• 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اقسام قتل
#1
1391/1/8

موضوع: اقسام قتل
قبل از مسئله پنجم، حضرت امام میزان قتل عمد را بیان فرمود، قتل عمد عبارت از این است که قاصد قتل باشد و آلت هم قتاله باشد، یا لا اقل قاصد قتل باشد هر چند آلت قتاله نباشد، سوم را هم اضافه کردند و گفتند آلت قتاله نیست، ولی این آدم به رجاء و امید قتل طرف را می‌زند، این هم قتل عمد است.
اشکال
بعضی از دوستان اشکال کردند و گفتند ممکن است این تعریف حضرت امام جامع نباشد، چرا؟ چون خود ایشان بعداً یک فرعی را عنوان می‌کنند و می‌فرمایند این قتل عمد است، کدام فرع؟ اگر کسی را زندانی کند و به او آب و نان هم ندهد و به همین حالت مدتی را بماند و بمیرد، این در حالی که قتل عمد است، ولی در تعریف ایشان داخل نیست.
جواب
ممکن است ما دفاع کنیم و بگوییم این هم تحت تعریف ایشان داخل است، چون ایشان کلمه‌ی آلت را به کار نمی‌برد، بلکه فعل را به کار می‌ برد، فعل قتاله باشد، اگر میزان فعل باشد و نه کلمه‌ی آلت، قهراً این هم داخل تحت عمد است، چرا؟ زندانی کردن یک نفر و ندادن آب و نان به او ، فعل قتال است، اشکال در صورتی بر تعریف ایشان وارد است که ما کلمه‌ی آلت را به کار ببریم، کما اینکه من همین را می‌گفتم، اما اگر کلمه‌ی فعل را به کار ببریم،‌این هم داخل تحت قتل عمد است.
آنگاه ایشان وارد بحث شبه العمد می‌شود، در شبه العمد می‌فرماید قاصد فعل است، اما فعل قتال نیست، ولی اتفاقاً منجر به قتل شد، در حقیقت فعلی را قصد کرده، فعل هم قتال نیست، اما تصادفاً قتال شد، مثلاً معلمی شاگردش را به عنوان ادب شلاق زد، مسلماً وقتی معلم شاگردش را به عنوان ادب شلاق می زند، نه به قصد قتل می‌زند و نه شلاق قتاله است، ولی اتفاقاً به جای حساسش خورد و او را کشت، می‌فرماید این قتل شبه العمد است، چرا؟ چون نه آلت قتاله است و نه ایشان قصد قتل را داشته، اما چون قصد فعل کرده، که این آدم را بزند، این سبب می‌‌شود که این شبه العمد بشود، ولی در خطا خواهیم گفت که اصلا نسبت به این فرد هیچ نوع قصدی نیست، یا فرض کنید که ما نیاز به جراحی داریم و طبیب باید ما را جراحی کند، الآن از مریض برائت می‌گیرند و می‌گویند اگر طبیبی جراحی کرد، فعل قتاله نیست و قصد قتل هم نکرده، منتها شرائط به گونه‌ای شد که این آدم مرد، می‌فرماید شبه العمد است، چرا؟ چون خود فعل را که این کار را در باره این مریض انجام دهد قصد کرده، بر خلاف قتل خطأ که اصلاً نسبت به آن مورد قصدی ندارد.
یا مثال سومی را ایشان می‌زند،فرض کنید خداوند به شخصی، پسری عنایت کرد و بنا شد که ختان بیاید و او را ختنه کنند، اتفاقاً در ختنه این بچه کشته شد، البته ختان های سابق این اشتباهات را داشتند، می فرماید: این شبه العمد است، فعل را قصد کرده، یعنی اینکه این بچه را ختنه کند، ولی نه فعل قتال است و نه قصد قتل را داشته، به این می‌گویند: شبه العمد.
بنابراین، میزان در شبه العمد این است که فعل را قصد کند، اما قتل را قصد نکند، فعل هم قتال نباشد،‌بعد می‌فرماید ممکن است به شبه العمد ملحق بشود.
چرا در مسئله ششم که الآن می‌خوانیم چرا می‌‌گوید: «یلحق»، چرا نمی‌گوید که این شبه العمد است، بلکه می‌فرماید: ممکن است به شبه العمد محلق بشود، اگر کسی را که محقون الدم است، ولی این آدم (قاتل) خیال می‌کنند که او مهدور الدم می‌باشد و لذا او را می‌کشد، بعداً معلوم می‌شود که محقون الدم و مصون بوده، می‌فرماید به شبه العمد ملحق می‌شود( یلحق بشبه العمد)، یا خیال کرد که قاتل پدرش است فلذا او را کشت،بعداً روشن شد به اینکه این آدم بریئ و به تمام معنا بی گناه بوده، می‌فرماید:« یلحق بشه العمد».
یا خیال می‌کرد که پرنده است و تیری به سوی او پرتاب کرد، بعداً معلوم شد که این انسان بوده نه پرنده، می‌فرماید: «یلحق بشه العمد».
سوال این است که حضرت امام در مسئله ششم این سه مورد را می‌گوید:« یلحق بشبه العمد، چرا صراحتاً نمی‌گوید که شبه العمد است؟
المسألة السادسة‌: یلحق بشه العمد لو قتل شخصاً باعتقاد کونه مهدور أو باعتقاد القصاص فبان الخلاف أو بظن أنّه صید فبان إنساناً»
سوال
سوال من این است که ما الفرق بین مسئله ششم و بین مسئله‌ی پنجم، در طبیب و ختان فرمود که از قبیل شبه العمد است، یا معلم که شاگردش را با شلاق می‌زند، این هم شبه العمد است، ولی این دوتا را می‌گوید:« یلحق بشه العمد»، چرا صاف و روشن نمی‌گوید: شبه العمد است؟
جواب
جوابش این است که در اینجا ها قصد قتل کرده،یعنی در آن سه تای اول قصد قتل ندارد، شلاق می‌زند تا بچه شلوغ نکند، جراحی می‌کند تا اینکه مریض خوب بشود، یا ختنه می‌کند برای اینکه عمل به سنت کند، ولی در اینجا این آدم یک قدم جلوتر گذاشته، یعنی قصد قتل کرده،‌چون قصد قتل کرده، کمی تو ذهن می‌زند که لعل عمد است، ولی چون این آدم هر چند قصد قتل داشته،اما قصد قتل انسان مصون الدم را نداشته، بلکه قتل انسان مهدور الدم را داشته، و الا اگر قتل انسان مصون الدم را داشته باشد، آن قتل عمد است، خیال می‌کرد که این آدم مهدور الدم و یا مرتد است یا اینکه قاتل پدرش می‌باشد، فلذا تصمیم به قتل او گرفت و او را کشت. و همچنین در مثال پرنده، قصد دارد که آن را بکشد، ولی خیال می‌کرد که پرنده است، بعد روشن شد که انسان بوده نه پرنده، چون در این مثال یک قدم جلوتر است، قاصد قتل است، فلذا می‌فرماید: یلحق بشبه العمد.
پس در میزان در شبه العمد این است که قصد قتل ندارد، آلت هم قتاله نیست، فعل هم قتاله نیست، ولی طرف را کشت، اما این مسئله‌ی ششم موضوعاً شبه العمد نیست، اما حکماً شبه العمد است.
المسألة السابعة: الخطأ المحض المعبر عنه بالخطأ الّذی لا شبهة فیه و أن لا یقصد الفعل و لا القتل کمن رمی صیداً أو ألقی حجراً فأصاب إنساناً فقتله، و منه ما لم رمی إنساناً مهدور الدم فأصاب إنساناً آخر فقتله.
اینک سراغ قتل خطأ می‌رویم، قتل خطأ چیست؟ اگر چنانچه آقایان بر تعریف قتل العمد مسلط شده باشند یا بر تعریف قتل شبه العمد مسلط شده باشند، تعریف قتل خطا برای شان خیلی روشن است، در قتل خطا اصلاً فعل را نسبت به این انسان قصد نکرده، حتی یک خراش کوچکی را هم قصد نکرده، یعنی نه قصد قتل کرده و نه قصد ضرب کرده، البته اصل فعل را قصد کرده، ولی نه در حق این آدم، بلکه در حق پرنده،یعنی قصد کرده بود که پرنده را بزند، اتفاقاً به جای اینکه به پرنده اصابت کند، به انسانی خورد، این خطأ است.
پرسش
چه شد که در صورت قبلی گفتیم شبه العمد است، ولی نسبت به این گفتیم خطاست؟
پاسخ
جوابش خیلی روشن است،در قبلی که گفتیم شبه العمد است، در واقع در آنجا خیال می‌کرد که پرنده است فلذا او را مورد اصابت قرار داد، بعداً معلوم شد که انسان بوده و سبب قتل انسانی شده ، اشتاه در موضوع شد، ولی قاصد آن موضوع بود، می‌خواست آن موضوع را بکشد، خیال می‌کرد که پرنده است، معلوم شده انسان است ولی در اینجا موضوع واحد نیست، بلکه موضوعان است، انسان در آن طرف قرار گرفته و پرنده در این طرف، بعد من خواست که پرنده را بزند، انسان از جای خودش حرکت کرده و در کنار پرنده آمد و از قضا تیرش به انسان خورد، این خطای محض است.
پس فرق بین مثال قبلی که گفتیم شبه العمد است و بین اینجا که می‌گوییم خطای محض است روشن شد، در دومی واقعاً موضوع واحد است، موضوع واحد را می‌خواست بکشد، خیال می‌کرد پرنده است، ولی انسان از کار در آمد ،اما در اینجا موضوعان، یعنی دو موجود است، یک موجود در سمت راست است، موجود دیگر در سمت چپ است، این آدم سمت چپ را زد، ولی اتفاقاً به راست خورد، حالا یا او حرکت کرد و به این طرف آمد یا دستش لرزید، ولی قصد انسان را ابداً نکرده بود.
پس قتل خطئی این است که نسبت به آن شخص ابداً قاصد نباشد لا فعلاً و لا ضرباً، البته آقایان یک عبارت خوبی دارند در عمد، و یک عبارت متزلزلی دارند در خطأ، عبارت خوبی که در عمد دارند، مرحوم محقق می‌گوید: «اذهاق النفس المحترمة عدواناً» این یک تعریف خوبی است، ولی هنگامی که به قتل خطأ می رسند و حضرت امام هم از آنان پیروی کرده، می‌فرماید:« أن لا یقصد الفعل و لا القتل» این باید توجیه بشود،« أن لا یقصد الفعل و لا القتل»، باید بگوییم:« أن لا یقصد الفعل و لا القتل» نسبت به انسان و مجنی علیه،‌اما نسبت به غیر مجنی علیه هم قاصد فعل بود و هم قاصد قتل، یعنی می‌خواست پرنده را بکشد و لی تیرش به پرنده نخورد، بلکه به جناب انسان خورد، اینکه می‌گوید:« أن لا یقصد الفعل و أن لا یقصد القتل»، باید بگوییم این حرف نسبت به مجنی علیه درست است که ابداً قصدی نداشته، حتی نمی خواست خراشی بر او وارد بشود، پس بین مثال شبه العمد و مثال خطأ فرق است، در شبه العمد واقعاً می‌خواست آن موجود واحد را بکشد، منتها خیال می‌کرد که پرنده است، ولی متاسفانه انسان از آب در آمد ، اما در اینجا موجود واحد نیست، بلکه دو موجود است، یک موجودی را می‌خواست بکشد که پرنده بود،‌اتفاقاً به انسان خورد و او مرد.
المسألة الثامنة: یلحق بالخطأ المحض فعلی الصّبی و المجنون شرعاً،
حال اگر صبی و بچه‌ی چهارده ساله با هفت تیر یک انسانی را کشت، این چگونه است؟ می‌فرماید این خطأ موضوعی نیست، بلکه خطأ حکمی است، چرا؟ چون قصد الصبی کلا قصد است، نمی‌شود به فعل او گفت قتل خطئی است، ولی «یعامل معه معاملة الخطأ»، و لذا حضرت امام می‌فرماید: «یلحق بالخطأ المحض فعلی الصبی و المجنون» و الا موضوعاً خطا نیست.
المسألة التاسعة: تجری الأقسام الثلاثة فی الجنایة علی الأطراف أیضاً، فمنها عمد و منها شبه عمد، و منها خطأ محض.
آنگاه حضرت می‌فرماید این اقسام ثلاثه که در باره‌ی نفس گفتیم، نسبت در اطراف هم جاری است، مثلاً کسی بینی یا لب و یا اعضای دیگر کسی را قطع کرد، در آنجا هم عمد است،هم شبه العمد است و هم خطأ محض، ،‌حتی نسبت به منافع هم می‌شود این مسئله را گفت، مثلاً جانی کاری کرد که دیدش از بین رفت، چشم هست ولی دید ندارد، بینی دارد، ولی شامه ندارد، همه این اقسامی که در آنجا گفتیم در اعضا و اطراف هم جاری است.
فتبیّن من الأول الدرس أمس إلی یومنا هذا،‌أنّ القتل علی اقسام خمسة.
سه تایش عمد است، یکی شبه العمد می‌باشد و یکی هم خطای محض ،‌قاصد قتل است و آلت هم قتاله است:
یک: امام می‌فرماید فعل هم قتاله است.
دوم، قصد قتل کرده ولی فعل قتال نیست.
سوم: رجاء القتل هر چند وسیله قتال نباشد، به امید اینکه او را بکشد، مگس کش را به مغزش می‌زند، این سه تا عمد است، یکی هم شبه العمد است،‌فعل را قصد کرده، نسبت به آن طرف فعل را قصد کرده، اما قتل را قصد نکرده ولذا باید موجود واحد باشد، فعل را قصد کرده، قتل را قصد نکرد مانند : شلاق معلم به شاگردش، جراحی طبیب و ختنه‌ی ختان، بعد فرمود: یلحق به آنجایی که قصد قتل را داشت، ولی به گمان اینکه پرنده است یا به گمان اینکه مهدور الدم است یا به گمان اینکه قاتل پدرش است، و اما خطأ محض نسبت به آن طرف است که نه قصد قتلش را داشت و نه قصد ضربش، بلکه اتفاقاً به او خورده است ولذا باید بگوییم پرنده‌ای را می‌زد، اتفاقاً بجای اینکه به پرنده بخورد، به انسانی خورد، و اما نسبت به صبی، خطأ است حکماً و عمد است موضوعاً.
مثال در رانندگی: مثلاً راننده‌ای، انسانی را زیر می‌گیرد،‌آیا این عمد است یا شبه العمد است یا خطأ؟
ملحق یتعلق بحوادث الطرق
گاهی باید در باره راننده بحث کنیم،‌گاهی باید در باره عابر بحث کنیم، همه گناهان را نباید به گردن راننده انداخت، هم باید مسئله را از دیدگاه راننده بحث کرد و هم مسئله را از دیدگاه عابر.
گاهی آقای راننده در شهر رانندگی می‌کند و گاهی در بیرون شهر، ولی فعلاً بحث ما در بیرون شهر نیست، البته در بیرون شهر مسلماً یک علاماتی برای رانندگی است،‌که عرب ها به آن می‌گویند:« الإشارات» یک اشاراتی است، چراغ قرمز، فرض کنید راننده‌ای مشغول غذا خوردن است و از چراغ قرمز تند رد می‌شود و می‌داند یا اطمینان دارد که در این عبور ممکن است انسانی را زیر بگیرد،‌چرا؟ چون چراغ قرمز است،‌آن آدم عابر اطمینان دارد که ماشین عبور نمی‌کند،فلذا با اطمینان خاطر می‌خواهد از خیابان رد بشود، این آدم هم می‌زند به او، راننده هم اطمینان دارد یا علم دارد که اگر از چراغ قرمز رد بشود، انسانی را می‌زند، اگر این باشد، این قتل عمد است، چرا؟ چون اطمنیان دارد که در این عبور انسانی را خواهد کشت، این در صورتی است که انسان قاطع باشد.
اما اگر این آدم اطمینان ندارد که اگر از چراغ قرمز رد بشود انسانی را زیر می‌گیرد، فلذا از چراغ قرمز رد شد و اتفاقاً به یک آدم دو ژچرخه سواری خورد یا به یک موتوری خورد یا به یک عابر خورد،‌این از قبیل شبه العمد است، چرا؟ قصد هذا الفعل، چون قصد کرده که این انسان را بزند، چرا؟ چون احتمال می‌دهد که در این راه رفتن ممکن است یک انسانی باشد، این را نمی‌توانیم بگوییم خطای محض است بلکه باید بگوییم شبه العمد است و لذا دیه‌اش هم بر گردن خودش است نه بر عاقله. بنابراین، رانندگانی که در شهر رانندگی می‌کنند، اقل شان قتل عمد است، آنجا که می‌دانند اگر خلاف قوانین رفتار کنند ممکن است به انسانی بخورد یا علم دارد که به انسانی می‌خورد، اما اگر علم ندارد، شبه العمد است، خطای محض را باید در ناحیه عابر فرض کنیم، فرض کنیم که رانند طبق قانون راه خودش را می رود، ولی عابر رعایت قانون نکرد و در چراغ سبز از خیابان عبور کرد و به او خورد، در اینجا باید بگوییم این خطای محض است، بنابراین، صوری را که ما داریم از سه صورت خالی نیست یا عمد است،‌در جایی که با قوانین مخالفت کند، البته اگر مطمئن است که انسانی در این مسیر است، این عمد است، یا شبه العمد است اگر یک چنین اطمینانی ندارد، و اما اگر طبق قانون رانندگی می‌کند و اتفاقاً کسی بدون توجه عبور کرد، ماشین به او بخورد، این مسلّماً قتلش قتل خطأ است، دوتای اول بر گردن خودش است، سومی بر عاقله است، ولی الآن عاقله در کار نیست، بلکه از بیمه می‌گیرند، هذا کلّه در باره سائق.
اما عابر چطور، یعنی عابر را چطور فرض کنیم؟ سابقاً، یعنی در نظام پیشین، آن خیابانی که به فرودگاه منتهی می‌شد، یک عباراتی داشت که اگر کسی بر خلاف قانون راه برورد، خونش هدر است، اگر با توجه با این قانون هر چند قانون طاغوتی است،‌عابر بیاید از آنجا عبور کند، آیا در اینجا هم می‌‌توانیم بگوییم جناب راننده ضامن نیست؟
گاهی راننده طبق قانون راه خودش را می‌رود و یک کسی جلوش سبز می‌شود به گونه‌ای که راننده نمی‌تواند ترمز کند، آقایان می‌گویند این قتل خطأ است و باید دیه بدهد.
ولی از نظر ما این قتل منتسب به راننده نیست، بلکه منتسب به خود عابر است، از نظر قوانین قضای این آدم را می‌گویند قتل خطئی است و باید دیه بدهد، ولی ما می‌گوییم این الآن به گونه‌ای است که اصلاً امکان ترمز برای این راننده نبود،‌آیا می توانیم بگوییم که آدم قاتل است؟
بلی! تکویناً قاتل است، اما آیا ادله هم شامل است، یعنی آیه‌ی :« من قتل مؤمناً خطأ» در اینجا صادق است یا می‌گویند خودش سبب شده؟
و به اصطلاح آیا مباشر اقوی است یا سبب اقوی است؟ مباشر راننده است، سبب خود عابر.
چندی پیش در همین بلوار امین قم، دختری از پشت درخت ها آمده که عبور کند، همین که وارد بلوار می‌شود، ماشین هم رسیده و به او زده،آیا این را قتل خطأ می‌گویند، آیا می‌توانیم بگوییم قتل خطأ است،‌البته راننده قاتل تکوینی است، اما آیا این محکوم به دیه است، آیا مباشر اقوی است که راننده است یا سبب اقوی است که خود عابر باشد؟
البته این بحث های است که باید آقایان انجام بدهند.
نتیجه اینکه راننده یا قاتل عمد است یا شبه العمد، و یا خطأ است، اما نسبت به جناب عابر، عرض کردیم اگر جناب «عابر» طبق قانون حرکت کند و به طرف بزند، گردن عابر نیست، اما اگر بر خلاف قانون حرکت کند به گونه‌ای که برای راننده امکان توقف نباشد، بعید است که بگوییم راننده محکوم به دیه است.
آفــلایــن
  پاسخ
#2
1391/1/9

موضوع: مقادیر الدیات
بعد از آنکه اقسام قتل را خواندیم و گفتیم که قتل یا عمد است یا شبه العمد و یا خطا، اینک مقدار دیه قتل را بیان می‌کنیم، به شرط اینکه قتل از قبیل قتل خطئی باشد یا اگر عمدی هم است طرفین مصالحه بر دیه کنند، چون در قتل عمد در درجه اول قصاص است.
مقدار دیات شش تاست، همه علما این را گفته‌اند، ولی عمده روایاتی است که در باره دیه نفس وارد شده است و این روایات مجموعاً شش طائفه هستند،ما این شش طائفه را چگونه جمع کنیم؟ البته من این طوائف را جمع کرده‌ام فلذا باید این طوائف را بخوانیم و آنگا در باره آنها بحث کنیم:
طائفه اول
طائفه اول می‌گوید مقدار دیه شش تاست:
1: هزار دینار.
2: ده هزار درهم.
3: یکصد شتر.
4: هزار گوسفند.
5: دویست گاو.
6: دویست حلّه‌ی یمنی.
دویست لباس حله یمنی، یک دست لباس است که در حقیقت عرب های یمن می‌پوشند، یکی به عنوان پیراهن بلند، دیگری هم به عنوان شلوار، به نحوی که آنها می‌پوشیدند.
البته در آینده خواهیم گفت که قیمت ها متوازن نیستند، یعنی هزار دینار کجا و، دویست گاو کجا؟ تفاوت شان خیلی زیاد است، یا هزار دینار کجا، دویست دست لباس یمنی کجا؟ بحث همه اینها در آینده خواهد آمد.
البته کلمه‌‌ی « حلّه» در روایات ما نیست، بلکه در روایات اهل سنت است، و اگر احیاناً در روایات ما هم آمده باشد، به آن شدت که در کتب اهل سنت آمده،‌نیست.
خلاصه یکی از مشکلات این است که این شش چیز از نظر قیمت متوازن و متساوی نیستند، حتی قریب الأفق هم نیستند، مسئله‌ی دیگر این است که آیا این شش تا از قبیل تنویع است،به چه معنا؟ یعنی شهری باید درهم و دینار بدهد، گاو دار باید گاو بدهد، شتر دار باید شتر بدهد، آیا از قبیل تنویع است،یعنی هر صنفی باید چیزی را بپردازد؟ بنابراین، آنچه که در دهات و گاو دار است، از او هزار دینار پذیرفته نیست، آیا این از باب تنویع است، یا از قبیل تنویع نیست، بلکه از قبیل تسهیل است؟
فرق تنویع و تسهیل
فرق است بین اینکه بگوییم تنویع است و بین اینکه بگوییم تسهیل است، «تسهیل» یعنی کار را آسان کردن ، در شبه جزیرة العرب، آنکس که در بیابان زندگی می‌کند و شتردار است، کی می‌توانست هزار دینار تهیه کند، یا آنکس که در شهر است کی می‌تواند یکصد شتر تهیه کند، این از قبیل تنویع نیست، بلکه از قبیل تسهیل است البته در اطراف این روایات بحث‌های خواهیم داشت، فعلاً روایات را می‌خوانیم:
1- محمد بن یعقوب، عن علیّ بن إبراهیم- ثقه است-، عن أبیه- ابراهیم بن هاشم که ثقه است، این یک سند- سند دوم: محمد بن یعقوب کلینی، عن محّمد بن یحیی- عطار قمی- عن أحمد بن محمد- خالد یا عیسی- جمیعاً، عن ابن محبوب، یعنی محمد بن یعقوب دو سند دارد که به یک نفر می‌رسد،‌عن ابن محبوب، ابن محبوب که در حقیقت شیخ است، حدیث را مرحوم کلینی به دو سند از او نقل کرده- عن عبد الرحمن بن الحجّاج،
ایشان روایة‌ی اقضیه علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) است، یعنی قضاوت های امیر المؤمنین را عبد الرحمن بن حجاج نقل کرده، فلذا آدم کوچکی نیست و عجیب این است که عبد الرحمن بن حجّاج که دو سال بعد از امام صادق (علیه السلام) فوت کرده، یک حدیثی از ابن أبی لیلی نقل می‌کند که همان حدیث را هم از امام صادق (علیه السلام) نقل می‌کند،یک حدیث است مضمونش قریب هم است، اول از عبد الرحمن بن أبی لیلی، بعداً از امام صادق (علیه السلام) قال: سعمت ابن أبی لیلی یقول :« کانت الدّیة فی الجاهلیة مائة من الإبل فأقرّها رسول الله (صلی الله علیه و آله) ثمّ إنّه (ص) فرض علی أهل البقر مائتی بقرة ، و فرض علی أهل الشاة ألف شاة ثنیة ، و علی أهل الذهب ألف دینار، و علی أهل الورق- صاحبان نقره- عشرة ألف درهم، و علی أهل الیمن الحلل مائتی حلّة». آیا از این روایت تنویع می‌فهمیم یا تسهیل؟ فرق تسهیل و تنویع این است که بگوییم دهاتی حتماً باید شتر بدهد،شهری باید ورق بدهد، یا تسهیل است؟ ظاهراً تسهیل است نه تنویع.
قال عبد الرحمن بن الحجاج- همان روایتی را که از ابن أبی لیلی شنیده، از امام صادق (علیه السلام) هم سوال می‌کند-: فسألت أباعبد الله علیه السلام عما روی ابن أبی لیلی فقال:« کان علیّ یقول: «الدیة ألف دینار، و قیمة الدینار عشرة دراهم و عشرة آلاف لأهل الأمصار و علی أهل البوادی مائة من الإبل ، و لأهل السواد مائتا بقرة، أو ألف شاة» الوسائل: ج 19، الباب1 من أبواب دیات النفس، الحدیث1،
و رواه الصدوق باسناده عن الحسن بن محبوب نحوه. و رواه فی (المقنع)مرسلاً إلی قوله: ماءتی حلة:
بنابراین در روایت امیر المؤمنان (علیه السلام) پنج تا آمده، ولی در روایت أبی لیلی هر شش تا آمده است و یکی از مبادی ضعف این است که حلل در کلام امیر المؤمنان نیامده، بلکه در کلام ابن أبی لیلی آمده است، بنابراین اگر در آینده مشکلی پیدا کردیم که دویست دست لباس یمنی که یک پیراهن بلند است و یک شلوار کجا و هزار دینار کجا؟ می‌گوییم حلل در روایت ابن أبی لیلی است، اما در روایت امیر المؤمنان (علیه السلام) کلمه‌ی حلل نیست، البته در جای دیگر است.
2- و عن علیّ- علی بن ابراهیم- عن أبیه- ابراهیم بن هاشم- ، عن ابن أبی عمیر، عن جمیل بن درّاج فی الدّیة قال: «ألف دینار، أو عشرة آلاف درهم، و یؤخذ من أصحاب الحلل الحلل و من أصحاب الابل الابل، و من أصحاب الغنم الغنم، و من أصحاب البقر البقر» همان مدرک، الحدیث4،
و رواه الشیخ باسناده عن الحسین بن سعید ، عن ابن أبی عمیر مثله:
البته در این روایات کلمه‌ی حلل آمده است.
طائفه‌ی دوم
اما در طائفه دوم فقط پنج تا آمده است
3- و عن محمد بن یحیی- ثقه است- عن أحمد بن محمد- یا أحمد بن محمد بن خالد است یا احمد بن محمد بن عیسی،- عن علیّ بن الحکم- ثقه است- عن علی بن أبی حمزة ضعیف است- عن أبی بصیر- غالباً علی بن أبی حمزه که می‌خواهد از امام صادق (علیه السلام) نقل کند، واسطه‌اش أبی بصیر است، چرا؟ چون:« کان قائد أبی بصیر»، عصا کش أبی بصیر بوده است ولذا روایاتش از أبی بصیر است، آقایان می‌گویند این روایت ضعیف است، ولی قابل عمل است، چرا؟ چون راوی از ابن أبی حمزه، أدم بزرگواری است، یعنی علیّ بن الحکم است، علی بن حکم وقتی که از ایشان نقل روایت می‌کند، معلوم می‌شود موقعی نقل کرده که کان مستقیماً، هنوز امام کاظم فوت نکرده بوده، و الا اگر در زمان انحرافش بود، معنا ندارد که علی بن الحکم از او نقل روایت کند.
بنابراین، اینکه آقایان روایات علی بن أبی حمزه را از بین می‌برند، این مطلقا درست نیست، بلکه باید ببینیم که راوی از ابن أبی حمزه چه کسی است، اگر یک آدم معتبری است، آن دلیل بر این است که روی در حال استقامت نه در حال اعوجاج- فی حدیث قال: سألت أبا عبد الله (علیه السلام) عن الدیة فقال: «دیة المسلم عشرة آلاف من الفضّة-درهم- ، و ألف مثقال من الذهب- مثقال شرعی که هیجده نخود است نه مثقال صیرفی، که تفاوت شان یک چهارم است،18 نخود شرعی است،24 نخود صیرفی است- ، و ألف من الشاة علی أسنانها أثلاثاً- آیا اسنان در اینجا به معنای دندان است یا به معنای عمر است؟ فرض کنید به معنای دندان است یا به معنای عمر، مرادش چیست؟ در آینده یک روایتی داریم که:« شاة مخلطة»، یعنی لازم نیست که شاة همه‌اش یک دست باشد،یعنی همه‌اش جوان باشد یا همه‌اش پیر باشد یا همه‌اش متوسط باشد، بلکه مخلوط از جوان، پیر و متوسط هم کافی است، مراد از کلمه‌ی أثلاثاً چیست؟ در قتل خطأ لازم نیست که همه را سال اول بدهد، بلکه در ضمن سه سال بدهد،یعنی 330تا را در سال اول بدهد،330 تا را در سال دوم و 330تای دیگر را در سال سوم - و من الأبل مائة علی أسنانها ، و من البقر مائتان» همان مدرک، الحدیث2،
در این روایت کلمه‌ی «حلّة» نیامده است. باز در اینجا عرض می‌کنیم که در اینجا تسهیل است نه تنویع، چون تنویع مشکل است.
طائفه سوم
روایات طائفه سوم، در روایات طائفه سوم فقط سه تا آمده است.
4: و عن علی بن أبراهیم ، عن أبیه، عن بعض أصحابه، عن عبدالله بن سنان قال: سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول فی حدیث:
« إنّ الدّیة مائة من الأبل، و قیمة کلّ بعیر من الورق مائة و عشرون درهما، أو عشرة دنانیر، و من الغنم قیمة کلّ ناب من الأبل عشرون شاة» همان مدرک، الحدیث3،
کلمه‌ی «ناب» در این حدیث به معنای« الناقة المسنّة سمّیت بذلک لطول نابها و لا یقال للجمل ناب» مجمع البحرین: مادة «نیب» یعنی نیش و دندانش در بیاید. اگر بخواهد بجای ابل گوسفند بدهد، در برابر هر شتر، باید بیست رأس گوسفند بدهد.
آفــلایــن
  پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نیرو گرفته از : My Bulletin Board | © 1380-1400
با پارسی سازی : مای بی بی ایران - Ver 5.6
طراحی قالب : delay
ترجمه و اصلاح پوسته : motorola30