امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح خطبه فدکیه .: حضرت آیت الله مصباح یزدی :.
#21
... ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِيَارٍ، وَ رَغْبَةٍ وَ إِيْثَارٍ فَمُحمّد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَنْ تَعَبِ هَذِهِ الدَّارِ فِي رَاحَةٍ، قَدْ حُفَّ بِالْمَلَائِكَةِ الْأَبْرَارِ، وَ رِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، وَ مُجَاوَرَةِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَى أَبِي نَبِيِّهِ وَ أَمِينِهِ عَلَى الْوَحْيِ وَ صَفِيِّهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ رَضِيِّهِ، وَ السَّلَامُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه‏؛1
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها بعد از شهادت به رسالت پدر بزرگوارشان و بيان نقشي که در هدايت مردم بر عهده داشتند مي‌فرمايند: خداي متعال او را با مهرباني و با انتخاب شايسته، قبض روح کرد. تعبير بعدي «و رَغبةً و إيثار» است. بعضي از شارحين فرموده‌اند: اين رغبت و ايثار از طرف پيغمبر است؛ يعني خدا با مهرباني ايشان را قبض روح کرد و ايشان از زندگي دنيا صرف نظر کردند و زندگي عند الله را بر زندگي دنيا ترجيح دادند؛ يعني از هيچ يک از دو طرف نارضايتي نبود. هم خدا مي‌خواست که ايشان را از اين عالم ببرد و از گرفتاري‌هاي اين عالم خلاص کند و هم خود ايشان در اين بازگشت به سوي خدا رغبت داشتند و آن را انتخاب کردند. بعد اضافه مي‌فرمايند که: پس پدرم در حالي‌که فرشتگان برتر خدا او را احاطه کرده بودند و مشمول رضوان پروردگار غفار بود از رنج اين دنيا راحت شد و به مجاورت و همسايگي خداي متعال نايل گرديد، و در ادامه اين‌گونه بر پدرشان صلوات مي‌فرستند: صَلَّى اللَّهُ عَلَى أَبِي نَبِيِّهِ وَ أَمِينِهِ عَلَى الْوَحْيِ وَ صَفِيِّهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ رَضِيِّهِ، وَ السَّلَامُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه.
بانوي آسماني

از اين عبارات چند نکته استفاده مي‌شود؛ اولاً پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله علاقه داشتند به اين‌که به لقاي الهي نايل شوند و اين چيزي نبود که به ايشان تحميل شده باشد؛ ولي نکته مهم‌تر اين است که حضرت مي‌فرمايند: پيغمبر از رنج دنيا خلاص شد در حالي که فرشتگان الهي او را احاطه کرده بودند. کسي مي‌تواند اين را بگويد که علمي فراتر از علوم افراد عادي داشته باشد. معناي اين سخن اين است که من مي‌دانم بلکه ديدم فرشتگان او را احاطه کردند. اين مطلب اشاره است به اين‌که شناخت‌ها و معلومات ما از سنخ معلومات شما نيست.
لقاي الهي و طلب طول عمر

آيا انسان بايد مرگ و انتقال از اين عالم را دوست بدارد و دائماً خواهان مرگ باشد، يا برعکس بايد زندگي دنيا را لااقل به عنوان نعمتي الهي دوست داشته باشد، و طبعاً نسبت به مرگ کراهت داشته باشد؟ در کلمات اهل‌بيت صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين از يک طرف به مواردي برمي‌خوريم که دلالت دارد بر اين‌که آنها خيلي به لقاي الهي علاقه داشته‌اند که لازمه آن مرتبه از لقاء، رفتن از اين عالم است. از طرف ديگر گاهي در دعاها مي‌بينيم که براي طول عمر دعا کرده‌اند. در نظر سطحي وابتدايي، جمع اين‌ها مقداري مشکل به نظر مي‌آيد. وقتي شنيده مي‌شود که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها‌ دعا کردند که از دنيا بروند، يا اميرالمومنين سلام‌الله‌عليه دعا کردند که خدا ايشان را از آن مردم بگيرد، شايد توهم شود که آن قدر ايشان در تنگنا واقع شده بودند که به مرگ خودشان راضي شدند. اما اين تصور خامي است.
در قرآن کريم آياتي است که دلالت دارد بر اين‌که اولياي خدا تمناي مرگ مي‌کنند و براي اثبات دروغ کساني که به دروغ، خودشان را اولياي خدا مي‌ناميدند مي‌فرمايد: «قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ؛2 اگر راست مي‌گوييد که از اولياي خدا هستيد تمناي مرگ کنيد.» معلوم مي‌شود ولي خدا بودن، با تمناي مرگ ملازم است. پس درخواست مرگ اولياي خدا براي اين نيست که از رنج و بلا نجات پيدا کنند.
در حديثي قدسي خداوند مي‌فرمايد: لَا يَزَالُ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِي حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا؛3 همواره بنده من با مخلصانه خواندن نوافل به من نزديک مي‌شود تا اين‌که محبوب من مي‌شود. وقتي محبوب من شدند، من مي‌شوم چشم و گوش او؛ همان چشم و گوشي که با آن‌ها مي‌بيند و مي‌شنود. وقتي بنده خدا زياد عبادت مي‌کند و تسليم محض مي‌شود ديگر از خود اراده‌اي ندارد و در هر لحظه در اين فکر است که خدا چه مي‌خواهد تا انجام دهد و به اين فکر نمي‌کند که خودش چه مي‌خواهد. وقتي اين طوري شد خدا چشم و گوشش مي‌شود و عنايت خاصي به تدبير او خواهد داشت. قطعاً ائمه اطهار عليهم‌السلام مصداق أتم اين معنا هستند. آن‌ها هر چه را خدا بخواهد مي‌خواهند. در دسته‌اي از روايات آمده است که: «قُلُوبُنَا أَوْعِيَةٌ لِمَشِيَّةِ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ شِئْنَا؛4 دل ما ظرفي است براي خواست خدا.» کساني که از پيش خود چيزي نمي‌خواهند و فقط مي‌خواهند بنده خدا باشند، خدا دل آن‌ها را ظرف مشيت خودش قرار مي‌دهد؛ يعني هر چه خدا مي‌خواهد در دل اين‌ها متبلور مي‌شود. در اين صورت آن‌ها با الهام الهي مطمئن مي‌شوند که آن‌چه در دلشان پيدا مي‌شود همان خواست خداست. اين افراد اگر طلب حيات يا طلب مرگ کنند معنايش اين است که خدا آن را خواسته است.
علاقه به مرگ؛ آري يا نه؟

اصولا انسان بالفطره بايد طالب حيات باشد يا طالب مرگ؟ هيچ شکي نيست که انسان وجود خودش را دوست دارد و کمالات خودش را مي‌خواهد. هيچ وقت به نقص و فناي خودش راضي نيست؛ اما بعضي انسان‌ها وجود و حيات خودشان را همين زندگي دنيا مي‌دانند و مرگ را نيستي و نابودي مي‌پندارند. فرد با وجود چنين بينشي، هيچ‌گاه آرزوي مرگ نمي‌کند و آرزو دارد هر چه بيشتر زنده بماند. ممکن است چنين انساني در اثر سختي‌هاي زندگي توهم کند که اگر بميرد از اين سختي‌ها راحت مي‌شود. در اين صورت ممکن است اقدام به خودکشي هم بکند. اين فکر غلطي است؛ ولي حتي در چنين حالي باز او راحتي خود را مي‌خواهد. بر اساس بينش مادي، دوست داشتن مرگ هيچ وجه معقولي ندارد.
اما اگر کسي معتقد شد که بعد از اين عالم هم عالمي است و نه تنها آن عالم هم جزء زندگي حساب مي‌شود، بلکه زندگي واقعي در آن عالم است (وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ)5 و لذت‌هاي آن‌جا قابل مقايسه با اين‌جا نيست، طبعاً چنين کسي زندگي در آن عالم را بيشتر دوست خواهد داشت. مخصوصا اگر از محبت خدا بويي برده و بداند که در آن عالم مي‌تواند از جلوه‌هاي الهي بهره ببرد، ديدار محبوب برايش خيلي ارزنده است و مشتاق رسيدن به آن عالم است. اين يک رابطه طبيعي است. اگر رفيق خداست، ملاقات با خدا را هم دوست دارد. نمي‌شود انسان به کسي علاقه داشته باشد، ولي نخواهد او را ببيند. در اين صورت در دوستي‌اش صادق نيست.

راز کراهت از مرگ

ما وقتي به عمق دل خود نگاه مي‌کنيم با اين‌که به جهان آخرت و اوصاف آن معتقديم و خدا و اهل‌بيت را دوست داريم، ولي مي‌بينيم که نمي‌خواهيم از اين عالم برويم. حتي گاهي اسم مرگ براي بعضي افراد ناراحت کننده است و اگر ببينند کسي علاقه به مرگ دارد او را انساني غير طبيعي و رواني تلقي مي‌کنند. سرّ اين حالات چيست؟

شخصي از ابوذر پرسيد چرا ما از مرگ مي ‏هراسيم؟ فرمود: چون دنيا را آباد كرده‏ ايد و آخرت را خراب؛ لذا دوست نداريد از مکاني آباد به مكانى خراب برويد.6 انسان‌هاي عادي ممکن است در عين حالي که معتقد به وجود آخرت و ثواب‌هاي آن باشند، اما چون نمي‌دانند به آن ثواب‌ها خواهند رسيد يا خير، از مرگ نگران‌اند.
جهت ديگر اين نگراني که معقول‌تر به نظر مي‌رسد اين است که مي‌خواهيم زاد و توشه‌اي برداريم و گناهانمان را جبران کنيم. مي‌بينيم وقتي مرگ فرابرسد ديگر اين فرصت‌ها از دست مي‌رود. مي‌خواهيم زنده باشيم تا کارهاي خوب بيشتر انجام دهيم و جبران مافات کنيم. اين دو عامل متضاد، يعني از يک طرف وجود جاذبه نعمت‌هاي اخروي و قرب الهي و از يک طرف اميد به انجام کارهاي خوب، دائماً در ما اثر متضاد دارند. يکي مي‌گويد: مرگ را دوست داشته باش و ديگري مي‌گويد: دنيا را دوست داشته باش. گاهي آن قدر اين دو تا عامل هم وزن مي‌شوند که اگر بنا باشد يکي را انتخاب کنيم مردد مي‌مانيم.
در روايت معتبري خداي متعال مي‌فرمايد: من در چيزي ترديد پيدا نکردم مانند ترديدي که در قبض روح مومن پيدا کردم. از يک طرف مي‌دانم خير او در اين است که از اين دنيا برود و از طرف ديگر خودش مرگ را دوست ندارد. من هم نمي‌خواهم ناراحتش کنم. البته خدا در چيزي ترديد پيدا نمي‌کند؛ اين تعبير اشاره به اين است که حکمت اين دو کار آن قدر هم وزن هم مي‌شود که جاي اين دارد که ترديد پيدا شود. جالب اين است که بر اساس اين روايت، دعايي هم وارد شده که بعد از هر نماز مستحب است بخوانيم؛ اللهم إن رسولك الصادق المصدق صلواتك عليه و آله قال إنك قلت ما ترددت في شي‏ء أنا فاعله كترددي في قبض روح عبدي المؤمن يكره الموت و أنا أكره مساءته. اللهم فصل على محمد و آل محمد و عجل لأوليائك الفرج و النصر و العافية و لا تسوؤني في نفسي‏؛7 کساني که بعد از هر نماز اين دعا را بخوانند خدا به مرگ ناگهاني مبتلايشان نمي‌کند.
پس ما براساس ايمانمان بايد آخرت را اصالتاً دوست بداريم؛ ولي بالاخره قصورها و تقصيرهايي داريم و اميد داريم که بتوانيم مقداري آن‌ها را جبران کنيم؛ لذا مرگ را خيلي دوست نداريم. پس دوست نداشتن مرگ هم براي مومن بالعرض معقول است؛ البته استدعاي طول عمر اگر توأم با سلامت در دين باشد معقول است. اين نعمتي است از خدا که انسان فرصت اطاعت بيشتر داشته باشد.
دنيا؛ زندان عاشق

اگر کسي واقعاً محبت به خدا داشته باشد ماندن در دنيا بالعرض برايش مطلوب است و اين ماندن براي او رياضت است. محب وصال محبوب را دوست دارد؛ اما اگر محبوب از او فراق را بخواهد خواسته او را بر خواسته خودش مقدم مي‌کند. چون او گفته برو! چند روز فراق او را تحمل مي‌کند؛ اما اين فراق براي او سخت است و بايد رياضت بکشد. مؤمن اصالتاً قرب خدا را دوست دارد و نمي‌خواهد يک لحظه از او جدا شود. او مي‌خواهد عالي‌ترين قرب را به خدا داشته باشد و چنين قربي در اين عالم ميسر نيست؛ مادامي که روح تعلقي به بدن دارد و مشغول تدبير بدن است نمي‌تواند دائماً غرق در مشاهده و التذاذ از قرب به محبوبش شود. لازمه چنين اشتغالي اين است که روح اصلاً به بدن نپردازد و خورد و خوراک بلکه نفس کشيدن را هم فراموش کند. شايد اين يکي از مصاديق موت اختياري است. بنابراين ماندن در دنيا براي او رياضت است.
پس جواب اين سوال که آيا انسان بايد مرگ را دوست بدارد يا ماندن در دنيا را، اين است که براي اولياي خدا که خالص‌اند و خيالشان راحت است که وقتي از اين‌جا رفتند مشمول عنايت‌هاي خاص الهي مي‌شوند، قطعاً مطلوب حقيقي و اصيل رسيدن به آن عالم است و ماندن در اين دنيا برايشان رياضت است. اميرالمومنين سلام‌الله‌عليه مي‌فرمايد: «وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه؛ به خدا قسم أنس علي با مرگ از أنس طفل شيرخوار به سينه مادر بيشتر است.» يعني زنده ماندن من رياضت و بالعرض است و چون خدا دوست دارد اين را قبول مي‌کنم، وگرنه اقتضاي من اين بود که به آن عالمي بروم که بيشتر بتوانم با خدا مأنوس باشم.
اما اگر مؤمني دوست دارد در دنيا عمرش طولاني شود، اين خواسته اشتباهي نيست. ما چون تقصيراتي داريم و نمي‌دانيم که آيا جبران شده است يا نه، اميد داريم که خدا به برکت نام اميرالمومنين صلوات‌الله‌عليه و شرکت در مجالس ذکر آن بزرگوار، به ما عنايتي کند، بلکه توفيق توبه و جبران پيدا کنيم و براي رسيدن به آخرت آماده شويم. درخواست چنين عمري که توأم با عبادت و انجام وظيفه باشد مطلوب است؛ اما مطلوبيتش، مطلوبيت ثانوي است؛ يعني چون باعث آبادي آخرت مي‌شود مطلوب است؛ اما اگر کسي آرزوي عمر طولاني داشته باشد تا بيشتر به اشتباه کاري‌ها ادامه دهد، اين مطلوب نيست.
پس سرّ اين‌که مؤمن حقيقي بايد دوست‌دار مرگ باشد اين است که أنس با محبوب و مشاهده تجليات محبوب و همچنين أنس با دوستان شايسته خدا در آن عالم بيشتر ميسر است. مرحوم آقا شيخ غلام رضا فقيه خراساني از علماي بزرگ يزد اين حديث را نقل مي‌کرد که: در بهشت مؤمنين مشغول التذاذ از نعمت‌هاي الهي‌اند؛ ناگاه نوري مي‌تابد و فضاي بهشت را مي‌گيرد. با ديدن اين نور آن چنان حالت ابتهاجي براي مؤمنين به دست مي‌آيد که مدهوش مي‌شوند. وقتي به هوش مي‌آيند مي‌پرسند: اين چه نوري بود؟ مي‌گويند: اين نور اثر لبخندي بود که حضرت زهرا بر روي اميرالمومنين زد. به طفيل يک لحظه زندگي خاص حضرت علي با حضرت زهرا اين‌ها هم متنعم مي‌شوند. آيا اين‌ها دوست داشتني نيست؟ آيا انسان نبايد آرزو داشته باشد که به جايي برود که چنين نعمت‌هايي دارد؟
محبت اهل‌بيت عليهم‌السلام؛ بهترين سرمايه

اما مشکل اين است که از کجا معلوم که ما را راه بدهند؟! بيشترين چيزي که مايه اميدواري است محبت اهل‌بيت است، نه نمازهايمان، نه روزه‌هاي‌مان و نه ساير عباداتمان؛ اين‌ها معلوم نيست قبول شده باشد. ما اين محبت را کسب نکرده‌ايم و براي آن زحمتي نکشيده‌ايم؛ بلکه اين هديه‌اي الهي است. خدا درجات پدران، مادران، اساتيد و علما را عالي کند که مقدمات اين آشنايي و محبت را فراهم کردند؛ اما خود اين محبت هديه‌اي الهي است و مي‌توانيم بگوييم: خدايا اين محبت را که تو به ما دادي، نشانه اين است که اراده خيري در ما هست؛ پس به برکت اهل‌بيت عليهم‌السلام ما را هم مورد مغفرت و رحمت خودت قرار بده! ان‌شاء‌الله.

1. بلاغات‌النساء، ص27 و بحارالانوار، ج29 ص220.

2 . جمعه، 6.

3 . ارشاد القلوب، ج1 ص91.

4 . بحارالانوار، ج25 ص336.

5 . عنکبوت، 64.

6 . ارشاد القلوب، ج1 ص182.

7 . بحارالأنوار، ج25 ص336.
پاسخ
#22
... ثُمَّ الْتَفَتَتْ إِلَى أَهْلِ الْمَجْلِسِ، وَ قَالَتْ أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ، وَ حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ، وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَم حَوْلَکُمْ وَ زَعِيمُ حَقٍّ لَكُمْ لِلَّهِ فِيكُمْ وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ، وَ بَقِيَّةٌ اسْتَخْلَفَهَا عَلَيْكُمْ، كِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ، وَ الْقُرْآنُ الصَّادِقُ، وَ النُّورُ السَّاطِعُ، وَ الضِّيَاءُ اللَّامِعُ، بَيِّنَةٌ بَصَائِرُهُ، مُنْكَشِفَةٌ سَرَائِرُهُ، مُتَجَلِّيَةٌ ظَوَاهِرُهُ، مُغْتَبِطَةٌ بِهِ أَشْيَاعُه؛
خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به چند بخش کلي قابل تقسيم است. بخش اول آن، حمد و سپاس الهي و شهادت به رسالت پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله و ضمنا بيان نقش پيغمبر اکرم در هدايت انسان‌ها بود که توضيح آن تمام شد. بعد حضرت مردم را مخاطب قرار مي‌دهند و در ضمن بيان مسئوليتي که به عهده ايشان است اوصافي از قرآن و شمه‌اي از اسرار کلي قرآن را بيان مي‌کنند. اين فرمايشات مجموعاً بخش دوم از اين خطبه را تشکيل مي‌دهند.
بندگي خدا؛ اولين حق خدا بر ما

أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصُبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ؛حضرت مي‌توانست به جاي «عبادالله» بفرمايند أيها المؤمنون يا أيها المهاجر و الانصار؛ اما انتخاب «عبادالله» ممکن است نکته‌اش اين باشد که مي‌خواهند از همين ابتدا آ‌ن‌ها را متوجه مسئوليت بندگي‌شان کنند و بگويند: بنده بايد مطيع و گوش به فرمان مولا باشد. اين طور نيست که شما مستقل‌ايد و هر طور دلتان بخواهد مي‌توانيد عمل کنيد و هر کسي را خواستيد مي‌توانيد سر کار آوريد؛ بلکه بايد ببينيد تکليفتان چيست.
نُصُب جمع نُصب است به معناي چيزي که جلوي چشم برجسته باشد. نصب علامت هم از همين ريشه است که اهداف مختلفي مي‌تواند داشته باشد؛ گاهي مثل علائم راهنمايي و رانندگي براي راهنمايي در جاده‌ها و خيابان‌هاست و گاهي در مسابقات براي نشان دادن نقطه پايان است. در قرآن هم به اين معنا به کار رفته است آن‌جا که مي‌فرمايد: كَأَنَّهُمْ إِلَى نُصُبٍ يُوفِضُونَ؛1 مردم در روز قيامت آن چنان منتشر مي‌شوند و با سرعت حرکت مي‌کنند که گويا به طرف هدف مسابقه حرکت مي‌کنند.
به دو اعتبار مي‌توان گفت حضرت مردم را نُصُب خطاب فرموده‌اند؛ يکي اين‌که همان‌طور که هدف مسابقه مورد توجه است و افراد به طرف آن هجوم مي‌آورند، امر و نهي الهي به طرف شما سرازير شده است و گويا شما خط پاياني براي اين امر و نهي‌هاي الهي هستيد. قرآن مي‌فرمايد: «لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا؛2 ما قرآن را بر تو نازل کرديم تا شهر مکه و اطرافش را انذار کني»؛ يعني ايشان مخاطبان اول قرآن هستند. وقتي حضرت مي‌فرمايند: شما نُصُب امر و نهي‌ها هستيد، يعني شما اولين مخاطباني هستيد که امر و نهي‌ها متوجه شماست. احتمال ديگر اين است که نُصُب به معناي تابلوهاي راهنما باشد؛ يعني شما تابلوهاي امر و نهي‌هاي خدا هستيد؛ يعني شما بايد امر و نهي‌هاي الهي را به مردم ديگر نشان دهيد؛ اما احتمال اول قوي‌تر به نظر مي‌رسد.
حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ؛ شما حاملان دين و وحي الهي هستيد. وحي به پيغمبر اکرم نازل شد؛ اما پيامبر محتواي آن را در اختيار شما قرار داد. شما حاملان دين هستيد و وظيفه داريد که اين امانت را حفظ کنيد.
وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَم حَوْلَکُمْ؛ در برابر اين ديني که در اختيار شما قرار گرفته است وظيفه داريد که اولاً آن را بين خودتان حفظ و نگهداري کنيد؛ يعني احکام اسلامي را در جامعه اسلامي‌ خودتان اجرا کنيد و حافظ ارزش‌هاي الهي باشيد و ثانياً بايد آن را به امت‌هاي ديگري هم که اطراف شما هستند برسانيد.
بعد مي‌فرمايند: در ميان شما يک وديعه الهي قرار داده شده و پيغمبر اکرم آن را به عنوان ميراثي در ميان شما قرار داده است و آن قرآن است. بايد بدانيد که براي شناخت امر و نهي خدا، براي تشخيص وظيفه‌تان و چگونگي عمل به دين و ابلاغ آن بايد به قرآن کريم مراجعه کنيد.
تبليغ دين در سراسر عالم؛ واجب کفايي

ما موظف‌ايم اسلام را بپذيريم و به آن عمل کنيم؛ اما اسلام يعني‌چه؟ اسلام يعني تصديق و ايمان به حقانيت آنچه که پيغمبر صلي‌الله‌عليه‌وآله آورده است. وظيفه ما اين است که به آموزه‌هاي اعتقادي اسلام معتقد شويم و به دستورات عملي آن عمل کنيم. اما بعد از 1400سال و بعد از زحماتي که پيغمبراکرم و ائمه اطهار سلام‌الله‌عليهم‌أجمعين و علماي بزرگ در طول چهارده قرن کشيده‌اند، هنوز ما همه وظايف اجتماعي خودمان را نمي‌شناسيم. اکثراً گمان مي‌کنيم که اگر احکام فردي را ياد گرفتيم و عمل کرديم ديگر تکليفي نداريم. اين طرز فکر باعث مي‌شود که جامعه ما حالت رخوت پيدا کند. در حالي‌که غير از تکاليف فردي، تکليف امر به معروف و نهي از منکر به عهده ماست. ما غير از اين‌که خودمان بايد عمل کنيم بايد مواظب ديگران هم باشيم. امر به معروف و نهي از منکر يکي از ضروريات دين و يکي از فروع دين است. اگر کسي در وجوب امر به معروف و نهي از منکر شک کند مثل اين است که در اصل اسلام شک کرده است، و اگر آن را انکار کند يکي از ضروريات دين را انکار کرده و اين موجب ارتداد است. در قرآن کريم و در روايات درباره اين فريضه تأکيدات فراواني شده است و از آن به عنوان بزرگ‌ترين فرائض دين نام برده شده است. امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمايند: إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَرِيضَةٌ عَظِيمَةٌ بِهَا تُقَامُ‏الْفَرَائِض؛3 بقاي ساير فرائض به اين واجب بستگي دارد. اين اولين وظيفه‌اي است که ما نسبت به ديگران داريم؛ اما وظايف ما به همين جا ختم نمي‌شود. وظيفه دوم ما اين است که اين امانت يعني اسلام را به اهلش برسانيم؛ «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا؛4 خدا امر مي‌کند که امانات را به اهلش برسانيد.» اهل اين امانت همه کساني هستند که به اسلام نياز دارند. اسلام براي همه جهانيان است (لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ)5. اين رحمتي است که خدا نازل فرموده تا همه انسان‌ها از آن بهره‌مند شوند.
اين وظيفه سلسله مراتبي دارد. پيغمبر اکرم اسلام را به معاصرينشان ابلاغ فرمودند و اهالي مکه و حوالي آن، آن را ياد مي‌گرفتند و به شهرهاي ديگر ابلاغ مي‌کردند. بعد ائمه اطهار رسالت پيغمبر را ادامه دادند و بالاخره اين وظيفه به عهده علماء و ساير مردم گذاشته شد. حال ايشان وظيفه دارند که اين امانت را به همه انسان‌ها برسانند. اگر اين امانت را به اهلش نرسانند در رد امانت الهي کوتاهي و خيانت کرده‌اند.
ما توجه نداريم که چنين مسئوليتي به عهده ماست؛ البته اين مسئوليت هم مثل امر به معروف و نهي از منکر داراي مراتب است. مردم وظيفه تبليغ دين را متوجه علماء مي‌دانند؛ اما اين طور نيست که عده‌ معيني براي تبليغ دين مشخص شده باشند و تکليف از ديگران ساقط شده باشد؛ بلکه علماء داوطلبانه اين مسئوليت را پذيرفته‌اند و عمرشان را صرف اين کار مي‌کنند؛ اما اگر اين مقدار کفايت نکرد ديگران هم مسئول‌اند. تبليغ دين نظير جهاد است؛ اگر افرادي به اندازه حاجت، اين مسئوليت را پذيرفتند از ديگران ساقط مي‌شود، وگرنه همه مسئول‌اند.
من از روحانيان سؤال مي‌کنم: ما چه‌قدر به اين موضوع فکر کرده‌ايم که آيا وظيفه‌اي داريم که براي معرفي اسلام به آفريقا، آمريکاي جنوبي و ... سفر کنيم؟ ميلياردها انسان در روي زمين طالب حقيقت‌اند. همه که دشمن اسلام، استعمارگر و صهيونيست نيستند. کساني هستند که با آغوش باز از دعوت صحيح استقبال مي‌کنند. من شهادت مي‌دهم در سفرهاي زيادي که به حدود چهل کشور دنيا رفتم، اين حقيقت را لمس کردم که مردم عطشي براي شاختن حقيقت دارند. علاقه آن‌ها تکليف ما را سنگين‌تر مي‌کند و ما بايد پاسخگو باشيم. آقاي سيد مجتبي موسوي لاري حفظه‌الله‌تعالي ‌و کثّرالله‌أمثاله بيش از سي سال است که با وجود بيماري و بدون هيچ پشتوانه مالي، با بيش از صد کشور دنيا ارتباط دارد و با بيش از چهل زبان با آن‌ها مکاتبه دارد. اين حجت خدا بر ماست. ما متأسفانه در اين جهت کوتاهي کرده‌ايم. برادران عزيز جوان ما که با دل پاک مشغول تحصيل علم‌اند توجه داشته باشند که وظيفه ما فقط درست کردن حمد وسوره يک روستايي نيست؛ اين هم وظيفه است؛‌ اما وظايف سنگين‌تري هم داريم. بايد زبان‌هاي مختلف را آموخت و معارف اسلامي محکم و مستدل ـ نه مطالب سليقه‌اي و ظنيات و بعضاً سست ـ را با زبان قابل فهم و با در نظر گرفتن جو فرهنگي مخاطب ـ نه صرفاً ترجمه ـ براي آن‌ها بيان کرد. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در همين جمله کوتاه مي‌فرمايند: شما، هم بايد نسبت به خودتان امانت خدا را پاسداري کنيد و ضعيف نشويد و هم بايد در بيرون از مرز‌هايتان پيام‌آور اسلام باشيد.
قرآن؛ مدعي حق خدا

بعد حضرت به نقش قرآن در ميان جامعه اسلامي اشاره مي‌فرمايند. اگر از اول مي‌فرمودند که: به سراغ اميرالمؤمنين عليه‌السلام‌ و امام معصوم برويد، قبول نمي‌کردند. همه اين مقدمات و احتجاجات براي اين است که به ايشان بفهمانند که شما راه خطا رفتيد که علي را کنار گذاشتيد. اول چيزي که مي‌تواند زمينه احتجاج را فراهم کند و آن‌ها را هدايت کند، قرآن است. اما حضرت اين معنا را به سبک بسيار جالب و زيبايي بيان کرده‌اند. مي‌توانستند قرآن را مبتدا قرار دهند و بگويند: قرآن چنين صفاتي دارد. اما مي‌فرمايند: خداوند بر شما حقي دارد که طلب‌کننده‌اي در ميان شما آن حق را از شما مطالبه مي‌کند. کلام را از اين‌جا شروع مي‌کند: زعيم حق له فيكم؛ يعني اولا خدا بر شما حقي دارد و ثانيا آن حق مطالبه‌کننده‌اي دارد. نمي‌توانيد بگوييد: ما حق خدا را نمي‌دانستيم. خدا بر شما حق ربوبيت دارد و شما به خاطر اين‌که بنده‌ايد در مقابل او مسئول‌ايد. اين اولين حق و روشن‌ترين حقي است که انسان درک مي‌کند. من مال خودم نيستم و هر چه دارم از آنِ‌ ديگري است. او رب من است و من بايد مطيع او باشم.
وَ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ؛ کلمه عهد استعمالات مختلفي دارد. يک معناي عهد تعهد و التزام است؛ اما تعبير «عهد إليه» تعبير خاصي است. هر حرف اضافه‌اي معناي دقيقي را افاده مي‌کند. «عهد إليه» با «عهد له» يا «عهد في کذا» تفاوت دارد. «عهدنا إلي آدم» در آيه شريف وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا،6 معناي قرارداد متقابل بين دو نفر نيست. نزديک‌ترين معنا در فارسي به اين، معناي «فرمان» است. عهد اميرالمؤمنين الي مالک الاشتر، يعني فرمان علي به مالک اشتر. حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: خداي متعال حقي دارد که اين حق يک متصدي در ميان شما دارد و فرماني براي شما صادر کرده است.
وَ بَقِيَّةٌ اسْتَخْلَفَهَا عَلَيْكُمْ؛ کلمه «بقية» در قرآن هم به کار رفته است: (بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ)7. يکي از القاب حضرت ولي‌عصر عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف هم «بقية‌الله» است؛ يعني ساير ائمه از دنيا رفته‌اند و امامي که براي شما باقي گذاشته شده وجود مقدس ولي‌عصر ارواحنافداه است. حضرت زهرا مي‌فرمايند: گرچه پيغمبر از دنيا رفت، اما چيزي برايتان باقي گذاشته است. اين صفاتي که براي قرآن ذکر مي‌فرمايند در حکم خبر براي مبتداي متأخر است.
کِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ؛ قرآن کتابي است که براي شما حرف مي‌زند. البته نسبت نطق به قرآن به اعتبارات مختلف متفاوت مي‌شود. از اين جهت مي‌گويند ناطق است که وقتي انسان قرآن را مي‌خواند از آن مطلب مي‌فهمد و گويا خدا با او سخن مي‌گويد. از طرف ديگر، قرآن خودش حرف نمي‌زند و براي بيان بعضي مطالب احتياج به مبين دارد. از اين جهت اميرالمؤمنين مي‌فرمايند: هَذَا كِتَابُ اللَّهِ الصَّامِتُ وَ أَنَا كِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ.8 اين دو اعتبار نبايد با هم خلط شود. حضرت مي‌فرمايند: خداي متعال در ميان شما کتابي قرار داده است که سخن مي‌گويد و حق خدا را از شما مطالبه مي‌کند. اگر به قرآن گوش دهيد مي‌فهميد که از شما چه مي‌خواهد. قرآن مي‌گويد: أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ.
وَ الْقُرْآنُ الصَّادِقُ، وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ الضِّيَاءُ اللَّامِعُ؛ قرآن صادق نور تابان، پرفروغ و درخشان است.
همه اين فرمايشات مقدمه‌اي است براي فراهم کردن زمينه براي استدلال به قرآن.
بينة بصائره؛ بصيرت‌ها و بينش‌هايي که قرآن به شما اعطا مي‌کند خيلي روشن است.
منكشفة سرائره؛ درست است که مطالبي در قرآن پنهان است، اما اين سراير باز شده و پرده از روي آن‌ها برداشته شده است و شما مي‌توانيد آن حقايق را بي‌پرده ببينيد و استفاده کنيد.
متجلية ظواهره؛ ظاهر آن جلوه‌گري مي‌کند.
مغتبطة به أشياعه؛ کساني که از قرآن پيروي کنند و پا جاي پاي او بگذارند ديگران به آن‌ها رشک مي‌برند.
قائدا إلى الرضوان اتباعه؛ کسي که دنباله‌روي قرآن باشد، قرآن او را به سوي رضوان الهي رهبري مي‌کند.
مؤد إلى النجاة استماعه؛ حتي گوش دادن به قرآن شما را به راه نجات مي‌کشاند.
به تنال حجج الله المنورة و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة؛ به وسيله قرآن است که حجت‌هاي الهي به شما مي‌رسد و عزيمت‌هاي قرآن (چيزهايي که خداي متعال بر شما واجب کرده است) براي شما تفسير مي‌شود و در مقابل، شما را از حرام‌هاي الهي بر حذر مي‌دارد.
و بيناته الجالية و براهينه الكافية؛ دلايل روشن و برهان‌هاي کافي همه در قرآن بيان شده است.
خلاصه بيانات حضرت در اين بخش اين است که بايد اول توجه داشته باشيد به اين‌که شما مسئول‌ايد، و اين مسئوليت شما منحصر به مسايل فردي نيست. بايد اين مسئوليت‌تان را به وسيله قرآن بشناسيد و قرآن حجت را بر شما تمام کرده است.
ان‌شاءالله خدا توفيق استفاده از قرآن و اهل‌بيت عليهم‌السلام را به همه ما مرحمت کند.

1 . معارج، 43.

2 . شوري، 7.

3 . كافي، ج5 ص56.

4 . نساء، 58.

5 . انعام، 19.

6 . طه، 115.

7 . هود، 86.

8 . وسائل‌الشيعه، ج27 ص34.
پاسخ
#23
فهرستي از اسرار کلي قرآن

... فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ؛
در بخش دوم اين خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به مسئوليت سنگيني‌ اشاره فرمودند که هم مسلمانان در آن زمان بر عهده داشتند و هم نسل‌هاي آينده بر عهده خواهند داشت و آن حفظ ارزش‌هاي اسلامي در جامعه اسلامي و رساندن پيام اسلام به خارج از مرزهاي دارالاسلام است. سپس فرمودند: «آنچه انجام اين وظيفه را ممکن مي‌کند تمسک به قرآن کريم است که خدا در آن، آنچه براي سعادت دنيا و آخرت شما لازم است بيان فرموده است.» ونهايتاً در اين بخش حضرت بيست عنوان از مهم‌ترين آموزه‌هاي قرآن را بيان مي‌فرمايند که با ايمان (جعل الله الإيمان تطهيرا لكم من الشرك) شروع و با حرمتِ شرک (و حرم الشرك إخلاصا له بالربوبية) ختم مي‌شود. آغاز و انجام اين فهرست خود نشانه مطلب بسيار مهمي است و آن اين‌که روح اسلام در واقع پرستش خداي يگانه و اجتناب از هر گونه شرک است و عناوين ديگري که بين اين دو عنوان ذکر شده در واقع اسباب و ابزارهايي براي تحقق اين هدف‌اند. از اين‌جا بايد نتيجه گرفت که بدون ايمان انسان به سعادت نمي‌رسد.
بيان حکيمانه مسأله امامت

نکته ديگري که در انتخاب اين عناوين بيست‌گانه قابل توجه است اين است که حضرت در ميان آن عناويني که همه با آن‌ها آشنا بودند و از ضروريات دين است، مثل نماز، روزه، زکات، حج و جهاد، دو عنوان را ميان حج و جهاد مي‌گنجانند که به مسأله امامت اشاره دارند. وقتي با نگاه ابتدائي اين عناوين را مي‌بينيم به نظر مي‌رسد که ترتيب مناسبي ندارند. اما با کمي دقت معلوم مي‌شود گنجانيدن اين دو عنوان در ميان آن عناوين که همه از نصوص قرآن و ضروريات دين هستند بسيار تدبير حکيمانه‌اي است. اولا: حضرت، ابتدا به مسأله امامت اشاره نمي‌کنند تا شنوندگان زده نشوند و بگويند: مي‌خواهد مسأله شخصي خود را مطرح ‌کند، و همچنين اين مسأله را در آخر ذکر نمي‌کنند که ديگر به آن اهميت داده نشود. ثانياً: گنجانيدن اين دو عنوان در ميان اين عناوين شايد اشاره باشد به اين‌که اهميت اين موضوع کمتر از نماز، روزه، زکات، حج و جهاد نيست. مي‌خواهند بگويند: شما که آن مسائل را مي‌دانيد و به آن‌ها اقرار و اعتراف داريد، چگونه اين مسأله را که از جهاتي از آن‌ها مهم‌تر است فراموش کرده‌ايد؟
ايمان؛ مطهر قلب

«فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ؛ خداوند ايمان را براى تطهير قلوب شما از آلودگى شرك قرار داده است.» اين مطلب خيلي ساده به نظر مي‌رسد و هر مسلماني که قرآن را قبول دارد مي‌داند که هدف اسلام نابودي شرک از روي زمين و جايگزيني جامعه ايماني به جاي آن است؛ اما تکيه کردن روي اين معنا و تذکر آن، به اين جهت است که شنونده متوجه شود صرفاً صحبت از امري سياسي، اقتصادي و اجتماعي نيست؛ بلکه اساس دعوت انبياء چيزي است که با قلب انسان سروکار دارد. با اين‌که معمولاً اسلام در مقابل شرک مطرح مي‌شود و ايمان در مقابل کفر، اما حضرت نمي‌فرمايد: «جعل الاسلام تطهيرا لکم من الشرک»؛ بلکه بر روي ايمان تکيه مي‌فرمايند. خود قرآن هم بين ايمان و اسلام فرق مي‌گذارد و ايمان را به عنوان عامل سعادت معرفي مي‌کند و مي‌فرمايد: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ؛ عربهاى باديه‏نشين گفتند: ايمان آورده‏ايم؛ بگو: شما ايمان نياورده‏ايد؛ بلکه بگوييد اسلام آورده‏ايم، و امّا ايمان هنوز وارد قلب شما نشده است»؛ يعني آنچه که شما فعلا مي‌گوييد مربوط به زبان است و مرحله بعد هم نوبت عمل است؛ اما ايمان فراتر از اين مراحل است. ايمان بايد در دل وارد شود و بعد از دل به زبان و اعضا و جوارح سرايت کند. جايگاه اصلي ايمان قلب است.

در مقابل ايمان، کفر قرار دارد؛ ولي حضرت در مقابل ايمان واژه شرک را به کار برده‌اند. اين استعمال مي‌تواند دو توجيه داشته باشد؛ يکي اين‌که مخاطبين اسلام در جزيرة العرب ملحدان، طبيعيون و منکران خدا نبودند و لذا در آيات فراواني آمده است که اگر از اين‌ها بپرسيد: آسمان و زمين را چه کسي خلق کرده است؟ خواهند گفت: الله (لَيَقُولُنَّ اللَّهُ)1. اينان به معبودهايي معتقد بودند که گمان مي‌کردند آن‌ها در تدبير عالم مؤثرند. پس کار آنها در واقع شرک بود. وجه ديگر اين است که منظور از شرک در اين‌جا ـ به تعبير بنده ـ شرک ناآگاهانه است. يعني همه انسان‌ها بالفطره، الله را قبول دارند، گرچه خودشان در حالت عادي به اين اعتقادشان توجه ندارند؛ اما در شرايط اضطراري دلشان متوجه الله مي‌شود. پس هر اعتقاد ديگري داشته باشند در واقع شرک است؛ يعني در کنار آن معبود فطري‌شان به معبودهاي جعلي قايل مي‌شوند.

پراگماتيسم؛ انحرافي پنهان

برخي تصور مي‌کنند اصل ارزش از آنِ عمل است. اين همان گرايش پراگماتيسمي است که در قرن اخير در ميان فيلسوفان غربي رايج شده است و معتقدند حقانيت هر چيز از مفيد بودن آن در مقام عمل مشخص مي‌شود. ‌ويليام جيمز، يکي از روان‌شناسان معروف آمريکايي مي‌گويد: يکي از بهترين راه‌ها براي معالجه امراض رواني، عبادت است؛ ولي دليلش اين است که چون عبادت انسان‌هاي روان‌پريش را معالجه مي‌کند. اين گرايشي پراگماتيستي است‌ که حقانيت هر چيزي را از عمل اثبات مي‌کند و به اين‌که آن چيز خود حق است يا باطل، توجهي ندارد. پراگماتيست‌ها مي‌گويند: فرض کنيم که چيزي دروغ باشد اما اگر در مقام عمل مفيد‌ باشد ارزش حقيقي دارد.
اين گرايش در بسياري از مردم به صورت ضعيف و شديد وجود دارد. شايد بتوان گفت: در بعضي از اشخاص معروف کشور ما اين گرايش خيلي به قوت به چشم مي‌خورد و مردم را نيز به اين گرايش تشويق مي‌کنند. آنها درست يا غلط بودن مباني يک اعتقاد و يک نظريه برايشان اهميت ندارد؛ بلکه فقط پيشرفت در زندگي مادي مورد توجه آن‌هاست. تمايل به اين گرايش، مقداري طبيعي است. ما فرزند طبيعت‌ايم و اول چيزهايي که شناخته‌ايم همين امور طبيعي بوده است. درک ماوراي طبيعت و دل‌بستن به اموري که قابل ادراک حسي نيست، چيزي فراتر از افق مادي‌گرايي است؛ در حالي‌که مادي‌گرايي مقتضاي طبيعت مادي ماست. اين مشکل در اقوام انبياي سلف هم وجود داشته است. واقعاً داستان بني‌اسرائيل بسيار جاي عبرت گرفتن دارد. وقتي بني‌اسرائيل به همراه حضرت موسي عليه‌السلام از مصر مهاجرت کردند در بين راه به مردم بت‌پرستي برخورد کردند که در منطقه‌اي سرسبز و خوش آب و هوا مشغول پرستش بت‌ها بودند و براي خود بت‌هاي زيبايي ساخته بودند و در خلال مراسم پرستش به پايکوبي، اختلاط و خوش‌گذراني مشغول مي‌شدند. بني‌اسرائيل با ديدن اين منطقه خوش آب و هوا، بت‌هاي رنگارنگ و مراسم جاذبه‌دار، پيش موسي آمدند و گفتند: «يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَـهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ؛2 موسي! براي ما هم چنين خدايي درست کن».
گرايش به طبيعت و محسوسات گرايشي عادي است و انبياء بايد با زحمت، مردم را متوجه ماوراي طبيعت کنند و به آن‌ها بفهمانند که خدا جسم نيست. طبعاً با وجود چنين روحيه‌اي، مسائل معنوي و ماورايي جاي خود را به راحتي باز نمي‌کنند. اگر به چنين کساني گفته شود: خدا به شما پاداش خير مي‌دهد، گمان مي‌کنند معناي اين سخن اين است که باران بيشتري مي‌بارد و محصولاتشان بيشتر مي‌شود. اينان عالم ديگر و بهشت خدا را جدي نمي‌گيرند. واقعاً اگر انسان به سختي، فقر، مرض و بي‌هويتي اجتماعي مبتلا شود و حقيقتاً‌ طعم سختي اين‌ها را بچشد، ولي بداند پايان اين سختي‌ها بهشتي است که مي‌فرمايد: لَهُمْ غُرَفٌ مِّن فَوْقِهَا غُرَفٌ مَّبْنِيَّةٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ3،‌ اين براي او ارزشش بيشتر است يا اگر انواع ميوه‌ها و غذاها و يک حساب بانکي سنگيني را در اختيار او قرار دهند؟ کساني که حاضر باشند همه اين سختي‌ها را داوطلبانه تحمل کنند و فقط طالب رضاي خدا باشند، بسيار نادرند.
خاکستر در طوفان

قرآن اصالت را به ايمان مي‌دهد و براي عمل بدون ايمان هيچ ارزشي قائل نيست. باور اين مطلب براي ما خيلي مشکل است. قرآن هم خيلي سعي کرده است که اين مطلب را به ما بفهماند. قرآن مسأله کفر و شرک را خيلي حسي مي‌کند و با بيانات قابل فهم مثال مي‌زند تا ما آن را خوب بفهميم. در سوره ابراهيم مي‌فرمايد: «مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَى شَيْءٍ»4 آنهايي که ايمان ندارند کارهايي که انجام مي‌دهند (کارهايي که گمان مي‌کنند مايه سعادتشان است) مثل خاکستري مي‌ماند که روز طوفاني به دست باد سپرده مي‌شود. چه چيزي از اين‌ها به دستشان مي‌رسد؟ باد چنان اين ذرات را پخش مي‌کند که هيچ اثري از آن باقي نمي‌ماند و آن‌ها قدرت ندارند که چيزي از اين‌ها را جمع کنند و براي خود نگه دارند. چرا؟ زيرا اعمالشان براساس ايمان نبوده و از کفر سرچشمه مي‌گرفته است. در جاي ديگر مي‌فرمايد: «أَوْ كَظُلُماتٍ في‏ بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ؛ مَثَل اينان مَثَل کسي است که در دريايي طوفاني غرق شود؛ دريايي که روي آن موجي باشد و روي آن موج، موج ديگري سوار شده باشد. ديگر نوري به درون آن دريا نمي‌رسد و به گونه‌اي به ظلمت مبتلا مي‌شود که اگر دستش را هم دربياورد آن را نمي‌بيند و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست!»‏ اين چه ظلمت‌هايي است که به آن گرفتار شده است؟ اين ظلمت‌ها همه ناشي از بي‌ايماني، کفر و ضلالت است. هرچه‌قدر هم که کار خوب انجام دهد نفعي به او نمي‌رساند.
قرآن مکرر اين مثال‌ها را ذکر مي‌کند تا به ما بفهماند که اين‌طور نيست که اگر گمان کرديد عملي خوب است حتماً براي شما سعادت آفرين است. عملي براي شما سعادت مي‌آفريند که شما را به خدا مربوط کند. عملي که براي خوشايند دلتان باشد يا براي اين باشد که ديگران از شما تعريف کنند يا به شما رأي بدهند، فايده‌اي براي شما ندارد. اگر کاري به خاطر ايمان به خدا انجام گرفت و به عالم فناناپذير متصل شد، براي هميشه باقي مي‌ماند و مشکل شما را حل مي‌کند (مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ)5.
خداوند مي‌فرمايد: اگر کار براي من باشد آن چنان برکت و ارزشي به آن مي‌دهم که براي هميشه باقي بماند و روز به روز رشد کند و بر زيبايي‌اش افزوده شود. وقتي نوبت پاداش دادن مي‌شود به کارهاي کوچک‌تان نگاه نمي‌کنم و بهترين کارهايي که انجام مي‌دهيد را ملاک پاداش قرار مي‌دهم: لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِي كَانُوا يَعْمَلُونَ؛6. اگر کار کوچکي انجام دهيد گاهي ده برابر و گاهي هفتصد برابر پاداش مي‌دهم؛ البته اين سقف پاداش نيست؛ بلکه وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاء.7 اما اگر با خدا ارتباط پيدا نکند، بلکه بين شما و دلتان، مريدانتان، باند و حزب‌تان باشد در همين جا مي‌ماند. ممکن است در دنيا آثاري داشته باشد؛ اما در روز قيامت گفته مي‌شود: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَاسْتَمْتَعْتُم بِهَا؛8 شما مزدتان را در دنياگرفتيد. براي دنيا انجام داديد بهره‌يتان را هم برديد!»
ملي‌گرايي؛ بازگشت به جاهليت

از انحرافات فکري امروز که از دست‌سازهاي مهارت‌آميز إبليس است، اين است که اين‌گونه تبليغ مي‌شود که ارزش فقط براي رفتار، ملت و آباء و اجداد است و ديگر صحبت از خدا، اسلام و ... نبايد کرد. عجيب است که در جامعه اسلامي و انقلابي و در جامعه‌اي که امامِ آن، هيچ‌گاه اسلام از کلامش نمي‌افتاد، کساني به عنوان پيروي از امام بگويند: «ديگر صحبت از تبليغ اسلام گذشته است و بايد ارزش‌هاي عام انساني را تبليغ کنيم!» اما ارزش‌هاي عام انساني در بت‌پرست‌ها و ديگر طوايف هم وجود دارد؛ پس جايگاه ايمان کجاست؟ همان ايماني که اصل همه ارزش‌هاست و هر چيز ديگري در سايه ايمان ارزش پيدا مي‌کند. مي‌گويند: «ما امروز از اين‌ها فراتر رفته‌ايم!» در حقيقت بايد گفت: شما در اوهام و خيالات فرو رفته‌ايد. از کساني که ملي‌گرايي را تبليغ مي‌کنند و به ايراني بودن افتخار مي‌کنند بايد پرسيد: مگر شما دست خودتان بود که در ايران متولد شده‌ايد؟ آيا اين هنر است؟ تعيين کننده مرز ايران چيست؟ تعيين کننده اين ارزش چيست؟ گيرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ هر کسي مسئول کار خودش است. تو بايد ببيني خودت چه داري؟ به چه کسي ايمان داري؟ به چه کسي دل بسته‌اي؟ از کدام ارزش‌ها حمايت مي‌کني؟
اين فرمايش امام است که: «ما براي ايران و ايراني بودن ارزشي قائل نيستيم و همه تلاش ما براي ترويج اسلام است.» نخست وزير دولت موقت هم تصريح کرد که: «فرق من با امام اين است که امام ايران را براي اسلام مي‌خواهد ولي من اسلام را براي ايران مي‌خواهم!» او راست مي‌گفت و مثل بعضي ديگر اين قدر حقه‌باز نبود. نقطه اصلي اختلاف مکتب امام با ملي‌گراها همين بود. آيا ما بايد اسلام را حذف کنيم و بگوييم: فقط ايران؟ آيا اين اسمش بندگي خدا و اطاعت از دين است؟! آيا اين حفظ ارزش‌هاي جمهوري اسلامي است يا بازگشت به جاهليت اولي؟! به کجا مي‌رويم؟
آغاز اين تفکرات از همان عمل‌زدگي شروع شد و وقتي به آن‌ها تذکر داده مي‌شد که فلان ارزش اسلامي دارد از بين مي‌رود، مي‌گفتند: آقا بگذاريد کارش را بکند! روحيه عمل‌گرايي انسان را مي‌رساند به آن‌جا که غير از آثار مادي ديگر چيزي نبيند و بقيه را تشريفات بداند. اين‌جاست که انسان مي‌فهمد وقتي حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌خواهد محتواي اسلام را بيان کند چرا از اين جا شروع مي‌کند که: «جعل الإيمان تطهيرا لكم من الشرك» و آخرش هم مي‌فرمايند: «و حرم الشرك إخلاصا له في الربوبية»؛ چون آغاز و انجام دين همين است و بقيه آثار و برکاتي است که به اذن الله بر اين مترتب مي‌شود؛ يعني در مقابل آن اصلاً قابل محاسبه نيست.
پروردگارا! تو را به حقيقت حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها قسم مي‌دهيم که دل‌هاي ما را به نور ايمان روشن بفرما! ما را از فتنه‌هاي آخرالزمان مصون بدار.

1. عنکبوت، 61 و لقمان، 25و زمر، 38 و زخرف، 9 و 87.

2 . اعراف، 138.

3 . زمر، 20.

4 . ابراهيم، 18.

5 . نحل، 96.

6 . عنکبوت، 7.

7 . بقره، 261.

8 . احقاف، 20.
پاسخ
#24
... وَ الصَّلَاةَ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْر؛
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در بخش دوم اين خطبه شريف به اسرار تعدادي از عناوين برجسته‌اي که در قرآن مطرح شده اشاره مي‌فرمايند. در جلسه گذشته درباره عنوان اول که ايمان بود توضيح مختصري داديم. بعد از مسأله ايمان به نماز اشاره مي‌کنند و مي‌فرمايد: «وَ الصَّلَاةَ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْر؛ خدا نماز را براي پاک کردن شما از کبر و خودبزرگ‌بيني واجب کرده است.»
حکمت‌هايي که در اين کلام ذکر شده به معناي علت تامه براي تشريع نيست؛ لذا حکمت‌هايي که در نهج‌البلاغه براي اين عناوين ذکر شده، گاهي مشابه اين کلام و گاهي متفاوت با اين کلام است. قاعدتاً علت انتخاب يکي از اين حکمت‌ها و ذکر آن در اين‌جا يکي از دو چيز است؛ يا حکمت ذکر شده حکمت بسيار برجسته‌اي است و مهم‌ترين حکمت‌ها به شمار مي‌رود، و يا حکمتي است که متناسب با مقام بحث است.
نکته ديگر اين‌که حکمت‌هاي مشترک بين همه عبادات از قبيل تقرب به خدا، کسب رضايت الهي، تثبيت و تمرين بندگي و... هم معلوم‌اند و هم بلاغت اقتضا نمي‌کند که يکي يکي براي اين عناوين تکرار شود.
تکبر؛ دشمن بندگي

درباره نماز مي‌فرمايند: حکمت اين‌که خداي متعال نماز را بر مردم مقرر فرموده و در قرآن آن را مورد تاکيد قرار داده است اين است که مردم را از تکبر نجات دهد. سؤال اين است که علي‌رغم وجود صفات مذموم فراوان، چرا به صفت کبر اين قدر اهميت داده شده که خداي متعال نماز را براي پاکي از کبر تشريع فرموده است و لااقل برجسته‌ترين ويژگي نماز اين است؟ نکته‌اي که بايد به آن توجه کرد اين است که اصولا راه تقرب به خدا بلکه تنها راه رسيدن به سعادت ابدي، بندگي خداست، و چيزي که با اين هدف تضاد دارد احساس بزرگي کردن است. بندگي يعني من هيچ چيز از خودم ندارم: عَبْدًا مَّمْلُوكًا لاَّ يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ؛1 اما متکبر مي‌گويد: من خيلي بزرگم و در مقابل هيچ کسي سر خم نمي‌کنم! وقتي اين صفت در نفس ملکه شد، شخص حتي در مقابل خدا هم حاضر نيست سر خم کند. در حالي‌که تنها راه سعادت انسان نهايت خضوع در مقابل خداست. بزرگان قبيله‌اي از قبايل عرب به پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ‌پيشنهاد کردند که ما حاضريم اسلام بياوريم و جان و مالمان را در اختيار شما قرار دهيم به شرط اين‌که سجده نماز را از ما برداريد. در شأن ما نيست که روي خاک بيافتيم. پيغمبر اکرم فرمودند: « لَا خَيْرَ فِي دِينٍ لَيْسَ فِيهِ رُكُوعٌ وَ سُجُود؛2 در ديني که رکوع و سجود ندارد خيري نيست»؛ اگر مي‌خواهيد اسلام را قبول کنيد بايد سجده‌اش را هم قبول کنيد. برخي حاضرند از جان و مالشان بگذرند، اما در مقابل خدا سجده نکنند! در نهاد اين افراد روح خودبزرگ‌بيني چه قدر ريشه‌دار است!
تکبر؛ عامل رانده شدن إبليس

اين همان مرضي است که در جناب إبليس هم بود و او را بعد از شش‌هزار سال عبادت، محکوم به رانده شدن از درگاه الهي کرد. چنان غرق در عبادت بود که فرقي با ملائکه نمي‌کرد؛ لذا وقتي به ملائکه امر به سجده شد، شامل إبليس هم شد؛ ولي او قبول نکرد و گفت: أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ؛3 اگر بخواهيم به زبان امروزي کلام إبليس را ترجمه کنيم بايد بگوييم: «اين امر شما توجيه عقلايي ندارد! کسي که کوچک‌تر است بايد خضوع کند؛ ولي من از آتش خلق شده‌ام و آتش شريف‌تر از خاک است. پس من از آدم شريف‌ترم!» قياس تشکيل داد و استدلال کرد؛ ولي غفلت کرد از اين‌که مسأله اطاعت از خدا و خضوع در مقابل عظيمي است که عظيم‌تر از او نمي‌توان فرض کرد. درباره إبليس در اين شش‌هزار سال هم هيچ جا نقل نشده که عصياني کرده باشد. بعد از همه اين‌ها يک گناه کرد و آن اين‌که خدا گفت: بر آدم سجده کن! گفت: اين کار را نمي‌کنم. چگونه اين يک گناه موجب رانده شدن از درگاه الهي و ناديده گرفته شدن شش‌هزار سال عبادت مي‌شود؟ باز شبهه را به زبان امروزي اگر بخواهيم عرض کنيم بايد بگوييم: اين چه عدالتي است که خدا شش‌هزار سال عبادت إبليس را به خاطر يک گناه يک لحظه‌اي ناديده مي‌گيرد؟ در اين‌گونه موارد، فتوا و مقياس محاسبات ما با خدا متفاوت است. خداي متعال مي‌گويد: اين عصيان و اين استنکاف از سجده نشانه اين است که از روز اول در دل تو اين نبود که هر چه من بگويم اطاعت کني.
ايمان اين است که انسان تصميم بگيرد که هر چه خدا گفت اطاعت کند. ايماني مقبول است که با آن انسان اين حالت را داشته باشد که هر چه خدا امر کرده واجب‌الاطاعه است و چون و چرا ندارد. اگر کسي بگويد: همه اوامر خدا را قبول دارم به جز يک امر، چنين ايماني مقبول نيست. در اسلام ايماني که يک استثناء داشته باشد مقبول نيست. ايمان بايد مطلق باشد. نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ،4 مثل کفر مطلق است. اگر کسي يکي از حقايق اسلام را بداند و انکار کند به منزله انکار همه اسلام است؛ چون اگر کسي به خاطر خدا اسلام را قبول کرده است، بايد اين يکي را هم قبول کند؛ چون اين يکي را هم خدا گفته است. اگر اين را قبول نکند معلوم مي‌شود بقيه را هم به خاطر خدا قبول نکرده است؛ بلکه چون ضرري نداشته، کار آساني بوده، با هواي نفس تضادي نداشته يا ... قبول کرده است. چنين شخصي روح ايمان در او وجود ندارد. از اين دو حال خارج نيست که يا هرچه خدا مي‌گويد قبول است يا نه؛ در اين صورت يک طرف ايمان است و يک طرف کفر. ايمان 99درصد با ايمان صفر درصد مساوي است.
گردن‌کشي در برابر خدا

ممکن است کسي نماز نخواند يا در طول عمرش يک‌بار هم حکم خدا را عمل نکند؛ اما با شرمندگي، بگويد: من تنبل‌ام، شهوت بر من غالب شده، غضب بر من غالب شده است؛ اما حکم خدا هم واجب‌الاطاعه است. من شرمنده‌ام و اميد دارم توفيق توبه نصيبم شود و جبران کنم. اين کفر نيست. کفر آن وقتي است که به حکم خدا اعتراض کند و بگويد: اين چه حکمي است؟ مثلا چه فرق مي‌کند انسان پيش از آفتاب نماز بخواند يا بعد از آفتاب؟! آنچه ‌که کفرآور است اين است که حکم را قبول نداشته باشيم. اما اگر کسي حکم را قبول داشته باشد، ولي مي‌گويد: من شرمنده‌ام، گرچه عصيان بزرگي است، اما کفرآور نيست.
ابليس وقتي گفت: لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ،5 اين يعني تو بي‌خود مي‌گويي که بايد سجده کني! دستور شما بايد عاقلانه باشد! اين‌گونه که شد، خداوند فرمود: فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.6 بعد از اين قرآن مي‌فرمايد: وَكَانَ مِنْ الْكَافِرِينَ؛7 يعني از اول هم در دلش اين بود که اطاعت هر دستوري را قبول ندارم! و اين‌جا هم با گردن کلفتي گفت: سجده نمي‌کنم! تنها بحث عمل نکردن به يک سجده نبود؛ بلکه اين سخن او حاکي از کفر او بود. برخي در اشعار و موعظه‌ها مي‌گويند: إبليس به خاطر ترک يک سجده به اين روز افتاد؛ اما واقعيت اين است که تنها يک سجده نبود. خيلي‌ها هستند سال‌ها نماز را ترک مي‌کنند؛ ولي توفيق توبه پيدا مي‌کنند و برمي‌گردند. إبليس به خاطر ترک ايمان ملعون ابدي شد.
مراتبي از اين روحيه ممکن است در ما هم وجود داشته باشد. نشانه آن اين است که کوچک‌ترين بي‌احترامي براي انسان قابل تحمل نيست و گاهي تکليف واجب را به خاطر کمي ناراحتي ترک مي‌کند. برخي اندوخته زيادي از تکبر در دل دارند و برخي کم؛ ولي مقدار کمي از اين صفت هم خطرناک است؛ مخصوصاً که اين صفت مثل بذر، رشد مي‌کند و به تدريج همه دل آدمي را فرا مي‌گيرد و اين بسيار خطرناک است.
ما پذيرفته‌ايم که راه سعادت ابدي، بندگي خداست و هدف از خلقت هم همين است (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ)8 و عبادت نهايت کوچک شدن در برابر خداست. بزرگ‌ترين دشمن اين هدف خودبزرگ‌بيني است. در عالم خلقت کسي به فضليت رسول گرامي اسلام نمي‌رسد، ولي ايشان نيمه شب از جا برمي‌خيزد و سر و صورت را روي خاک مي‌گذارد و درحالي‌که اشک از چشمانش جاري مي‌شود، ناله مي‌زند: الهي لاتکلني الي نفسي. او چه درکي از خدا دارد که اين چنين در پيشگاه خدا تذلل مي‌کند؟ بايد ما چنين کوچکي و ذلتي را در برابر خدا درک کنيم تا تدريجاً به مقام قرب الهي نزديک شويم. براي رسيدن به چنين مقامي بايد از روز اول سعي کنيم ريشه کبر را از دل بکنيم و دل را متواضع بار بياوريم. بهترين راهي که خداي متعال براي همه مردم در نظر گرفته است، «نماز» است. بايد روزي چند بار روي خاک افتاد و شريف‌ترين عضو بدن را روي خاک گذاشت و نهايت تضرع را در خود مجسم کرد؛ چرا؟ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْر؛ چون مي‌خواهد تو را براي آن مقامي تربيت کند که فقط در سايه تذلل در پيشگاه الهي حاصل مي‌شود. تا اندکي از کبر در دل آدم هست، به آن مقام راه پيدا نمي‌کند.
ريشه‌هاي کفر

در روايات ما کبر، حسد وحرص به عنوان ريشه‌هاي کفر معرفي شده‌اند؛ يعني اگر اين صفات در قلب انسان باشد، کم‌کم اين ريشه، جوانه مي‌زند، ساقه و شاخ و برگ در مي‌آورد و ميوه مي‌دهد و ميوه‌اش مي‌شود کفر! از نتايج کبر اين است که انسان مي‌گويد: «هر چه خدا گفت، لازم نيست انسان قبول کند. انسان عقل دارد. پيغمبر 1400سال پيش مطابق شرايط و فرهنگ آن زمان چيزي گفته است و برخي از آن سخنان درست است و برخي هم درست نيست و نياز به نقد و بررسي دارد!» با چنين روحيه‌اي است که تحت عنوان نقدپذيري قرآن، عليه قرآن کتاب مي‌نويسند و مي‌گويند: «قرآن را بايد نقد کرد؛ آنچه را که علم تأييد کند، درست است و آن‌هايي را که علم تأييد نمي‌کند، بايد کنار گذاشت!» اين روحيه از کبر ناشي مي‌شود. هيچ بعيد نمي‌دانم که اگر روحيه تمام شخصيت‌هايي که ائمة الضلال و ائمة الکفر بوده‌اند بررسي شود، به اين نتيجه برسيم که عامل اصلي در انحرافشان همين خود‌بزرگ‌بيني و کبر بوده است.
حال که اين صفت اين قدر اهميت دارد، آيا جا ندارد که خدا نماز را براي ريشه‌کن کردن اين فساد قرار دهد؟ اين ويژگي برجسته‌اي براي نماز است که ساير عبادات اين خاصيت را ندارند. در قرآن هم در مورد سجده تعبيرات خاصي داريم؛ مي‌فرمايد: وَمِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا؛9 ياد ندارم درباره هيچ عبادت ديگري اين طور تعبيري داشته باشيم. اولاً مي‌گويد: سجده را در شب انجام دهيد؛ براي اين‌که در تاريکي، خلوت و سکوت، ذهن انسان کمتر به چيزي مشغول مي‌شود. ثانياً مي‌فرمايد: لَيْلًا طَوِيلًا، نه چند دقيقه. شبي دراز را به سجده و تسبيح بگذران. اويس قرن گاهي مي‌گفت: امشب شب سجده است و اول شب تا آخر شب را به سجده مي‌گذراند. در احوالات مرحوم آقاي شيخ حسنعلي نخودکي نقل شده که ايشان گاهي ساعت‌هاي طولاني را در يک سجده يا در يک رکوع مي‌گذراند. يکي از خادمان حرم امام رضا عليه‌السلام نقل مي‌کند که يک شب برفي هنگام سحر براي اذان صبح به حرم رفتم. ديدم ايشان کنار گنبد حضرت، در حال رکوع است و حدود چهار انگشت برف روي کمرش نشسته است. نزديک اذان که شد نمازش را تمام کرد و خودش را تکاند و رفت. خدا به چنين بنده‌اي آن کرامات را داد که با دانه‌اي کشمش و خرما بيماري‌هاي ديگران را علاج مي‌کرد. آن کسي که اين‌طور تسليم خداست وقتي مي‌بيند خدا دوست دارد شب تا صبح برايش رکوع و سجده کند، مي‌گويد: چشم! چون تو دوست داري تا سحر سجده مي‌کنم! و خدا در پاسخ مي‌گويد: حال که تو بنده‌ مني، من اختيار شفاي بيماران را به دست تو مي‌دهم. چه معامله‌اي است! آيا نمي‌ارزد؟ وَمِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا؛ بنده شو! شب تا صبح کوچکي‌ کن! سجده کن! چراکه سجده، بالاترين نماد کوچکي و تذلل در پيشگاه الهي است. حال مي‌فهميم که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها چه کلام حکيمانه‌اي فرموده‌اند و چه اسراري در اين سخن نهفته است.
اميدواريم به برکت انفاس قدسيه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها شمه‌اي از اين حقايق نصيب ما هم بشود و ما هم گاهي توفيق عبادت مقبولي پيدا کنيم، إن‌شاءالله.

1 . نحل، 75.

2 . بحارالانوار، ج18 ص203.

3 . ص، 76.

4 . نساء، 150.

5 . حجر، 33.

6 . حجر، 34 و 35.

7 . بقره، 34.

8 . ذاريات، 56.

9 . انسان، 26.
پاسخ
#25
... وَ الزَّكَاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ، وَ نَمَاءً فِي الرِّزْق؛1
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در بخش دوم اين خطبه شريف به حکمت تشريع تعدادي از عناوين برجسته در معارف اسلامي و قرآن کريم اشاره مي‌فرمايند. حضرت در آغاز، ايمان را و بعد نماز را ذکر فرمودند و بعد به مسأله زکات مي‌پردازند. در قرآن کريم هم نماز و زکات توأماً ذکر شده است. در کنار هم قرار گرفتن اين دو موضوع مي‌تواند اشاره‌اي باشد به اين‌که انسان همان‌طور که بايد نسبت به رابطه با خدا که يک رابطه دروني و قلبي است تلاش کند و اين رابطه را با نماز تقويت کند، بايد با بندگان خدا هم رابطه داشته باشد که البته آن هم غيرمستقيم رابطه با خداست؛ يعني انسان وظايفي نسبت به بندگان خدا دارد که به خاطر اطاعت خدا بايد آن وظايف را انجام دهد.
مفهوم زکات

کلمه زکات در اصل فرهنگ ديني اعم از اسلامي و غير اسلامي، شامل هر نوع انفاقي مي‌شود که به قصد اطاعت خدا انجام گيرد. در عرف ما زکات را به يک قسم از عبادات مالي اطلاق مي‌کنيم که به اشياء خاصي تعلق مي‌گيرد؛ ولي نه در اصل لغت و نه در اصل فرهنگ عام اسلامي اختصاص به اين حکم ندارد. زکات يعني رسيدگي مالي به ديگران.
اسلام و توجه به همه ابعاد انسان

برخي افراد که در صدد تکامل روحي برآمده‌اند توجهشان را فقط معطوف به يک دسته از ارزش‌هاي اسلامي و الهي کرده‌اند و از ساير ابعاد وجود انسان و ساير احکام و ارزش‌هاي اسلامي غافل شده‌اند. در بسياري از طوايف متصوفه راه تکامل را فقط توجه به خدا، ذکر، مراقبه و عباداتي از اين قبيل مي‌دانند و به مسائلي از قبيل جهاد، امر به معروف و نهي ازمنکر، رسيدگي به فقرا و ... چندان بهايي نمي‌دهند. کساني که با معارف الهي و شيعي آشنا هستند مي‌دانند که در اسلام به هيچ وجه اين يک سو نگري مورد قبول نيست. به طور کلي ما بايد نگاهمان به وجود مقدس پيغمبر اکرم و ائمه اطهار سلام‌الله‌عليهم‌اجمعين باشد و بدانيم راه همان است که آن‌ها رفتند و در مقابل متصوفه بايد گفت: انسان موجودي چند بُعدي است که در همه ابعاد بايد به طرف خدا حرکت کند، نه فقط از راه دل؛ البته همه آن ارزش‌ها به نحوي با دل انسان سروکار دارد؛ ولي در شاخه‌هاي گوناگون منشعب مي‌شود. اگر انسان فقط به يک دسته از عبادات توجه کند، يک بُعدي بار مي‌آيد. انساني که فقط به يک جهت توجه مي‌کند مانند موجود ناموزوني مي‌شود که فقط يکي از اندامش رشد کرده است و اين مورد رضاي خدا نيست. انسان يک موجود چند بعدي است و همه آن‌ها بايد در راه خدا به کار گرفته شود و رشد موزون و متناسب داشته باشند. شايد انتخاب اين عناوين متعدد در خطبه حضرت که بعضي مربوط به عبادت‌هاي فردي و بعضي اجتماعي است، بعضي جنبه اثباتي دارد و بعضي جنبه نفي دارد، خود درسي است براي اين‌که ما بدانيم اسلام فقط به يک بعد از ابعاد انسان توجه ندارد. هر چه را که خدا به ما عطا کرده و احساس مي‌کنيم مي‌توانيم زمينه رشد آن را فراهم کنيم بايد همه آن‌ها را در راه خدا به کار گيريم. اولياي کامل سعي داشتند در عبادت‌هايشان تا آن‌جا که ممکن است تمام اندام‌هايشان را به خدمت بگيرند.
اين يک نگرش جامع است که بدانيم بايد همه وجودمان را صرف بندگي خدا کنيم و خدا در وجود ما چيزي نيافريده که هيچ فايده‌اي نداشته و مزاحم بندگي خدا باشد. بله، تزاحماتي بين فعاليت‌هاي اندام‌هاي مختلف يا بين بدن و روح ممکن است واقع شود که در اين صورت بايد طبق دستور خدا تعديل شود.

حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها براي زکات دو حکمت ذکر مي‌کنند:
1. تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ ؛

زکات موجب پاک شدن و تميز شدن روح انسان مي‌شود. ممکن است سؤال شود که زکات چگونه موجب تطهير و رشد روح مي‌شود؟ کلمه «زکات» که با کلمه «تزکيه» هم‌خانواده است گويا در اصل لغت در مواردي به کار مي‌رفته که زوايد چيزي را مي‌زدند و اين کار موجب رشدش مي‌شده است، ‌مثل هرس کردن درخت که به آن تزکيه درخت مي‌گفته‌اند. گويا زکات هم از همين ريشه گرفته شده است. انسان با دادن زکات، مقداري از مالش را جدا مي‌کند و به ديگران مي‌دهد و اين مثل زدن شاخ و برگ‌هاي اضافي است که باعث رشد و مرغوبيت ميوه مي‌شود. اين‌که زکات موجب فراواني روزي مي‌شود راحت‌تر فهميده مي‌شود تا اين‌که بگوييم: زکات موجب تطهير روح مي‌شود. سرّ ارتباط زکات دادن با تطهير روح در چيست؟
سرّ تطهير جان با زکات

امور دنيوي و مادي که در اختيار انسان قرار گرفته است، اصالت ندارند و صرفاً براي انسان جنبه ابزاري دارند. برخلاف آن‌چه ما‌ده‌گرايان و منکرين خدا تصور مي‌کنند، ما براي اين خلق نشده‌ايم که فقط از لذت‌هاي دنيا استفاده کنيم. اصلاً کل زندگي دنيا سير است و ما در سفريم. مقصد جاي ديگري است. ما بايد در اين سير در حدي که براي رسيدن به مقصد نياز داريم توشه برداريم. دنيا خود بالاصاله هدف نيست. خداي متعال لطف کرده است و براي اين‌که ما سعي کنيم از اين نعمت‌ها استفاده کنيم لذتي هم در استفاده از آن‌ها قرار داده است. اگر لذت خوردن و آشاميدن نبود ما اهتمامي به آن‌ها نمي‌داشتيم و از بين مي‌رفتيم و يا اگر غريزه جنسي نبود انگيزه انسان براي تشکيل خانواده و بچه‌دار شدن ضعيف مي‌شد. خداي متعال گرايش به لذت‌هاي مادي و دنيوي را در وجود ما قرار داده است تا ما را وادار کند که زندگي مادي‌مان را تأمين کنيم و از اين زندگي براي سعادت ابدي‌مان استفاده کنيم. اگر بخواهيم به آن سعادت ابدي و رضوان الهي برسيم بايد اين مسير را طي کنيم؛ يعني به قدري که خدا مقدر فرموده در اين عالم بمانيم و با سختي‌هاي آن دست و پنجه نرم کنيم تا بتوانيم در سايه اطاعت خدا رشد معنوي پيدا کنيم. اقتضاي اين نگرش آن است که ما به دنيا به عنوان ابزار نگاه کنيم نه به عنوان هدف. هر قدر اين باور در انسان بيشتر باشد در اعمالش بيشتر تجلي پيدا مي‌کند؛ مثلاً به اندازه‌اي غذا مي‌خورد که بتواند براي انجام وظايفش انرژي کسب کند و از پرخوري پرهيز مي‌کند و يا درباره لباس خيلي به دنبال رنگ، هر روز يک مدل پوشيدن، اتو زدن و ... نمي‌رود؛ چون مقصود از لباس حفظ از سرما و گرما بود؛ البته خود زينت هم يکي از نيازهاي انسان است و پوشيده بودن بدن آن هم با لباس مطلوب در اسلام لازم است؛ اما اين‌که همّ انسان اين باشد که لباس، آرايش و مو و صورتش، و ... را درست کند، به طوري که ساعت‌ها وقت او را بگيرد، با آن بينش خيلي سازگار نيست.
بالاخره انسان به تدريج در زندگي اجتماعي مي‌رسد به اين‌که اگر بخواهد لذت‌هايش تأمين شود بايد پول داشته باشد؛ لذا به دنبال پول درآوردن مي‌رود و اگر ايمان کافي داشته باشد سعي مي‌کند در‌آمدش از راه حلال باشد. معمولا انسان به يک حد معيني قانع نمي‌شود و نيرو و وقت فراواني را صرف پول درآوردن مي‌کند. چيزي را که انسان با اين زحمت پيدا مي‌کند خيلي به آن دلبستگي پيدا مي‌کند. وقتي به آن دلبسته شد، اولاً: قواي فکري، عاطفي و احساسي‌اش به همان جهت سوق داده مي‌شود. حال اگر به او بگويند: پولي را که به دست آورده‌اي به ديگران انفاق کن! اين کار براي او خيلي خيلي سخت است؛ حتي دادن خمس و ساير واجبات آن هم براي انسان سخت است. اين تعلقي است که انسان به امور دنيا پيدا مي‌کند و اين خيلي خطرناک است و اگر رشد کند مي‌تواند انسان را به کفر بکشاند، همان‌طور که خيلي‌ها را کشانده است. لااقل فکر انسان را مشغول مي‌کند و باعث مي‌شود آن وقتي را که بايد صرف عبادت و رشد معنوي کند، صرف نقشه‌کشيدن براي درآمد بيشتر کند. اين آلودگي و نکبتي روحي است که بزرگ‌ترين سد راه تکامل انسان مي‌شود. مثل پرنده‌اي مي‌ماند که به پايش سنگي ببندند. هرچه اين سنگ بزرگ‌تر باشد بيشتر مانع از پرواز مي‌شود. پرنده هنر پرواز و ابزارهاي آن را دارد؛ اما سنگ مانع مي‌شود. انسان عقل و شعور و معرفت دارد و تعليمات انبياء را ديده است و مي‌داند سعادت ابدي در بهشت است و اين دنيا بازيچه‌اي بيش نيست (إِنَّمَا الحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ)2؛ اما در عمل فراموش مي‌کند. اگر اسکناسي را گم کند خواب از چشمش مي رود و در نماز هم فکرش مشغول مي‌شود. اين‌ها نشانه تعلق به دنياست. آيا چنين کسي حال عبادت پيدا مي‌کند؟ آيا مي‌تواند سحرخيز باشد و با نشاط در پيشگاه خدا راز و نياز کند؟ اين تعلق، آلودگي روحي است.
انفاق دوست داشتني‌ها

چه کنيم تا از اين آلودگي پاک شويم؟ دواي آن در اين آيه شريف بيان شده است که مي‌فرمايد: لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ؛3 اگر مي‌خواهيد پاک شويد بايد کمي از چيزهاي زيادي را بزنيد و هرس کنيد. بايد مقداري از پول‌هايي را که جمع کرده‌ايد به ديگران بدهيد، و گرنه دلبستگي‌ها نمي‌گذارد پيش برويد. دلبستگي‌ها سنگي است که به پاي شما بسته شده است؛ اگر مي‌خواهيد پرواز کنيد بايد سنگ را باز کنيد. پرداخت قسمتي از مال را خدا تحت عنوان خمس و زکات واجب کرده است؛ ولي راهش را هم باز گذاشته تا بيشتر انفاق کنيد؛ البته انسان در هر کاري بايد اعتدال را رعايت کند. به هر حال بهترين راه کم کردن تعلقات دنيوي کمک کردن به ديگران است. قرآن مي‌فرمايد: «هرگز به نيکي، سعادت و پاکي نخواهيد رسيد مگر اين‌که از آن چيزهايي که دوست داريد انفاق کنيد» نه چيزهايي که اسباب زحمت است و مي‌خواهيد دور بريزيد. اتفاقاً قرآن روي اين نکته تأکيد دارد و مي‌فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذيهِ إِلاَّ أَنْ تُغْمِضُوا فيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ4؛ اى اهل ايمان! از قسمت‌هاى پاكيزه اموالى كه به دست آورده‏ايد، و از آنچه از زمين براى شما خارج ساخته‏ايم انفاق كنيد! و براى انفاق، به سراغ قسمت‌هاى ناپاك نرويد در حالى كه خود شما حاضر نيستيد آن‌ها را بپذيريد، مگر از روى اغماض و كراهت! و بدانيد خداوند، بى‏نياز و شايسته ستايش است.»
پس با دادن زکات دل از اين آلودگي پاک مي‌شود. قرآن خطاب به پيامبر مي‌فرمايد: «خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا5؛ از مردم زکات بگير تا با گرفتن زکات آن‌ها را پاک کني.» دلبستگي به مال دنيا که مانع از علاقه به آخرت و انس با خدا و عبادت خدا مي‌شود، با دادن زکات از بين مي‌رود؛ لذا حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «وَ الزَّكَاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ؛ خداوند زکات را قرار داد تا دل و جان شما را پاک کند.»
در فرهنگ ما شايع شده که مي‌گوييم: با دادن خمس و زکات مالت را پاک کن! اين به خاطر اين است که با وجود حقوق واجب الهي در ميان اموال ما تصرف در مال حرام مي‌شود و حرام نجس است و مال را نجس و پليد مي‌کند؛ لذا مي‌گويند: مالت را پاک کن! اين تعبير هم صحيح است؛ اما مسئله اصلي پاک شدن جان آدمي است.
2. وَ نَمَاءً فِي الرِّزْق؛

فايده دوم زکات، فايده‌اي دنيوي است و آن اين است که با دادن زکات روزيتان هم در همين عالم وسيع مي‌شود. اطاعت خدا و رعايت احکام الهي باعث مي‌شود که خداي متعال باب رحمتي را به روي انسان باز کند به گونه‌اي که خود انسان هم نمي‌تواند حساب کند. قرآن مي‌فرمايد: وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ؛6 تقوا باعث مي‌شود که خدا روزي را وسيع کند. اين پاداشي الهي است که خدا به انسان با تقوا مي‌دهد. اين يکي از دلائل زياد شدن روزي به وسيله زکات است.
دليل ديگر راهي است که مؤمنين با تجربه عملي به آن رسيده‌اند. بنده يکي از آقايان اهل علم را مي‌شناسم که واقعا مظهر سخاوت و کرم است. من نديدم کسي اين‌قدر راحت بذل و بخشش کند. ايشان مي‌گفت: هر وقت من اين بخشش‌ها را داشته باشم سرمايه‌‌ام بي‌حساب اضافه مي‌شود. نمونه‌اش اين است که امسال صد رأس از ميش‌هاي من دوقلو زاييدند. اين را همه تجربه کرده‌ايم که وقتي زکات مي‌دهيم بلا دفع مي‌شود و مالمان برکت پيدا مي‌کند؛ چرا؟ نمي‌دانيم.
تحليل علمي آثار زکات

اين معنا را براي کساني که بيشتر به مسائل علمي توجه دارند و خيلي به مسائل تعبدي توجه نمي‌کنند، مي‌توان به روش علمي توضيح داد. اين يک مسئله اقتصادي است که پيشرفت اقتصادي جامعه مرهون اين است که مصرف کننده بتواند از توليدات استفاده کند. اگر توليد در جامعه زياد شود، اما خريدار نداشته باشد نفعي براي صاحب سرمايه ايجاد نمي‌کند. در اقتصاد جهاني وقتي بخواهند اقتصاد رشد کند بايد ابتدا فکر بازار خريد باشند. در کشورهاي سرمايه‌داري سعي مي‌کنند ـ گرچه براي فريب دادن مردم ـ قدرت خريد توده مردم موقتاً هم که شده بالا برود. مؤسسات اعتباري که در اين قرن فروان شده‌اند به همين منظور وام‌ در اختيار مردم قرار مي‌دهند. اين تاکتيکي است براي اين‌که سرمايه‌دار هم سود بيشتري ببرد. در اقتصاد جهاني کشورهاي پيشرفته صنعتي به عنوان کمک‌هاي علمي و اقتصادي و فرهنگي و بانکي و ... مؤسسات اقتصادي و اعتباري تأسيس مي‌کنند و به کشورهاي ديگر وام مي‌دهند براي اين‌که کالايشان به فروش برود. پس يکي از راه‌هاي رشد اقتصاد جامعه اين است که به فقرا کمک شود تا قدرت خريد پيدا کنند. اگر قدرت خريد پيدا کنند باز نفعش به توليد کنندگان برمي‌گردد.
يکي از فايده‌هاي زکات اين است که در جامعه براي مستضعفين قدرت خريد ايجاد مي‌کند. گردش پول باعث رشد اقتصادي مي‌شود. طبعاً آن‌هايي که پول بيشتري دارند بايد مقداري از آن را به آن‌هايي که کمتر دارند منتقل کنند. پس هم از راه تجربه، هم از راه استدلال علمي و هم از راه بيان قرآني ما مي‌فهميم که انفاق کردن باعث بهبود وضع اقتصادي مي‌شود.

و صلي‌الله‌علي محمد و آله الطاهرين.

1 . بحارالانوار، ج29 ص223.

2 . محمد، 36.

3 . آل‌عمران، 92.

4 بقره، 267.

5 توبه، 102.

6 . طلاق، 2 و 3.
پاسخ
#26
آثار روزه

... وَ الصِّيَامَ تَثْبِيتاً لِلْإِخْلَاصِ، وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّين؛1
در ادامه شرح خطبه فدکيه به بخش دوم آن رسيديم که در آن، حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به فلسفه تشريع تعدادي از عناوين احکام و ارزش‌هاي اسلامي اشاره مي‌کنند. در شب‌هاي گذشته پيرامون عناوين ايمان، نماز و زکات در حدي که خداي متعال توفيق داد توضيحاتي عرض کرديم. در ادامه حضرت يکي از حکمت‌هاي تشريع روزه را مورد تأکيد قرار مي‌دهند. البته ذکر اين حکمت‌ها به معناي حکمت انحصاري نيست؛ بلکه به مناسبت مقام، ذکر هر کدام که بيشتر اهميت داشته آن را انتخاب کرده‌اند. روزه ويژگي برجسته‌اي دارد که در ساير عبادات نيست و آن اين است که چون روزه يک عمل امساکي است و عبادتي است که قوامش به ترک است، جاي ريا و سمعه ندارد. کسي که روزه گرفته است به صرف روزه گرفتن نمي‌تواند رياکاري کند، مگر کسي تعمد داشته باشد که خودنمايي و اظهار کند و بگويد: من روزه هستم که آن مسأله ديگري است. خود روزه گرفتن ترک يک سلسله مفطرات است و اين اعم است از اين‌که شخص روزه باشد يا به دليل ديگري امساک کند. ساير عبادات اين طور نيست. وقتي کسي نماز مي‌خواند ظاهر عمل او نشان مي‌دهد که مشغول نماز است. وقتي خمس و زکات مي‌دهد يا انفاق مي‌کند دست کم کسي که مال را مي‌گيرد مي‌فهمد که اين مال را اعطا کرد. حج، جهاد و ساير عبادات هم همين‌طور است؛ ولي روزه اين طور نيست. از اين جهت اين عبادت به اخلاص نزديک‌تر است. کسي که يک ماه اين عبادت را انجام مي‌دهد اين عمل براي او تمرين اخلاص است. وقتي يک ماه انسان عملي را هر روز تکرار کند براي او ملکه مي‌شود. پس روزه اخلاص را در انسان تثبيت مي‌کند. اين فايده بر روزه بيش از ساير عبادات مترتب مي‌شود. از اين جهت مي‌توان گفت که: همان‌طور که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها فرموده‌اند،‌ حکمت برجسته در روزه «تثبيت اخلاص» است. اما معناي اين سخن اين نيست که فايده روزه فقط همين است.
روزه و سلامت تن

در روايات فوايد فراواني اعم از فوايد بدني، بهداشتي، اجتماعي و اخلاقي براي روزه ذکر شده است. اين روايت معروف است که پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله مي‌فرمايند: «صُومُوا تصحّوا؛2 روزه بگيريد تا سالم باشيد.» روزه يکي از بهترين راه‌ها براي حفظ بهداشت و سلامتي بدن است؛ روزه دستگاه گوارش را تنظيم مي‌کند، باعث دفع سموم بدن و ذوب شدن چربي‌هاي زايد بدن مي‌شود و ... . امروز در بسياري از مراکز بهداشتي دنيا يکي از بهترين راه‌هاي بهداشت و حتي معالجه بسياري از امراض را روزه گرفتن مي‌دانند. در اين زمينه کتاب‌هاي فراواني نوشته شده که به فارسي هم ترجمه شده است.
آشنايي ثروتمندان با گرسنگي

از منافع ديگر روزه که در خود روايات مورد تأکيد قرار گرفته است اين است که ثروتمندان با روزه‌گرفتن مزه گرسنگي را مي‌چشند. آن‌هايي که زندگي‌شان تأمين است عادت کرده‌اند که دائماً چيزي بخورند و طبعاً مهلتي به احساس گرسنگي نمي‌دهند. اين‌ها درست نمي‌فهمند گرسنگي يعني‌چه. خداي متعال يکي از حکمت‌هايي که در روزه منظور فرموده اين است که ثروتمندان معناي گرسنگي را بفهمند و کمي درد فقرا را درک کنند تا به فقرا رسيدگي کنند. براي روزه منافع ديگري هم ذکر شده است؛ اما حضرت به اقتضاي مقام، حکمتي را انتخاب و ذکر فرموده‌اند.
اسرار حج

وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّين؛ عبادات ذکر شده تا به اين‌جا و حکمت‌هاي مورد تأکيد آن‌ها عمدتاً جنبه شخصي و فردي داشت. از اين‌جا حضرت آرام آرام به مسائل اجتماعي مي‌پردازند. ما کمتر درباره مسائل اجتماعي فکر مي‌کنيم. يکي از برکات انقلاب اسلامي اين بود که احکام و ارزش‌هاي اجتماعي را در جامعه ما مطرح کرد و ما را با حکمت بسياري از احکام اجتماعي اسلام و وظايفي که در اين زمينه داريم آشنا کرد. قبل از انقلاب در مجامع ديني کمتر از اين بحث‌ها مطرح مي‌شد. يکي از حقوقي که امام راحل رضوان‌الله‌عليه بر جامعه اسلامي و به خصوص بر ما ايراني‌ها دارند اين است که اين بخش از اسلام را در کشور ما زنده کرد.
حج تمرين بندگي

حج عبادتي است که آثار فردي هم دارد. حاجي در حج عبوديت را تمرين مي‌کند. حاجي در ايام حج فارغ از امور مادي، گرفتاري‌هاي خانوادگي و شهري و ... فرصتي دارد که با خدا انس بگيرد و خدا را بندگي کند. شايد يکي از بهترين فوايد حج همين تمرين بندگي باشد.
خيلي خوب است که انسان در کنار يادگيري احکام، حکمت‌هاي احکام را هم ياد بگيرد. اين امر باعث تقويت ايمان مي‌شود و انسان مي‌فهمد که احکام خدا گزاف نيست؛ لذا هم خود قرآن و هم پيغمبر اکرم و ائمه اطهار صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين بعضاً اين حکمت‌ها را بيان کرده‌اند. در اين جهت بيش از همه از حضرت رضا سلام‌الله‌عليه روايت نقل شده است. کتاب علل‌الشرايع علت‌هاي احکام را جمع آوري کرده است که غالب روايات آن از ايشان است؛ اما نبايد تدريجاً اين حالت در انسان پيدا شود که دستورات خدا را فقط به خاطر منافعش انجام دهد. ما کمتر به اين معنا پرداخته‌ايم که ياد بگيريم فرمان خدا را تعبداً اطاعت کنيم و به فوايد آن توجه نداشته باشيم. «تعبّد» از «عبد» است؛ يعني بنده‌وار رفتار کردن. بنده بايد تمرين کند که به حکم خدا چون حکم خداست عمل کند؛ حتي به خودش تلقين کند که اگر حکم خدا ضرر هم داشته باشد چون اطاعت خداست انجام مي‌دهم. بنده بايد مطيع مولا باشد. همه هستي ما مال اوست. وقتي مي‌گويد: با اين اندامي که به تو داده‌ام در اين ساعت اين طور عمل کن! بايد بگويم: چشم! مال توست و هر طور که بگويي عمل مي‌کنم.
مرحوم آقاي شيخ علي اکبر تربتي مي‌فرمود: «حج براي اين است که اين نقيصه را در ما جبران کند.» در حج خدا مي‌گويد: امشب بايد در اين سرزمين توقف کنيد! اگر بپرسي چرا مگر اين سرزمين چه خصوصيتي دارد؟ تنها جواب اين است که: حکم خداست و بايد بگويي: چشم! صبح بلافاصله بايد حرکت کنيد برويد سرزمين مني نه زودتر و نه ديرتر. بايد دور خانه خدا طواف کنيد و بين صفا و مروه سعي انجام دهيد و ... . اين اعمال براي چيست؟ جواب يک کلام است: خدا فرموده و بايد بگويي: چشم! مرحوم آقاي تربتي مي‌فرمود: «بالاترين خصوصيت حج اين است که تمرين عبوديت و بندگي است.» بهترين نمونه بندگي آمادگي حضرت ابراهيم براي ذبح اسماعيل است و قرباني کردن ما هم به ياد آن داستان است.
حضرت ابراهيم در خوابي وحياني ديد که مشغول بريدن سر پسرش است. فهميد که اين وظيفه‌اي است که بايد انجام دهد. اين تکليف را با خود اسماعيل در ميان گذاشت و گفت: «يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ؛3 پسرم! در خواب ديدم که سرت را مي‌برم.» اين‌که خدا اين وظيفه را با وحي کلامي به حضرت ابراهيم القا نکرد، يعني جبرئيل نازل نشد بگويد: «يا إبراهيم إذبح إبنک»، بلکه با رؤيا براي او مجسم کرد، شايد سرّش اين بود که اگر مي‌گفت: «او را ذبح کن» حکم به ذبح تعلق مي‌گرفت و بايد سرش را مي‌بريد تا ذبح محقق شود؛ در حالي‌که اصل حکم اين نبود؛ اصل حکم اين بود که کارد را به گلوي اسماعيل بکشد. اين وظيفه به صورت تجسم به او نشان داده شد تا او گمان کند که تکليفش ذبح حقيقي است؛ لذا وقتي کارد را به گلوي اسماعيل کشيد خطاب شد: «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا؛4 خوابي که ديده بودي تعبير شد و وظيفه‌ات را انجام دادي.» اين امتحاني براي ابراهيم بود تا معلوم شود که آيا حاضر مي‌شود فرزندش را به خاطر امر خدا ذبح کند يا نه.
از اين امتحان کمال اسماعيل هم مشخص مي‌شود. وقتي حضرت ابراهيم از وظيفه‌اي که خدا بر عهده او گذاشته بود او را با خبر کرد گفت: «يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ؛5 پدر جان امر خدا را اطاعت کن!» اسماعيل احساس کرد پدر نگران اين است که او زير کارد طاقت نياورد؛ لذا اين سخن را اضافه کرد که: «سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ؛ يعني نگران اين نباش که من طاقت نياورم؛ ان‌شاءالله خواهي ديد که من از صابرين هستم.» اسماعيل فراموش نکرد که إن شاءالله بگويد؛ يعني من به خودم اطمينان ندارم خدا بايد کمک کند. در همين جمله کوتاه آن قدر معرفت و ادب موج مي‌زند که انسان بعد از هزاران سال، غايبانه عاشق اين جوان مؤدب مي‌شود!
حضرت ابراهيم مي‌داند که تکاليف خدا گزاف نيست؛ ولي نپرسيد: «آخر اين جوان چه گناهي کرده است؟ چرا من بايد سرش را ببرم؟ اگر واجب القتل است کسي ديگر سرش را ببرد.» نه ابراهيم و نه اسماعيل هيچ کدام اصلاً اظهار ترديد نکردند. ما بايد به آن سرزميني برويم که ابراهيم بي‌چون و چرا اين تکليف خدا را عمل کرد تا اين داستان را به ياد آوريم و بويي از روح عبوديت او به مشام ما هم بخورد. بفهميم که بنده در مقابل خدا بايد اين‌گونه باشد.
منافع بي‌شمار حج

در قرآن مصالحي را براي حج ذکر فرموده و تأکيد کرده است که: «جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَامًا لِّلنَّاسِ؛6 کعبه جايي است که باعث قيام مردم مي‌شود»؛ يعني اگر اين کعبه نباشد افراد جامعه افرادي خفته و بي‌تحرک مي‌شوند. اين کعبه است که باعث پويايي و زنده بودن جامعه مي‌شود. در سوره حج براي تشويق مردم به انجام اعمال حج مي‌فرمايد: «لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ؛7 قرآن مي‌گويد حج منافع بي‌شماري دارد و در روايات اين منافع را به صورت جزئي بيان فرموده‌اند. مثلاً مردم از بلاد مختلف به اين سرزمين مي‌‌آيند، همديگر را مي‌شناسد، از يکديگر چيز ياد مي‌گيرند، منافع اقتصادي‌شان را درک مي‌کنند، مي‌فهمند چه تجارتي براي چه جايي مفيد است و ... .
حج مظهر شکوه دين

اما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها نکته ديگري را مي‌فرمايند که اگر همه فوايد فوق را در يک طرف قرار دهيم و اين نکته‌ را در طرف ديگر، شايد همين يک نکته بر همه آن‌ها برتري داشته باشد. حضرت مي‌فرمايند: وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّين؛ «تشييد» يعني ساختماني را محکم و زيبا ساختن و پايه‌هايش را مرتفع قرار دادن. «شيد البناء» يعني ساختمان محکم، رفيع و زيبايي ساخت. حضرت مي‌فرمايند: حج باعث مي‌شود که دين به صورت ساختماني رفيع، بلند، زيبا و باشکوه باشد. شايد منظور اين باشد که اگر حج تشريع نشده بود و مسلمان‌ها موظف نبودند که هر سال چنين اجتماع باشکوهي را در آن‌جا تشکيل دهند ابهت اسلام براي جهانيان نمايان نمي‌شد. در چنين مراسمي، عظمت اسلام و جامعه اسلامي به نمايش گذاشته مي‌شود و قطعاً ديدن اين مناظر باشکوه توسط غير مسلمان‌ها و حتي نقل و توصيف اين مراسم، آن‌ها را تحت تأثير قرار مي‌دهد و اين سؤال را براي آن‌ها ايجاد مي‌کند که: اين چه جاذبه‌اي است که مردم را اين چنين به سرزميني مي‌کشاند که نه آب و هوايي دارد و نه وسائل خوش‌گذراني؟
حج، درياي رحمت الهي

خداي متعال از روي لطف عميقي که به بندگانش دارد از هيچ يک از انواع وسايلي که ممکن است در انسان اثر بگذارد و او را يک قدم به طرف خدا جذب کند فروگذار نمي‌کند. او راه‌هايي را باز مي‌کند که مردم به طور طبيعي انگيزه‌اي براي توجه به خدا و خضوع در مقابل عظمت الهي پيدا کنند؛ چراکه اين توجه و خضوع تنها عامل ترقي روحي و معنوي انسان و رسيدن به آن مقامي است که براي آن آفريده شده است. خدا به ابراهيم مي‌فرمايد: به مردم بگو به هر وسيله‌اي شده خود را به مکه برسانيد و حج را ترک نکنيد؛ چرا؟ براي اين‌که اين بهترين عاملي است که مي‌تواند انگيزه‌اي جهاني در عموم مردم به وجود آورد. صحبت يک نفر و دو نفر نيست. مرحوم آقاي طباطبايي رضوان‌الله‌‌عليه از استادشان مرحوم آقاي قاضي نقل مي‌کردند که: «گاهي خدا کسي را يک‌سال به بيماري و فقر و ... مبتلا مي‌کند تا يک ياالله بگويد. يعني گفتن يک ياالله آن قدر در سعادت انسان مؤثر است که جا دارد يک سال سختي بکشد.» طبعاً وقتي چنين برکاتي نصيب يک جمعيت ميليوني شود براي خدا خيلي ارزشمند است. اين عمل، دين را خيلي تقويت مي‌کند؛ لذا اگر يک‌سال داوطلب براي شرکت در مراسم حج کم باشد و بخواهد حج خلوت برگزار شود، خداي متعال حاکم شرع را موظف کرده است که با هزينه بيت‌المال عده‌اي را به حج بفرستد. خدا نهايت علاقه را دارد که حتي يک نفر بيشتر هم که شده مشمول رحمت خدا قرار گيرد.
عجيب است! هر سفري که به حج مي‌روي علاقه‌ات به حج بيشتر مي‌شود. شخصي تازه مسلمان که از اهالي آمريکا بود سفري به حج رفت. از او پرسيدم در اين سفر کجا بيشتر به شما خوش گذشت؟ گفت: «هيچ چيز براي من لذت‌بخش‌تر از اين نبود که بنشينم و خانه کعبه را تماشا کنم. آن قدر اين منظره لذت‌بخش بود که حاضر نبودم آن را با چيزي عوض کنم!» اتفاقاً از مستحبات اعمال مسجدالحرام نگاه کردن به خانه کعبه است. خداي متعال در اين سنگ‌هاي سياه و اين سرزمين خشک و بي‌آب و علف چنان جاذبه‌اي قرار داده است که دل‌ها را مجذوب مي‌کند تا افراد بيشتري به رحمت خدا نايل شوند. او مي‌خواهد در افراد لياقت درک رحمت خودش هرچه بيشتر ايجاد شود.
پس عمده فلسفه حج تشييد دين است؛ يعني حج بناي دين را محکم و با شکوه مي‌کند. اگر حج نبود بناي دين، بنايي ضعيف، خاموش، آرام و بي‌رمق بود و مردم از آن استفاده‌اي نمي‌کردند و خيلي‌ها از آن غافل مي‌شدند و اين باعث مي‌شد که از خيلي از برکات محروم شوند؛ اما وجود حج باعث شد که بناي دين رفيع و باشکوه باشد و دل‌ها را مجذوب کند تا مشمول رحمت فراوان الهي قرار گيرند.

رزقنا الله وايّاکم ان‌شاءالله.

1 . بحارالانوار، ج29 ص223.

2 . نهج‌الفصاحه، ص547.

3 . صافات، 102.

4 . صافات، 105.

5 . صافات، 102.

6 . مائده، 97.

7 . حج، 28.
پاسخ
#27
امامت، امان از تفرقه

... وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ، وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ، وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة؛1
در جلسه گذشته به حکمت تشريع دو آموزه از تعاليم اسلامي اشاره شد و تا اندازه‌اي که خداي متعال توفيق داد توضيحاتي عرض کرديم. در ادامه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها سه عنوان ديگر از تعاليم اسلامي را ذکر مي‌فرمايند که به نظر بنده بيت‌الغزل اين خطبه حساب مي‌شوند. حضرت مي‌فرمايند: «خداي متعال امر به عدل فرموده است تا بين دل‌ها هماهنگي به وجود آيد و اطاعت ما اهل‌بيت را باعث انتظام ملت قرار داده است.»
‏ملت در اصطلاح ما با کاربردهاي آن در زبان عربي تفاوت دارد. در زبان فارسي ملت يعني دسته‌اي از مردم که در زندگي اجتماعي با هم ريشه‌هاي مشترک نژادي و اشتراک در محل زندگي دارند و معادل nationدر زبان انگليسي است. اما ملت در زبان عربي معناي ديگري دارد و به معناي آيين زندگي، روش رفتار و آداب و سنني است که بر جامعه حاکم است. در قرآن از قول پيغمبر اکرم مي‌فرمايد: «قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ً؛2 در مقابل آيين يهود و نصارا من از روش جدم ابراهيم پيروي مي‌کنم.»
بعد حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها مي‌فرمايند: «وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة؛ خدا امامت و پيشوايي ما را وسيله‌اي براي جلوگيري از افتراق و از هم پاشيدگي جامعه قرار داده است.» حضرت در اين عبارات سه مسأله را مطرح مي‌کنند که هيچ کدام از قبيل عبادات و وظايفي نيست که تا به حال صحبت شده بود. اين سه موضوع مستقيماً با جامعه سروکار دارد.
عدالت‌خواهي، پيوند دهنده دل‌ها

در توضيح اين نکات آنچه به نظر مي‌رسد اين است که: حکمت خداي متعال اقتضا کرده است که انسان‌ها با هم در ارتباط باشند و زندگي اجتماعي و مشترک داشته باشند. بر خلاف بعضي از حيوانات که حداکثر با جفت خود زندگي مي‌کنند. زندگي اجتماعي براي انسان مفيد بلکه ضروري است و مي‌دانيم که انسان بدون زندگي اجتماعي به کمالات خود نمي‌رسد؛ بلکه چه بسا نتواند زندگي‌اش را روي زمين ادامه دهد. انسان‌ها هر کدام هويت مستقلي دارند و هر کسي احساس مي‌کند وجودي جدا از وجود ديگران و خواسته‌هايي متفاوت از خواسته‌هاي ديگران دارد. گاهي خواسته‌هايش با ديگران تزاحم پيدا مي‌کند و حتي گاهي به جنگ کشيده مي‌شود. با مراجعه به منابع ديني هم معلوم مي‌شود که سرانجام، انسان به عالَمي سفر خواهد کرد که در آن‌جا عوامل اجتماعي نقشي ندارد. قرآن مي‌فرمايد: «وَكُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْدًا؛3 و همگى روز رستاخيز، تك و تنها حاضر مى‏شوند.» در آن‌جا نه ارتباطات نسبي نقشي دارد (فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ)4، نه عوامل اجتماعي و رياست و مرئوسيت (وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ)5. البته باز به يک معنا در آن‌جا اجتماع و با هم بودن هست؛ اما نه بر اساس عواملي که در دنيا بود. ملاک در آن‌جا مراتب ايمان است. آن کساني که ايمانشان به هم نزديک‌تر است با هم بيشتر مأنوس‌اند. اما ما در عالَم دنيا به زندگي اجتماعي نياز داريم. حال براي اين گردهمايي و ارتباط چه ملاکي مناسب است؟
از نظر تاريخي عوامل طبيعي نقش تعيين کننده‌اي را در اجتماعات بشري داشته‌اند و احياناً عوامل ثانوي هم مثل زبان، گويش، لهجه و ... با تشکيل اين اجتماعات ارتباطي داشته‌اند؛ اما به طور قطع ملاک زندگي اجتماعي و مشترکي که براي انسان مفيد است هيچ کدام از اين‌ها نيست. دو انسان ممکن است از لحاظ رنگ، نژاد، زبان و ... مثل هم باشند؛ اما زندگي، روحيات و سرنوشتشان بسيار متفاوت باشد، مخصوصاً اگر از دو دين يا دو مذهب پيروي کنند. پس اين اشتراک نمي‌تواند سرنوشت آن‌ها را يکسان کند و به هم گره بزند و تاثير چنداني در سعادت و شقاوت نهايي‌شان داشته باشد. پس براي ارتباط بهتر افراد يک جامعه و بهره‌برداري بهتر از اين ارتباط براي سعادت حقيقي، امور ديگري لازم است. ما عاملي طبيعي که تأمين کننده اين نياز باشد سراغ نداريم.
براي اين‌که عده‌اي با هم اجتماعي تشکيل دهند و وحدتي ـ که اسمش را مي‌گذاريم وحدت جامعه ـ بين‌شان برقرار شود، شرط اولش اين است که نسبت به هم احساس دشمني و کينه‌توزي نداشته باشند. ممکن است عواملي باعث شود که دو برادر هم نسبت به هم دشمني کنند و گاهي حتي برادري اقدام به قتل برادرش کند. نفرت، عوامل رواني فراواني مي‌تواند داشته باشد؛ اما يک عامل عامي که موجب مي‌شود افراد نسبت به هم بدبين باشند و نخواهند که به هم نزديک شوند و از يک‌ديگر بترسند اين است که افراد جامعه در صدد ضرر زدن به ديگري و پايمال کردن حق ديگري باشند. اگر کسي احساس کند که برادرش دائماً مي‌خواهد حقش را غصب کند ته دلش نسبت به او بدبين مي‌شود و هميشه مواظب است که برادرش به او ضرر نزند. پس شرط اول اين ‌که افراد يک جامعه بتوانند به هم نزديک شوند و با هم ارتباط برقرار کنند اين است ‌که در آن‌ها روحيه ظلم و تجاوز به حق ديگران قوي نباشد. بايد احساس کنند که هر کسي به حق خود راضي است. البته اگر احساس کنند افراد جامعه در صدد کمک به هم و ايثار در حق هم هستند، ايده‌آل خواهد شد. معناي اين احساس رضايت به حق خود، رضايت به برقراري عدالت است. اگر در جامعه‌اي عدالت حاکم شود حق هر کسي تأمين مي‌شود و کسي به ديگري تجاوز نمي‌کند و اين باعث هماهنگي دل‌ها خواهد شد. شرط اول فراهم شدن بستر وحدت اجتماعي، عدالت است. شايد به همين مناسبت حضرت اول روي عدل تکيه مي‌کنند و مي‌فرمايند: وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ؛ «تنسيق» يعني ايجاد هماهنگي و جلوگيري از تنش و از هم پاشيدگي. اولين شرط تشکيل يک جامعه مطلوب اين است که دل‌ها با هم هماهنگ باشند و اين وقتي حاصل مي‌شود که افراد جامعه نگران ظلم و تجاوز ديگران نباشند.
نظام ارزشي واحد؛ شرط دوم وحدت

اگر همه احساس کردند که کسي قصد ظلم و تجاوز به ديگري را ندارد، آيا هيچ مشکلي پيش نمي‌آيد؟ در اين‌جا ممکن است يک مشکل شناختي وجود داشته باشد؛ يعني ممکن است در تشخيص اين‌که چه چيزي خوب و چه چيزي بد است، با يک‌ديگر اختلاف فکري داشته باشند. گرچه نمي‌خواهند به هم ظلم کنند، اما ممکن است با يک‌ديگر اختلاف فکري، روشي، سليقه‌اي و ... داشته باشند. اگر اين عامل هم قوي باشد به طوري که رفتارها چند گونه شود، باز افراد نمي‌توانند ارتباط نزديکي برقرار کنند. بايد يک قانون واحدي بر جامعه حاکم باشد. اگر يکي معامله‌اي را صحيح بداند و ديگري اين معامله را باطل بداند و يا اگر يکي کاري را قانوني بداند و ديگري همان را غير قانوني بداند، چنين مردمي هم نمي‌توانند با هم وحدت پيدا کنند. اگر جامعه‌اي بخواهد افرادش با هم هماهنگ باشند بايد در مقام عمل يک قانون واحد را بپذيرند. از اين معنا به «ملت» تعبير مي‌شود. اگر ملت‌ها، يعني روش‌هاي زندگي و نظام‌هاي ارزشي حاکم بر جامعه متفاوت بود، افراد جامعه با هم جوش نمي‌خورند و جامعه واحدي را تشکيل نخواهند داد؛ لذا معمولا در اجتماعات مدني سعي مي‌کنند قانون واحدي داشته باشند.
مديريت واحد؛ شرط سوم وحدت

بعد از اين دو عامل، عاملي تعيين کننده و نهايي هست و آن مسئله اجرا و مديريت است. اگر يک دستگاه اجرايي واحدي باشد که بتواند آن مسائل را تأمين کند سه رکن وحدت جامعه تأمين مي‌شود. آن وقت ما مي‌توانيم يک جامعه معقولي داشته باشيم که افراد همه از هم‌ديگر، هم براي زندگي دنيا و هم براي سعادت ابدي استفاده کنند.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها ابتدا به طور ارسال مسلم شرط اول يعني عدالت را بيان مي‌فرمايند که اصلي عقلايي است و هيچ مکتب اخلاقي و هيچ انسان سالم و عاقلي در عالَم منکر آن نيست. ممکن است کسي خود ظالم باشد، اما به عنوان يک اصل ارزشي عدالت را مي‌پذيرد. مفهوم عام عدالت يعني به هر کسي هرچه حقش است داده شود. آن قدر اين مسأله واضح است که وقتي مي‌خواهند مثال بزنند به اصلي که هيچ استثناء ندارد، اين اصل را مطرح مي‌کنند. اين کلي‌ترين قاعده عقل عملي است.
پس براي اين‌که جامعه‌اي سالم داشته باشيم و بتوانيم از نعمت زندگي اجتماعي بهره‌مند شويم بايد سعي کنيم اين روحيه در مردم تقويت شود؛ اما اين کافي نيست. افراد بسياري هستند که به هيچ وجه قصد تجاوز به ديگران را ندارند؛ اما گاهي در جايي که حق با آن‌ها نيست گمان مي‌کنند حق با آن‌هاست و ديگران اشتباه مي‌کنند. از اين‌جا معلوم مي‌شود که در تشخيص مصداق حق اختلاف نظر هست و تا اين اختلاف وجود دارد جامعه واحد و هماهنگي تشکيل نمي‌شود. در چنين جامعه‌اي بذر اختلاف وجود دارد. هر قدر بيشتر اين بذر آبياري شود و پرورش داده شود اختلاف، پراکندگي و دشمني در جامعه بيشتر مي‌شود و هدف جامعه که همکاري مشترک و استفاده از هم‌ديگر است کم‌تر تحقق پيدا مي‌کند.
مسئله سوم هم مديريت جامعه است. خواه ناخواه همه مشکلات با بحث و گفت‌وگو حل نمي‌شود و بايد کسي که اهليت و صلاحيتش از ديگران بيشتر است تصميم نهايي را بگيرد. وجود مديريت واحد که جامعه را به سمت صحيح سوق دهد شرط نهايي تشکيل جامعه مطلوب و ايده‌آل است.
اهل‌بيت عليهم‌السلام؛ مرجع علمي و اجرايي جامعه

اصل ارزشمندي عدالت حکم عقلي است و جاي بحث ندارد. اما دو مسأله ديگر باقي مي‌ماند؛ چه کسي بايد نظام ارزشي صحيح را تعيين کند و احکام و قوانين را تثبيت کند؟ و چه کسي بايد متصدي اجرا و رهبري جامعه شود؟ اين جاست که حضرت مسأله «طاعتنا و إمامتنا» را مطرح مي‌کنند؛ يعني با ارسال مسلم مي‌فرمايند: براي اين‌که قانوني واحد و نظام ارزشي هماهنگي بر جامعه حاکم باشد بايد از ما اطاعت کنيد و اگر اختلافي هست بايد با مراجعه به ما آن را حل کنيد، و در مرحله نهايي مي‌فرمايند: «إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَة؛ خداي متعال امامت ما را ضامني براي جلوگيري از پراکندگي و از هم گسيختگي جامعه قرار داد.» اين فرمايشات زمينه‌اي است براي طرح مسائل بعدي که حضرت در نظر داشتند.
آيا واقعا مسأله امامت قطعي است و از نظر اسلامي دليل محکمي بر اين مطلب وجود دارد؟ اين همان جايي است که بين شيعيان با بسياري از غيرشيعيان اختلاف نظر وجود دارد. در طوايف مختلف مسلمان‌ها طوايفي هستند که مسأله اول را دست‌کم از لحاظ نظري قبول دارند؛ يعني معتقدند که بعد از وفات پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله، مردم بايد نظام ارزشي صحيح را از اهل‌بيت بگيرند. بعضي از طوايف اهل‌تسنن مي‌گويند: ما قبول داريم که پيغمبر اکرم فرمود: بعد از من امامت از آنِ دوازده نفر از قريش است، و اين دوازده نفر هم ائمه اهل‌بيت عليهم‌السلام هستند. قبول دارند که مرجع فکري و علمي جامعه اسلامي خاندان پيغمبرند و آن‌ها که منصف‌ترند مي‌گويند: خلفا هم اين را قبول داشتند و لذا موارد زيادي خلفا براي حل مسائل به سراغ اميرالمؤمنين سلام‌الله‌عليه مي‌فرستادند و نظر ايشان را معتبر مي‌دانستند و عمل مي‌کردند. خود اهل‌سنت روايات فراواني از خلفا مخصوصاً خليفه دوم نقل کرده‌اند که گفته است: «لَا أَبْقَانِيَ اللَّهُ لِمُعْضِلَةٍ لَمْ يَكُنْ لَهَا أَبُو الْحَسَنِ؛6 خدا عمر را با هيچ مشكلى مواجه نسازد كه در رفع آن مشكل ابوالحسن مرا يارى ننمايد.» و نيز معروف است که عمر بيش از هفتاد بار گفت: لولا علي لهلک عمر. بعضي از طوايف اهل تسنن به استناد همين حرف‌ها مي‌گويند: خليفه اول و دوم مدعي مقام سياسي بودند نه مقام علمي، و لذا در مشکلات علمي به اهل‌بيت مراجعه مي‌کردند. پس يک مسأله مرجعيت علمي است و وقتي حضرت فرمودند: طاعتنا نظاما للملة، امکان داشت راحت‌تر بپذيرند که ما براي داشتن يک نظام رفتاري و ارزشي مسجل و خداپسندانه بايد از اهل‌بيت پيروي کنيم؛ اما مسئله مهم‌تر مسئله دوم بود. آيا مقامي که بايد متصدي اجرا باشد يعني حکم دولت را داشته باشد هم بايد از اهل‌بيت باشد يا نه، آن مقام با رأي مردم تعيين مي‌شود؟ اين مسأله اختلاف اصلي بين شيعه و ساير طوايف مسلمان‌هاست و ما مي‌دانيم که هم در آيات قرآن و هم در روايات، حتي در مجامع اهل‌سنت، شواهد زيادي بر درستي نظر شيعه در اين مسأله داريم.
به هر حال از نظر ما جاي هيچ ترديدي وجود ندارد که غير از اين‌که اهل‌بيت از طرف خدا به عنوان مرجع علمي جامعه تعيين شده‌اند در مقام اجرا هم آنها بايد متصدي اجرا باشند و جامعه زير نظر آن‌ها اداره شود. البته اين بدان معنا نيست که بايد امام معصوم در تمام بلاد حضور داشته باشد و هر شهر و روستايي را شخصاً و مباشرتاً اداره کند. چنين چيزي شدني نيست. اگر مسلماناني در جاهاي ديگر حضور داشته باشند بايد تحت فرمان حکومت مرکزي اداره شوند و بايد امام به آن‌جا نائب بفرستد.
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها اولاً: اين جمله‌ها را در بين معارف مسلم اسلام مي‌آورند. يک‌طرف نماز، روزه و حج و طرف ديگر جهاد و امر به معروف و ... . بايد گفت: اين شاهکاري است که حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به خرج دادند تا ذهن‌ها را براي بيان مسأله امامت آماده کنند و به مردم بفهمانند که وظيفه اصلي شما اطاعت از ماست. ثانياً: همراه با طرح اين مسأله به حکمت آن هم اشاره مي‌کنند و مي‌فرمايند: جامعه اسلامي احتياج به وحدت در فکر و تدبير دارد. اگر اين وحدت نباشد مصالح جامعه اسلامي تفويت مي‌شود. بعد اگر يک نظامي نباشد که در عمل جامعه را تدبير کند و قواعد کلي را بر موارد خاص تطبيق کند و آن‌جا که به اعمال مديريت نياز است متصدي اين کار باشد، باز اختلاف مي‌شود و اختلاف موجب هرج و مرج مي‌شود. پس چيزي که مي‌تواند جامعه را از افتراق و پراکندگي ايمن کند، مديريت واحد است که اسم آن امامت است و اين امامت را خدا در خانواده ما اهل‌بيت قرار داده است.
اين نکته بسيار مهمي است که به نظر بنده بايد آن را بيت‌الغزل اين خطبه تلقي کرد. ان‌شاءالله خدا دست ما را در دنيا و آخرت از دامن اهل بيت کوتاه نفرمايد.

وصلي‌الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين.

1 . بحارالانوار، ج29 ص223.

2 . اعراف، 162.

3 . مريم، 95.

4 . مؤمنون، 101.

5 . بقره، 166.

6 . بحارالانوار، ج76 ص 52.
پاسخ
#28
يادي از مجاهدان

... وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَام؛1

در ماه مبارک رمضان خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را مطرح کرديم و به اين عبارت رسيديم که حضرت مي‌فرمايند: وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَام. شايد تقدير الهي اين بود که اين جمله با هفته دفاع مقدس مصادف باشد تا يادي هم از شهداي گران‌قدري کنيم که ما به برکت خون آن‌ها از نعمت‌هاي مادي و معنوي الهي بهره‌منديم. اگر نبود جهاد اين مجاهدين، معلوم نبود ما الآن چه فکري و چه رفتاري داشتيم. پيش از انقلاب روند حرکت جامعه به سوي کفر بود و هر روز ضربه‌اي به پيکر اسلام وارد مي‌شد. با اطمينان و روي حساب عرض مي‌کنم که اگر حرکت حضرت امام رضوان‌الله‌عليه و فداکاري شهدا نبود امروز در اين کشور جز اسمي از اسلام باقي نمانده بود. امروز ما امنيت، رفاه، نعمت‌هاي مادي، افتخارات جهاني و بالاتر از همه دين‌مان را مديون انقلاب، شهدا و مدافعين اسلام هستيم. از خداي متعال عاجزانه و متواضعانه درخواست مي‌کنيم که آن‌چه کرم او اقتضا مي‌کند به اين عزيزان مرحمت کند! چراکه ما از عهده شکر و قدرداني اين نعمت‌ها به هيچ وجه برنمي‌آييم. چه قدر زشت است که عده‌اي با اين‌که اين همه برکت به وسيله انقلاب، شهداي انقلاب و شهداي جنگ تحميلي نصيب ما شده است چشمشان را مي‌بندند و ناسپاسانه همه چيز را انکار مي‌کنند و زير سؤال مي‌برند! بنده گمان نمي‌کنم که براي ما کفران نعمتي از اين بالاتر تصور شود. اميدواريم خداي متعال ما را از عقوبت اين کفران نعمت‌ها حفظ کند.
اگر بخواهيم درباره جهاد بحث مستوفايي داشته باشيم اين فرصت‌هاي چند جلسه‌اي کافي نيست. ما در گذشته در ضمن بحث‌هاي قرآني بحثي در اين زمينه مطرح کرده‌ايم که تحت عنوان «جنگ و جهاد در قرآن» چاپ شده است. آن‌چه در يک يا دو جلسه مي‌خواهيم از مسائل مربوط به جهاد مطرح کنيم مطالبي است که در اين عصر از طرف دشمنان اسلام القاء مي‌شود و ذهن بعضي جوان‌ها را مشوب مي‌کند. بنابراين بحث‌هايي که عرض مي‌کنيم فهرست‌وار است.
برخي از نظرات درباره اصل جنگ

دسته‌اي از صاحب‌نظراني که درباره جنگ بحث کرده‌اند معتقدند جنگ، قانون کلي هستي است ـ البته آن‌ها هستي را مساوي با عالم ماده مي‌دانند ـ و مي‌گويند: اصلاً يکي از قوانين کلي که بر عالم هستي حاکم است اصل تنازع است؛ مثلاً مکتب مارکسيسم اصل تضاد را يکي از اصول فلسفي حاکم بر جهان مي‌داند. مشابه اين، کساني هستند که جنگ را يک قانون زيست‌شناسانه مي‌دانند و مي‌گويند: در عالمِ موجودات زنده قانوني کلي حاکم است و آن اصل تنازع است (گرايش داروينستي). بعضي از جامعه‌شناسان به پيروي از اين گرايش، اصل تنازع داروينيستي را در جامعه‌شناسي به کار گرفتند و گفتند: قانوني جبري و کلي در کل جوامع بشري حاکم است و آن وجود جنگ و تنازع در بقاست تا اصلح و اکمل باقي بماند و ديگران حذف شوند.
در نقطه مقابل، گرايش ديگري است که مي‌گويد: جنگ يک بيماري و امري غيرطبيعي است و به طور کلي بايد ريشه‌کن شود. از قديم الايام چنين گرايشي در هندوئيسم وجود داشته است. اين‌ها معتقدند که به هيچ چيز نبايد تعرض کرد و انسان‌ها هم بايد از آن‌چه در عالم وجود دارد به قدر ضرورت استفاده کنند؛ حتي از گياهان هم نبايد زياد استفاده کنند. کشتن حيوانات و به طريق اولي انسان را مطلقاً جايز نمي‌دانند. بنابراين همه کساني که به نحوي دست به جنگ مي‌زنند يک کار غير اخلاقي و نادرستي انجام مي‌دهند.
نظر ديگر که از اصول حقوق بشر شمرده شده اين است که جنگ اصالتاً بسيار بد است مگر در موارد بسيار استثنايي؛ اينان چند قانون کلي براي حقوق بشر قائل‌اند که يکي از آن‌ها اصل حيات است. معتقدند که يکي از حقوقي که همه انسان‌ها در هر شرايطي حتي جنايت‌کارترين انسان‌ها از آن بهره‌مندند، حق حيات است؛ بنابراين بايد از قوانين اعدام و مشابهاتش مطلقاً جلوگيري کرد. اين افراد در زبان و روي کاغذ از اين حرف‌ها زياد مي‌زنند؛ اما عملاً جنايتکارترين موجودات روي زمين‌اند که روي حيوانات وحشي را هم سفيد کرده‌اند.
اسلام چه مي‌گويد؟

در اين ميان اسلام و دين توحيدي چه مي‌گويد؟ دين الهي، واقعيت‌هاي جامعه را در نظر مي‌گيرد و براساس آن‌ها قوانين متناسبي وضع مي‌فرمايد که بتوانند مجموعاً سعادت بشر را تأمين کنند. اسلام اين را که به هيچ موجود زنده‌اي نبايد تعرض کرد قبول ندارد؛ حتي اگر استفاده از برخي حيوانات، بي‌جهت تحريم شود مي‌گويد: «قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُون‏؛2 بگو: آيا خداوند به شما اجازه داده يا بر خدا افترا مى‌بنديد»؛ خدا اين‌ها را براي استفاده شما خلق کرده است. از حيواناتي که گوشتشان حلال است استفاده کنيد، البته به صورت معتدل و طبق ضوابط. حتي يکي از عبادات اسلامي قرباني کردن است.
اين بينش در مقابل هر دو بينش افراطي و تفريطي فوق است. اسلام درباره جنگ هم واقع‌بينانه قضاوت مي‌کند؛ چون خدا انسان را آفريده و مي‌داند چه آفريده است و آفرينش او چه لوازمي دارد. مي‌داند انسان‌ها در اثر تضادي که در خواسته‌هايشان وجود دارد کارشان به جنگ خواهد کشيد. اين‌که ما به صورت آرماني و ايده‌آلي بگوييم بايد جلوي هر گونه جنگ و دفاع را گرفت و همه اين‌ها محکوم است با واقعيت زندگي انسان سازگار نيست و نتيجتاً به نفع ظالمين تمام خواهد شد. خودداري از جهاد و دفاع در برابر دشمن، زمينه را براي دشمن آماده مي‌کند تا هر غلطي مي‌خواهد انجام دهد و خدا اين را اجازه نمي‌دهد. اسلام اين را در نظر گرفته است که با وجود طبيعتي که در بشر هست خواه‌ناخواه کارش به نزاع و جنگ خواهد کشيد و بايد اين امر را ضابطه‌مند کرد و براي آن مقرراتي وضع کرد. نقش اصلي شريعت همين است که با توجه به وجود زمينه انحراف در جامعه، مقرراتي وضع کند و سعي کند اين مقررات اجرا شود تا جلوي انحرافات گرفته شود يا به حداقل برسد.
هواهاي نفساني؛ بدنام کننده اسلام

از جمله فسادهاي جامعه انساني اين است که کساني به بهانه عمل به احکام اسلامي مرتکب جناياتي شدند که باعث بدنامي مسلمان‌ها شد. سلسله‌هايي از سلاطين کشورهاي اسلامي به نام جهاد اسلامي مرتکب کارهاي زشتي شدند که رواج اسلام در آن سرزمين‌ها را قرن‌ها به تأخير انداخت و اسلام را در دنيا بدنام کرد. امروز هم امثال طالبان و القاعده در سراسر دنيا همان‌طور عمل مي‌کنند و اسمش را اجراي احکام اسلام مي‌گذارند. بايد توجه داشته باشيم که حقيقت جهاد را آن‌گونه که در اسلام هست نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر اجرا کنيم؛ نه اين‌که هواهاي نفساني را به پاي اسلام بگذاريم.
اصل دفاع و امور لازم الدفاع

به طور کلي همه ما مي‌دانيم که يکي از فروع و ضروريات دين ما جهاد است و در اين مطلب هم هيچ بحثي نيست. آن‌چه مهم است اين است که خود قرآن براي تشريع جهاد به حکمت‌هايي اشاره فرموده است که با توجه به اين‌ حکمت‌ها ما مي‌توانيم هم بفهميم که اصلاً جهاد براي چه تشريع شده است و هم حدود و لوازم آن را بشناسيم.
آن اصلي که مي‌توان گفت هيچ انسان سليم‌الفطره‌اي نمي‌تواند آن را انکار کند، اصل «دفاع» است؛ اين اصل مي‌گويد:‌ اگر ما مورد حمله دشمن قرار گرفتيم صحيح نيست که آرام بنشينيم و در مقابل عوامل نابودکننده تسليم شويم. هيچ فطرتي اين را نمي‌پذيرد. خوب است در برابر کساني که مدعي طرفداري از حقوق بشرند و با احکام جهاد اسلامي مخالف‌اند و مي‌گويند: «چون اسلام احکام جهاد دارد خشونت‌طلب است!» بحث را از اين‌جا شروع کنيم که هيچ انسان سليم‌الفطره‌اي نمي‌تواند دفاع را تحريم کند و بگويد نبايد دفاع کرد. اما سؤال اين است که از چه چيزهايي بايد دفاع کرد؟ آيا فقط اگر جان در خطر باشد بايد از آن دفاع کنيم يا در برابر تجاوز به ناموس، فرزندان و ساير متعلقات هم بايد دفاع کرد؟ در سطح جامعه، هر ملتي وظيفه دارد که از چه اموري دفاع کند؟ عملاً آن‌چه در بين همه مردم دنيا متعارف است دفاع از آب و خاک است. در هر فرهنگي قهرماناني وجود دارند که مردم به وجودشان افتخار مي‌کنند و اين‌ها معمولاً کساني هستند که از آب و خاک مردمشان دفاع کرده‌اند. پس غير از دفاع از جان، دفاع از آب و خاک هم مورد قبول عقلاست. بسياري از اقوام ـ شايد اين هم استثناء نداشته باشد ـ عِرض و ناموس را هم لازم الدفاع مي‌دانند، گرچه به جنگ و کشتار منتهي شود و اگر کساني در اين امور کوتاهي کنند آن‌ها را مردمي پست و زبون مي‌دانند. در فرهنگ عقلاي عالم هم چنين افرادي محکوم‌اند. البته همان‌طور که قبلاً هم عرض کردم برخي ممکن است در مقام حرف و روي کاغذ غير از اين بگويند؛ ولي عملاً همه اين‌ها را مي‌پذيرند.
جهاد في‌سبيل‌الله؛ نه في‌سبيل آب و خاک

آيا جهاد اسلام هم همين است؟ ما هيچ شکي نداريم که اگر دشمنان اسلام به مسلمين حمله کنند و بخواهند آن‌ها را نابود کنند يا اراضي‌شان را تصرف کنند دفاع در برابر آن‌ها تکليفي واجب است. اما عرض ما اين است که جهاد اسلامي بسيار شريف‌تر و ارزشمندتر از آن چيزي است که پيش عقلاي عالم است. آن چيزي که پيش عقلاي عالم است غريزه‌اي است که در حيوانات هم هست. بسياري از حيوانات اگر به لانه‌شان حمله شود به شدت از آن دفاع مي‌کنند. اگر کسي از خانه و لانه‌اش دفاع نکند از حيوان هم پست‌تر است. اين هنري محسوب نمي‌شود. مسأله اين است که جهاد اسلام، جهاد في‌سبيل‌الله است. هدفي که براي جهاد در اسلام تعيين شده است خيلي بالاتر از اين است که صرفاً براي حفظ جان و مال باشد.
اولين آياتي که درباره جهاد نازل شد و مورد آن هم دفاع بود، آياتي از سوره حج است که مي‌فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ * أُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ * الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثيراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزيزٌ؛3 خداوند از كسانى كه ايمان آورده‏اند دفاع مى‏كند؛ خداوند هيچ خيانتكار ناسپاسى را دوست ندارد. به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديده اجازه جهاد داده شد؛ چرا كه مورد ستم قرار گرفته‏اند و خدا بر يارى آن‌ها تواناست. آن‌هايي كه از شهر خود به ناحق رانده شدند، گناهي نداشتند جز اين‌كه مى‏گفتند: پروردگار ما، خداى يكتاست؛ و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعه‏ها و معابد يهود و نصارا، و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى‏شود ويران مى‏گردد؛ و خداوند كسانى را كه او را ياري كنند يارى مى‏كند؛ خداوند قوى و شكست ناپذير است.» قبل از اين مسلمانان اجازه جنگ مي‌خواستند؛ ولي آيه نازل شد که: «كُفُّوا أَيْدِيَكُم‏؛4 فعلاً دست نگه داريد.» چون تعدادشان کم بود و ساز و برگ جنگي نداشتند؛ لذا اگر به جنگ اقدام مي‌کردند در همان روز‌هاي اول تار و مار مي‌شدند. اين آيات براي اولين بار اجازه دفاع به مسلمين را داد. بعد در بيان حکمت آن نمي‌گويد: «اگر جهاد نکنيد جان شما به خطر مي‌افتد و آب و خاکتان در اختيار ديگران قرار مي‌گيرد»؛ بلکه مي‌فرمايد: «اگر اجازه دفاع و جهاد ندهيم عبادتگاه‌ها از بين مي‌رود.» البته اين حکمت اصل جهاد در همه اديان الهي بوده است؛ چون دفاع و جهاد مخصوص اسلام نيست. حکمت اصلي که در قرآن روي آن تکيه مي‌شود اين است که نام خدا در زمين زنده بماند و مردم با ديدن معابد و مساجد به ياد خدا بيافتند؛ چون ياد خدا تنها حقيقتي است که مي‌تواند انسان را به سعادت برساند. بعد هم مي‌فرمايد: اين کساني که ما به آن‌ها اجازه دفاع و وعده نصرت داديم کساني‌اند که هدفشان اين است که اگر در جنگ پيروز شوند اولين کاري که مي‌کنند اقامه نماز و دادن زکات است؛ يعني اجراي دين. اسم اين جهاد هم جهاد في‌سبيل‌الله است نه في سبيل آب و خاک.
جان‌ها فداي اسلام

ما چه‌قدر از اين فرهنگ عقب افتاده‌ايم که امروز براي دفاع از چنين حکمي به مطلبي متوسل مي‌شويم که بين حيوانات مشترک است؛ يعني دفاع از آب و خاک و وطن. حيوانات هم از وطنشان دفاع مي‌کنند؛ اين‌که هنري نيست. آن‌چه مهم است دفاع از ارزش‌ها و دفاع از دين است. همه چيز فداي دين! متأسفانه نفوذ فرهنگ غربي باعث شده است که ما براي مسأله‌اي با اين عظمت آن‌قدر تنزل کنيم که جهاد را در حد غريزه‌اي حيواني قرار دهيم!
حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها در يک کلمه مي‌فرمايند: وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَام. ما خيلي هنر داشته باشيم مي‌گوييم: جهاد براي عزت مسلمين است. اما حضرت مي‌فرمايند: وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَام؛ يعني هدف اصلي، اسلام است. ما بايد فداي اسلام شويم. اصلاً در مقابل اسلام چيزي قابل طرح نيست.
حاصل جواب ما از اين سوال که «از چه اموري بايد دفاع کرد؟» اين است که در درجه اول بايد از ارزش‌هاي الهي دفاع کرد و بعد دفاع از جان، مال، ناموس، آب و خاک، اموال و ... مطرح مي‌شود. مهم‌ترين دفاع، دفاع از دين است که باعث سعادت همه انسان‌هاست. اگر دين نباشد انسان‌ها در حد حيوان و گاهي پست‌تر از حيوان خواهند شد. قرآن مي‌گويد: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ؛5 نمي‌گويد: بدترين انسان‌ها کساني‌اند که با خدا عناد دارند؛ بلکه مي‌فرمايد: اين‌ها بدترين جنبندگان‌اند. اگر اسلام نباشد کار به اين‌جا منتهي مي‌شود. پس بالاترين دفاع، دفاع از آن چيزي است که سعادت همه انسان‌ها در گرو آن است؛ يعني دفاع از اسلام. ارزش مسلمين هم به خاطر اسلامشان است؛ پس اصالت با اسلام است. متأسفانه اين نکته‌اي است که در بسياري از گفتارها و نوشتارها مورد غفلت واقع شده است.

وَفَّقَنا اللهُ وَ إيَّاکُم لمِا يحُِبُّ وَ يَرضي.

1 . بحارالأنوار، ج 29 ص 223.

2 . يونس، 59.

3 . حج، 38 – 40.

4 . نساء، 77.

5 . انفال، 55.
پاسخ
#29
وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَى اسْتِيجَابِ الْأَجْرِ،

با توفيق خداي متعال مقداري از خطبه مبارک حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را قرائت کرديم و در حدي که ميسر بود توضيحات مختصري عرض کرديم. به اين‌جا رسيديم که حضرت در ضمن اشاره‌اي به مهم‌ترين مباحث معارف اسلامي و نظام ارزشي اسلام، و اشاره به حکمت تشريع آن‌ها مي‌فرمايند: وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَى اسْتِيجَابِ الْأَجْرِ.
صبر، کليد واژه‌اي در معارف

واژه‌هايي که در قرآن و روايات زياد تکرار و روي آن تأکيد مي‌شود نسبتاً محدودند. يکي از آن‌ها واژه «صبر» است که از واژه‌هاي کليدي در معارف اسلامي است. خداي متعال هم مکرر به پيغمبر اکرم نسبت به صبر تأکيد مي‌کند و مي‌فرمايد: فاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ،1 فَاصْبِرْ ...،2و هم در موارد زيادي به عموم مردم با بيانات مختلف سفارش به صبر مي‌کند. در سوره عصر مي‌فرمايد: وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ. در اين سوره، چهار واژه، واژه کليدي است؛ ايمان، عمل صالح، حق و صبر. روشن است که صبر موضوع مهمي است که در کنار حق، ايمان و عمل صالح ذکر مي‌شود.
صابر منفعل و منظلم نيست

متأسفانه گاهي معاني واژه‌هاي قرآني در عرف ما درست رعايت نمي‌شود و گويا معنايش تحريف مي‌شود. از جمله همين واژه صبر است که وقتي به کاربردهاي آن در آيات و روايات دقت مي‌کنيم مي‌بينيم با آنچه که در ذهن ماست مقداري تفاوت دارد. ما گمان مي‌کنيم صبر يعني منفعل بودن؛ به تعبير ديگر يعني در مقابل پيشامدها عکس‌العملي نشان ندادن. به کسي مي‌گوييم اهل صبر است که اگر به صورت او سيلي بزنند جوابي ندهد! البته کسي که در برابر مصيبت خيلي جزع و فزع نمي‌کند، اهل صبر است و اين يکي از مصاديق درست صبر است؛ ولي کاربرد صبر خيلي وسيع‌تر از اين و معناي آن پربارتر و غني‌تر از اين است.
صبر به معني انظلام و ظلم‌پذيري نيست. اسلام دوست ندارد که انسان در برابر ظلم منفعل باشد و زود تسليم شود. در روايتي با سندهاي متعدد آمده است: «مَنْ قُتِلَ دُونَ مَظْلِمَتِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ؛3 اگر به کسي ظلم شود و در مقام دفاع از خودش و رفع ظلم برآمده، در اين راه کشته شد، حکم شهيد را دارد.» اسلام دوست ندارد که مسلمان انساني پست، زبون و منفعل باشد؛ بلکه مي‌خواهد مسلمان در برابر ظلم مقاومت کند و حتي اگر به قيمت کشته شدن هم باشد حقش را بگيريد؛ اما بالاتر از اين، دفاع از اسلام، جامعه اسلامي و ارزش‌هاي اسلامي است. اين تکليف خيلي بالاتر و مهم‌تر است.
اقسام سه‌گانه صبر

خوشبختانه با تفاسيري که در روايات آمده است مقداري جلوي اين تحريفات و اشتباهات گرفته مي‌شود. در روايت نبوي معروف آمده است که الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ، وَ صَبْرٌ عِنْدَ الطَّاعَةِ، وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِيَة؛4 صبر سه قسم است: يک قسم آن صبر در مصيبت است؛ يعني وقت براي انسان سختي‌ها و گرفتاري‌ها پيش مي‌آيد بي‌تابي نکند و خويشتن دار باشد. قسم دوم، صبر در مقام انجام وظيفه است. صبرِ در اين مقام اين است که انسان تلاش کند تا وظيفه‌اش را خوب انجام دهد. قسم ديگر، صبر در مقابل معصيت است؛ يعني وقتي انگيزه‌هاي معصيت در انسان پيدا مي‌شود ـ که غالبا شهوت و غضب است‌ـ مقاومت کند. در روايات براي صبر اين چند قسم را ذکر کرده‌اند و با اين فرمايشات، زمينه‌اي فراهم مي‌شود تا ما وجه مشترک اين‌ها را بيابيم. قرآن به صورت مطلق مي‌فرمايد: «وَ اصْبِر» و در روايات براي صبر سه قسم بيان مي‌شود. حال از کجا بفهميم که منظور قرآن کريم کدام يک از اين مصاديق است؟ البته اگر موارد استعمال صبر را در قرآن بررسي کنيم مي‌توانيم مصاديق اين اقسام سه گانه را پيدا کنيم؛ اما اگر معنايي تحليلي از صبر داشته باشيم که جهت مشترک بين هر سه قسم است مفاد آيات و روايات را بهتر مي‌فهميم و شايد در مقام عمل هم بي‌اثر نباشد.
معناي تحليلي صبر

تحليلي که مي‌توان داشت اين است که انجام کارهاي اختياري ما به مقدماتي نيازمند است. کار اختياري انسان دست‌کم به دو عامل احتياج دارد؛ يکي شناخت و ديگري انگيزه؛ ولي از آن‌جا که خداي متعال اين عالم را طوري آفريده است که ما دائماً در معرض امتحان باشيم، اين طور نيست که به محض فهميدن خوبي کاري فوراً در وجود ما انگيزه آن پيدا شود و آن کار انجام گيرد. اگر اين طور بود نه خوب و بد معلوم مي‌شد و نه ارزش اعمال. درست است که ما خوبي کاري را مي‌فهميم و انگيزه انجام آن را هم پيدا مي‌کنيم، اما ممکن است انگيزه‌هايي بر ضد‌ آن و يا موانع و مشکلاتي بر سر راه ما وجود داشته باشد. اگر بخواهيم اين کار را انجام دهيم بايد اين موانع را برطرف کنيم. مثلاً ازدواج، کاري اختياري است؛ اما اين طور نيست که انسان هر وقت تصميم گرفت فوراً ازدواج کند؛ بلکه براي انجام اين کار مقدمات فراواني نياز است. پس اگر ما بخواهيم کار صحيحي که موجب کمال و سعادت ما باشد و پشيماني به بار نياورد ـ عمده پشيماني مربوط به جهان ابدي است و پشيماني دنيا قابل جبران است ـ بايد، هم بدانيم که اين کار خوب و ارزشمند است، هم بدانيم چگونه مي‌توان آن کار را انجام داد و هم موانع آن را برطرف کنيم. گاهي انسان مي‌داند کاري خوب و مفيد است و وسايل انجام آن هم کم‌وبيش فراهم است؛ اما گاهي موقع عمل موانعي نمي‌گذارد کار انجام شود. اين موانع چند گونه است؛
نوع اول موانع دروني خود انسان است؛ مثلاً گمان مي‌کند اگر اين کار را انجام دهد از بعضي لذت‌ها محروم مي‌شود و يا بايد بعضي از رنج‌ها را تحمل کند. معمولاً وقتي عواطف و احساسات انسان براي کاري مناسب باشد، سريع تصميم مي‌گيرد؛ اما وقتي احساسات انسان بر ضد تصميم او باشد مانعي دروني براي انجام کار پيدا مي‌شود.
نوع دوم موانع انساني بيروني است؛ مثلاً اطرافيان انسان با مسخره کردن، مانع مي‌شوند که کار خيري را انجام دهد. اين مانع از بيرون اثر مي‌گذارد.
نوع سوم مشکلات و پيشامدهايي است که انسان را از انجام کار منصرف مي‌کند. مثلاً بيماري يا حوادثي غيرطبيعي مانع انجام کار مي‌شود.
بنابراين اگر تشخيص داديم که کاري بايد انجام گيرد، بايد براي مقابله با اين موانع آماده شويم و در مقابل اين عوامل دروني، بيروني و مشکلات مقاومت کنيم. اسم اين مقاومت، «صبر» است. عامل دروني گاهي تمايلات شهواني است و اگر انسان روي اين تمايلات پا گذاشت اين مصداقي از صبر است.
جهاد، معرکه صبر در طاعت

ما در محاورات معمولاً صبر را به مقاومت در برابر اين عوامل نمي‌دانيم؛ مثلاً اگر کسي با اين‌که خوابش مي‌آمد نيمه شب بيدار شد و فوراً دست و صورتش را شست تا فرصت خواندن نماز شب را از دست ندهد، معمولا اين را کسي صبر نمي‌داند؛ ولي اين مصداق صَبْرٌ عِنْدَ الطَّاعَةِ است. مصداق روشن اين صبر، صبر در مقابل دشمنان در ميدان جنگ است. امروز ما در مقابل دشمناني قرار گرفته‌ايم که قرآن مي‌گويد: اينان دشمن دينتان هستند؛ وَلاَ يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّىَ يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكُمْ.5 برخي گمان مي‌کنند اين‌ها فقط نفت ما را مي‌خواهند و اگر منافع اقتصادي‌شان تأمين شود ديگر مشکل ما حل است. اين ناشي از روحيه سازش و بزدلي است که حقيقتش عافيت‌طلبي است. اين افراد مي‌خواهند راحت زندگي کنند و نمي‌خواهد خود را به خطر بياندازند. براي توجيه کار خود در مقابل مردم که آن‌ها را افراد بي‌غيرت و نمک‌نشناسي خطاب مي‌کنند مي‌گويند: «شما از سياست سردر نمي‌آوريد. ما بايد با آمريکا سازش کنيم تا خطرها رفع شود!» اين ضد صبر است. صبر اين است که مردانه بيايستيم. البته بايد نقشه و تدبير داشته باشيم؛ ولي آن‌جا که فهميديم بايد کاري را انجام دهيم نبايد تنبلي و سستي کنيم. اين‌ها عواملي است که آدم را از انجام تکليف باز مي‌دارد. فراموش نکنيد بحث ما در جايي است که تکليف ثابت شده باشد، والا بدون هدف و نقشه وارد کار شدن کار معقولي نيست. ولَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُم‏؛6 ما بايد براي اطاعت امر خدا، پيغمبر و ولي ‌امر آماده باشيم.البته گاهي ممکن است کساني واقعاً پيش خدا و پيغمبر هم عذر‌شان مقبول باشد؛ ولي بسياري از اوقات کساني که عذر‌تراشي و بهانه‌گيري مي‌کنند علتش همان روحيه عافيت‌طلبي و تنبلي است.
مردم فلسطين و لبنان هم با رهنمودهاي حضرت امام رضوان‌الله‌عليه به اين نتيجه رسيدند که تنها راه نجاتشان مقاومت است و فرهنگ مقاومت به فرهنگ جديدي در ميان آن‌ها تبديل شد که اکنون شعار حزب‌الله لبنان است. اين هم صبر است؛ همان صبري که قرآن مي‌گويد: وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ؛ يعني شما براي احقاق حقتان سختي‌ها را تحمل و مقاومت کنيد.
تبليغ، مصداقي از صبر در طاعت

مصداق ديگر اين صبر ميدان تبليغ دين است. وقتي مردمي هستند که محتاج تبليغ‌اند و اگر کسي برود و با منطق صحيح و روش خداپسند و عقل‌پسند براي آن‌ها دين را تبليغ کند تأثير مي‌پذيرند، بايد سختي اين راه را تحمل کرد و وارد ميدان شد. مطمئناً زحمت دارد و گاهي بايد گرسنگي، تشنگي، رفتارهاي نامناسب و ... را تحمل کرد. سابقاً براي تبليغ مشکلات عديده‌اي بود؛ يعني واقعاً رفتن به تبليغ براي عده‌اي رفتن به جهاد بود. الحمدلله امروز اين مشکلات خيلي کم شده است. يکي از آقايان که الآن از مراجع بزرگ قم هستند وقتي جوان بودند ـ البته آن وقت هم در قم مدرس معروفي بودند ـ مي‌گفتند: فصل زمستاني در دهه محرم براي تبليغ به روستاي دورافتاده‌اي رفتم. ولي هيچ کس حاضر به همکاري نشد و حتي هيچ کس ما را به خانه دعوت نکرد. وضع تبليغ در زمان قبل از انقلاب در بسياري از مناطق کشور اسلامي ايران (تنها کشور شيعي عالم) اين بود.
ميدان‌هاي مقاومت

محل اين مقاومت همان سه بخشي است که در روايات روي آن‌ها تأکيد شده است:
بخش اول (صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِيَة) مقاومت در مقابل نفس و شيطان است. در اين‌جا بايد در مقابل نفس و شيطان به عنوان عوامل دروني‌ و در مقابل انسان‌هاي بيروني که با تهديد و تمسخر، يا با رفاقت و خاطرخواهي به انسان فشار مي‌آورند، به عنوان عوامل انساني بيروني مقاومت کرد. در بخش دوم (صَبْرٌ عِنْدَ الطَّاعَةِ) انسان بايد تنبلي را کنار بگذارد و در مقام انجام تکليف جدي باشد؛ البته در درجه اول بايد تکاليف واجب و در درجه دوم تکاليف مستحب را به صورت الافضل فالافضل رعايت کرد. در بخش سوم (صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ) بايد بدانيم که زندگي دنيا بدون سختي نيست. خدا دنيا را به گونه‌اي آفريده است که توأم با سختي است؛ بالاتر از اين خودش هم فرموده است: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ؛7 کَبَد يعني رنج؛ يعني همين سختي‌ها و مقاومت در مقابل آن‌ها مي‌شود «مکابدة». يک مادر چه زحمت‌ها بايد بکشد تا نوزادي متولد و بزرگ شود. در حديثي قدسي آمده است: «إنّي وضعت الرّاحة في الجنّة و الناس يطلبونه في الدّنيا فلم يجدوها أبدا؛ من آسايش را در بهشت قرار داده‏ام؛ ولي مردم در دنيا به دنبالش مى‏گردند؛ لذا نمى‏يابند.» ما بي‌جهت در اين‌جا به دنبال راحتي هستيم. «دار بالبلاء محفوفة؛8 اين‌جا خانه‌اي است پوشيده از بلا.» تجربه هم نشان مي‌دهد که هيچ کار مهمي بدون سختي به جايي نمي‌رسد. پس انسان بايد به خودش تلقين کند که براي رسيدن به هر مقامي، حتي مقامات دنيوي بايد زحمت کشيد. نابرده رنج گنج ميسر نمي‌شود. اگر کساني هم با حقه‌بازي و کلک چيزي به دست بياورند دوامي ندارد و به زودي رسوا مي‌شوند و مردم هم از آن‌ها نفرت پيدا مي‌کنند.

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه مردان بلاکش باشد

نکته جالب اين است که صبر نه تنها باعث موفقيت در کارهاي دنيوي انسان است، بلکه نقشي اساسي در کسب بهترين امور معنوي و کمالات انساني و تمام امور مربوط به هدف آفرينش انسان دارد. با مروري بر آيات قرآن مي‌فهميم که شرط کسب هر موفقيتي «صبر» است. در جنگ بدر خدا همان عده پابرهنه را بدون سازوبرگ جنگي بر دشمن پيروز کرد؛ وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ.9 بعد خدا به آن‌ها وعده داد که شما مقاومت کنيد اگر کمبودي داشتيد ما ملائکه را به کمک شما مي‌فرستيم؛ بَلَى إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَـذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ آلافٍ مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُسَوِّمِينَ؛10 گمان نکنيد فقط ملائکه خدا همين تعداد بودند که شما را ياري کردند. اين‌ها مشکل شما را حل کردند؛ اما اگر صبر و تقوا داشتيد و باز کمبودي بود ما تا پنج‌هزار مَلَک هم به کمک شما خواهيم فرستاد. ولي شرطش «صبر» و «تقوا» است (إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ).
و نيز براي کسب موفقيت‌هاي دنيوي به داستان حضرت يوسف اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: «إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيِصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ؛11 اگر تقوا و صبر و مقاومت داشته باشيد خدا اجرتان را ضايع نمي‌کند.» مقامي که حضرت يوسف به آن رسيد به سبب صبري بود که در مقابل گناه داشت. اين اجر دنيوي بود و اجر اخروي او هم که تکليفش روشن است. در چند آيه به اين مضمون اشاره شده است که شرط پيروزي هم در دنيا و هم در آخرت، توأم بودن تقوا با صبر است. تقوا يعني اين‌که انسان اين روحيه را داشته باشد که به دنبال فهم وظيفه شرعي‌اش باشد و بعد از فهم، به آن عمل کند؛ يعني از خدا، پيغمبر و ولي‌امر اطاعت کند. بعد هم با توکل بر خدا در مقابل دشمن مقاومت کند.
پيروزي، تنها از جانب اوست

در ادامه آياتي که به جنگ بدر اشاره فرمود مي‌فرمايد: وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَىٰ لَكُمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُم بِهِ وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛12 ما فرشتگان را به ياري شما فرستاديم و شما پيروز شديد؛ اما گمان نکنيد فرشتگان شما را پيروز کردند. اين براي آرامش قلب شما بود؛ وگرنه، پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است‏. چشم مؤمن بايد فقط به دست خدا باشد. نبايد در انجام وظيفه‌اش کوتاهي کند و نيز نبايد از چيزي بترسد. در اين صورت اگر کمبودي باشد خدا از راه ديگر، گرچه با نيروهاي غيبي، جبران مي‌کند. اگر نيروي غيبي هم مي‌فرستد نبايد گمان کنيم کار به دست آن‌هاست؛ بلکه اصل پيروزي و ياري به دست اوست. شما چشمتان به دست خدا باشد؛ حتي توکلتان بر ملائکه هم نباشد. اسلام مي‌خواهد چنين مردمي تربيت کند.

وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

1 . احقاف، 35.

2 . طه، 130و روم، 60 و قلم، 48 و ... .

3 . الکافي، ج5 ص52.

4 . وسائل‏الشيعة، ج 15 ص 238.

5 . بقره، 217.

6 . نساء، 83.

7 . بلد، 4.

8 . نهج‌البلاغه، خطبه 226.

9 . آل‌عمران، 123.

10 . آل‌عمران، 125.

11 . يوسف، 90.

12 . آل‌عمران، 126.
پاسخ
#30
وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّة؛1

در بحث از خطبه حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها به اين عبارت رسيديم که حضرت مي‌فرمايند: «وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّة؛ خداي متعال امر به معروف را به خاطر صلاح عموم مردم واجب کرد.» ما قبلاً درباره اين موضوع چند جلسه‌اي صحبت کرده‌ايم و مباحث آن جلسات تحت عنوان «بزرگ‌ترين فريضه» چاپ شده است. لذا در اين‌جا در حد اقتضاء اين عبارت چند جمله‌اي عرض مي‌کنم.
مقدمات قرب به خدا؛ مصلحت حقيقي

کلمه «مصلحت» در محاورات عرفي ما زياد به کار مي‌رود. اين کلمه گاه کاربردهاي درست و گاه کاربردهايي انحرافي دارد. مثلا بعضي به هر دروغي که فايده‌اي داشته باشد مي‌گويند دروغ مصلحت‌آميز! اصلاً مصلحت به چه معناست؟ از عقايد کلامي شيعه اين است که احکام واجب و حرامي که در شرع تشريع شده تابع مصالح و مفاسد است. اموري که مصلحت داشته واجب شده و اموري که مفسده داشته تحريم شده است. اين شايع‌ترين مورد استعمال مصلحت، در فرهنگ ديني ماست. اين‌که مصلحت بايد تأمين شود و از مفسده بايد اجتناب گردد، يک پيش فرضي دارد و آن اين است که انسان‌ها براساس اقتضاي فطرتشان به دنبال هدفي مي‌گردند که سعادت و کمال نهايي‌شان را تأمين کند. هر کسي که چيزي را دوست دارد به خاطر اين است که نهايتاً کمالي، لذتي و منفعتي را برايش تأمين مي‌کند. مردم دنيا در انتخاب هدف خيلي با هم اختلاف دارند و اختلاف اصلي بين متدينين و ملحدين است. متدينين اصل معاد را قبول دارند و مي‌گويند: انسان در اين عالم بايد تلاش کند تا به سعادت ابدي برسد. گرچه ما بالفطره به دنبال رفاه و خوشي هستيم، ولي رفاه و خوشيِ محدود و موقت را نمي‌خواهيم؛ بلکه به دنبال خوشي ثابت و دائمي هستيم. اين همان حقيقتي است که اسمش سعادت است. قرآن هم مي‌فرمايد: «فَأَمَّا الَّذينَ شَقُوا فَفِي النَّار ... وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُواْ فَفِي الْجَنَّةِ؛2 کساني که اهل سعادت باشند نهايتاً اهل بهشت و کساني که اهل شقاوت‌اند نهايتاً اهل جهنم خواهند بود.» اين يعني ما دنبال خوشي‌هاي ثابت و ابدي مي‌گرديم. خوشي‌هاي موقت که به دنبالشان بيماري‌هاي طولاني باشد سعادت نيست، مثل اعتياد به مواد مخدر. در بحث‌هاي عقلي اثبات شده که آن سعادت حقيقي با کمال نهايي انسان توأم است؛ يعني حقيقتي موجب سعادت ابدي مي‌شود که موجب کمال نهايي انسان شود و تا انسان به کمال نهايي نرسيده است به سعادت ابدي نمي‌رسد.
ما در حال تلاش براي رسيدن به آن سعادت ابدي هستيم و قصدمان از همه کارهايي که انجام مي‌دهيم رسيدن به خوشبختي است. هر آنچه که حقيقتاً موجب رسيدن به سعادت است داراي مصلحت است؛ يعني شايسته است که ما آن کار را انجام دهيم که به آن هدف برسيم. مصلحت حقيقي براي انسان عبارت است از حقيقتي که وسيله رسيدن به سعادت ابدي است. اما همه مردم که به معاد اعتقاد ندارند و آنهايي هم که به معاد اعتقاد دارند هميشه به ياد آن نيستند و همه کارهايشان را براي سعادت ابدي انجام نمي‌دهند؛ يعني عموم مردم اهداف مادي و دنيوي دارند. قرآن هم مي‌فرمايد: «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا؛3 شما زندگي دنيا را ترجيح مي‌دهيد.» از اين‌روست که مصلحت در عرف مردم غيرمتشرع معناي عام‌تري پيدا مي‌کند. از اين منظر مصلحت هر امري است که وسيله رسيدن به هدف باشد. خواه هدف سعادت حقيقي باشد و خواه همين سعادت‌هاي دنيوي.
انسان‌ها معمولاً خوشبختي را در همين دنيا جستجو مي‌کنند و هر چه موجب خوشبختي دنيا شود آن را مصلحت مي‌دانند و چون اهداف مختلف است ممکن است کاري در نظر يک نفر مصلحت داشته باشد، ولي در نظر ديگري مصلحت نداشته باشد. پس ما يک مصلحت حقيقي داريم و آن چيزي است که انسان را به سعادت ابدي (قرب به خدا) مي‌رساند و در يک اصطلاح عام چون معمولاً مردم اهداف دنيوي دارند هر کسي براي رسيدن به هدف خودش هر چه را لازم مي‌داند آن امر براي او مي‌شود مصلحت. مثلاً دروغ گفتن براي کسي که هدفش کلاه گذاشتن سر ديگران است مي‌شود مصلحت‌آميز!
برخي افعال مصلحت متوسط دارند. مثلاً کسي که براي پيشرفت تحصيلش به غربت سفر مي‌کند در واقع اين سفر براي او مصلحت متوسط محسوب مي‌شود؛ حال اگر عالم شدن مقدمه براي رسيدن به آن سعادت ابدي و رضاي خدا باشد مي‌تواند به مصلحت حقيقي برسد و الّا اگر هدف از عالم شدن دنيا باشد مصداق خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ4 خواهد بود.
کاربرد ديگر مصلحت جائي است که دو مقدمه با هم تزاحم دارند. گاهي يک مقدمه نفع و ضرري دارد و مقدمه ديگر هم نفع و ضرر ديگري دارد. در اين‌جا کساني که اهل مصلحت‌سنجي هستند بين آن دو مقايسه مي‌کنند تا ببينند کدام نفع بيشتري دارد و زودتر آن‌ها را به هدف مي‌رساند. اصطلاح «تشخيص مصلحت» در اين موارد به کار مي‌رود.

فريضه‌اي با مصحلت فراگير

مصلحت گاهي مصلحت شخصي است و گاهي مصلحت اجتماعي. در ميان تشريعات خداي متعال تشريعاتي وجود دارد که براي عموم مردم مصلحت دارد. در ميان اين تشريعات، آن امري که خيلي برجسته است «امر به معروف و نهي از منکر» است. اين امر حقيقتي است که هم مقتضاي فطرت انسان است و هم همه اديان روي آن تأکيد کرده‌اند. به قدري در قرآن و روايات بر اين مسأله تاکيد شده است که انسان واقعاً بهت‌زده مي‌شود. در آيه‌اي که اولين بار براي جهاد دفاعي تشريع شد مي‌فرمايد: أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ ... الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ.5 خدا کساني را ياري مي‌کند که اگر قدرت پيدا کنند اول نماز را به پا مي‌دارند؛ بعد زکات مي‌دهند؛ بعد امر به معروف و نهي از منکر مي‌کنند.
بي‌رنگي امر به معروف؛ چرا؟

در ذهن خيلي از ما سؤالي هست که جواب آن براي‌مان روشن نيست و آن اين است که با اين تأکيدات قرآن نسبت به امر به معروف، چرا اين فريضه در جامعه ما خيلي ظهوري ندارد؟ ما از صبح تا شب چند بار امر به معروف مي‌کنيم يا چند نفر را مي‌بينيم که امر به معروف کنند؟ آيا ما قبول نداريم که اين فريضه يکي از ضروريات دين است؟ چرا اگر کسي هم بخواهد به اين فريضه عمل کند از طرف مردم مورد بازخواست قرار مي‌گيرد؟ مگر ما مسلمان نيستيم؟ مگر قرآن نخوانده‌ايم؟
مسأله اين است که رفتارهاي اجتماعي تابع فرهنگ حاکم بر جامعه است. اين طور نيست که هر کسي در هر جامعه‌اي هر کاري که را درست تشخيص مي‌دهد به راحتي بتواند انجام دهد. افراد خيلي ممتاز مي‌توانند برخلاف مسير آب شنا کنند و برخلاف افکار عمومي مردم و فرهنگ حاکم بر جامعه حرف بزنند، مطلبي بنويسند يا قدمي بردارند. اين‌گونه افراد هم غالباً متهم به جنون و ... مي‌شوند. همه انبيا هم همين‌طور بودند. خيلي اراده قوي مي‌خواهد که انسان کاري را انجام دهد که مردم نمي‌پسندند. لذا مي‌گويند: افراد جامعه متأثر از فرهنگ حاکم بر جامعه هستند. به طور طبيعي حالات رواني ما هم متأثر از دستگاه ارزشي حاکم بر جامعه است.
تأثير تعفن فرهنگ غرب

حال سؤال مي‌شود که چرا دستگاه ارزشي جامعه ما اين‌گونه شده است؟ چرا مردم از امر به معروف و نهي از منکر خوششان نمي‌آيد؟ جواب اين سؤال اين است که فرهنگ ما تحت تأثير فرهنگ الحادي غرب واقع شده است و فرهنگ ما فرهنگ اسلامي خالص نيست. امروز در مغرب زمين همه ارزش‌ها زير سؤال رفته است و مکاتبي در فلسفه اخلاق و ارزش‌ها مطرح شده است که وقتي انسان مي‌شنود تعجب مي‌کند. فيلسوفان معروفي معتقد شده‌اند که «اصلاً اين اموري که ما خوب مي‌دانيم مثل انصاف، مهرباني و ... اين‌ها اخلاق ضعف است؛ ولي در حقيقت ريشه ارزش‌ها به قوت است. هر چه بتوانيم زور بگوييم آن بهتر است. چه کسي گفته آدم بايد مهربان باشد و به ديگران خدمت کند؟!» و بالاخره يکي از مکاتب معروف اخلاقي معتقد است که «همه ارزش‌ها قراردادي است. در هر زماني يک ملتي بر سر امري با هم توافق مي‌کنند و مي‌گويند: اين خوب است. در زماني ديگر شرايطي پيش مي‌آيد که همين امر مي‌شود بد. يک ملاک ثابتي براي خوب و بد وجود ندارد؛ بلکه اين امر، امري قراردادي است و به مرور زمان تغيير مي‌کند. بنابراين ما نبايد خيلي مقيد باشيم و بگوييم: چيزي را که مردم بد مي‌دانند حتماً هميشه بايد ترک شود؛ چون شايد فردا همين‌ها مد شود!»
آن ارزشي که امروز در دنياي غرب بيش از همه چيز مورد قبول است «آزادي» است. مي‌گويند: «آزادي يعني هر کس هر کاري دلش مي‌خواهد انجام دهد. اين بالاترين ارزش است. فقط يک استثناء دارد و آن اين است که نبايد مزاحم آزادي ديگران شد، همين!» بر اين اساس فلسفه‌هايي اخلاقي، سياسي و اجتماعي بنا شده است که طرفداران فراواني دارد و در دانشگاه‌هاي غربي تدريس مي‌شوند. از اين‌جا يک فلسفه سياسي براي تعيين وظيفه دولت توليد شده است که مي‌گويد: «وظيفه دولت همين است که از تجاوزات و ناامني‌ها جلوگيري کند و هيچ وظيفه ديگري ندارد. پليس فقط آن‌جايي بايد دخالت کند که جان و مال مردم به خطر بيافتد؛ ‌اما مردم هر کار ديگري که خواستند در ملأ عام انجام دهند مخصوصاً در اعياد و جشن‌ها مانعي ندارد!»
موج اين فرهنگ به وسيله راديو، تلويزيون، ماهواره، روزنامه‌، مقالات، فيلم‌هاي سينمايي و ... کم‌کم به ما هم رسيده و خواه ناخواه به تدريج در ما هم اثر کرده و کار به آن‌جا رسيده است که آنچه را که ما امر به معروف و بالاترين ارزش‌ها مي‌دانيم از زشت‌ترين کارها شمرده مي‌شود و به کسي که مي‌خواهد به اين فريضه عمل کند مي‌گويند: «بالاترين ارزش آزادي است. تو مي‌خواهي در آزادي ديگران دخالت کني؟!» اين فرهنگ حاکم بر مغرب زمين است. وقتي به وسيله رسانه‌هاي مختلف به ما و جامعه ما سرايت مي‌کند، در کتاب‌هاي درسي‌ ما هم مي‌آيد، در دانشکده‌هاي‌ ما هم تدريس مي‌شود و اساتيد هم توجيه مي‌کنند، آيا انتظار داريد نتيجه غير از اين که هست بشود؟ البته الحمدلله ما هنوز آن‌طور نشده‌ايم؛ اما بالاخره بوي آن فرهنگ به جامعه ما هم رسيده است؛ لذا انسان راحت نمي‌تواند به کسي بگويد فلان کار را انجام بده يا انجام نده.
و اما وظيفه

سؤال ديگر اين است که در اين شرايط وظيفه مسلمان‌ها چيست؟ آيا امر به معروف و نهي از منکر وظيفه گروه خاصي است يا يک وظيفه عمومي است؟ همه ما مي‌دانيم که اين فريضه مثل نماز و روزه وظيفه‌اي عام است؛ اما مواردي که گمان مي‌رود امر به معروف به درگيري و ناامني منجر مي‌شود بايد به اذن حاکم باشد. از قديم‌الايام هم براي اين موارد گروه خاصي را مشخص مي‌کردند و يک نوع لباسي هم برايشان تعيين مي‌کردند تا معلوم باشند. زمان‌هاي سابق به اين افراد محتسب، و به اين قبيل کارها امور حسبه مي‌گفتند. و بالاخره در اين دوران مدرن مسأله نيروي انتظامي و پليس در همه کشورهاي دنيا مطرح شده و وظايفي براي آن تعيين گرديده است.
وظيفه پليس مسلمان

سؤال ديگر اين است که آيا در نظام اسلامي وظايف پليس با آن وظايفي که نظام کفر براي پليس معين مي‌کند يکي است يا فرق مي‌کند؟ بعضي مي‌گويند: «پليس به جز در جرائم سازمان‌يافته و اموري که به ناامني منجر مي‌شود نبايد در کار ديگري دخالت کند. در مسائل فردي فقط بايد کار فرهنگي کرد و اين کار ربطي به نيروي انتظامي ندارد!» اين اعتقاد همان ديدگاه فرهنگ غربي است که مي‌گويد: «وظيفه نيروي انتظامي فقط حفظ امنيت است و پليس نبايد در امري که به امنيت مربوط نمي‌شود دخالت کند!» يعني بايد هر بيشتر آزادي مردم حفظ شود. البته مسأله امر به معروف اين طور نيست که غير مسلمان‌ها يا غربي‌ها اصلاً آن را قبول نداشته باشند. آن‌ها هم براي خودشان امر به معروفي دارند. آن‌ها به بعضي امور خيلي مقيدند، مثل تميز بودن خيابان، رعايت قواعد رانندگي و ... . اما فرق پليس اسلامي با پليس غربي اين است که در نظر پليس مسلمان مصالح و مفاسد جامعه اسلامي فقط امنيت و ماديات نيست. براي ما مصالح معنوي از مصالح مادي مهم‌تر است.
وقتي حضرت زهرا صلوات‌الله‌عليها مي‌فرمايند: وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّة، معنايش همان مصلحتي نيست که غربي‌ها مي‌گويند. آن‌ها مصلحت را فقط در ماديات مي‌بينند. بلکه مهم‌ترين مصلحت حفظ ارزش‌هاي اسلامي و اجراي احکام اسلامي است. امر به معروف و نهي از منکر براي مبارزه با گناه و انحرافات فکري و عقيدتي خيلي واجب‌تر از امر به معروف در امور مادي است. انحرافات سعادت ابدي انسان را به خطر مي‌اندازند. آيا اگر کسي مي‌خواهد کاري انجام دهد که با انجام آن، تا ابد در جهنم مي‌سوزد نبايد دلمان برايش بسوزد؟! پس مهم‌ترين مصلحتي که در تشريع امر به معروف و نهي از منکر لحاظ شده است حفظ مصالح معنوي و ديني جامعه است. لذا پليس بايد با هر فسقي مبارزه کند. در جامعه اسلامي نبايد افراد فاسق تجاهر به فسق کنند؛ البته اگر کسي مخفيانه گناهي مي‌کند نبايد در کار او تجسس کرد و کسي هم حق دخالت ندارد؛ اما ارتکاب فسق علني و فاسد کردن افراد جامعه بالاترين مفسده است و بايد با آن مبارزه کرد. در اين امور تا آن‌جايي که به صورت عادي قابل حل است همه مردم در قبال آن وظيفه دارند و آن‌جا که احتمال برخورد و ضرب و جرح هست بايد کساني خاص بر آن امور گماشته شوند که در جوامع امروز اسم اين افراد پليس است.

وفقنا الله و اياکم.

1 . بحارالانوار، ج29 ص223.

2 . هود، 106 – 108.

3 . اعلي، 16.

4 . حج، 11.

5 . حج، 39 – 41.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان