! اين چه بايدي است؟! اين يعني تکليف به محال! اگر شناخت خدا محال است چگونه اين همه در ادعيه از خدا درخواست مي‌کنيم: خدايا! معرفت خودت را به ما بده؟ کساني متأسفانه گفته‌اند نمي‌توان خدا را شناخت؛ بعضي تصريح کرده‌اند که حتي نبايد بر خدا اطلاق موجود کرد و همه آنچه ما براي خدا اثبات مي‌کنيم به معاني سلبي برمي‌گردد. موجود است يعني معدوم نيست و ... ! در مقابل اين‌ها بايد گفت: آيا تا ما درکي از معناي عالم نداشته باشيم مي‌توانيم بگوييم خدا جاهل نيست؟ وقتي مي‌توانيم بگوييم «جاهل نيست» که بدانيم جهل يعني نفي علم. يک سؤال روشني که به اين گرايش متوجه است اين است که: اوصافي که مکرر، قرآن براي خدا ذکر مي‌کند براي چيست؟ اين گرايش کج سليقگي است. حقيقت مسأله اين است که عقل، اين مفاهيم را درک مي‌کند؛ اما نسبت به ما، مصداق اين مفاهيم محدود و ناقص است و نسبت به خدا، مصداقش بي‌نهايت است؛ اما به هر حال علم ما علم است و جهل نيست علم خدا هم علم است. خدا اين توان را به عقل من داده که مفهومي را درک کند که مي‌تواند هم مصداق بي‌نهايت داشته باشد و هم مصداق ضعيف. اگر ما بگوييم: اين قدرت را نداريم، در واقع کفران نعمت خدا را کرده‌ايم. ما همين کلمه ذات را که به خدا نسبت مي‌دهيم و مي‌گوييم ذات خدا اين هم مفهومي است و عقل ما اين مفهوم را درک مي‌کند. اين معنايش اين نيست که کنه ذات خدا را درک کرده‌ايم. اين همان معرفت بوجه است که خدا توانش را به همه انسان‌ها داده است؛ البته يک درک ديگري فوق اين درک‌ها هست که يک مرتبه‌اي از آن در فطرت همه انسان‌ها هست و آن درک حضوري و شهودي خداست؛ آن درکي است که خيلي قيمتي است و اميدواريم که ما هم توفيق کسب مرتبه‌اي از آن را پيدا کنيم، ان‌شاءالله.

1 . بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2. نور، 35.
پاسخ
#12
آفرينش از عدم

... ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ قَبْلَهَا، وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا، كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ، وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِه؛1
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بعد از شهادت به وحدانيت الهي و اشاره به منّتي که خدا بر بندگان گذاشته که معرفت خودش را براي آن‌ها ميسر نموده است فرمودند: اما حقيقت ذات الهي و کنه صفات او براي هيچ کس قابل شناخت نيست. به تعبير ديگر، احاطه علمي بر ذات الهي و بر صفات او امکان ندارد؛ حتي مي‌توان گفت: حقيقت افعال الهي را هم درست درک نمي‌کنيم. مي‌دانيم که خداوند در جنين روح مي‌دمد و او را زنده مي‌کند يا مرده‌ها را در قيامت زنده مي‌کند يا ... و الفاظي را در اين موارد به کار مي‌بريم؛ اما حقيقت آن را درک نمي‌کنيم. شايد خداي متعال به بعضي از اولياي خودش مرتبه‌اي از افعال خود را ارائه فرموده است؛ مثلاً مرحوم علامه طباطبايي رضوان‌الله‌عليه فرمودند: ابراهيم نمي‌خواست زنده شدن مرده‌اي را ببيند؛ بلکه مي‌خواست حقيقت احياء را درک کند، و خداي متعال به وسيله زنده‌کردن پرندگان به دست خود حضرت ابراهيم عليه‌السلام آنچه امکان داشت را به او نشان داد. شايد معجزات انبياء در واقع کار خدا بود که به دست آن‌ها اجرا مي‌شد و ايشان حقيقت فعل خدا را مي‌يافتند؛ اما ديگران در شرايط عادي نمي‌توانند حقيقت فعل خدا را درک کنند. نمي‌توانند بفهمند خدا چگونه خلق مي‌کند؟ چگونه مي‌ميراند؟ و ... به اين افعال الهي تنها مفاهيمي را اطلاق مي‌کنيم، مثلاً مي‌گوييم: «او زنده مي‌کند» و اين مفاهيم را مي‌فهميم. اين مفاهيم از قبيل معقولات ثاني است که براي حقايق خارجي جنبه سمبليک دارد.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها درباره آفرينش مي‌فرمايند: ابتدع الأشياء لا من شي‏ء كان قبلها؛ خدا همه اشياء عالم را آفريد؛ اما براي آفريدن آن‌ها احتياج به ماده قبلي نداشت؛ زيرا اگر آن ماده مخلوق بود که جزء همين مخلوقات بود. حضرت مي‌فرمايند: خدا مجموع اين عالم را از يک ماده ديگري خلق نکرده است. اگر اين مجموعه احتياج به ماده قبلي داشته باشد، تسلسل لازم مي‌آيد. اگر به حسب تصوير ذهني، خدا را در يک طرف قرار دهيم و عالم را هم يک طرف، براي پيدايش اين عالم غير از اراده خدا احتياج به هيچ چيز ديگري نيست.
اگر در قران آمده است که برخي اشياء از برخي اشياء ديگر خلق شده‌اند، مثلاً مي‌فرمايد: «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ؛2 هر موجود زنده‌اي را از آب آفريديم»، اين آيات با فرمايش حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها منافات ندارد؛ زيرا حضرت مي‌فرمايند: خداوند مجموع اشياء را از ماده قبلي نيافريد و اين منافات ندارد با اين‌که بعضي اشياء از بعض ديگر خلق شده باشند. خدا براي خلق اين مجموعه به ماده‌اي که روي آن کار کند احتياج ندارد.منشأ اين شبهه عمدتا از اين‌جاست که ما مفهومي که از صنع و حتي از خلق و آفريدن داريم اين است که بايد چيزي باشد تا روي آن تغييراتي ايجاد کرد تا به چيز ديگري تبديل شود؛ مثلاً براي ساخت انگشتر، بايد طلايي باشد تا زرگر آن‌ را ذوب کند، در قالب بريزد، و کارهاي ديگري روي آن انجام دهد تا انگشتر ساخته شود. در اين‌جا مي‌گوييم: «صنع الخاتم؛ انگشتر را ساخت.» وقتي گفته مي‌شود: خدا صانع عالم است، گمان مي‌شود که بايد ماده‌اي باشد تا خدا روي آن کار کند و عالم را خلق کند؛ اما اگر هيچ ماده‌اي نباشد، خدا چگونه عالم را خلق کند؟! اين‌ها افکار نادرست و خامي است. به خاطر اُنسي که ما به کارهاي خودمان داريم نمي‌توانيم درست درک کنيم که چيزي از عدم محض به وجود آيد. اين امر عجيبي نيست؛ چراکه ما نمي‌توانيم حقيقت خود خدا را هم درک کنيم. اگر بنا باشد که آن‌چه را حقيقتش را درک نمي‌کنيم انکار کنيم، در همين عالم ماده خيلي چيزها را بايد انکار کنيم.
آفرينش بدون الگو

نکته ديگر اين است که انسان عملاً نمي‌تواند بدون الگو و نمونه کاري انجام دهد؛ بر اين اساس گمان مي‌کنيم که وقتي خدا چيزي را خلق مي‌کند بايد صورتي ازلي و ابدي وجود داشته باشد تا خدا براساس آن صورت، هر چيز ديگري را خلق کند! اما بايد بدانيم که آفرينش خدا براساس الگوگيري از الگوي قبلي نيست. برحسب فرض ذهن، وقتي ما خدا را در يک طرف قرار مي‌دهيم و همه عالم را در طرف ديگر، ديگر چيزي نيست که بگوييم اين الگوي آفرينش است. اگر گفته شود: صورت‌هايي ذهني الگوي آفرينش است! مي‌گوييم: اين صورت‌ها مخلوق‌اند يا خالق؟ اگرمخلوق‌اند که جزء عالم‌اند، و اگر مخلوق نيستند بايد عين خدا باشند و گرنه کثرت در ذات خدا لازم مي‌آيد و هيچ کثرتي در ذات الهي نيست. پس هيچ نمونه‌اي براي هيچ موجودي قبل از آفرينش الهي وجود ندارد؛ لذا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: « وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا، كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ؛ خدا الگوگيري نکرده است از مثال‌هايي که آنها را سرمشق خودش قرار دهد و بر اساس آن‌ها خلق کند؛ تنها چيزي که در پيدايش عالم مؤثر بوده قدرت خداست.» در خلال مباحث گذشته هم گفتيم که قدرت خدا عين ذات خداست. پس فقط ذات مقدس الهي بوده و با اراده او همه عالم پيدا شده است.
مشيت الهي

و ذرأها بمشيته؛ در زبان عربي در مورد آفرينش عالم تعبيرات مختلفي به کار مي‌رود؛ مانند ايجاد، خلق، ابداع، انشاء، ذرء و ... که در اين‌جا «ذرأها» به کار رفته است. اين تعبير در قرآن هم آمده است: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ.3 برخي از اهل معقول براي هر کدام از اين تعبيرات، اصطلاح خاصي قرار داده‌اند و هر يک از اين تعبيرات را به دسته‌اي از مخلوقات اختصاص داده‌اند. گرچه با وجود اصطلاح، ديگر به توضيحات فراوان احتياجي نيست، و از اين جهت جعل اصطلاح کار خوبي است، اما بايد بدانيم که اين اصطلاحات با تعبيرات لغوي که در آيات و روايات به کار رفته و با استعمالات عرفي صدرصد تطابق ندارد؛ لذا بايد هر اصطلاح را در فضاي خودش به کار ببريم و وقتي وارد فضاي عمومي شديم، توجه‌مان به معناي لغوي باشد. در باب مشيت الهي و اين‌که خداوند عالم را با مشيت خود خلق کرد، بحث‌هاي زيادي واقع شده و مي‌شود. من فقط اشاره‌اي به اين بحث مي‌کنم تا دوستان اهل فضل آن را دنبال کنند و اگر دوست داشته باشند در اين باره تحقيق کنند و رساله‌اي بنويسند.
سؤال اول اين است که مشيت با اراده چه فرقي دارد؟
سؤال دوم اين است که مشيت و اراده از صفات ذاتي‌اند يا از صفات فعلي؟
سؤال سوم اين است که اسماء الهي با ذات الهي چه رابطه‌اي دارند؟
برخي متکلمين، به خصوص متکلمين اشعري، اراده را از صفات ذاتي و جزء قدماي ثمانيه مي‌دانستند. مي‌گفتند: اراده خدا قديم است و چيزي است غير از علم و غير از ذات خدا. برخي ديگر به استناد امثال اين روايت که مي‌فرمايد: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِيئَةَ بِنَفْسِهَا ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ بِالْمَشِيئَة،4 گفتند: معلوم مي‌شود که مشيت مخلوق است.
در بعضي روايات آمده است که خدا اسم‌هايي براي خودش خلق کرده و اسمي را در ذات خودش خلق کرده است که از ذات خودش خارج نمي‌شود. بايد توجه داشته باشيم که در اين‌جا تعبير خلق به معناي عرفي و به اصطلاح فلسفي نيست، و معناي آن اين نيست که اين اسمي که خدا براي خودش قرار داده مخلوقي است که به آن گفت: اي اسم موجود شو! اگر اين‌گونه باشد، سؤال مي‌شود که با چه آن اسم را موجود کرد؟ به عنوان يک وجه عرض مي‌کنم که شايد مناسب‌تر اين باشد که بگوييم خلق در مورد آن اسمي که مخصوص ذات الهي است به معناي «جلوه» است.
درباره خلقت عالم باز پندار غلطي از طرف برخي انديشمندان قديم مطرح شده است و آن اين است که مي‌گفتند: «پيدايش عالم از خدا نوعي جبر است؛ يعني خدا نمي‌توانست خلق نکند. ذات خدا خلق را اقتضا دارد و اراده و مشيت در اين‌جا نقشي ندارد»؛ يعني پيدايش عالم از ذات الهي تبارک و تعالي العياذ‌بالله جبري است. در مقابل اين پندار غلط، آيات و روايات به شدت تأکيد دارند که همه چيز به مشيت الهي وابسته است. به پيغمبر ياد مي‌دهد که وقتي مي‌خواهي کاري را انجام دهي بگو: ان‌شاءالله (وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا * إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ)،5 و از آداب ديني ما اين است که در هر کاري ان‌شاءالله بگوييم و در قلبمان اين باشد که هيچ کاري بي‌مشيت خدا انجام نمي‌گيرد؛ حتي در قرآن معناي لطيفي به کار برده و فرموده است: «وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ؛6 حتي مشيت شما هم بي‌‌مشيت خدا امکان ندارد». خدا خيلي تأکيد دارد که ما خدا را اين‌گونه بشناسيم که هيچ کار و هيچ چيزي در عالم بي‌مشيت و اراده او تحقق پيدا نمي‌کند.
شايد مشيت و اراده وقتي با هم استعمال مي‌شوند معنايشان با هم فرق ‌کند؛ اما وقتي به جاي هم‌ديگر به کار مي‌روند به يک معنا هستند. به هر حال روي کلمه شاء خيلي تأکيد شده است. قرآن تأکيد دارد که ما خدا را به هيچ وجه دست بسته ندانيم. آن‌جايي که ما گمان مي‌کنيم که قضاي حتمي است و علت تامه موجود است، غافليم از اين که يک جزء ديگر براي علت هست و آن خواست خدا است؛ اگر او بخواهد همه اين‌ها به هم مي‌خورد. در هيچ حالي نبايد ما فکر کنيم که خدا دست بسته شد و ديگر خدا هم نمي‌تواند تغييري بدهد! خداي دست بسته که ديگر خدا نيست. اين وابستگي به مشيت خدا در همه مخلوقات هست، خواه قديم باشد يا حادث، مجرد باشد يا مادي. وجود هر مخلوقي وابسته به اراده خدا و به يک معنا تجسم اراده خداست.
قرآن مي‌فرمايد: فَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ.7 جمود بر لفظ اقتضا مي‌کند که بگوييم: اول بايد امري باشد که متعلق قضا قرار گيرد و خدا هم بايد اول علم داشته باشد، سپس اذن، بعد مشيت و بعد اراده تا مي‌رسد به تقدير و بعد قضا. وقتي به قضا رسيد کار تمام است. قضا يعني کار را تمام کرد. وقتي کار را تمام کرد، يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ، به آن موجودي که مشمول قضاي الهي شده مي‌گويد: باش! آن هم موجود مي‌شود. حالا که مي‌خواهد چيزي را موجود کند، بايد به آن بگويد: باش! پس بايد قولي از خدا صادر شود؛ با جمع اين شرايط آن امر موجود مي‌شود. پس غير از ذات خدا اين چيزها بايد باشد. حال سؤال مي‌شود: اين‌ها خدا هستند يا غير خدا؟ خدا که کلام نيست؛ خدا مي‌گويد: باش! و اين کلام با گفتن خدا موجود مي‌شود. اگر اين کلام، خدا بود حادث نبود؛ بلکه هميشه وجود داشت. اگر مخلوق است، نقل کلام مي‌شود به اين مخلوق. وقتي خدا مي‌خواهد اين کلام را خلق کند بايد به اين کلام هم بگويد: باش! و همين طور هَلُمّ جَرّاً و تسلسل لازم مي‌آيد. پس براي يک خلق بايد خدا بي‌نهايت بگويد: باش! اين اقتضاي جمود بر لفظ است. اما وقتي دقت کنيم مي‌يابيم که خدا مي‌خواهد با اين بيان بگويد: غير از اين که خدا هست و مي‌خواهد اين امر به وجود آيد، ديگر احتياج به چيزي نيست؛ قرآن مي‌فرمايد: قرآن به اذن خدا هدايت مي‌کند (بإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ)؛8 معناي اين آيه اين است که خدا هدايت مي‌کند به اذن خودش؛ آيا معناي اين آيه اين است که خدا اول بايد اذني را ايجاد کند و بعد به وسيله اين اذن آن هدايت را؟ يا نه منظور اين است که خدا احتياج به اذن کسي ندارد؟ مثل آن‌جا که از کسي مي‌پرسند: اين کار را به اذن چه کسي انجام دادي؟ و او در جواب مي‌گويد: به اذن خودم! به اذن خودم يعني احتياج به اذن کسي ندارم؛ معناي اين حرف اين نيست که به اذن خودم احتياج دارم! اين تعبير در محاورات عرفي و عقلايي هم به کار مي‌رود. اين که خدا به اذن خود هدايت مي‌کند، يعني خدا احتياج به اذن کسي ندارد.
اين‌که در روايت آمده است: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِيئَةَ بِنَفْسِهَا؛ اشياء را با مشيت خلق مي‌کند؛ اما مشيت را با خودش خلق مي‌کند، يعني چه؟ يعني پيدايش مشيت احتياجي به خلق ندارد. خدا عالم را به اذن خودش خلق مي‌کند يا هدايت مي‌کند، معنايش اين نيست که واقعاً بايد اذني ايجاد کند و بعد در سايه آن اذن کارش را انجام دهد! بلکه معناي آن در حد فهم ما اين است که پيدايش مشيت احتياج به واسطه ندارد.
سؤال ديگر اين است که مشيت و اراده آيا عين ذات‌اند يا خارج از ذات؟ اگر اراده و مشيت را به معناي محبت برگردانيم، عين ذات مي‌شوند. صفات ذاتي منحصر نيست به آن صفاتي که در کتاب‌هاي کلامي ذکر شده است. اگر کسي ادعا کند که حب الهي نسبت به ذات خودش و نسبت به آثار ذات، عين ذات خداست، و اراده و مشيت به معناي حب باشد، اراده و مشيت هم از صفات ذات مي‌شوند. در قرآن هم اراده به معناي حب آمده است( تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ)9.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين کلام بر روي دو مطلب تأکيد مي‌کنند؛ اول اين که آفرينش مجموع عالم از ماده قبلي نبوده و وجودش ابداعي است؛ يعني خلقها علي نحو الابداع (نه به معناي اصطلاحي). دوم اين‌که خدا به هيچ وجه دست بسته نيست و هميشه با مشيت خود کار مي‌کند. هر چه را خلق کند چه عمرش کوتاه باشد و چه بي‌نهايت، باز به مشيت او وابسته است.

وصلي ‌الله علي محمد و آله.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2. انبياء، 30.

3 . اعراف، 179.

4 . بحارالانوار، ج4 ص145.

5 . کهف، 23 و 24.

6 . انسان، 30 و تکوير، 29.

7 . بقره، 117 و آل‌عمران، 47 و مريم، 35 و غافر، 68.

8 . ابراهيم، 1.

9 . انفال، 67.
پاسخ
#13
خداوند؛ مختار علي‌الاطلاق

... كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ، وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ، مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى تَكْوِينِهَا، وَ لَا فَائِدَةٍ لَهُ فِي تَصْوِيرِهَا؛1
در جلسه قبل به اين مطلب پرداختيم که فاعليت الهي نسبت به افعالش، از جمله خلق عالم، اختياري است و همه چيز در اين عالم در چارچوب خواست و مشيت الهي واقع مي‌شود؛ لذا قرآن مجيد اصرار عجيبي دارد که همه چيز را منوط به مشيت الهي توصيف کند، چه در امور تکويني از قبيل وسعت و تنگي روزي و طول عمر و چه در امور تشريعي. در امور تشريعي، قرآن مي‌فرمايد: هم اصل تشريعات بايد به اذن و مشيت الهي باشد و وقتي عده‌اي چيزي را حرام يا حلال اعلام مي‌کنند مي‌فرمايد: «قُلْ آللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ؛2 خدا به شما اجازه داده اين‌ها را بگوييد يا بر خدا افترا مي‌بنديد؟»، و هم عمل به تشريعات را وابسته به مشيت الهي مي‌داند و مي‌فرمايد: «وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ؛3 حتي ايمان آوردن شما از دايره مشيت خدا خارج نيست.» علاوه بر مرگ و حيات، افعال اختياري ما هم وابسته به اذن و مشيت خداست. بر اين اساس نکته مهمي که در اين عبارات کوتاه اين خطبه شريف مورد تأکيد قرار گرفته همين است که آفرينش اين عالم به مشيت خداست (ذرأها بمشيته).
کلمه «ذرأ» معمولاً در مورد تکثير يک موجود به کار مي‌رود؛ مثل تکثير از راه توالد و تناسل. قرآن مي‌فرمايد: «ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَالأَنْعَامِ؛4 خداست که موجودات را بر روي زمين پخش مي‌کند»؛ يعني گمان نکنيد بعد از خلق پدر و مادر اين کار از دست خدا خارج شده است و ديگر ربطي به اراده و مشيت خدا ندارد.
پديده‌هاي عالم طبق سنت‌هايي به وجود مي‌آيند که خدا در عالم قرار داده است. گاهي هم مثل معجزات، راه‌هاي اختصاصي و استثنايي دارد. حال که همه چيز در اين عالم با مشيت خدا تحقق پيدا مي‌کند و خدا هيچ کار جبري و قهري ندارد، نهايت اختيار از آنِ خداست. در کار ساير موجودات مختار از جمله انسان، عواملي جبري وجود دارد؛ لذا همه چيز در اختيار ما نيست. اختيار ما در ميان مجموع اسباب و عللي که در کار ما نقش دارند، شايد يک صدم هم سهم نداشته باشد. اين عوامل را خدا قرار داده است و تحت اختيار ما نيست و هر وقت هم بخواهد آن‌ها را مي‌گيرد. اما اختيار در کار خداي متعال به تمام معنا وجود دارد؛ هيچ شرط، قيد يا مانعي براي کار خدا وجود ندارد؛ لذا اختيار حقيقي از آنِ خداست.
علت غايي در افعال انسان

وقتي ما انسان‌ها کار خودمان را تحليل مي‌کنيم مي‌بينيم زماني کاري را انجام مي‌دهيم که انگيزه‌اي داشته باشيم؛ مثلاً ما مي‌توانيم غذا بخوريم و مي‌توانيم نخوريم؛ اما وقتي که احساس گرسنگي مي‌کنيم انگيزه غذا خوردن پيدا مي‌کنيم. فعل اختياري نيازمند يک عامل تعيين کننده است. کار اختياري در صورتي انجام مي‌گيرد که نفعي داشته باشد، مانع ضرري شود، نيازي را تأمين کند يا رنجي را برطرف ‌کند؛ در يک کلمه بايد خيري داشته باشد تا انسان سراغ آن برود. ما چون آن خير را نداريم و مي‌خواهيم آن را تحصيل کنيم سراغ آن کار مي‌رويم. اگر سراغ غذا مي‌رويم براي اين است که سيري براي ما خيري است و آن را نداريم؛ غذا مي‌خوريم تا سير شويم؛ يعني با کار اختياري مي‌خواهيم چيزي را که نداريم پيدا کنيم. آنچه که ما در نظر مي‌گيريم تا با انجام فعل به آن برسيم، هدف ما از آن کار است که در اصطلاح فلسفي به آن علت غايي مي‌گويند. حال بعضي مي‌گويند: علم به آن هدف علت غايي است و برخي ديگر مي‌گويند: شوق به آن، علت غايي است. من خودماني‌تر مي‌گويم: «علاقه به آن هدف علت غايي است.»
علت غايي در افعال الهي

حال ممکن است سؤال شود: آيا خداوند که با اختيار خود عالم را خلق کرد، از اين کار هدفي داشت يا خير؟ اگر هدفي داشت، هدفش چيست؟ چه چيزي را ندارد که مي‌خواهد با انجام دادن اين کار به آن برسد؟
برخي گفته‌اند: خدا اصلاً هدفي ندارد. اصلاً نسبت دادن هدف، غرض و علت غايي به خدا غلط است. غرض و هدف در مخلوقات مطرح مي‌شود. بعضي گفته‌اند: خدا عالم را خلق کرد تا فايده‌اي به ديگران برساند، نه براي اين که خود فايده‌اي ببرد. لازمه اين سخن اين است که خدا رضايت يا کمال بندگانش را ندارد و مي‌خواهد به آن برسد. معناي اين سخن اين است که خدا احتياج دارد!
فيلسوفان اسلامي بحث پيچيده‌اي را مطرح کرده‌اند که من نتيجه‌اش را در يک جمله مي‌گويم؛ ايشان مي‌گويند: درباره خداي متعال بلکه در همه مجردات، علت غايي و علت فاعلي يکي است. معناي اين سخن چيست؟ آيا وقتي گفته مي‌شود خودش براي خودش علت غايي است، يعني خودش را ندارد و مي‌خواهد به خودش برسد؟
به نظر بنده علت غايي در واقع آن علاقه‌اي است که موجود مختار به آن غايت دارد؛ به تعبير جامع‌تر، دوست داشتن انگيزه انجام کار اختياري است؛ اما دوست‌داشتن در موجودات مختلف فرق مي‌کند. براي خداوند متعال مي‌توان نوعي دوستي فرض کرد که مثل ساير صفات ذاتي، عين ذات اوست. خدا خوبي و خير را دوست دارد و خير مطلق، ذات خودش است؛ حال چيزي که مرتبه‌اي از خير او را منعکس کند آن هم بالتبع براي او مطلوب مي‌شود.
گاهي ما چيزي را به خاطر خودش دوست داريم و گاهي به خاطر انتسابش به چيزي ديگر. وقتي شما کسي را خيلي دوست داشته باشيد، عکسش را هم دوست خواهيد داشت. با اين‌که آن عکس، تکه کاغذي بيش نيست آن را هم دوست داريد؛ زيرا اين عکس دوست را نمايش مي‌دهد. تا مادامي که او را دوست داريد اين عکس و هر آنچه به او منتسب است را هم بالتبع دوست داريد. ما در و ديوار حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌عليها را مي‌بوسيم چون به محبوب انتساب دارد و از آن جهت آن‌ها هم براي مامطلوب‌اند. اين خاصيت محبت است.
آنچه براي خدا اصالتاً ارزش دارد ذات خودش است. هيچ چيز از خدا دوست‌داشتني‌تر نيست. او همه کمالات را به نحو اشد و اکمل دارد و هر کس هم هر کمالي دارد از او دارد؛ پس دوست‌داشتني‌ترين چيزها ذات خداست. خدا اصالتاً خودش را دوست دارد؛ لذا آثار خود را هم بالتبع دوست دارد. هر چيزي که بيشتر بتواند خدا را نشان دهد براي او مطلوب‌تر است. چرا خداوند مکرر در قرآن مي‌گويد: اللّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ، يُحِبُّ التَّوَّابِينَ، يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ و ... ؟ چون کساني که واجد اين صفات مي‌شوند بيشتر مي‌توانندآيينه و جلوه‌گاه خدا باشند. انسان اکمل يعني وجود مقدس پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله ‌محبوب‌ترين بندگان براي خداست؛ چون وجود او و صفات او بيش از همه چيز مي‌تواند خدا را نشان دهد. او حبيب‌الله است؛ چون خيرات و کمالاتش از همه بيشتر است و بهتر از همه مي‌تواند صفات خدا را در خلق نشان دهد. ائمه اطهار، انبياء و اولياي خدا بر حسب اختلاف مراتب و کمالاتشان همين طور هستند.
نکته ديگر که بايد به آن توجه داشت اين است که ما گاهي يک چيزي را دوست داريم ولي مي‌بينيم براي رسيدن به آن بايد کارهاي زيادي انجام دهيم؛ مثلاً جواني مي‌خواهد با دختر يک خانواده ثروتمند و اسم و رسم‌داري ازدواج کند. مي‌بيند اگر بخواهد با اين دختر ازدواج کند بايد هم پول، هم کسب و کار آبرومند و هم تحصيلات خوبي داشته باشد. تصميم مي‌گيرد همه اين‌ها را فراهم کند. او اصالتاً ازدواج با آن دختر را مي‌خواهد و بقيه، همه مقدمه است. اين کارها را انجام مي‌دهد چون مقدمه رسيدن به معشوق است. کسي که آرزوي رفتن به خانه خدا را دارد به دنبال کسب حلالي مي‌رود تا هزينه اين سفر را تأمين کند و همين‌طور سعي مي‌کند ساير مقدمات را فراهم کند. همه آن‌ها هم مطلوب‌اند؛ همه دوست داشتني‌اند، اما به خاطر شيء عزيزتري! اگر آن نبود اين کارها انجام نمي‌گرفت. مي‌توان دو يا چند چيز را در طول هم دوست داشت؛ يک چيز اصالت داشته باشد و بقيه جنبه فرعي داشته باشند. در حج، زيارت خانه خدا اصالتاً مطلوب است؛ اما زيارت قبر پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله هم مطلوب است. اين دو چون با هم تزاحمي ندارند هر دو مطلوب‌اند؛ اما يکي از آن‌ها در واقع فرع ديگري است. دو هدف‌اند؛ اما هر دو در يک حد مطلوبيت نيستند و يکي جنبه ثانوي دارد.
اولين مطلوب خداي متعال در اصل، ذات خودش است که هيچ کمبودي ندارد. او از تنهايي هم هيچ رنجي نمي‌برد. خدا از اول تنها بوده تا آخر هم تنهاست. در زيارت جامعه ائمة‌المؤمنين که زيارت بسيار ارزنده‌اي است و جا دارد که با دقت خوانده شود،‌ آمده است: يَا ذَا الْقُدْرَةِ الَّتِي صَدَرَ عَنْهَا الْعَالَم ...ابْتَدَعْتَهُ ... لَا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ عَلَيْكَ إِذْ لَا غَيْرُكَ وَ لَا حَاجَةٍ بَدَتْ لَكَ فِي تَكْوِينِهِ وَ لَا لِاسْتِعَانَةٍ مِنْكَ عَلَى مَا تَخْلُقُ بَعْدَهُ بَلْ أَنْشَأْتَهُ لِيَكُونَ دَلِيلًا عَلَيْكَ بِأَنَّكَ بَائِنٌ مِنَ الصُّنْع؛5
بهترين چيزي که او را راضي مي‌کند توجه و علم به خودش است. اين بالاترين مرتبه ابتهاج است. بعد از ابتهاجي که نسبت به ذات خودش دارد، ابتهاجي است که از داشتن کامل‌ترين مخلوقاتش دارد که در درجه اول پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله قرار دارند و بعد حضرت زهرا و اميرالمومنين و بعد از ايشان ساير ائمه صلوات‌الله‌عليهم‌أجمعين و بعد الاقرب فالاقرب.
خدا عالم را خلق کرد چون دوست داشت آيينه‌هايي براي خودش تحقق پيدا کنند. اگر سند اين حديث قدسي صحيح باشد که مي‌فرمايد: «يا رسول‌الله اگر تو نبودي عالم را خلق نمي‌کردم و اگر علي نبود تو را خلق نمي‌کردم و اگر فاطمه نبود هيچ يک از شما را خلق نمي‌کردم» توجيه قابل فهم آن اين است که وقتي خداي متعال مي‌خواهد امثال و نظاير پيامبر اکرم ـ با اختلاف مراتبي که دارند ـ تحقق پيدا کنند، بايد سلسله پيوسته‌اي تحقق پيدا کند. امام زمان عجل‌الله‌تعالي‌فرجه وقتي مي‌تواند به وجود آيد که پدري مثل امام حسن عسگري عليه‌السلام و مادري مثل نرجس خانم داشته باشد؛ همين‌طور تا برسد به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها. اگر حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها نبود، امامان عليهم‌السلام تحقق پيدا نمي‌کردند و اگر ائمه عليهم‌السلام نبودند نور پيغمبر اکرم و رسالت ايشان باقي نمي‌ماند. اسلام به برکت ائمه اطهار باقي ماند. آن رشته‌اي که اين‌ها را به هم پيوند مي‌دهد حضرت زهرا سلام‌الله‌عليهاست؛ لذا مي‌فرمايد: لولا فاطمة‌ لما خلقتکما. قطعاً مي‌دانيم که مقام پيامبر اکرم از همه آن‌ها بالاتر است. نمي‌شود گفت: وجود پيغمبر فرع وجود حضرت زهراست؛ اما مي‌شود گفت: اين مجموعه، مطلوب خداست و اين مجموعه به هم پيوسته است و حضرت زهرا سلام‌الله‌عليهاست که مي‌تواند اين مجموعه را به هم پيوند دهد.
حال با توجه به مباجث مطرح شده اگر از ما بپرسند: خدا عالم را براي چه خلق کرد؟ مي‌گوييم: خدا فاقد چيزي نبود‌ تا با خلق عالم نفعي ببرد؛ اما ممکن است آن مخلوق نياز داشته باشد. خدا سيبي را خلق مي‌کند؛ به دنبال آن بوي سيب را هم خلق مي‌کند؛ اما بوي سيب وقتي هست که سيبي باشد. آن بوست که احتياج دارد به اين‌که يک جوهري باشد تا قائم به آن باشد؛ نه اين‌که خدا احتياج داشته باشد. اين شرط تحقق اين مخلوق است نه شرط افاضه او. شرط قابليت قابل است نه شرط فاعليت فاعل. او نيازي ندارد؛ بلکه عالم را خلق کرد چون اصالتاً خودش را دوست دارد؛ از آن حب، حب به کامل‌ترين مخلوقات بالتبع حاصل مي‌شود و چون پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله کامل‌ترين و نزديک‌ترين موجودات به خداست، مي‌توان گفت: عالم را براي پيغمبر خلق کرد؛ البته او هر چيزي را به اندازه خيري که دارد دوست دارد. آن‌ها هم به همان اندازه‌اي مطلوب‌اند که بتوانند دلالت بر حکمت الهي،‌ عظمت الهي، علم الهي و ...‌ داشته باشند. خدا همه مخلوقاتش را دوست دارد؛ اما آن قدر فاصله است بين ما و وجود مقدس پيغمبر اکرم و ائمه اطهار عليهم‌السلام که قابل قياس نيست. همه عالم در برابر آن‌ها بهايي ندارد. اين تنها يک تعارف نيست؛ بلکه فرمايش خودشان است.
هدف از خلقت جهنم

وقتي بناست موجود مختار خلق شود، بايد زمينه به گونه‌اي فراهم شود که هم امکان انتخاب راه خوب باشد و هم امکان انتخاب راه بد. علاوه بر راه رسيدن به مقامات عالي ، راه عکس آن هم بايد وجود داشته باشد تا زمينه اختيار فراهم شود. کسي لياقت بهشت رفتن را پيدا مي‌کند که براي او امکان رفتن به جهنم هم وجود داشته باشد. اگر تنها يک راه وجود داشته باشد انتخاب معنا ندارد. بنابراين بايد راه جهنم هم وجود داشته باشد. در اين صورت وجود آن راه بالعرض مطلوب است. اگر بنا نبود موجود مختاري در عالم خلق شود، خدا جهنم را هم خلق نمي‌کرد. جهنم را هم بالعرض به خاطر همان اولياي خودش خلق کرده است. چون رسيدن آن‌ها به کمال در سايه عبادات اختياري‌شان ممکن است و براي تحقق عبادات اختياري، بايد دو راه وجود داشته باشد؛ يک راه، راه خدا و يک راه، راه غير خدا. راه خدا به بهشت منتهي مي‌شود. راه غير خدا هم بايد به نقطه‌اي منتهي شود و آن نقطه جهنم است. پس جهنم بالعرض مطلوب مي‌شود.

وصلي ‌الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2. يونس، 59.

3 . يونس، 100.

4 . انعام، 136.

5 . بحارالانوار، ج99 ص167. در اين تعبيرات براي خلقت عالم از تعبير صدور استفاده شده است؛ کساني که به فلاسفه ايراد مي‌گيرند که چرا مي‌گوييد عالم از خدا صادر شده است، بايد بدانند که در روايات هم چنين تعبيراتي آمده است.
پاسخ
#14
خلاصه مباحث گذشته

... كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ، وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ، مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى تَكْوِينِهَا، وَ لَا فَائِدَةٍ لَهُ فِي تَصْوِيرِهَا، إِلَّا تَثْبِيتاً لِحِكْمَتِهِ، وَ تَنْبِيهاً عَلَى طَاعَتِهِ، وَ إِظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ، و دلالَةً عَلَى رُبُوبِيَّتِه وَ تَعَبُّداً لِبَرِيَّتِهِ، وَ إِعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ، ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ، وَ وَضَعَ الْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ، ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ مِنْ نَقِمَتِهِ وَ حِيَاشَةً لهُمْ إِلَى جَنَّتِه؛
در بيان توضيح فقراتي از خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين‌جا رسيديم که با عبارت کوتاهي تأکيد فرمودند که خداي متعال نهايت اختيار را دارد و همه چيز تابع مشيت اوست. به اين مناسبت انتقال پيدا کردند به اين معنا که هدفش از آفرينش اين عالم چيست؟ در جلسه گذشته به طور فشرده در اين باره توضيحي عرض کرديم. گفتيم: اگر منظور از هدف همان چيزي است که در کارهاي اختياري ما مطرح است، اين هدف درباره فاعلي صدق مي‌کند که احتياج به هدفي دارد و چون به آن هدف نرسيده و واجد آن کمال نيست، آن کار را انجام مي‌دهد تا او را به آن هدف برساند، و داشتن هدف به اين معنا در مورد خداي متعال صحيح نيست. خدا به چيزي احتياج ندارد؛ لذا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها تأکيد مي‌فرمايند: ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ، مِن غَير حاجةٍ مِنهُ إِلى تَكوِينِها و لا فائدةٍ في تَصويرِها.
اما مي‌توان معنايي تحليلي براي هدف در نظر گرفت که درباره خداوند هم صادق باشد و جزء صفات ذاتي الهي محسوب گردد، و آن اين است که بگوييم هدف، آن چيزي است که فاعل مختار دوست دارد آن چيز تحقق پيدا کند. در واقع انگيزه فاعل مختار براي انجام کار، دوست داشتن‌ است. دوست داشتن گاهي بالذات به چيزي تعلق مي‌گيرد، گاهي بالتبع و گاهي بالعرض ـ که در جلسه گذشته اين اصطلاحات را توضيح داديم. متعلقات محبت همه به نوعي هدف‌اند. به عنوان مثال وقتي از کساني که اهل عبادت و ياد خدا هستند سؤال مي‌شود که چرا عبادت مي‌کنيد؟ عده‌اي خواهند گفت: براي رسيدن به ثواب آخرت عبادت مي‌کنيم. هدف اصلي براي ايشان نعمت‌هاي بهشتي است و چون عبادت وسيله رسيدن به آن هدف است بالتبع آن را هم دوست دارند. عده‌اي هستند که اصلاً از ياد خدا لذت مي‌برند؛ بذکرک عاش قلبي؛1 اصلا زندگي قلب من وابسته به ياد توست. براي اين افراد، خود عبادت مطلوب بالذات است. خدا بندگاني دارد که از نعمت‌هاي بهشتي از آن جهت لذت مي‌برند که نعمت خداست و چون به خدا انتساب دارند و نشانه لطف خدا به آن‌ها هستند، آن‌ها را دوست مي‌دارند. حضرت زين‌العابدين عليه‌السلام در مناجات‌هاي خمس‌عشر به خدا عرض مي‌کنند: «يا نعيمي و جنتي يا دنياي و آخرتي؛ تو نعمت‌هاي مني، تو بهشت مني،‌ تو دنياي مني، تو آخرت مني!» خدا چنين بنده‌هايي هم دارد. اي کاش ما در طول عمرمان براي لحظاتي چنين حالي برايمان پيدا مي‌شد.
به هر حال همه اين‌ها به نوعي هدف است. اهداف بالتبع در طول اهداف بالذات‌اند. اگردر قرآن هم مي‌بينيم براي خلقت انسان چند هدف ذکر شده است، در اصل به اهداف طولي اشاره دارد. به اين معنا مي‌توان گفت: خداي متعال، هم هدف بالذات دارد، هم هدف بالتبع و هم هدف بالعرض، که توضيح آن در جلسه قبل گذشت. وقتي در آيات قرآن و روايات از جمله همين خطبه شريف دقت مي‌کنيم مي‌بينيم خدا براي افعال خود اهدافي را تعيين کرده است؛ من قسمتي از اين خطبه شريف را که در ابتداي جلسه خواندم، ترجمه مي‌کنم تا با اهدافي که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها براي آفرينش عالم ذکر مي‌کنند آشنا شويم.
اهداف خلقت هستي از زبان حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها

حضرت مي‌فرمايند: «خداوند، عالم را که خلق کرد نيازي به ايجاد آن نداشت؛ نه در اصل ايجاد آن و نه در تکميل و صورت بندي آن.» سپس اموري را استثنا مي‌کنند و آن‌ها را به عنوان هدف معرفي مي‌کنند. «إلا تثبيتا» استثناي منقطع است؛ زيرا اين امور باز فايده‌اي نيست که عايد خدا شود. استثناي منقطع نهايت تأکيد را مي‌رساند؛ يعني اگر هدفي هم ذکر مي‌کنيم از سنخ اهدافي نيست که ناشي از احتياج يا براي حصول فايده است؛ بلکه اين‌ها اموري است براي فايده‌ رساندن به خلق. حضرت در ادامه چند مورد را ذکر مي‌فرمايند؛ اول: «تثبيتا لحكمته؛ براي اين‌که حکمتش را تثبيت کند.» اگر کسي در حکمت خدا شک داشته باشد وقتي آفرينش او را مي‌بيند و اسراري که در آفرينش هر موجودي هست را درک مي‌کند، مي‌فهمد که آثار حکمت در آن ظاهر است. «و تنبيها على طاعته؛ وقتي انسان، اين عالم را با اين حکمت‌ها مي‌بيند، متوجه مي‌شود که اين عالم حساب و کتابي دارد. قران مي‌فرمايد: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاًَ فَقِنا عَذابَ النَّار؛ وقتي در اسرار آفرينش دقت مي‌کنند، مي‌گويند: بار الها! اين‌ها را بيهوده نيافريدي . تو پاک و منزهي. ما را از عذاب آتش نگاه دار!» يعني وجود من هم عبث نيست. حال که حساب و کتابي دارد ممکن است بعضي اعمال من، مرا مستحق آتش کند. نتيجه اين تفکرات اين مي‌شود: فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛ تفکر در حکمت‌هاي الهي باعث مي‌شود که انسان متوجه اطاعت خدا شود و انگيزه اطاعت پيدا کند.
و إظهارا لقدرته؛اين عبارت شبيه تثبيتا لحكمته است. در نسخه‌اي آمده است ـ ظاهراً اين نسخه رجحان دارد ـ: دلالة علي ربوبيته ؛ اين عالم را خلق کرد براي اين‌که ربوبيت خود را به بندگان نشان دهد. بفهمند اختيار عالم به دست اوست. متقابلا وقتي او شد «رب»، ما مي‌شويم «عبد». بنابراين ما بايد وظيفه بندگي‌مان را به جا بياوريم. و تعبدا لبريته؛ تعبد، هم به‌صورت لازم استعمال مي‌شود و هم متعدي. وقتي لازم استعمال مي‌شود يعني انسان در مقام عبادت برآيد و ممارست بر عبادت داشته باشد؛‌ ولي وقتي متعدي استعمال مي‌شود يعني کسي را به بندگي فراخواند. در اين‌جا ظاهراً معناي متعدي‌ مراد است؛ يعني خدا عالم را با اين اسرار و حکمت‌ها خلق کرد تا بندگانش را به بندگي خود فرا خواند. و نهايتاً مي‌فرمايند: و إعزازا لدعوته؛ يعني وقتي خدا پيغمبران را مي‌فرستد و مردم را به راه صحيح بندگي دعوت مي‌کند، تفکر در حکمت و عظمت خلقت کمک و تقويتي براي دعوت انبياست. در قرآن کريم هم اشاره شده است که وقتي خدا انبيا را مي‌فرستد، اسباب تکويني را به صورتي فراهم مي‌کند که دعوت انبيا مؤثر واقع شود.2

ثم جعل الثواب على طاعته و وضع العقاب على معصيته؛ خدا فقط به اين اکتفا نکرد که مردم با ديدن عظمت و حکمت عالم با وظيفه‌يشان آشنا شوند و در برابر خدا خضوع کنند، بلکه از روي لطف عامل تقويت‌کننده‌اي هم براي بندگان قرار داد و آن عامل اين است که فرمود: اگر بندگي کنيد ثواب اخروي هم داريد و اگر عصيان کنيد عقاب مي‌شويد. اين‌ها باز از رحمت خداست؛ يعني از بس که خدا مي‌خواهد بندگان به سوي کمال بروند و لياقت آن رحمت‌هاي بي‌پايان را پيدا کنند، اين عوامل را هم قرار داده تا بيشتر به سمت اطاعت و دوري از معصيت برانگيخته شوند. ذيادة لعباده من نقمته و حياشة لهم إلى جنته؛‏ به کسي که دشمنان را دفع مي‌کند «ذائد» گويند. حضرت مي‌فرمايند: خداوند براي جلوگيري از ابتلا بندگان به نقمت‌ها و راندن آنان به سوي بهشت ثواب و عقاب را قرار داده و آن‌ها را بيان کرده است. «حياشة» نقطه مقابل ذياده است يعني سوق دادن و راندن. اين ترجمه کوتاهي از فرمايش ايشان بود.
آفرينش همه هستي براي انسان

حال سؤال اين است که وقتي هنوز خداوند انسان را خلق نکرده است چگونه مي‌توان گفت که عالم را خلق کرد تا حکمتش را نشان دهد؟ به چه کسي مي‌خواهد نشان دهد؟ عالم را خلق کرد تا چه کسي را به سمت ثواب سوق دهد و از عقاب منع کند؟ جواب اين است که در اين‌جا منظور برخي مصاديق اشياء است، نه عالم من حيث المجموع. يعني حضرت، عالم را منهاي انسان مختار در نظر گرفته است و سپس مي‌فرمايد: عالم را خلق کرد، اين حکمت‌ها را در آن به کار برد، قدرت خودش را ظاهر کرد و ... تا شما انگيزه‌ اطاعت پيدا کنيد و در سايه عبادت لياقت دريافت رحمت بالاتري را پيدا کنيد. مادامي که اين عبادت‌ها را انجام ندهيد، اصلا نمي‌توانيد آن رحمت را درک کنيد. ملائکه نمي‌توانند ثواب‌هاي اخروي را درک کنند. آن ثواب‌ها براي انسان است و ملائکه در بهشت خادم انسان‌اند. ثواب‌هاي بهشتي در اثر عمل اختياري انسان پيدا مي‌شود. پس وقتي خدا انسان را به عبادت دعوت مي‌کند و مي‌فرمايد: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ،3 معنايش اين نيست که شما عبادت کنيد تا من از عبادت شما کيف کنم! معناي اين حرف اين مي‌شود که خدا به عبادت ما احتياج دارد! در حالي‌که خداوند هيچ احتياجي ندارد. در آيات متعددي از قرآن آمده که اگر همه إنس و جن از اولين و آخرين، کافر شوند سر سوزني به خدا ضرر نمي‌خورد و از او چيزي کم نمي‌شود. پس همه اين دستگاه، اعم از ارسال انبيا و اوليا و لوازم آن، همه براي اين بوده است که انسان‌ها بتوانند با اطاعت خدا لياقت ثواب، کمال و رحمت بيشتر را پيدا کنند و به خدا نزديک‌تر شوند. خدا افاضه کردن رحمت را دوست دارد؛ اما راه رسيدن به آن رحمت عبادت است. اين يک تعبير مسامحي است که ما مي‌گوييم: بايد کار را براي رضاي خدا انجام داد و بايد کاري کرد که او راضي شود. منظور اين است که ما بايد لياقت پيدا کنيم که متعلق آن رضايت الهي قرار گيريم؛ تحولات مال ماست نه مال او.
همه اهداف براي ما بيان نشده

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين چند جمله فلسفه عظيمي براي خلقت را بيان فرموده‌اند که ما در چند جلسه به صورت فشرده درباره آن صحبت کرديم. اما بايد به اين نکته هم توجه داشت که وقتي خدا کاري را انجام مي‌دهد گاهي با يک تير صد نشان مي‌زند و صد هدف تحقق پيدا مي‌کند؛ ولي گاهي يکي از آن هدف‌هاي کوچکش را براي ما بيان مي‌کند. براي روشن شدن اين نکته مقدمه‌اي را عرض مي‌کنم. ما معمولا وقتي انجام کاري را در نظر مي‌گيريم و از آن هدفي را دنبال مي‌کنيم ممکن است لوازم و آثاري داشته باشد که ما اصلا به آن‌ها توجهي نداريم. مثلاً وقتي غذا مي‌خوريم هدف‌مان سير شدن است و اگر کمي عاقل‌تر باشيم هدف‌مان اين است که تجديد قوا کنيم تا بتوانيم عبادت کنيم. حال وقتي غذا مي‌خوريم و آن را در دهان مي‌جويم، ماهيچه‌هاي فک ما هم در اثر حرکت تقويت مي‌شود. اگر کسي مدتي دهانش را ببندد و دهانش هيچ حرکتي نکند کم‌کم ماهيچه‌هاي اطراف فکش خشک مي‌شود. غذا خوردن فک ما را نيز تقويت مي‌کند. اما خيلي از انسا‌ن‌ها از چنين آثاري خبر ندارند و اگر خبر هم داشته باشند به آن‌ها توجه ندارد. حال اگر ما واقعاً مي‌توانستيم همه اين آثار نافع را بدانيم و واقعاً وقتي غذا مي‌خوريم همه آن‌ها را لحاظ کنيم اشکالي داشت؟ مسلماً هر اثر خيري که بر چيزي مترتب مي‌شود اگر آدم بداند و تحت اختيارش باشد و اراده کند کارش کامل‌تر خواهد بود.
خداي متعال وقتي کاري را انجام مي‌دهد با يک تير گاهي صد نشان مي‌زند ولي گاهي يکي از آن هدف‌هاي کوچکش را براي ما بيان مي‌کند؛ چون مقتضاي صحبت با ما همين است. اهداف ديگر را يا نمي‌شود بيان کرد، يا اگر بگويد ما نمي‌فهميم و يا اگر بگويد براي ما اهميتي ندارد. اين آسمان‌ها و کهکشان‌ها با اين عظمت و با اين همه زيبايي براي چه خلق شده است؟ گاه فاصله بين دو کهکشان هزاران سال نوري است و در دل هر کدام ميليون‌ها و ميلياردها ستاره شناور است. به راستي هدف از خلقت اين دستگاه عظيم چيست؟ اگر بخواهند براي ما تمام اهداف خلقت اين‌کهکشان‌ها رابيان کنند آيا مي‌توانيم آن‌ها را تصور کنيم؟ آن زماني که بشر گمان مي‌کرد ستارگان گل‌ميخ‌هايي هستند که در آسمان کوبيده شده‌اند، اصلاً چنين اهدافي را نمي‌فهميد. الآن هم براي ما بگويند ما نمي‌فهميم. خدا در قرآن مي‌فرمايد: «وَ هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في‏ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْر؛4 ما اين ستارگان را خلق کرديم براي اين‌که وقتي در بيابان يا در دريا راه را گم مي‌کنيد با اين ستاره‌ها راه را پيدا کنيد.» اگر خدا بخواهد همه حکمت‌هايي که در اين‌ها نهفته است را بيان کند عقل ما درک نمي‌کند. او که جاهل نيست که آثارش را نداند؛ بلکه اهدافي که در قرآن يا در روايات بيان شده به مقتضاي حالي است که آن آيه نازل شده و آن مخاطبي که اين را مي‌شنود و درک مي‌کند، والا اگر بخواهد همه حقايق را بيان کند هم خيلي طولاني مي‌شود و هم مخاطب نمي‌تواند درک کند. وقتي درک نکرد، استفاده‌اي هم از آن نمي‌برد. پس ما نبايد گمان کنيم که اهدافي که ذکر مي‌شود اهداف انحصاري است و خدا همه اين کارها را فقط براي اين انجام داده است. اهدافي که بيان مي‌شود قسمتي از همه اهداف است و براي ما مي‌گويند تا ما تربيت شويم و از اين نعمت استفاده کنيم. چون قرآن هُدًى لِّلنَّاسِ است و ما بايد با آن هدايت شويم بايد چيزي را بگويد که بفهميم تا بتواند در ما اثر کند. اين است که گاهي در ميان اهداف متعدد، هدف کوچکي را ذکر مي‌کنند تا غرض از بيان آن آيه براي آن مخاطبين تحقق پيدا کند.

وصلي‌الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . بحارالانوار، ج95 ص89، دعاي ابوحمزه ثمالي.

2. اعراف، 94 و انعام، 42.

3 . الذاريات، 56.

4 . انعام، 97.
پاسخ
#15
مفاهيم اختار، اصطفي و اجتبي

... و أشهد أن أبي محمدا عبده و رسوله اختاره قبل أن أرسله و سماه قبل أن اجتباه و اصطفاه قبل أن ابتعثه إذ الخلائق بالغيب مكنونة و بستر الأهاويل مصونة و بنهاية العدم مقرونة؛
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين خطبه مبارک بعد از شهادت به توحيد و صفات الهي، شهادت به رسالت را ذکر مي‌فرمايند. ما با تعابير «أَرْسَلَ»، «إِبْتَعَثَ» يا «بَعَثَ» آشناييم؛ «إرسال» يعني فرستادن و «بعث» يعني برانگيختن؛ ولي اوصاف ديگري هم در قرآن کريم براي انبياء ذکر شده است، از قبيل «إختيار»، «إصطفاء» و «إجتباء» که به حسب رتبه بر إرسال يا بعث تقدم دارند. قرآن در مورد موسي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى؛1 من تو را به پيامبري انتخاب کردم.» درباره بسياري از انبياء تعبير «إصطفاء» به کار برده شده است، مانند: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمين‏.2 «إجتبي» هم در مورد انبياء به کار رفته است. در سوره آل‌عمران مي‌فرمايد: «ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبي‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء؛3 معمولاً همه اين‌ها در فارسي به «برگزيدن» معنا مي‌شود؛ اما نکته‌هايي که در عربي در آن‌ها لحاظ شده مختلف است. «إصطفاء» از «صفو» است؛ يعني صاف و زلال چيزي را گرفتن،‌ تصفيه کردن. «إجتباء» يعني کشيدن؛ چيزي شبيه عصاره چيزي را کشيدن. «إختيار» هم از ماده «خير» است؛ يعني چيزي را به عنوان خير برگزيدن.
اين اوصاف درباره پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله هم استعمال شده است؛ اما در اين خطبه به نکاتي اشاره دارد که بايد به آن‌ها توجه کرد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها تأکيد مي‌کنند که اين اختيار و اصطفاء قبل از ارسال و بعثت است. ابتدا ممکن است به ذهن اين‌گونه بيايد که پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله در سن چهل سالگي مبعوث شدند؛ اما خدا چند سالي قبل از چهل سالگي ايشان را برگزيده‌ بود. جمله‌هاي بعدي نشان مي‌دهند که منظور اين نيست. من عباراتي را که در ابتدا خواندم ترجمه تحت‌اللفظي مي‌کنم و بعد به توضيح آن‌ها مي‌پردازم؛
«شهادت مي‌دهم که پدرم بنده و فرستاده خداست. خداي متعال او را انتخاب کرد پيش از آن‌که مبعوث به رسالت کند، و قبل از آن‌که او را برگزيند او را تعيين کرد.» وقتي کسي را براي کاري نامزد و تعيين مي‌کنند مي‌گويند: سمّاه. و إصطفاه قبل أن إبتعثه؛ «إبتعث» يعني بعثتي که با دقت و با حساب باشد. در اين عبارت باز مي‌فرمايند: إصطفاء قبل از بعثت بوده است؛ اما چه مقدار قبل؟ مي‌فرمايند: «هنگامي که مخلوقات در عالم غيب مستور و پنهان بودند و پرده‌هاي بسيار حيرت‌انگيز آن‌ها را پوشانده بود و آن‌ها زير آن پرده‌ها حفظ مي‌شدند.» معمولاً کساني که اين خطبه را شرح يا ترجمه کرده‌اند عبارت «و بنهاية العدم مقرونة» را اين طور معنا کرده‌اند که موجودات از ازل معدوم بودند اما اين عدم تا مرز آن وجود امتداد داشت. در آخرين مرحله نبودشان موجود مي‌شدند. اما احتمال ديگري هم هست که به نظر بنده قوي‌تر مي‌رسد. منظور از نهايت، تأکيد در معدوميت است؛ يعني هيچ چيز نبودند. به هر حال حضرت مي‌فرمايند: «آن وقتي که مخلوقات در چنين وضعي بودند خداي متعال پيغمبر را انتخاب کرد و برگزيد و براي رسالت نام‌گذاري کرد و بعد در اين عالم در زمان خاصي او را مبعوث به رسالت کرد.»
نور رسول الله، اولين مخلوق

ما در روايات اين مفاهيم را شنيده‌ايم که نور پيغمبر اکرم و ائمه اطهار صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين قبل از اين عالم خلق شده است. در روايتي نقل شده که جابر از رسول خدا سؤال کرد: اولين مخلوق خدا چه بود؟ پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: «اول ما خلق الله نور نبيک يا جابر.4 شايد بتوان گفت: اين مضمون که قبل از اين عالم محسوس، مخلوقي به نام نور وجود داشته و اين نور با وجود مقدس پيغمبر اکرم و ائمه اطهار عليهم‌السلام، اتحاد داشته، از حد تواتر هم بيشتر است. و حتي در کتب روايي اهل‌سنت هم آمده است. اما درک حقيقت اين مطلب بسيار مشکل است. ما تعبداً آن را قبول داريم؛ اما کنه آن را درست نمي‌فهميم. افراد سطحي‌نگر گمان مي‌کنند اين نور چيزي شبيه نور چراغ يا نور خورشيد بوده است؛ ولي وقتي دقت مي‌کنيم مي‌بينيم آن نور با اين نورها خيلي تفاوت دارد. آن نوري که به وجود پيغمبر اکرم و ائمه اطهار نسبت داده شده چيزي است که از يک پرتو آن بهشت آفريده شده است؛ ملائکه، لوح،‌قلم و ... از آن نور آفريده شده‌اند! وقتي دشواري مطلب بيش‌تر مي‌شود که مي‌شنويم اين نور، علمي فوق علومي که ما تصور مي‌کنيم داشته است؛ بلکه علوم همه مخلوقات بعدي از او پديد آمده است و ملائکه تسبيح خدا را از او ياد گرفته‌اند!
طبعاً آن وقت، نه مکاني بوده و نه فضايي و نه زماني؛ زيرا اين نور اولين مخلوق است. اين نور چه نوري است؟ عقل ما درک نمي‌کند. آن چيزي که مقداري انسان را آرام مي‌کند اين است که خداي متعال خودش را هم نور معرفي کرده است؛ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.5 قطعاً مي‌دانيم که خدا نور حسي نيست. آن نوري را هم که از نور خودش آفريده با او سنخيت دارد، نه با اين انوار مادي و حسي. ما نور خدا را از نقايص تنزيه مي‌کنيم و مي‌گوييم: خدا نور است، اما نوري که حجم، زمان و مکان ندارد و محتاج به جوهري نيست که به آن قائم باشد، و قابل تجزيه نيست؛ اما کنه آن را نمي‌فهميم. همين‌طور حقيقت نور رسول الله‌ را هم نمي‌فهميم. فقط از طريق روايات اجمالاً مي‌فهميم که خداوند چنين مخلوقي هم دارد. همين اندازه بايد بگوييم که آن قدر پاک‌ است که اگر در اين عالم ماده بخواهيم چيزي شبيه آن را پيدا کنيم، بايد بگوييم: مثل نور است و همان‌طور که روشن شدن هر جسمي در اين عالم محتاج به نور است، موجودات اين عالم هم نسبت به آن موجود اين چنين نيازي دارند؛ او بايد بر اين‌ها بتابد تا روشن شوند؛ وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا.6 در روايات آمده که اين نوري که خداي متعال به خود استناد مي‌دهد نور اهل‌بيت عليهم‌السلام است. اين‌ها مطالبي است که در روايت آمده است و خدا را هزاران بار شکر مي‌کنيم که گوش ما با اين معارف آشنا شده است. اين معاني آن‌قدر بلند است که صدها فيلسوف و حکيم از درک حقيقت آن قاصرند؛ مگر کساني که خداي متعال خود آن نور را حضوراً به آن‌ها نشان داده باشد، مانند علي عليه‌السلام که پرده‌ها از جلوي چشمش برداشته شده بود و مي‌فرمود: لو کشف الغطاء ماازددت يقينا.7
عالم نور

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند:‌ پيامبر اسلام صلي‌الله‌عليه‌وآله قبل از اين‌ عالم برگزيده شده است. اين قبل بودن به چه معناست؟ آيا مقصود اين است که مثلاً اگر عمر اين عالم يک ميليارد سال است، يعني ايشان يک سال قبل از آن يک ميليارد برگزيده شده است؟ در بعضي از روايات درباره بعضي از موجودات آن عالم آمده است که خداوند آن‌ها را دوهزار سال قبل آفريده است. آيا اين نور هم اين‌گونه است؟ آيا مراد از سال دراين‌جا سالي است که 365 روز است، يا اين معيار ديگري دارد؟ چيزي که ما به عنوان احتمال عرض مي‌کنيم اين است که معمولاً آنچه ما از اين قبل و بعد بودن‌ها مي‌فهميم، قبل و بعد زماني است؛ اما آيا قبل از اين‌که همه اين خلايق خلق شوند زماني بوده است؟ بعيد نيست که اين قبل، قبل زماني نباشد، مخصوصاً ‌که ارتباط آن نور فقط با موجوداتي نيست که در مرز عدم و وجودند؛ بلکه آن نور بر همه موجودات تا روز قيامت مي‌تابد. وقتي همه آن‌ها از آن نور خلق شده‌اند، از آن جدا نيستند و آن نور در همه آن‌ها حضور دارد.
احاطه به همه موجودات و حوادثي که اکنون در عالم در حال اتفاق افتادن است خيلي قدرت علمي وسيعي مي‌خواهد؛ اما اگر فرض کنيم که موجودي همان طور که حوادث موجود را مي‌بيند حوادث گذشته را هم مي‌بيند، درکش خيلي مشکل مي‌شود. ما درباره خدا معتقديم که نه تنها حوادث گذشته و آينده را مي‌داند، بلکه گذشته، حال و آينده به يک اندازه براي او حاضر است. خدا اين طور نيست که وقتي امروز مي‌آيد ديگر ديروز يا فردا را نبيند. علم خدا علم حصولي و صورت ذهني نيست که بگوييم مي‌داند ديروز چه بوده است؛ بلکه همه گذشته، حال و آينده عالم پيش خدا حضور دارند؛ «ليس عند ربک صباح و لا مساء؛ صبح و شب و ديروز و امروز ندارد.»
براي درک اين مسأله بزرگان مثال خوبي زده‌اند. مي‌فرمايند: اگر شما پشت پنجره‌اي باشيد که کاروان شتري از مقابل آن مي‌گذرد و موقعيت شما به گونه‌اي است که فقط يکي از شترها را مي‌توانيد ببينيد و براي ديدن شتر بعدي بايد اين شتر بگذرد، شما وقتي شتر دوم را مي‌بينيد که اولي گذشته و سومي هنوز نيامده است؛ لذا اولي و سومي را نمي‌بينيد. اما اگر به پشت‌بام برويد به طوري که بر اين جاده اشراف داشته باشيد، همه شترها را يک‌جا مي‌بينيد. اين شترها در جاي خود قبل و بعد دارند؛ اما براي شما همه يک‌جا حاضرند. اين مثل عالمي است که ما در آن زندگي مي‌کنيم. ما همه حوادث را با مقياس اين پنجره مي‌سنجيم. از اين ديدگاه، دومي که بود نه اولي هست و نه سومي؛ اما عالم ديگري هست که اشراف بر اين عالم دارد. اگر ما چنين تصور کنيم که عالم محسوسات سقف و مرزي دارد، وقتي از اين مرز فراتر مي‌رويم عالم ديگري است که بر اين عالم احاطه دارد؛ نه تنها بر محيطش بلکه همانند کره‌هاي متداخل بر درونش هم احاطه دارد. در اين صورت عالم محيط، تقدم و تأخرهاي داخل عالم محاط را ندارد.
حتماً شنيده‌ايد که بعضي از اولياي خدا حوادث گذشته و بعضاً آينده را نه تنها مي‌دانستند، بلکه مي‌ديدند. تفسير اين نکته اين است که روح انسان موجودي فراتر از اين قالب مادي است و خداوند قدرتي به آن داده که مي‌تواند از عالم ماده فراتر برود. در اين حالت مثل آن کسي است که از بام بر جاده احاطه دارد. در اين صورت براي او گذشته و حال و آينده يکسان است. از بعضي از بزرگان نقل شده است که بعضي از اولياي خدا بعد از رياضات و عبادت‌هاي خيلي زياد موفق شده بودند که روز عاشورا را ببينند. اين چه قدرتي است و از کجاست؟ تعبيري که به ذهن‌هاي ما نزديک است اين است که مي‌گوييم: در لوح محفوظ يا لوح محو و اثبات است. اين لوح، يک لوح معمولي نيست؛ بلکه عالمي است که همه اين‌ها را مي‌تواند يک‌جا در خودش جمع کند. آن کسي که با آنجا ارتباط پيدا کند مي‌تواند حوادثي که در آن وجود دارد را ببيند.
اگر اين فرضيه که بزرگاني آن را تقريب فرموده‌اند صحيح باشد ـ بعيد هم به نظر نمي‌آيد ـ وقتي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: خداي متعال پدرم را قبل از رسالت اختيار فرمود در آن وقتي که هنوز مخلوقات اين عالم به وجود نيامده بودند مي‌توانيم بگوييم: آن نوري که خدا قبل از خلق خلايق، خلق فرموده است، در عالَم ديگري بوده است که آن عالَم غير از اين عالم دنياست که ما در آن زندگي مي‌کنيم. آن عالم بر همه آنچه در اين عالم است احاطه دارد. زمان جزء عالم ماده است و آن عالم فوق زمان است و بر زمان احاطه دارد.
عالم ماده؛ پرتويي از عالم نور

نکته ظريفي در اين جا هست که باز از بعضي از آيات قرآن مي‌توان استظهار کرد، و آن اين‌که همه آن‌چه در عالم جسماني هست به برکت عالم فوقاني و شعاع و پرتويي از آن است. قرآن مي‌فرمايد: وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏؛8 عندنا همان عالمي است که پيش خداست نه پيش ما. مي‌فرمايد: هرچه شما در اين عالم ببينيد خزينه‌هايش پيش خداست و از آن خزينه‌ها با حد و حدود خاصي در اين عالم نازل مي‌کند.
شايد صدها روايت در کتب مختلف شيعه و سني درباره اصل اين عالم وارد شده باشد. من به عنوان نمونه روايتي که از امير‌المومنين سلام‌الله‌عليه نقل شده است را مي‌خوانم. حضرت مي‌فرمايند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَدٌ وَاحِدٌ تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً صلي‌الله‌عليه‌وآله وَ خَلَقَنِي وَ ذُرِّيَّتِي ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهُ اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَاتُه‏؛9 خدا خودش بود و خودش. بعد سخني گفت آن سخن نوري شد ـ قاعدتاً اين سخن همان «قال له کن» است ـ و پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله ‌و من و ذريه من را از همان نور آفريد. سپس سخني گفت: آن سخن روح شد ـ معلوم مي‌شود آن نور غير از روحي است که در اين عالم متعلق به ابدان است؛ يعني مقامش از مقام روح انساني هم بالاتر است. اين روح را در آن نور جايگزين کرد. تا اين‌که بدن‌هاي ما آفريده شد. آن وقت روح را در بدن‌هاي ما دميد.» بنابراين اين‌که مي‌فرمايد: پيغمبر را انتخاب کرد قبل از اين‌که خلايق از عالم غيب به شهود بيايند، يعني در عالمي که فوق اين عوالم است و از آن به «عالم نور» تعبير مي‌شود.
اميدواريم خداي متعال به برکت نور چهارده معصوم سر سوزني از آن نور را به دل‌هاي همه ما بتاباند.

1 . طه، 13.

2 . آل‌عمران، 33.

3 . آل‌عمران، 179.

4 . بحارالانوار، ج15 ص24.

5 . نور، 35.

6 . زمر، 69.

7 . غررالحکم، ص120.

8 . حجر،‌ 21.

9 . بحارالانوار، ج26 ص291.
پاسخ
#16
معلم ملائکه

... و اصطفاه قبل أن ابتعثه إذ الخلائق بالغيب مكنونة و بستر الأهاويل مصونة و بنهاية العدم مقرونة، علما من الله تعالى بمآيل الأمور و إحاطة بحوادث الدهور و معرفة بمواقع المقدور؛
در جلسه گذسته عرض کرديم که از اين بخش از خطبه شريف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به دست مي‌آيد که قبل از پيدايش اين عالم محسوس، خداي متعال موجود و عالم ديگري آفريده که در روايات به نام «نور» ناميده شده است. در زيارت جامعه مي‌خوانيم: خلقکم الله انوارا فجعلکم بعرشه محدقين حتي منّ علينا بکم؛1 خدا شما را به صورت انواري خلق کرد که به دور عرش خدا حلقه زده بوديد؛ تا زماني که بر ما منت گذاشت و شما را به اين عالم آورد. در روايتي حضرت باقر صلوات‌الله‌عليه مي‌فرمايند: «كُنَّا نُوراً بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ قَبْلَ خَلْقِ خَلْقِهِ فَلَمَّا خَلَقَ الْخَلْقَ سَبَّحْنَا فَسَبَّحُوا وَ هَلَّلْنَا فَهَلَّلُوا وَ كَبَّرْنَا فَكَبَّرُوا؛2 ما در پيشگاه خدا نوري بوديم قبل از اين‌که عالم را بيافريند. وقتي خدا خلايق را خلق کرد ما تسبيح گفتيم و آن‌ها آموختند و تسبيح گفتند، و ما تهليل (لااله الا الله) گفتيم و آن‌ها آموختند و تهليل گفتند، و ما تکبير گفتيم و آن‌ها آموختند و تکبير گفتند.» درباره معناي اين جمله دو احتمال وجود دارد؛ يک احتمال اين است که ديگران در همان عالم انوار تسبيح و ... را آموختند و همان‌جا تسبيح و ... را گفتند. احتمال ديگر اين است که هر کس تا روز قيامت تسبيح و تهليل گويد، به برکت تسبيح و تهليل آن‌ها و به يک معنا پژواکي از تسبيح و تهليل آن‌هاست. اين معنا حقيقتي است که از بسياري از روايات استفاده مي‌شود. در زيارت آل‌ياسين آمده است که: «فَمَا شَيْ‏ءٌ مِنَّا إِلَّا وَ أَنْتُمْ لَهُ السَّبَبُ وَ إِلَيْهِ السَّبِيل؛3 ما هيچ کار خوبي انجام نمي‌دهيم مگر اين‌که سبب و راه انجامش شماييد.» اين معارف، حقايقي است که در بعضي روايات به آن اشاره شده است و استبعادي که به ذهن ما مي‌آيد، به خاطر عدم شناخت امام است. گمان مي‌کنيم که آن‌ها هم انساني هستند مثل ما که کمي علمشان بيش‌تر است؛ اما در زيارت جامعه مي‌خوانيم که اصلا خلقت شما با خلقت ما خيلي فرق دارد. به يک معنا با آفرينش آن‌ها به صورت آن انوار، کار خلقت تمام بود و بعد از آن هر چه خدا آفريده، طفيلي است که در بحث هدف آفرينش توضيح آن گذشت. اگر مايل باشيد روايات بيشتري درباره عالم نور و انوار اهل‌بيت عليهم‌السلام مطالعه کنيد، مي‌توانيد به جلد 25 و 26 بحارالانوار (چاپ جديد) مراجعه کنيد.
رابطه وجود نوراني و جسماني

ممکن است سؤال شود: آن انواري که خدا در آن عالم آفريد و آن‌ها در پيشگاه الهي حضور داشتند و حول عرش الهي حلقه زده بودند، چه نسبتي با اين وجود مادي دارند که در اين عالم پيدا مي‌کنند؟ ما مي‌دانيم اشرف مخلوقات که عزيزترين و شريف‌ترين آن انوار و اولين مخلوق الهي است، نور پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ است؛ اما پيغمبر اکرم هزاران سال بعد از خلقت حضرت آدم در يک منطقه بياباني خشک و سوزاني متولد شد. ايشان طفل يتيمي بود که اندک اندک رشد کرد تا چهل سال از عمرش گذشت و مرد کاملي شد و آن وقت مبعوث به رسالت شد. بعد از آن هر چه بيان مي‌کرد، وحي الهي بود که به او القاء مي‌شد. قرآن هم مي‌فرمايد: «مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا؛4 تو اصلا نمي‌دانستي کتاب و ايمان چيست. ما آن را نوري قرار داديم که موجب هدايت تو شد»، و يا در سوره ضحي آيه 7 مي‌فرمايد: «وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى؛ تو خودت هدايتي نداشتي، خدا تو را هدايت کرد». همه اين‌ها در اين عالم در يک ظرف زماني خاصي واقع شد. اين موجود مقدس که تدريجاً در اين عالم رشد کرد و به رسالت مبعوث شد، چه نسبتي دارد با آن نوري که قبل از عالم آفريده شده و منشأ همه خيرات عالم بود و در واقع هدف اصلي از آفرينش مخلوقات بود؟
با نگاه سطحي ممکن است تصور ‌کنيم که همان‌طور که خاک مبدأ آفرينشي براي بدن ماست، وقتي هم خدا مي‌فرمايد: نور پيغمبر را قبل از عالم خلق کرديم يعني مبدأ آفرينش پيغمبر نور بوده است؛ نوري را خدا خلق کرد که بعداً پيغمبر را از آن بيافريند، و همان‌طور که خاک خودش نه چيزي مي‌فهمد و نه ارزش قابل توجهي دارد، آن نور هم گرچه از خاک بهتر بود، ولي کمال، قدرت و شعوري نداشت. اگر در بين موجودات مادي بخواهيم ارزش‌گذاري کنيم بايد بگوييم: خاک در پست‌ترين مراتب است، آتش در يک مرتبه بالاتري است و کمي بالاتر هم نور است. وقتي مي‌گوييم: انسان از خاک خلق شده است، معنايش اين نيست که خاک همه کمالات انساني را دارد؛ بلکه بايد انسان به تدريج آن کمالات را تحصيل کند. همچنين وقتي مي‌گوييم: ابليس از آتش خلق شده است، معنايش اين نيست که آتش همه کمالات را دارد؛ اما موجودي که از آتش خلق شده است ويژگي‌هايي دارد که موجود خاکي ندارد؛ مثلاً با سرعت حرکت مي‌کند. وقتي ‌گفته مي‌شود: پيغمبر از نور خلق شده، برخي ممکن است خيال کنند گرچه آن نور از خاک و آتش بالاتر است و از نورهاي اين عالم پر نورتر و لطيف‌تر است، ولي کمالي نداشت. اين نور آفريده شده بود تا بعدها وجود پيغمبر و ائمه اطهار عليهم‌السلام از آن نور خلق شوند. همان طور که خاک و آتش، ماده‌اي‌ ابتدايي است و به آن‌ها کمالي نمي‌بخشد و فقط آتش مقداري شريف‌تر است، اين نور هم گرچه شريف‌تر از خاک و آتش است، ولي صرفاً ماده‌اي ابتدايي است. خدا به پيامبر و امامان افتخار داده و منشأ وجودشان را چيزي بهتر از خاک قرار داده است!
اما وقتي اوصافي که در روايات براي آن نور ذکر شده است را مي‌خوانيم، مي‌فهميم آن نور حقيقتي بالاتر از اين نور ساده دارد. امام باقر سلام‌الله‌عليه فرمودند: فلما خلق الله الخلق سبحنا فسبحوا؛ اما در روايتي ديگر علت تسبيح گفتن را هم بيان مي‌کند. مي‌فرمايد: وقتي خدا ملائکه را خلق فرمود و آن‌ها عظمت نور ما را ديدند، در مقابل اين عظمت خضوع کردند. ما تسبيح گفتيم تا بفهمند که ما مخلوقيم.5 از لحن کلام استفاده مي‌شود که ملائکه وقتي عظمت نور ما را ديدند گمان کردند ما خدا هستيم؛ براي اين‌که بفهمند ما بنده‌ايم، ما تسبيح گفتيم؛ آنگاه آن‌ها هم ياد گرفتند و تسبيح گفتند. اين معاني با آن تصور که آن نور مثل خاک و آتش، صرفاً منشأ پيدايش جسم پيغمبر در اين عالم بوده، خيلي متفاوت است. آن نور، نوري است که بعد از خلقت آن، همه برکات طفيل آن است؛ حتي ملائکه مقربين تسبيح خدا را از آن‌ها ياد مي‌گيرند و ـ اگر آن احتمالي که بنده عرض کردم قابل قبول باشد ـ نه تنها تسبيح ملائکه، بلکه تسبيح هر مخلوقي، پژواکي از تسبيح آن‌هاست.
نسيم‌هاي ديار دوست

گاهي انسان حس مي‌کند نسيمي به روحش مي‌وزد. در روايات هم آمده که: «إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا؛6 گاهي خدا نسيم‌هايي براي شما مي‌وزاند؛ خودتان را در معرض آن نسيم‌ها قرار دهيد!» گاهي انسان احساس مي‌کند که دوست دارد عبادت کند، نماز بخواند و به ياد خدا باشد. گاهي هم برعکس، از عبادت اشمئزاز پيدا مي‌کند. تفسير اين موضوع در فرهنگ اسلامي و به خصوص فرهنگ شيعي ما اين است که آن نسيم‌ها نسيم‌هاي رحمتي است که به واسطه ملائکه رحمت مي‌وزد، و حالت اشمئزاز از خوبي‌ها، وساوس شيطاني است که از انفاس رذيله و پليد شياطين پخش مي‌شود. اگر در اين جمله دقت کنيم که فرمود: «فما من شيء الا و انتم له السبب؛ هيچ خيري از ما سر نمي‌زند مگر اين‌که سبب آن شماييد»، معلوم مي‌شود که همه خوبي‌ها از برکت توجهات صاحب‌الامر عجل‌الله‌تعالي‌فرجه است. او اين انوار پاک را در عالم پخش مي‌کند؛ ولي همه ظرفيت دريافت آن را ندارند. هر وقت دل پاکي داشته باشيم آن نور را مي‌گيريم؛ آنگاه انگيزه کار خير پيدا مي‌کنيم. در زيارت جامعه مي‌خوانيم که: و جعل صلاتنا عليکم و ما خصنا به من ولايتکم طيبا لخلقنا و طهارة لانفسنا و تزکية لنا و کفارة لذنوبنا؛ همين که ما مي‌گوييم: اللهم صل علي محمد و آل محمد، و همين که در دلمان نسبت به اهل‌بيت عليهم‌السلام احساس محبت مي‌کنيم باعث مي‌شود که آفرينش ما به وسيله اين ولايت پاک شود. آن کسي که اين ولايت را ندارد اين پاکيزگي وجود را ندارد. گويا نفس ما آلوده و پليد است و با ارتباط با اهل‌بيت عليهم‌السلام آن آلودگي‌ها برطرف و پاک مي‌شود (طهارة لانفسنا و تزکية لنا) و اين باعث رشد و بالندگي ما مي‌شود و نهايتاً کفاره گناهان ما قرار مي‌گيرد (و کفارة لذنوبنا). وقتي ميلياردها انسان در اثر محبت به اهل‌بيت عليهم‌السلام تا روز قيامت از آلودگي‌ها پاک مي‌شوند و اين محبت، کفاره گناهانشان قرار مي‌گيرد، خود آن بزرگواران بايد چه عظمتي داشته باشند که صلوات بر آن‌ها اين قدر اثر دارد. «و بلغ الله بکم اشرف محل المکرمين و اعلي منازل المقربين و ارفع درجات المرسلين حيث لا يلحقه لاحق و لا يفوقه فائق و لا يطمع في ادراکه طامع؛ خدا شما را در مرتبه و درجه‌اي قرار داده است که از همه انبيا و مرسلين بالاتريد. از همه ملائکه مقربين بالاتريد. جايي که هيچ کس از آن‌جا بالاتر نمي‌تواند برود. نه تنها بالاتر نمي‌تواند برود، بلکه طمعي هم به رسيدن به آن‌جا ندارد!»
سؤال اين بود که آن نور با آن عظمت، با وجود جسماني چه نسبتي دارد؟ اولاً: بايد بدانيم که اطاعت، عبادت، رشد و کمال، و متقابلاً عصيان، سقوط، عذاب و ... همه مربوط به اين عالَمي است که ما در آن زندگي مي‌کنيم. تحولات، تغيرات، تکاملات و حرکات، همه از آنِ اين‌جاست. اگر مي‌گوييم پيغمبر اکرم بر اثر عبادت تکامل پيدا کرد و در سن چهل سالگي استعداد رسالت پيدا کرد، اين‌ها مربوط به اين عالَم است. در عالم نور ـ به حسب فرضيه‌اي که ديشب عرض کردم ـ اصلاً تقدم و تأخر زماني نيست که بگوييم: «آن نور اول خلق شد. پس بعد چه طور نطفه و جنين شد؟» آن نور وجودي است که بر همه اين وجود‌ها احاطه دارد. آن‌چه در اين عالم واقع مي‌شود يک شعاعي از اوست. نمود آن نور در اين عالَم که عالَم حرکات و تحولات است، اين خواص را دارد. همه مراتبي که در اثر عبادت و غير عبادت پيدا مي‌شود، براي اين وجود مادي و اين جهاني است. آن وجودي که در عالم نور است تکليفي مثل تکليف ما ندارد. آن وجود آيينه نور خداست. اگر گفتيم آن وجود، نور، علم و احاطه دارد، معنايش اين نيست که اين بدن مادي و وجود جسماني اين‌ جهاني او هم همين‌طور است. اين وجودش در ظاهر مثل ديگر وجودات اين جهاني است. مثل بقيه ابتدا به صورت نطفه‌اي است. بعد جنيني تشکيل مي‌شود و متولد مي‌شود، رشد مي‌کند و بالاخره از دنيا مي‌رود. کل اين مراحل پرتويي از آن وجود نوراني است؛ به همين دليل است که ما موظف‌ايم بر پيغمبر اکرم صلوات بفرستيم. اين صلوات دعاست؛ دعا مي‌کنيم که خدا رحمت خاصش را بر پيغمبر نازل کند. آيا پيغمبر آن رحمت را دارد يا ندارد؟ اگر منظور وجود جسماني حضرتش باشد، هنوز آن رحمتي که ما طلب مي‌کنيم به او نرسيده است و در اثر دعاي ما مي‌رسد. اين مطلب يک لايه پنهان هم دارد و آن اين‌که دعا کردن ما توفيقي است که خداي متعال به ما مي‌دهد و خداوند آن توفيق را به برکت آن انوار مقدس به ما عطا مي‌کند. اما به حسب عوامل اين عالم، دعاي ما در حق رسول الله مستجاب مي‌شود. اين‌که صلوات بهترين ذکر است به خاطر اين است که از طرف هر کسي که باشد قطعاً مستجاب مي‌شود و يکي از برکاتش هم اين است که موجب تزکيه و کفاره ذنوب ما مي‌شود.
قبولي نماز؛ به برکت صلوات

در تشهد مستحب است که بگوييم: و تقبل شفاعته وارفع درجته. ما از خدا مي‌خواهيم که درجه پيغمبر را عالي‌تر کند. اگر ايشان به همه خيرات رسيده است، چرا از خدا مي‌خواهيم که درجه‌اش بالاتر برود؟ در اين صورت دعا لغو است. منظورِ اين دعا، درجاتي است که در اين عالم حاصل مي‌شود. ما حقيقت صلوات را نمي‌دانيم؛ اما همين اندازه مي دانيم که هديه‌اي است که خدا به پيغمبر مي‌دهد، و اين براي ما شرف و افتخار است. اگر درک کنيم، بالاترين توفيقي که نصيب ما مي‌شود توفيق فرستادن صلوات است. اگر نماز ما هم به برکت صلوات در تشهد پذيرفته مي‌شود تعجب نکنيد؛ چراکه در زيارت جامعه مي‌خوانيم: جعل صلاتنا عليكم و ما خصنا به من ولايتكم طيبا لخلقنا و طهارة لأنفسنا و تزكية لنا و كفارة لذنوبنا.
ممکن است سؤال شود که: چگونه اين‌ها اين قدر عظمت دارند؟ جواب اين است که: آيا خدا بايد موجودي را که از هر جهت اشرف از همه مخلوقات باشد خلق کند يا نکند؟ اگر بخواهد خلق کند، نتيجه‌اش اين عظمت خواهد بود، و اگر نخواهد خلق کند، مگر بخيل است که اين کار را نکند؟ وقتي چنين توانايي داشته باشد، چه انگيزه‌اي مي‌تواند داشته باشد و چه وجه عقلايي دارد که اين کار را نکند؟ حال که مي‌تواند چنين مخلوقي خلق کند، اگر خلق کند کار خوبي کرده است.

الحمدلله الّذي هَدانا لِهذا وَ مَا کنّا لنهتدي لولا ان هدانا الله.

1. من لايحضره الفقيه، ج2 ص613.

2 . بحارالانوار، ج25 ص24.

3 . بحارالانوار، ج99 ص92.

4 . شوري، 52.

5 . بحارانوار، ج18 ص345.

6 . بحارالانوار، ج68 ص221.
پاسخ
#17
فرا رسيدن ايام سوگواري مولي الموحدين اميرالمومنين صلوات‌الله‌عليه را به پيشگاه مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه خاضعانه تسليت عرض مي‌کنيم. اميدواريم خداي متعال در دنيا و آخرت دست ما را از دامان ولايتش کوتاه نفرمايد.
تقديرات علمي و تقديرات عيني

... وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ، إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ، وَ بِسَتْرِ الْأَهَاوِيلِ مَصُونَةٌ، وَ بِنِهَايَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ، عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِمَآيِلِ الْأُمُورِ، وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْمَقْدُورِ، ابْتَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَى إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ، وَ عَزِيمَةً عَلَى إِمْضَاءِ حُكْمِهِ، وَ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِهِ؛
ترجمه تحت اللفظي اين چند جمله اين است خداي متعال پيغمبر اکرم را برگزيد پيش از آن‌که او را مبعوث به رسالت کند، در آن هنگام که خلايق در غيب عالم پوشيده بودند و پرده‌هاي حيرت‌انگيز آن‌ها را در برگرفته بود و مقرون به نهايت عدم بودند؛ چون خداوند سرانجام کارها را مي‌دانست و بر حوادث روزگار احاطه داشت و به جايگاه مقدرات آگاه بود، در اين عالم او را مبعوث کرد؛ به خاطر اين‌که کارش را به پايان برساند، و به خاطر اين‌که تصميم داشت حکمش را اجرا کند، و براي اين‌که آن مقدرات حتمي را نافذ و اجرا کند.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين عبارات به دو مرحله اشاره مي‌فرمايند؛ يک مرحله، مرحله‌اي است که هنوز مخلوقات خلق نشده بودند و هنوز انساني در کار نبود. در چنين موقعيتي خداي متعال پيغمبر اکرم را برگزيد و معين کرد که بايد او خاتم انبياء باشد. مرحله ديگر در اين عالم بود. بعد از اين‌که آسمان‌ها، کهکشان‌ها، منظومه شمسي و زمين پديد آمد و زمين مستعد شد که موجود زنده‌اي در آن به وجود آيد، هزاران سال گذشت تا خداي متعال پيغمبر اکرم را مبعوث به رسالت کرد. در اين مرحله مي‌فرمايد خدا او را مبعوث کرد تا آنچه را که تقدير فرموده بود به مرحله عمل درآورد. امشب که شبي از شب‌هاي قدر است بي‌مناسبت نيست که توضيح دهيم آن تقديرات در کجا بود، براي چه بود و چگونه خداوند تقديرات را به مرحله امضا مي‌رساند. براي اين‌که بحث خيلي گسترده نشود، اين توضيح را به صورت فهرست‌وار عرض مي‌کنم.
اصل قدر و تقدير به معناي اندازه‌گيري است. در روايتي از امام هادي صلوات‌الله‌عليه نقل شده است که تقدير عبارت است از مهندسي عالم. ما وقتي خودمان در عالم انساني مي‌خواهيم پروژه عظيمي را تأسيس کنيم، اول بايد هدفمان مشخص باشد. اين کار نياز به معلوماتي دارد. مرحله علم اولين مرحله‌اي است که براي مقدرات کار لازم است. بعد مقدمات لازم را بررسي مي‌کنيم. وقتي همه اين‌ها را در نظر گرفتيم، طرحي براي کار تصور مي‌کنيم و به دنبال آن نقشه اجرايي طرح را آماده مي‌کنيم. نقشه اجرايي طرح را در آخرين مرحله آماده مي‌کنيم و بعد از آن بسم‌الله را مي‌گوييم و شروع به عملي کردن طرح مي‌نماييم. البته مي‌دانيم که خداي متعال به اين مراحل احتياج ندارد تا لازم باشد که هر کدام در زماني انجام گيرد. اصولا زمان در کارهاي خدا دخالتي ندارد. ما هستيم که به خاطر ضعف وجودي، نياز داريم به اين‌که به تدريج فکر کنيم، با ديگران مشورت کنيم تا طرحي را بريزيم و بعد نقشه عملياتي‌اش را آماده کنيم. اگر امکان داشت همه اين مراحل را در يک آن تصور کنيم ديگر به زمان نياز نداشتيم؛ ولي به هر حال اين مراحل از نظر عقلي بر هم مترتب‌اند؛ يعني اگر در يک آن هم همه اين مراحل را مي‌توانستيم تصور کنيم، باز اين‌ها تقدم و تأخر دارند؛ يعني غير از تقدم و تأخر زماني، تقدم و تأخرهاي ديگري هم هست. مثلاً وقتي با دست کليد را در قفل مي‌چرخانيم، دست و کليد با هم حرکت مي‌کنند؛ اما دست است که کليد را به حرکت در مي‌آورد و حرکت دست تقدم وجودي بر حرکت کليد دارد.
ممکن است سؤال شود که: چرا با اين‌که خدا کارش را بدون زمان انجام مي‌دهد و فقط مي‌گويد: باش! و آن موجود مي‌شود، اما درباره خلق عالم مي‌فرمايد: «خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ؛1 خلقت آسمان‌ها و زمين‌ شش روز طول کشيد»؟ اجمالاً همان‌طور که چند جلسه قبل عرض کردم، آن عالمي که زمان ندارد بر عالم زمان احاطه دارد. ما که در عالم زمان هستيم اين تقدم و تاخرهاي زماني را درک مي‌کنيم؛ ولي او که بر اين عالم احاطه دارد، همه اين‌ها براي او يک‌جا حاضر است. مخلوق در شش روز پديد مي‌آيد؛ اما امر الهي تدريج ندارد (يقول له کن فيکون). اين تدريج براي مخلوق است نه براي خالق.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها براي انتخاب پيغمبر و بعثت پيغمبر به دو مرحله اشاره مي‌فرمايند؛ مرحله اول را با تعابير إصطفي، إجتبي و سمّاه بيان مي‌کنند و مرحله دوم را با تعابير أرسل، إبتعث و ... . مرحله اول مرحله علم است. اين معنا را نسبت به کار خدا «تقدير علمي» گويند. يعني خداي متعال هم در عالم علم خود، اشياء را اندازه‌گيري مي‌کند که چه چيزي بايد در چه جايي واقع شود، چه قدر زمان مي‌خواهد، حجمش بايد چه قدر باشد، بايد با چه چيزهايي ارتباط داشته باشد و ... . اين نوعي اندازه‌گيري است، اما در عالم علم. وقتي نقشه اجرايي تهيه و عمل شروع شد، اين بخش کار هم مراحلي دارد که آن را «تقدير عيني» گويند. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فرمودند: عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِمَآيِلِ الْأُمُورِ، وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْمَقْدُورِ؛ چون خدا عواقب امور را مي‌دانست و بر همه حوادث احاطه داشت و جايگاه اين مقدرات را مي‌شناخت، در همان عالم جايگاه پيغمبر را به عنوان خاتم انبياء تعيين کرد. تا اين‌جا صحبت علم و معرفت است که بر تقدير علمي منطبق مي‌شود. اما وقتي جبرئيل بر پيغمبر نازل مي‌شود و مي‌گويد: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ،2 اين‌جا ديگر صحبت علم نيست؛ بلکه اين‌جا مرحله اجرا، پياده کردن نقشه و عينيت بخشيدن به طرح است؛ لذا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اين مرحله را اين‌گونه بيان مي‌کنند که: ابْتَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَى إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ، وَ عَزِيمَةً عَلَى إِمْضَاءِ حُكْمِهِ؛ خدا پيغمبر را مبعوث کرد براي اين‌که کار را تمام کند، چون عزم جدي داشت که آن حکمي را که در عالم علم کرده بود امضا و در عالم عين پياده کند؛ وَ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِهِ؛ مقدرات تا به آن مرحله نهايي نرسيده قابل تغيير است. کار مهندس هم همين‌طور است. وقتي کار به مرحله آخر رسيد و آخرين خشت را گذاشتند ديگر کار تمام است. مقدرات حتمي يعني چيزهايي که ديگر تغيير نمي‌کند. در قرآن به برخي از مقدرات حتمي اشاره شده است؛ مثلاً مي‌فرمايد: هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛3 اين اراده حتمي خداست که پيغمبر آخرالزمان مبعوث شود و دين او بر همه اديان ديگر غالب شود، و يا مي‌فرمايد: وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ؛4 ما هم در تورات و هم در زبور نوشتيم و هم در قرآن مي‌گوييم که وارثان اين زمين شايستگان‌اند. اين يک قضاي حتمي است. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: براي اين‌که اين مقدرات حتمي تحقق پيدا کند خدا پيغمبر را مبعوث فرمود. اگر پيامبر در اين عالم مبعوث نشده بود اين مقدرات، حتميت پيدا نمي‌‌کرد. پس مي‌بينيد حضرت دو گونه تعبير به کار برده‌اند؛ قبل از بعثت صحبت از مقدراتي است که به عالم علم الهي مربوط است؛ يعني تقديرات علمي. اما بعد از بعثت صحبت از مقدرات حتمي است (إنفاذا لمقادير حتمه). پس ما دو نوع تقدير داريم؛ تقديرات در عالم علم الهي و تقديرات در عالم عين، و هر دو هم در روايات و هم در آيات مصاديق زيادي دارد. چون اين شب‌ها شبهاي قدر است، توجه به اين مطلب لازم است که يک دسته از تقديرات، تقديرات علمي است که در لوح محفوظ و لوح محو و اثبات است. يک دسته تقديرات علمي، تقديرات علمي غير حتمي است و يک دسته تقديرات علمي حتمي؛ مثلاً وقتي براي کسي أجل معين مي‌شود، يک أجل، أجل حتمي است و يکي أجل معلق و مشروط. مثلا اجلش به صدقه دادن مشروط است؛ يعني اگر صدقه داد اجلش طولاني است و اگر صدقه نداداجلش کوتاه است. اين مربوط به تقديراتي است که قابل تغيير است. اما بالاخره خدا مي‌داند که آيا اين صدقه خواهد داد يا نخواهد داد و عمرش چه قدر خواهد شد. اين تقديرات، تقديرات علمي حتمي است. تقديراتي که به مرتبه حتميت مي‌رسد مرتبه قضاء است. اين دو مرتبه در عالم علمي، تقدير علمي و قضاي علمي است. عالم عين هم همين دو مرحله را دارد: يک مرحله مشروط دارد و يک مرحله حتمي و در مرحله آخر امضاء مي‌شود. امضاء يعني گذراندن و تمام شدن کار که ديگر برگشتي ندارد.
ارتباط بعثت و تقديرات حتمي

حال سوال مي‌شود: چه ربطي است بين انتخاب پيغمبر و اين‌که خدا مي‌داند مقدرات چيست و چگونه بايد واقع شود؟ براي جواب بايد ببينيم هدف خدا از خلقت اين عالم چيست؟ گفتيم که وقتي خدا مي‌خواهد عالم هستي را بيافريند هدف اصلي او کامل‌ترين موجودي است که در عالم خلقت مي‌تواند وجود پيدا کند و آن وجود مقدس پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و چون نور آن حضرت با نور چهارده معصوم متحد است در واقع چهارده معصوم هدف اصلي خلقت‌اند و در مرحله بعد هم کساني هستند که به آن‌ها شباهت دارند، يعني انبياء و اولياي خدا و مومنين خالص. بقيه هم طفيل‌ وجود آنها هستند. اما خدا از اين طفيلي‌ها هم صرف نظر نمي‌کند. نه تنها از اين‌ها بلکه اگر يک لحظه به ياد خدا باشند هم از آن يک لحظه نمي‌گذرد و زمينه را فراهم مي‌کند تا يک ياالله بگويند. در ميان ميلياردها انساني که در طول تاريخ مي‌توانند به وجود آيند، افراد ارزنده‌اي پيدا خواهند شد و خدا مي‌داند چند نسل بايد بگذرد تا يک انسان خوب پيدا شود. اگرچند نسل کافر باشند، اما در نسل چهارمشان يک انسان خوب بتواند به وجود آيد، خدا زمينه را فراهم مي‌کند تا اين نسل بيايند زندگي کنند تا آن انساني که لياقت نور خدا را دارد متولد شود. اين‌ها از الطاف و رحمت‌هاي بي‌نهايت خداست.
در مرحله علم بايد چه کار کرد تا انسان‌ها بتوانند خداپرست شوند و به قرب خدا برسند؟ اولا بايد آنچه لازم است در وجودشان گذاشته شود. بايد خدا به آن‌ها عقل بدهد تا بتوانند خوب و بد را تشخيص دهند. اما باز خدا مي‌داند که علاوه بر عقل اين‌ها به راهنماي ديگري هم احتياج دارند. اگر کساني باشند که اين‌ها را تربيت کنند ممکن است اين‌ها ارتباطي با خدا پيدا کنند و لايق بهشت شوند. اما اگر خدا پيغمبر را نفرستد عقلشان براي رسيدن به آن کافي نيست.‍ اين‌ها مطالب مربوط به مرحله علم است. اين تقدير علمي است. پس در همان طرح اوليه خلقت بايد در نظر گرفته شود که مخلوقات اصيل مرتبه‌اي از وجود هم داشته باشند که با ديگران هم ارتباط برقرار کنند و آن‌ها را راهنمايي کنند.؛ لذا بايد وجود اصلي آن مخلوقات اصيل بايد مرتبه نازله‌اي هم داشته باشند و آن وجود جسماني‌شان است. در اين وجود جسماني بايد مثل سايرين باشند. والا نمي‌توانند با آن‌ها همکاري کنند. اين راهنما بايد با خدا ارتباط تنگاتنگ داشته باشد؛ «وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاء؛5 شما طوري نيستيد که خدا غيب را بر شما آشکار کند؛ اما در ميان همه انسان‌ها تعدادي هستند که چنين استعدادي را دارند» و اراده خدا تعلق مي‌گيرد به اين‌که آن‌ها را انتخاب کند و غيب را به آن‌ها بنماياند. بايد آن‌ها که سنخيتي با شما دارند بيايند و دست شما را بگيرند و هدايت کنند. در اين‌جا فلسفه نبوت هم روشن مي‌شود. روشن مي‌شود که چرا خدا پيغمبران را براي هدايت انسان‌ها مي‌فرستد؟ و چرا به آنان وحي مي‌کند و به ديگران وحي نمي‌کند؟ منظور از اين مقدمه اين بود که در طرح اوليه خلقت براي اين‌که انسان‌هايي که بعد از ميلياردها سال تدريجا آفريده مي‌شوند لياقت استعداد دريافت رحمت‌هاي بي‌پايان الهي و سعادت اخروي را پيدا کنند بايد نبوت منظور شود وگرنه وجود ساير انسان‌ها معطل مي‌ماند و به هدف نمي‌رسند و اين نقض غرض و خلاف حکمت است. تا اين‌جا تکليف در عالم علم مشخص شد.‌ حال در عالم عين بايد چه کار کرد؟ براي اين‌که آنچه را که خداوند طراحي کرده بود عملي شود پيامبر را مبعوث کرد (إتماما لأمره و عزيمة على إمضاء حكمه و إنفاذا لمقادير حتمه).

وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

1. اعراف، 54.

2 . علق، 1.

3 . توبه، 33.

4 . انبياء، 105.

5 . آل‌عمران، 179.
پاسخ
#18
... فَرَأَى الْأُمَمَ فِرَقاً فِي أَدْيَانِهَا، عُكَّفاً عَلَى نِيرَانِهَا، عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا، مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا، فَأَنَارَ اللَّهُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ظُلَمَهَا، وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا، وَ جَلَى عَنِ الْأَبْصَارِ غُمَمَهَا، وَ قَامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدَايَةِ، وَ أَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغَوَايَةِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعَمَايَةِ، وَ هَدَاهُمْ إِلَى الدِّينِ الْقَوِيمِ، وَ دَعَاهُمْ إِلَى الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيم‏؛1
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها با اشاره به حکمت بعثت انبياء و به خصوص پيغمبر خاتم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ‌فرمودند: بعثت نبي مکرم اسلام قبل از خلق اين عالم پيش‌بيني شده بوده و خداي متعال نور آن حضرت را آفريده و ايشان را براي ختم رسالت تعيين فرموده بود. زماني که حکمت الهي اقتضا کرد آن حضرت را در اين عالم مبعوث فرمود تا آن طرحي که براي آفرينش و از جمله آفرينش انسان پيش‌بيني شده بود عملي شود.
هنگامي که پيغمبر مبعوث شدند با اين صحنه در جهان مواجه شدند که اطراف عالم را گمراهي‌ها، جهالت‌ها و ابهام‌ها فرا گرفته بود. مردم در دين‌ها و مذاهب‌شان بسيار پراکنده و انواع معبودها را براي خودشان انتخاب کرده و به پرستش آن‌ها مشغول بودند؛ اما راه صحيح بندگي خدا در ابهام فرو رفته بود و کساني که طالب حقيقت بودند راه اصلي سعادت را نمي‌شناختند؛ لذا پيغمبر اکرم به اين مهم اقدام کردند که بشر را هدايت کنند به راه مستقيمي که موجب سعادت دنيا و آخرتشان مي‌شود. اين‌ حاصلِ بياناتي است که حضرت در اين چند جمله مي‌فرمايند.
موضوعي که در اين‌جا مناسب است درباره آن بحث شود، مسأله افتراق مردم در روش‌هاي پرستش و وجود اديان و مذاهب متفاوت و متضاد است. برخي از سؤالاتي که در اين باره مطرح است عبارتند از اين‌که: اين افتراق از چه زماني پديد آمده است؟ چگونه اين اديان و مذاهب مختلف شکل گرفته است؟ خداي متعال براي رفع اين اختلافات چه چاره‌اي انديشيده است؟ و نهايتا نقش پيغمبر اسلام در مقابل اين اديان و مذاهب مختلف چه بوده است؟
تفسير مادي از کثرت اديان

درباره چگونگي پيدايش اديان مختلف دو نظريه وجود دارد. يک نظريه، نظريه جامعه‌شناسان است. مؤسسان اين علم عموماً گرايش‌هاي مادي‌گرايانه و ماترياليستي داشتند و هنوز هم اکثر جامعه‌شناسان همين گرايشات را دارند. آقاي اگوست‌کنت مؤسس علم جامعه‌شناسي مي‌گويد: دوران زندگي بشر به سه دوره تقسيم مي‌شود: يک دوره، دوره اساطير، سحر، جادو و دين بوده است. در اين دوره بشر هنوز از علم بهره چنداني نداشت و نمي‌توانست پيدايش پديده‌ها را تفسير کند؛ لذا براي اين پديده‌ها به عوامل ماوراء مادي استناد مي‌کرد. دوره دوم، دوره آشنايي با فلسفه است. فيلسوفان اين پديده ها را به صور نوعي استناد دادند و گفتند: عالم به دست اين عوامل ماورايي که در درون همين عالم‌اند اداره مي‌شود. تا اين‌که علوم تجربي پيشرفت کرد و فلسفه را کنار زد. هر اندازه علم پيشرفت کند، حقايق بيشتر روشن مي‌شود. آنگاه ما مي‌فهميم که نه ارواحي در کار است، نه خداياني و نه عوامل فلکي و ... . وي دين را در کنار سحر و جادو و اساطير مطرح مي‌کرد و اين‌ها را از يک مقوله مي‌دانست. ساير جامعه‌شناسان هم در چنين فضايي پرورش پيدا کردند.
يکي از مسائلي که در جامعه‌شناسي مطرح شد منشأ پيدايش دين بود و اين‌که آيا اول، دين واحدي در ميان بشر وجود داشته است و بعد اديان متعدد به وجود آمده‌اند يا ابتدا اديان متعدد بوده و بعد با هم ادغام شده و به صورت يک يا چند دين درآمده‌اند؟ پيش از انقلاب يکي از نوانديشان که گاهي به نام اسلام‌شناس هم شناخته مي‌شد در دانشگاه تهران سخنراني مفصلي تحت عنوان «جامعه‌شناسي شرک» داشت. خلاصه آن سخنراني اين بود که بشر ابتدائاً به صورت قبايل مختلفي زندگي مي‌کرد و هر قبيله براي رئيس قبيله احترامي قائل بود. گاهي بعد از مرگ رئيس قبيله سمبلي از او مي‌ساختند و به عنوان احترام به او در جايي نگهداري مي‌کردند. اين سمبل کم‌کم به بت تبديل شد. کم‌کم براي اين بت‌ها آداب و مناسکي مرسوم شد و کم‌کم اين آداب به صورت يک مجموعه و يک دين درآمد. بنابراين ابتدا اديان فراواني وجود داشته و هر قبيله براي خود ديني داشته است. بعدها که تمدن بشر پيشرفت کرد همان‌طور که در امور سياسي و اجتماعي سعي کردند به هم نزديک شوند و شهرک‌ها تبديل به يک شهر بزرگ و شهرها به صورت يک کشور درآمدند، در امور ديني هم سعي کردند با هم متحد و در هم ادغام شوند. پس سير از کثرت به وحدت است. اين يک نوع تفسير از پيدايش دين است که سير اديان را از کثرت به وحدت مي‌داند.
تفسير الهي از کثرت اديان

راه ديگر رجوع به منابع اسلامي، وحي و قرآن است. ببينيم قرآن در اين زمينه چه مي‌فرمايد. قرآن تقريباً عکس حرف جامعه‌شناسان را مي‌گويد. بر اساس آموزه قرآن نسل انسان از آدم و حوا خلق شده‌اند و حضرت آدم پيغمبر و خداپرست بوده است. طبيعي است که وقتي اين پيامبر خدا براي جمعيت چند نفري خانواده‌اش خداپرستي و توحيد را تبليغ کند اين چند نفري که به تازگي خلق شده‌اند همان روش پدرشان را انتخاب کنند. قرآن هم به همين مطلب قائل است و مي‌فرمايد: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيه فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمْ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ ‏.2 در روايات هم آمده است که: «کانوا قبل نوح امة واحدة‌ علي فطرة الله؛ همه انسان‌ها ابتدا بر فطرت خدايي بودند.» بعد اشاره مي‌فرمايد که تدريجا بين مردم اختلافاتي پديد آمد. خداي متعال پيغمبران را مبعوث کرد تا برنامه‌اي براي زندگي بشر ارائه و راه سعادت را به بشر نشان دهند. بعد عده‌اي در همين دين واحدي که خدا فرستاده بود از روي برتري‌طلبي و تجاوزگري، اختلاف ايجاد کردند. امروز هم اين برنامه هم‌چنان ادامه دارد. در درون هر يک از اديان بزرگ صدها فرقه وجود دارد. تنها مذهب پروتستان در مسيحيت بيش از پانصد فرقه اصلي دارد. ساير مذاهب هم همين حال را دارند. قرآن مي‌فرمايد: تنها عاملي که اين اختلافات را ايجاد مي‌کند رياست‌طلبي و برتري‌طلبي کساني است که از روي هواي نفس اين فرقه‌ها را ايجاد مي‌کنند (فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمْ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ). نظر قرآن اين است که دين حق يکي بود. پيغمبران هم همه همين دين را تبليغ مي‌کردند؛ البته هر پيغمبري ممکن بود متناسب با زمان خودش احکامي بياورد و پيغمبر بعدي بعضي از آن احکام را نسخ کند؛ اما قرآن همه اين اديان را به يک اصل و يک ريشه و يک مباني واحد برمي‌گرداند و اسم همه را اسلام مي‌گذارد. پيغمبران هم وقتي مي‌خواستند از دنيا بروند به اطرافيانشان سفارش مي‌کردند که جز با اسلام از دنيا نرويد (فَلاَ تَمُوتُنَّ إَلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ)3. اما قرآن اختلافات را عمدي و ناشي از تجاوز، سرکشي، برتري‌طلبي، سودجويي، رياست‌طلبي و ... مي‌داند. اگر اين‌ها را کنار مي‌گذاشتند اختلافي پديد نمي‌آمد. انبياي الهي آن چنان راه حق را بيان کردند که اگر کسي مي‌خواست مي‌توانست حقيقت را بفهمد. ولي عده‌اي آب را گل‌آلود کردند و با شبهات و بدعت‌ها دين حق را تحريف کردند. پس بر اساس نظر قرآن کريم سير اختلافاتي که در اديان پديد آمده از وحدت به کثرت بوده است.
نحوه پيدايش تحريفات

جالب است بدانيم که اين تحريفات از اول به همين شکلي که ما امروز مي‌بينيم نبوده است. مثلا امروز اعتقاد به تثليث و سه خدايي (پدر، پسر و روح‌القدس) از ارکان مسيحيت است. ولي اين مسأله از اول در مسيحيت وجود نداشته و يک باره هم پيدا نشده است. ابتدا در ميان پيروان يهوديت و بعد در پيروان نصرانيت تعبيرات مجازگونه‌اي به کار مي‌بردند و مي‌گفتند: ما فرزندان خدا و دوست خدا هستيم (وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاء اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ).4 اين تعبير، تعبيري تشريفاتي و مجازي بود. عُزير که بعد از گذشت صد سال از مرگش دوباره زنده شد، يهوديان گفتند: عزير پسر خداست (وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ).5 مسيحيان خيلي اُولي بودند براي اين‌که اين لقب را به حضرت مسيح بدهند؛ چون حضرت مسيح پدر جسماني نداشت. اين مجازگويي‌ها کم‌کم جدي شد و تبديل به رکن دين گشت. قرآن با اين مسأله فرزنددار بودن خدا به شدت مبارزه کرده است. از طرف ديگر اصول جدي دين را مجاز گرفتند و تأويل کردند و کم‌کم حذف کردند. از هر دو طرف در دين تحريف ايجاد کردند. امروز هم چنين گرايش‌هايي وجود دارد و بايد هشيار بود.
امروزه تصور ابتدايي ما از بت‌پرستي اين است که آن‌ها معتقدند اين بت‌ها عالم را آفريده‌اند! در صورتي که مطلب به اين سادگي نيست. اغلب کساني که مبتلا به شرک بوده‌اند به نوعي وجود خالق واحد را قبول داشته‌اند. قرآن از قول بت‌پرستان مي‌فرمايد: «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى؛6 ما اين‌ها را پرستش نمي‌کنيم مگر براي اين‌که ما را به الله نزديک کنند.» يعني به وجود الله به عنوان خالق زمين و آسمان‌ معتقد بودند. بعضي از بت‌پرستان معتقد بودند که خدا دختراني دارد که آن‌ها را خيلي دوست دارد و آن‌ها فرشته‌اند. مي‌گفتند: چون ما نمي‌توانيم با آن‌ها ارتباط برقرار کنيم به اين بت‌ها به عنوان نمادي از آن ملائکه احترام مي‌گذاريم؛ آن‌ها از اين کار خوششان مي‌آيد و پيش خدا براي ما پارتي‌بازي مي‌کنند! درباره آتش‌پرستان ايران هم گفته شده که: اين‌ها به آتش به عنوان يک نماد قداست احترام مي‌گذاشتند تا خدا از آن‌ها راضي باشد، و معتقد نبودند که همين آتشي که خودشان روشن کرده‌اند آسمان و زمين را خلق کرده است. البته عده‌اي هم اصلاً به آفريننده‌اي معتقد نبودند؛ بلکه به يک نوع طبيعي‌گري معتقد بودند. مي‌گفتند: «اين طبيعت هميشه وجود داشته و اين تحولات را داشته است؛ ولي برخي افراد مي‌توانند در اين تحولات نقش ايفا کنند!» نمرود و فرعون از جمله کساني بودند که خود را به عنوان رب معرفي مي‌کردند؛ اما به اين‌که عالم آفريننده‌اي دارد قائل نبودند. به هر حال معناي پرستش اين نيست که معبود همان خالق است.
پلوراليسم ديني؛ انحرافي خطرناک

انسان گاهي با افرادي با چنين اعتقاداتي برخورد مي‌کند، اما مي‌بيند روحيه نجيب و خيرخواهانه‌اي دارند. مثلاً بعضي از مرتاضان پابرهنه راه مي‌روند و با جاروي نازکي مرتب جلوي پايشان را جارو مي‌کنند، که مبادا مورچه‌اي را پايمال کنند! تا اين حد براي موجود زنده احترام قائل‌اند. با ديدن اين روحيات، انسان با خود مي‌گويد: آيا چنين انسان‌هايي با اين روحيه با صفا اهل بهشت نيستند؟
بايد بدانيم که اگر کسي در شرايطي واقع شود که واقعاً يقين داشته باشد راه اشتباهي که مي‌رود صحيح است و احتمال خلاف ندهد، مستضعف است و ممکن است خدا او را ببخشد، به شرطي که در تشخيص حق کوتاهي نکرده باشند و به همان حدي که مي‌فهمد عمل کند. اما عده‌اي اين فکر را ترويج مي‌کنند که: بت‌پرستان نه تنها پاک‌اند، بلکه اهل بهشت هم هستند. پلوراليست‌هاي مذهبي تصريح مي‌کنند به اين‌که: نه شيعه بر سني امتيازي دارد و نه سني بر شيعه؛ نه مسلمان بر بت‌پرست برتري دارد و نه بت‌پرست بر مسلمان (الطرق الي الله بعدد انفاس الخلائق). هر يک از اين ها يک صراط مستقيم است و ما صراط‌هاي مستقيم داريم. اين‌ دسته از بت‌پرست‌ها صرفاً احترامي براي بت‌ها قائل‌اند؛ چون معتقدند اين احترام در زندگي آن‌ها تأثير دارد. گرچه اين اعتقاد غلط است، اما باعث نمي‌شود که بگوييم: اين ها به خداي ديگري معتقدند.
اين يک گرايش انحرافي است. همان‌طور که قبلاً اشاره کردم مسأله تثليث در مسيحيت، ابتدا با تعارف و مجازگويي شروع شد. کم‌کم وقتي ديدند که پدري براي حضرت مسيح نيست، گفتند: عيسي پسر الله است؛ اما ببينيد قرآن با اين مسأله چگونه برخورد مي‌کند. مي‌توانست بگويد: «اين‌که نصاري گفتند: عيسي پسر الله است، يک لقب تشريفاتي است و نمي‌خواهند بگويند: واقعاً الله پدر و عيسي پسر است.» اگر اين‌گونه برخورد مي‌کرد ارتباط ما با مسيحيت نزديک‌تر مي‌شد و پلوراليزم هم زودتر محقق مي‌شد. اما قرآن مي‌گويد: «تَكَادُ السَّمَاوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا * أَن دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَدًا؛7 از اين حرف که گفتند: خدا فرزند دارد، نزديک است آسمان‌ها از هم بپاشد و زمين دهن باز کند و کوه‌ها فرو ريزد.» قرآن در مقام احتجاج مي‌گويد: ما از اصل مشترکي شروع مي‌کنيم و آن اين‌که غير از خداي واحد را نپرستيم (قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ)8؛ اما در مقام مبارزه با اعتقاد فاسد، قاطعانه مي‌گويد: اين حرف شما به قدري غلط و زشت است که جا دارد عالم از هم بپاشد. آيا با وجود چنين گناه بزرگي مي‌توان گفت: آن يک صراط مستقيم است و ما هم يک صراط مستقيم؟!
بله، قرآن مي‌فرمايد: إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛9 ولي معناي اين آيه اين نيست که اگر بعد از اين‌که پيغمبر اسلام آمد و حجت بر آن‌ها تمام شد و معلوم شد که دين حق، دين پيغمبر اسلام است و احکام دين‌ آن‌ها منسوخ است، ولي با اين حال آن‌ها لجاجت کنند و به او ايمان نياورند، باز هم فرقي با مؤمنين ندارند. اين آيه در مقام اين است که بگويد: پيرو هر ديني در آن وقتي که وظيفه‌اش بود از آن دين تبعيت کند، اگر به وظيفه‌اش عمل کرد، خدا به او پاداش مي‌دهد، و اگر به وظيفه‌اش عمل نکرد، هرچند القاب غليظ و شديد هم داشته باشد، روي سعادت را نمي‌بيند. توجه داشته باشيم که يکي از بزرگ‌ترين وظايف ما مسأله حفظ اصالت دين، مذهب و اعتقادات است و بيش‌ترين بار اين وظيفه بر دوش روحانيان است.

وَفَّقَنا اللهُ وَ إِيِّاکُم.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . بقره، 213.

3 . بقره، 132.

4 . مائده، 18.

5 . توبه، 30.

6 . زمر، 3.

7 . مريم، 90 و 91.

8 . آل‌عمران، 64.

9 . بقره، 62.
پاسخ
#19
... فَرَأَى الْأُمَمَ فِرَقاً فِي أَدْيَانِهَا، عُكَّفاً عَلَى نِيرَانِهَا، عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا، مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا، فَأَنَارَ اللَّهُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ظُلَمَهَا، وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا، وَ جَلَى عَنِ الْأَبْصَارِ غُمَمَهَا، وَ قَامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدَايَةِ، وَ أَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغَوَايَةِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعَمَايَةِ، وَ هَدَاهُمْ إِلَى الدِّينِ الْقَوِيمِ، وَ دَعَاهُمْ إِلَى الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيم‏؛1
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بعد از اشاره به حکمت بعثت انبياء و به خصوص بعثت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ‌به توضيح وضعيت جهان در زمان بعثت آن حضرت مي‌پردازند. در نهج‌البلاغه وقتي اميرالمؤمنين عليه‌السلام وضع بشر در زمان بعثت را ترسيم مي‌کنند به ابعاد مختلفِ اعتقادي، اخلاقي، اقتصادي و اجتماعي جامعه آن زمان اشاره مي‌کنند؛ اما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فقط ناهنجاري‌هاي ديني آن زمان بيان مي‌کنند. شايد نکته‌اش اين باشد که هدف اصلي حضرت از انشاء اين خطبه اتمام حجت درباره مسأله رسالت و ادامه‌ آن يعني مسأله امامت است و ذکر مسأله فدک بهانه‌اي بود براي انجام رسالت و نقشي که مي‌توانستند در هدايت مردم ايفا کنند؛ نقشي که اجراي آن از هيچ فرد ديگري ساخته نبود. در ادامه خطبه روشن خواهد شد که مسأله‌اي که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بيشترين تأکيد را روي آن دارند مسأله جانشيني اميرالمؤمنين نسبت به پيغمبر اکرم عليهما‌السلام است و آنچه در اين جهت بيشتر مورد توجه است نقشي است که امام بعد از رحلت پيغمبر اکرم در ميان جامعه دارد و آن، ادامه و اتمام کار پيامبر در جامعه است. پيغمبر اکرم غير از ابلاغ وحي و تلاوت آيات قرآن، وظيفه تعليم و تبيين آيات و بيان تفسير احکام را هم بر عهده داشتند که در طول دوران 23 سال بعد از بعثت تدريجاً به اين کار هم پرداختند؛ ولي به دليل داشتن عمري نسبتاً کوتاه و اشتغالات فراوان، فرصت تبيين همه احکام را به طور کامل پيدا نکردند. علاوه بر اين تبيين بسياري از احکام در شرايط خاصي بايد صورت گيرد؛ لذا خداي متعال همان‌طور که در تقدير علمي خود وجود انبياء و بالاخره وجود خاتم الانبياء را ترسيم فرموده بود، براي ادامه کار آن حضرت هم دوازده پيشواي معصوم را پيش‌بيني کرده بود. بيشترين تلاش حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اين است که در اين فرصت، اين مسأله را بفهمانند که کار پيامبر در تبيين احکام تمام نشده و بايد کسي باشد که بتواند اين کار را به نحو احسن انجام دهد و شناسايي و تعيين چنين کسي کاري نيست که از عهده مردم برآيد. به تعبير ما جانشين رسول الله بايد معصوم و داراي علم الهي باشد تا بتواند حکم هر موضوعي را از طرف خدا بيان کند.
امروز هضم اين مطالب براي ما آسان است؛ اما در آن شرايط درک و فهم آن براي مردم آسان نبود. در آن زمان کسي که خود را خليفه پيغمبر معرفي مي‌کرد عملاً ملتزم نبود که به آيات قرآن يا کلام پيغمبر عمل کند؛ تا چه رسد به اين‌که قائل باشند جانشين پيامبر بايد معصوم و نسخه بدل او باشد. در اين شرايط لازم بود که با بياني بسيار حساب شده و سنجيده، ‌اين مطلب طوري القاء شود که حداکثر تأثير را داشته باشد. براي اين منظور يکي از اهداف حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اين است که نشان دهند اين کساني که مدعي خلافت پيامبرند از بيان مسائل ساده فقهي هم عاجزند. براي نشان دادن اين امر ابتدا مي‌فرمايند که فدک بخششي از طرف پيغمبر به من بوده است و براي اين ادعا شاهد دارم و چون ذواليد هستم طرف مقابل من که مدعي است بايد دليل بياورد. در مرحله بعد مسأله ارث را مطرح مي‌کنند و مي‌فرمايند: اگر ادعاي اول را قبول نداريد و مي‌گوييد بخشش، ثابت نشده است بايد قبول داشته باشيد که فدک مال خود پيامبر است و من وارث ايشان هستم. پس باز ثابت مي‌شود که فدک مال من است. مسأله فيء و ارث از يک باب نيستند؛ ولي حضرت اين‌گونه احتجاج کردند تا ثابت کنند که مدعيان، صلاحيت اين کار را ندارند.
رسالات تعليمي و اجرايي پيامبر

بايد به اين نکته توجه داشت که پيامبر اکرم وظايف متعدد و شئون مختلفي داشتند. اولين وظيفه‌شان ابلاغ رسالت بود (وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ)2. در اين مرحله مي‌بايست شناخت و بينش صحيح را به مردم آموزش دهند. در چنين مقامي اکراه و الزام اصلاً معنا ندارد. در اين مرحله مردم بايد حق را بفهمند و حجت برايشان تمام شود (رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)3. بعد از ابلاغ رسالت اگر عده‌اي اين شريعت را پذيرفتند و بنا گذاشتند که به احکام اين شريعت عمل کنند، در اين صورت پيامبر وظيفه ديگري پيدا مي‌کنند و آن مديريت جامعه اسلامي است. وظيفه اول جنبه تعليمي دارد و وظيفه دوم جنبه اجرايي. بخش عمده احکام اسلام مربوط به مسائل اجتماعي است و مسائل اجتماعي نياز به مجري، مدير و رهبر دارد. اين وظايف عيناً در جانشين او هم پيدا مي‌شود. پس اولين وظيفه جانشين پيغمبر بيان احکام و اتمام حجت با مردم است. در اين مرحله ممکن است مردم حرف او را قبول نکنند؛ در اين صورت او وظيفه ديگري نخواهد داشت؛ اما اگر مردم قبول کردند و گفتند: ما حاضريم دستورات شما را عمل کنيم، در اين صورت او وظيفه ديگري پيدا مي‌کند و آن مسأله امامت عملي و اجرايي است. آن‌جا که اميرالمؤمنين مي‌فرمايند: «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِر ... لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا؛4 اگر کساني حاضر نشده بودند و قول نداده بودند که من را ياري کنند، خلافت را رها مي‌کردم» اشاره به وظيفه دوم است. البته مشروعيت اين وظيفه قبلا از طرف خدا تعيين شده بود؛ اما چون قبل از اين، مردم ايشان را ياري نمي‌کردند او هم وظيفه‌اي نداشت.
حفظ ارزش‌هاي ديني؛ وظيفه دولت اسلامي

امروز کساني که با حکومت ولايت‌فقيه موافق نيستند اين دو مطلب را خلط مي‌کنند و امر را مشتبه مي‌سازند؛ مي‌گويند: اصلا حکومت حق ندارد مردم را بر عمل به احکام اسلام الزام کند؛ چون قرآن مي‌گويد:لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ،5در حالي‌که اين آيه مربوط به پذيرفتن اصل دين است. قوام اصل دين، به ايمان قلبي است و ايمان قلبي را نمي‌توان با اکراه و زور ايجاد کرد. اما وقتي عده‌اي با اختيار خود دين را قبول کردند، ديگر موضوع اين آيه نيست تا حکم اين آيه را داشته باشد؛ بلکه در اين صورت نوبت اجراي احکام اسلامي است و اجراي احکام اجتماعي دين مسئول و مجري مي‌خواهد. اين يک مسأله جديدي است. بعد از تشکيل جامعه اسلامي و قبول رهبري ولي امر مسلمين، اگر کساني خواستند کودتا کنند، بايد با قوه قهريه جلويشان را گرفت، همان‌طور که اميرالمؤمنين در جنگ جمل، صفين و نهروان اين کار را کردند. در مقام اجراي احکام کيفري، اگر کسي دزدي کرد بايد دستش را قطع کنند. اين‌جا ديگر جاي اين نيست که به دزد بگويند: بيا برايت کلاس بگذاريم و کار فرهنگي انجام دهيم! يکي از وظايف دولت اسلامي حفظ ارزش‌هاي اسلامي است. بايد ظاهر جامعه اسلامي ظاهر خداپسندانه باشد. عوامل فساد اخلاقي و جنسي بايد در جامعه سرکوب شوند. بله، اگر کسي محرمانه در محيط خصوصي گناهي مرتکب شد، اصلا از مسائل اجتماعي نيست و کسي متعرض او نمي‌شود.
ظلم و برتري‌طلبي؛ عوامل انکار حق

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها وضعيت زمانه‌اي را توصيف مي‌کنند که پيامبر مبعوث به رسالت شدند؛ اما از آن‌جا که مي‌خواهند ويژگي‌هاي پيامبر و جانشين او را تبيين کنند فقط به ناهنجاري‌هاي ديني اشاره مي‌کنند. مي‌فرمايد: فِرَقاً فِي أَدْيَانِهَا؛ وقتي پيغمبر مبعوث شد، اديان مردم پراکنده بود و مذاهب مختلفي وجود داشت؛ عُكَّفاً عَلَى نِيرَانِهَا؛ عده‌اي آتش‌پرست و معتکف در آتش‌کده‌ها بودند. عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا؛ عده‌اي بت‌پرست بودند و سر و کارشان با بت‌کده‌ها بود. مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا؛ دسته‌اي هم در حالي که عرفان به خدا داشتند خدا را انکار مي‌کردند. شايد اين جمله به معرفت فطري همه انسان‌ها نسبت به خداي متعال اشاره داشته باشد، و شايد مراد از آن بيش از اين معنا باشد. يعني آن مردم با وجود معرفت‌هاي ظاهري که حجت را برايشان تمام مي‌کرده است خدا را انکار مي‌کرده‌اند. باور اين فرض کمي سخت است که انسان با وجود معرفت به چيزي آن را انکار کند. اما اين امر خيلي تعجبي ندارد. گاهي در زندگي‌ روزمره خودمان تجربه کرده‌ايم که گاهي انسان براي اين‌که غرورش نشکند يا منافعي را به دست آورد يا از زير بار مسئوليتي شانه خالي کند، از قبول حقيقتي سر باز مي‌زند. نمونه‌هايي از اين گونه افراد در قرآن ذکر شده است. وقتي حضرت موسي و حضرت هارون علي‌نبيناوآله‌وعليهماالسلام مبعوث شدند و براي دعوت فرعون نزد او رفتند و گفتند ما از طرف پروردگار عالميان آمده‌ايم فرعون رو به مردم کرد و گفت: «مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي؛6 من غير از خودم معبودي براي شما نمي‌شناسم. موسي فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَـؤُلاء إِلاَّ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ؛7 تو قطعاً مي‌داني که خداي آسمان و زمين هست و اين معجزات را او ايجاد مي‌کند.» کدام‌يک راست مي‌گفتند؟ مسلما حضرت موسي دروغ نمي‌گفت. فرعون مي‌دانست. پس چرا انکار مي‌کرد؟ وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا؛8 دو عامل باعث مي‌شود که انسان چيزي را که مي‌داند انکار کند. يکي وقتي که مي‌خواهد حقي را به ظلم و ستم از ديگري سلب کند، و ديگري وقتي که مي‌خواهد بر ديگري برتري پيدا و رياست پيدا کند. اين دو انگيزه نفساني باعث مي‌شود که انسان چيزهايي را که مي‌داند انکار کند. اين دو عامل ممکن است در نفس ما هم وجود داشته باشد. وقتي انسان به حق خودش راضي نباشد و ناآگاهانه، نيمه‌آگاهانه يا آگاهانه مي‌خواهد به ديگري بگويد: من از تو بالاترم! حق را انکار مي‌کند.
قرآن مي‌فرمايد: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا؛9 سعادت آخرت براي کساني است که دنبال برتري بر بندگان خدا نباشند.» ريشه همه مفاسد اجتماعي از اين‌جاست که کساني مي‌خواهند يک سر و گردن بالاتر باشند. اين موجب فساد و بدبختي انسان مي‌شود. اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايند: «کسي که بخواهد بند کفشش از بند کفش ديگري بهتر باشد، طالب علو است.»10 آن‌چه فرعون را فرعون کرد، همين خصلت برتري طلبي بود. قرآن مي‌فرمايد: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ؛‌11 فرعون برتري‌طلب بود.» ريشه همه مفاسد همين يک کلمه است. اگر ما مي‌خواهيم فرعوني نباشيم بايد سعي کنيم دنبال برتري‌طلبي نباشيم؛ بلکه دنبال انجام وظيفه باشيم. پس اين‌که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايد: منکرة لله مع عرفانها، نکته‌اش همين است که کساني با اين‌که خدا را مي‌شناختند اما اگر مي‌خواستند از خدا اطاعت کنند آن احساس برتري‌طلبي‌شان ارضا نمي‌شد.
حکمت، موعظه و جدال احسن؛ ابزارهاي تعليمي

حال وظيفه پيامبر در اين وضعيت چه بود؟ فَأَنَارَ اللَّهُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ظُلَمَهَا، وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا، وَ جَلَى عَنِ الْأَبْصَارِ غُمَمَهَا؛ خداي متعال به وسيله پيغمبر اسلام ظلمت‌ها را تبديل به نور کرد و ابهام‌ها را از دل‌ها مرتفع کرد، و پرده‌هاي تاريکي را از روي چشم‌ها برطرف کرد. وَ قَامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدَايَةِ، وَ أَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغَوَايَةِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعَمَايَةِ؛ در مقام هدايت مردم تنها سلاحي که به کار مي‌آمد بيان حقايق بود. پيغمبر در اين‌جا از سه نوع سلاح استفاده مي‌کند. قرآن به او دستور مي‌دهد: ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ؛12 اول سفارش مي‌کند که با دليل محکم سخن بگو تا مردم به آساني نتوانند سخنت را انکار کنند. اما اين روش به تنهايي براي تربيت مردم کافي نيست؛ چراکه اولاً همه مردم قدرت تشخيص دليل صحيح و ناصحيح را ندارند و ثانياً ممکن است ذهنشان قبول کند، اما دلشان قبول نکند. بايد کاري کرد که انگيره‌هاي مردم براي پذيرفتن حق تحريک شود. اين مهم به وسيله موعظه تأمين مي‌شود. موعظه احساسات و عواطف را تحريک مي‌کند و براي شخص انگيزه ايجاد مي‌کند تا به آن‌چه که مي‌داند عمل کند، يا در صدد فهم حقيقت برآيد. سروکار موعظه با دل است و سروکار استدلال با ذهن و عقل. اما باز با موعظه هم کار تمام نمي‌شود. ممکن است در مقابل دلايل محکم شبهاتي مطرح شود که قبول دليل را سخت کند. اين چيزي است که امروز جوانان ما بسيار به آن مبتلا هستند. دشمنان فهميده‌اند که تنها مانع پيشرفت آن‌ها و تسلط ظالمانه آن‌ها بر عالم، اسلام است و امروز نماد اسلام ولايت‌فقيه است؛ لذا مي‌خواهند به هر شکل ممکن اين را از بين ببرند. با اين مشکل چگونه بايد برخورد کرد؟ براي مبارزه با اين مشکل بايد شبهه را مطرح کرد و جواب داد و طرف را قانع کرد. اسم اين جدال است. جَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ يعني شبهه‌ها را مطرح کنيد و جواب دهيد تا مخاطبان قانع شوند. ممکن است جوابي که مي‌دهيد برهاني نباشد اما براي او قانع‌کننده باشد. اين جدال أحسن است.
اين سه راه راه‌هايي است که مي‌توان با استفاده از آن‌ها بينش صحيح را در مردم ايجاد و لااقل حجت را بر ايشان تمام کرد. تا اين‌جا هنوز صحبت اصل اسلام و تبيين نقش اولي پيغمبر اکرم در برابر ظلمت‌ها و شبهات است؛ اما مسائل مديريت جامعه اسلامي و اجراي احکام اجتماعي اسلام بعد از اين است که عده‌اي اسلام را پذيرفتند و قائل به احکام اجتماعي اسلام شدند. آن وقت نوبت به بحث‌هاي ديگر مي‌رسد.

وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . مائده، 99.

3 . نساء، 165.

4. نهج‌البلاغه، خطبه3.

5 . بقره، 256.

6 . قصص، 38.

7 . اسراء، 102.

8 . نمل، 14.

9 . قصص، 83.

10 . تفسير نورالثقلين، ج4 ص144.

11 . قصص، 4.

12 . نحل، 125.
پاسخ
#20
از خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين فراز رسيديم که وقتي خداي متعال پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مبعوث فرمود، حضرت ديدند که عالم داراي اديان و مذاهب مختلفي است که هر کدام به نوعي از مسير حق منحرف شده‌اند. يکي از نکته‌هايي که از اين بيان استفاده مي‌شود اين است که اولا آن‌چه در نظر پيغمبر اسلام مهم بود مسأله دين بود و مسائل ديگر اعم از مشکلات اجتماعي و اقتصادي در درجات بعدي است. آن‌چه قبل از همه چيز بايد به آن توجه کرد اين است که انسان بايد داراي دين صحيحي باشد. در ميان بخش‌هاي مختلف دين، تکيه حضرت روي بخش «خداپرستي» است. انحراف بزرگي که در آن زمان وجود داشت اين بود که مردم از مسير خداپرستي صحيح منحرف بودند. قرآن هم مي‌فرمايد: «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ؛ ما براي هر امتي پيامبر فرستاديم و سرلوحه دعوت انبياء هم اين بود که خداي يگانه را بپرستيد و از طاغوت اجتناب کنيد.»
مسأله دوم اين است که رسالت پيغمبر اين بود که راه صحيح پرستش را که در دين مقدس اسلام و در قرآن کريم بيان شده، به مردم تعليم دهند و به اين وسيله، ظلمت‌ها، ابهام‌ها و گمراهي‌ها را از جامعه انساني بزدايند. معناي اين حرف اين است که تنها راه صحيح، راه انبياء الهي است که شکل کامل آن به وسيله پيغمبر اسلام عرضه شد. اين تنها صراط مستقيم است. راه‌هاي ديگر ولو به عنوان پيروي از پيغمبري از پيامبران الهي باشد هيچ ارزشي ندارد و براي بشر سعادتي را تضمين نمي‌کند؛ لذا اين بخش را با همين جمله‌اي که دعاهم إلى الطريق المستقيم به پايان مي‌رسانند. حال درباره اين دو مطلب توضيحي عرض مي‌کنيم.
اولين نياز بشر؛ شناخت دين حق

مهم‌ترين نياز بشر براي رسيدن به سعادت، شناخت دين حق است که اساس آن پرستش خداي يگانه است. پرستش خداي يگانه آن چيزي است که براي همه انبيا اهميت داشته و خداي متعال در طرح خلقت آن را در نظر گرفته و به خاطر آن انبياء را مبعوث کرده است؛ به خاطر اين‌که اين امر، محور سعادت انسان است. اگر اين باشد انسان مي‌تواند به آن هدفي که برايش آفريده شده نايل شود.
در اين‌باره نظرهاي ديگري هم وجود دارد. برخي معتقدند که: «دين براي بشر لازم است و خدا هم پيامبراني فرستاده است؛ اما اصل دعوت انبياء مسأله توحيد نبوده؛ بلکه اصل دين اين است که انسان کار خوب انجام دهد. اعتقاد به خداي يگانه ابزاري است براي اين که انسان راه خوب را بشناسد و به آن عمل کند. هدف از پرستش خداي يگانه اين نيست که انسان خم و راست شود و يا مدتي گرسنگي بکشد؛ مسأله اصلي اين است که بشر براي سعادتش بايد خوب باشد، ظلم نکند، دروغ نگويد و خيانت نکند!»
اين طرز فکر در بسياري از مردم، حتي در بين مسلمان‌ها وجود دارد. ابتدا انسان خيال مي‌کند اين گرايش، يک طرز فکر ساده و عاميانه است؛ ولي اين مسأله در محافل فلسفي و علمي دنيا مطرح شده است که آيا اصلاً اخلاق بدون اعتقاد به خدا و دين مي‌تواند وجود داشته باشد يا نه؟ قرن‌هاست که در اروپا فيلسوفان بزرگي در اين‌باره بحث کرده‌اند.
واقعاً جواب اين مسأله چيست؟ آيا واقعاً اعتقاد به خداي يگانه اصل است، يا صرفاً جنبه ابزاري دارد و آن‌چه مهم است اين است که رفتار انسان خوب باشد؟ اين مسأله به مسأله ريشه‌اي‌تري برمي‌گردد. غالباً آن‌هايي که مي‌گويند: «مي‌توان اخلاق بدون دين و خدا داشت!» کاربرد اخلاق و نتايج آن را در همين زندگي دنيا جست‌وجو مي‌کنند؛ يعني به دنبال راحتي در زندگي دنيا هستند و اگر اخلاق را خوب مي‌دانند براي اين است که مي‌بينند اگر همه مردم راستگو باشند و کسي به کسي خيانت نکند، زندگي راحتي خواهند داشت. در اين صورت اعتقاد به خدا هم نباشد اشکالي ندارد. اما اگر بينش و اعتقاد ما اين باشد که اصلاً همه اين زندگي براي اين است که انسان زاد و توشه‌اي براي زندگي ابدي تهيه کند، آن وقت خواهيم فهميد که تنها رعايت اخلاق اجتماعي مشکل را حل نمي‌کند. بر فرض که انسان بتواند بدون اعتقاد به خدا و دين هم خوب باشد؛ اما آيا اسلام با اين نظر موافق است؟ اسلام اولين قدم و اولين اصل مهم که همه انبياء روي آن تکيه کرده‌اند را پرستش خداي يگانه مي‌داند. قرآن مي‌فرمايد: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛1 آفرينش همه جن و إنس براي اين است که خداي واحد را پرستش کنند»؛ يعني آن سعادت ابدي که انسان به خاطر آن آفريده شده است، جز از راه پرستش خداي يگانه حاصل نمي‌شود. اگر ما اين اصل را بپذيريم مي‌فهميم که بسياري از اين نظرات، ريشه اسلامي ندارد و اثر نفوذ فرهنگ‌هاي بيگانه است.
گاهي گفته مي‌شود: «دوران تبليغ از اسلام يا هر دين ديگري گذشته است و ما بايد ارزش‌هاي انساني را تبليغ کنيم!» اين همان طرز تفکر « اخلاق بدون خدا» است که هم از جهت عقلي باطل است و هم از نظر تطبيقي با مباني اسلامي به هيچ وجه سازگار نيست. اسلام مي‌گويد: حتي بهترين کارها اگر به قصد اطاعت خدا انجام نگيرد همه مانند ذرات غبار پراکنده خواهد شد؛ وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا؛2 آيا منظور قرآن اين است که کارهاي بد مشرکين را هباء منثورا قرار داديم؟! خود مشرکين هم که اميدي به کارهاي بدشان نداشتند؛ پس مقصود اين است که آن کارهايي را که خيال مي‌کردند خوب است و باعث نجات آن‌ها مي‌شود هباء منثورا قرار داديم. چرا؟ براي اين‌که روح پرستش خدا در آن‌ها نيست و از ايمان به خدا سرچشمه نمي‌گيرد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در اين فراز بر روي دين و پرستش خدا تأکيد دارند و مهم‌ترين رسالت پيغمبر را بر طرف کردن شبهه‌هايي مي‌دانند که در باره خدا پرستي مطرح است.
صراط مستقيم؛ نه صراط‌هاي مستقيم

مسأله دوم که از اين مسأله عميق‌تر است، اين است که: آيا تعدد اديان ضرر دارد؟ وجود اديان مختلف در جهان يک واقعيتي است که هم در زمان پيغمبر اکرم وجود داشته است و هم امروز وجود دارد. البته امروز بسيار وسيع‌تر و گسترده‌تر است. پيروان بوديسم بيشترين جمعيت را نسبت به ساير اديان دارند؛ و در عالم چند ميليارد انسان وجود دارد که خداي يگانه را نمي‌پرستند. حال با اين‌ها چگونه بايد برخورد کرد؟
نوع برخورد با اديان مختلف تابع نظرها و ديدگاه‌هاي مختلفي است. ما معتقديم که دين حق يکي است و آن ديني است که خدا توسط پيغمبرانش فرستاده و هر پيغمبري در زمان خودش واجب الاطاعه بوده است. ولي در دنيا گرايش‌هاي ديگري هست که متأسفانه بعضي از نوانديشان ما به اين گرايش‌ها اهتمام دارند و آن‌ها را ترويج مي‌کنند.
برخي معتقدند که اصولاً دين يک مقوله سليقه‌اي است. مي‌گويند: از يک لحاظ، معتقدات ما به دو بخش کلي تقسيم مي‌شود؛ يک قسم واقعيات عيني و خارجي است که وجود آن‌ها به ما وابسته نيست. علوم مختلف هم سعي دارند اين واقعيات را بشناسند. قسم ديگر اموري است که تابع پسند و علاقه ماست؛ مثلاً در هنر نقاشي مکتب‌هاي مختلفي وجود دارد. بعضي‌ها تابع مکتب طبيعت‌گرا هستند و مي‌گويند: سعي ما بر اين است که آن‌چه در طبيعت وجود دارد در تابلوي نقاشي نشان دهيم. ولي در هنرهاي مدرن مي‌گويند: بهترين هنرها خلق چيزي است که وجود ندارد. حال به پيروان هيچ يک از اين مکتب‌هاي نقاشي نمي‌توان گفت که: شما چرا اين مکتب را دوست داريد و از آن پيروي مي‌کنيد؟ مي‌گويد: اين سليقه من است و من اين را دوست دارم. اين‌ها تابع سليقه است و واقعيتي ندارد، همان‌طور که نمي‌توان با فرمول علمي مشخص کرد که آيا انسان بايد از گوجه فرنگي خوشش بيايد يا نه.
اين‌ها معتقدند که دين هم از اين مقوله است؛ يعني ما اديان مختلفي داريم و هر کدام پيرواني دارند. يکي از اسلام خوشش مي‌آيد؛ لذا مسلمان مي‌شود. ديگري مسيحيت را مي‌پسندد؛ لذا مسيحي مي‌شود. اين درست و غلط ندارد. به هيچ کدام هم نمي‌توان گفت: تو درست مي‌گويي يا ديگري درست مي‌گويد. اعتقاد به خدا هم مانند شعر است و واقعيتي ندارد که بر سر آن بحث کنيم!
براي کساني که اين طرز فکر را دارند اصلاً دين حق و دين باطل معني ندارد. بر اين اساس مکتبي فلسفي به وجود آمده است به نام مکتب کثرت‌گرايي که شعبه‌هاي مختلفي دارد؛ هم در سياست مصداق دارد و هم در دين و هم در بسياري از رشته‌هاي ديگر از معارف بشري. چند سال پيش در کشور ما هم بودجه‌اي در دولت براي تأسيس احزاب قرار داده شد. در دنيا احزاب هستند که پول جمع مي‌کنند تا نماينده مجلس يا وزيري از ميان آن‌ها انتخاب شود؛ ولي اين‌ها در کشور ما براي تأسيس حزب بودجه قرار دادند و اسمش را کثرت‌گرايي و چند صدايي گذاشتند. اين مصداق سياسي آن است. عين همين را هم براي دين خوب مي‌دانند. توجيه به اصطلاح منطقي‌شان هم اين است که وقتي اديان مختلف وجود داشته باشند زمينه براي انتخاب بهتر فراهم مي‌شود. اما پشت پرده اين چيز ديگري است. آن وقت هم که بودجه براي ايجاد حزب تعيين شد، کل بودجه‌اي که به يک حزب مي‌دادند بيشتر از بودجه‌اي بود که به همه احزاب ديگر مي‌دادند. همه آن‌ها وسيله‌اي بود براي اين‌که بودجه آن حزب از پول دولت تأمين شود. اين کثرت‌گرايي را پلوراليسم ناميدند. حرف اين‌ها اين است که روح همه اديان گرايش به معنويت است. باز چند سال پيش در کشور ما سعي مي‌شد به جاي اسلام بگويند معنويت! اين نظرات از قرن‌ها پيش سابقه دارد؛ به خصوص از زماني که تشکيلات فراماسونري در اروپا پيدا شد. متأسفانه امروز هم گاهي چنين نغمه‌هايي از برخي مقامات رسمي به گوش مي‌رسد. گاهي گفته مي‌شود: بايد فقط ارزش‌هاي مشترک بين انسان‌ها مثل برادري، برابري، عشق و ... مطرح شود و ديگر صحبت از خداپرستي، خداي يگانه، اسلام، تشيع و ... خيلي مهم نيست. اين خيلي به شعارهاي فراماسون‌ها و مکتب پلوراليزم مذهبي نزديک است. شايسته است که انسان با اين طور افکار مقداري محتاطانه برخورد کند. نکند بعد از چند سال معلوم شود که دست بيگانگان مهر‌ه‌اي را در درون دستگاه‌هاي رسمي ما کاشته است!
اسلام مي‌گويد: دين حق يکي است و هر چه غير آن همه گمراهي است (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ)3.
اخلاق انساني؛ محور رفتار با ساير اديان

مسئله ديگر چگونگي رفتار و ارتباط با اديان مختلف است. مسأله اعتقاد و فکر يک مسأله است و مسأله عمل مسأله ديگري است. بايد بين اين دو مرحله فرق گذاشت. اسلام به هيچ وجه فکر باطل را نمي‌پذيرد، حتي اگر به صورت مَجاز هم گفته شود. مواظب است که از ابتدا جلوي مجاز و شوخي در اعتقاد را بگيرد تا کم‌کم به جدي تبديل نشود. مي‌گويد: از اول نگوييد «نحن ابناء الله» تا روزي نرسد که بگوييد بايد معتقد باشيم که عيسي پسر خداست. اسلام به هيچ وجه جايز نمي‌داند که در فکر من اين بيايد که شايد بت‌پرستي هم يک توجيهي داشته باشد. بايد اعتقادات صحيح چنان با مباني عقلاني تقويت شود که در قلب من، اعتقاد من و فکر من حجابي آهنين بين فکر توحيد و فکر شرک کشيده شود تا هيچ وقت در ذهن من هم خيال شرک‌آميز خطور نکند.
اما در عمل، ما بايد نهايت اخلاق انساني را با همه مردم دنيا داشته باشيم، مگر کسي که علناً در مقام محو اسلام و دشمني با دين حق برآيد. حتي دولت اسلامي بايد بخشي از زکات را به کافراني بدهد که اميد است دلشان به اسلام تمايل پيدا ‌کند. از اين راه است که مي‌توان عده‌اي را به اسلام جذب کرد. تا در عمل اين اخلاق را نداشته باشيم چه کسي به اسلام رغبت پيدا مي‌کند؟ اين دو مرحله را بايد از هم جدا کرد. ما درباره رفتار با فرق اسلامي هم همين حرف را مي‌زنيم. براي ما همان‌طور که محبت اهل بيت عليهم‌السلام مهم است، تبري از دشمنان اسلام هم مهم است؛ اما پيشوايان ما مي‌فرمايند: «در رفتار با آن‌ها اين‌گونه باشيد که برويد در صف اول نماز آن‌ها شرکت کنيد و اگر مريض شدند به عيادتشان برويد و اگر کسي از آن‌ها فوت کرد به تشييع جنازه‌شان برويد. هر کار خيري از دستتان بر مي‌آيد براي آنها انجام دهيد تا تأليف قلوبشان شود»؛4 بعضي رفتارهاست که دشمني ايجاد مي‌کند. آيا اين هنر است که مسلمان کاري کند که ديگران را از حقيقت اسلام دور کند؟! اين کار عاقلانه‌اي نيست. البته معناي اين سخن اين نيست که ما هم براي مقدسان آن‌ها همان تقدس را قائل شويم. اسلام در مقام بحث و احتجاج به اهل کتاب مي‌گويد: قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ؛5 بياييد از اين جا بحث را شروع کنيم که هم ما و هم شما مي‌گوييم خداي يگانه را بايد پرستيد. بياييد ببينيم لوازم اين اعتقاد چيست؟ حال که بايد خداي يگانه را پرستيد، پس نبايد در کنارش به اربابهايي ديگر معتقد شد؛ نمي‌توان براي خداي يگانه فرزند قائل شد. بياييد با رعايت احترام و ادب، بحث را از اين‌جا شروع کنيم. بعد سعي کنيد بحث را ادامه دهيد تا حقانيت دين خودتان و بطلان اعتقاد آن‌ها را برايشان ثابت کنيد. آيا معناي اين آيه اين است که در دين خودتان شک داشته باشيد؟! آيا بايد گفت: قرآن هم نقدپذير است! و بعد ادعاي مسلماني و اسلام شناسي هم داشته باشيم؟!
بزرگان ما در طول تاريخ اسلام اين دو مسأله را کاملاً از هم تفکيک کرده‌اند. در مقام بحث نهايت دقت را به خرج مي‌دادند و حتي از يک حديث هم براي اثبات حق صرف نظر نکردند؛ اما در مقام عمل، با ديگران دوستانه و صميمانه رفت‌وآمد و مکاتبه داشتند.

وفقنا الله و اياکم ان‌شاء الله.

1. ذاريات، 56.

2 . فرقان، 23.

3 . يونس، 32.

4 . بحارالانوار، ج‏71 ص160.

5 . آل‌عمران، 64.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان